نماز اول وقت:
به مسجد بيا تا صفا را ببيني در اين خانه نور خدا را ببيني پر از عطر لبيك، بال ملائك بلنداي سبز دعا را ببيني شكوفايي باغهاي عطوفت نفسهاي مهر آشنا را ببيني سبك خيزي بانگ «الله اكبر» سبك روحي اوليا را ببيني ركوع دل و جان ارواح عاشق سجود سر و دست و پا را ببيني قنوتي كه با وي، خلوصي بيابي حضوري كه آن اوج ها را ببيني از اينجا بر آن دور دست تجلي دري باز كن، تا صفا را ببيني در اين گوشه خلوت بيقراري خدايي ترين التجا را ببيني بيا و در اين مهبط نور بنشين مبين خويش را، تا خدا را ببيني غلامرضا مرادي

باز هم در پرتو عطر اذان مي رود دستم به سوي آسمان لا به لاي عطر او گم مي شوم مثل دريا، پرتلاطم مي شوم كوچه هاي تنگ دل گل مي دهند بوي شبنم بوي سنبل مي دهند سرخوش از صهباي باور مي شوم غرق در «الله اكبر» مي شوم مي شوم مبهوت رمز و رازها مي كنم تا اوج دل پروازها كوچه هاي دل پر از تاب و تب است خانه هايش غرق يارب يارب است زهرا اكافان «ندا»

وقت نماز، خلوت دل از خدا پر است اين خانه، از تبلور دست دعا پر است اي آفتاب، بگذر و بگذارمان به خويش اينجا زگرمي نفس آشنا پر است در پنج نوبتي كه مجال عروج ماست هر گوشه اي، زسايه ي بال هما پر است تا قبله گاه سينه مصلاي عشق اوست از ما هميشه، مسجد آدينه ها پر است ما چشم دل به سمت تجلي گشوده ايم اينجا تمام پنجره ها، از صفا پر است تو بوي سبز نافله اي را شنيده اي شبها كه آسمان و زمين و هوا پر است وقتي بلال ماذنه ها، بانگ مي زند: يعني تمام هستي ما، از خدا پر است يارب، دل شكسته ما را قبول كن هر چند كوچك است، ولي از صفا پر است غلامرضا مرادي

چگونه شرح دهم حسن بي حساب نماز منور است دل از واژه هاي ناب نماز اگر نماز گزاري، به روز رستاخيز ترا به جانب جنت برد ثواب نماز اي مسلمي كه دين محمد (ص) توراست كيش هرگز مباد اينكه شوي زار و دل پريش ره مي بري به درگه يزدان بي نياز با معرفت اگر كه گزاري نماز خويش گل اذان چو شكوفا شود به مأذن شهر فضاي مسجد ما پر شود ز عطر نماز خوشا كسي كه به مسجد نماز بگزارد كند به خالق يكتاي خويش راز و نياز عمود خيمه ايمان نماز باشد و بس فروغ پرتو راز و نياز باشد و بس مگر كه راه بري بر مراد دل «بهنام» ره نماز به سوي تو باز باشد و بس گلرخ بهنام

فروغ جان و نور دل نماز است در آن اسرار عشق بي نياز است بهار جانفزاي اهل ايمان كليد گلشن رضوان نماز است به روي مومنان وقت عبادت در رحمت زلطف دوست باز است هر آنكس در فرايض نيست كاهل به پيش خلق و خالق سرفراز است به عالم درد هر درمانده اي را نماز اهل ايمان چاره ساز است نهفته در نماز اسراري از عشق بر اين اسرار، واقف اهل راز است «شقايق» سر به طاعت نه كه ما را فروغ جان و نور دل نماز است منصوره صدقي زاده «شقايق»

از فراز زلال شهر نياز بوي دشتي ستاره مي آيد قاصد از كوي آشنايي ها با سرودي دوباره مي آيد همه دلها لبالب از نور است آب و آيينه همنوا شده اند لحظه ها، بوي عشق دارد باز همه گلهاي شوق وا شده اند لحظه ي پرگرفتن از هستي ست من، لبالب ز شوق پروازم من، لبالب ز نور و روشني ام بانواي سحر هماوازم با مني، اي هميشه باور من! من، ز بحر فنا وضو دارم مستم از عطر جاودانه ي نور مستم و با تو گفتگو دارم جوش درياي بي كرانه منم من، ز شعر «حضور»، لبريزم دل رها مي كنم ز هر چه كه هست مي روم، با سحر درآميزم سجده گاه من است، خاك درت كعبه ي آرزوي من، اينجاست افتخاري ز بندگي دارم همه ي آبروي من، اينجاست با تمام وجود و هستي خويش سر به درگاه، مي گذارم باز سينه ام را به شوق مي آرد عطر گلبانگ جاودان نماز نسترن قدرتي

اي كه داري تاج «كَرَّمْنا» به سر بر سرير عشق گشتي مستقر هر كجائي گاه رو بر قبله كن در قبيله باش و محور قبله كن از محبت روز و شب «حي غفور» خواند از راه نمازت در حضور اين در از رحمت به رويت كرده باز تا كني با حضرتش راز و نياز سعي كن زان روح ريحاني كني بندگي، ظاهر به پيشاني كني سعي كن تا دل دهي با آن صفا اينچنين بودند آل مصطفي (ص) تا اجل رفتند آنان زين طريق اهل اين كشتي نمي گردد غريق انضباط و نظم آموزد نماز جزء جزء آن پر است از رمز و راز بر مصلي مي دهد درس ادب ايستگاهش مي كند بر فيض رب مي برد او را برون از آب و گل مي دهد سيرش به عرش جان و دل بر حذر مي داردش از منكرات مي دهد از بند شيطانش نجات سعي كن آن را چنان آري بجاي كان شود مقبول درگاه خداي گر شود رد واي بر احوال تو رد شود با آن، همه اعمال تو دين اسلام است بر آن استوار بي ستون كي خيمه ماند برقرار بندگي با آن توان ابراز كرد راه بر قرب الهي باز كرد بس كنم، چون بنگري با ديد باز نعمت و شكري نباشد چون نماز فتح الله اسلامي نيا

مي گشايم روبرو، سجاده اي از جنس نور لحظه هايي از نيايش باز مي گردد مرور... باز امشب لحظه هايي سبز مي خواهم شدن با نمازي سبز سبز از اين حوالي دور دور اي خدا در پيشگاهت بوي رحمت مي دهد دستهايم در نيايش هاي هنگام حضور اي نماز امشب بيا تا صبح دستم را بگير چشمهايم در شب يلداي ظلمت گشته كور گرچه جسمم در حضورت چون حبابي خودنماست با دو ركعت عشق خواندن گشته سرشار سرور معصومه مهري

داري اگر بپا ز ره بندگي نماز گردد چراغ راه تو در زندگي نماز قامت بلند دار به «قد قامت الصلوة» تا بخشدت وقار و برازندگي نماز در زندگي به مردم آزاده مي دهد سرمشق پايداري و پايندگي نماز پر كن صف نماز جماعت كه مي شود مانع ز اختلاف و پراكندگي نماز شرم از حضور خالق يكتا بود اگر دارد نشانه اي ز سرافكندگي نماز سيماي هر نماز گذاري منور است از آنكه هست مظهر تابندگي نماز گفتم كه چيست باعث خير و صلاح خلق فرمود پير مكتب سازندگي نماز روز جزا كه هر كه پناهي طلب كند باشد دژ پناه و پناهندگي نماز «قيصر» گواه مي دهد از فعل نيك و بد در محضر خدا به نمايندگي نماز محمد حسن صفوي پور «قيصر»

از ته كوچه هاي بيداري باز عطر نماز مي آيد يك نفر با دو بال نقره اييش سويم آهسته باز مي آيد وقت وقت شكفتن ذكر است وقت روئيدن گل لبخند وقت ذكر مقدس يارب فصل پربار و آبي پيوند با دعاي كميل خواندنها مي توان تا مقام عالي رفت مي شود تا حريم سرخ شفق با ابوحمزه ثمالي رفت ذكر تسبيح حضرت زهرا (س) چه نشاط آور است بعد نماز موقع خواندن قنوت، دلم مملو از حس خواهش است و نياز مي شوم رهسپار شهر دعا با دو پائي كه محكم است از شور مي روم تا نهايت بودن در ميان كجاوه اي از نور سبز در سبز مي شود روحم در طنين رساي يك تكبير جمله ي «لا اله الا الله» مي گذارد به قلب من تأثير اثري كه عميق و پر رنگ است تا خدا مي دهد مرا پرواز در اميد و عشق و ايمان را مي كند روبروي چشمم باز من پر از شوق سجده گشته و بعد بال در بال نور مي تازم با خلوص و صفا و يكرنگي روح خود را دوباره مي سازم با سلاح صداقت و ايمان مي كنم جنگ با تعلقها هيچ ترسي ندارم از شب و درد چون خودم را سپرده ام به خدا فريبا قنبري

به هنگام سحر با شوق پرواز شدم با پاي دل در خلوت راز خداجويان دشت سبز ايمان عيان ديدم كنار بحر عرفان وضو مي ساختند از نور حكمت صعودي داشتند از طور حكمت به محراب سپيد و ارغواني صف اندر صف در اوج كامراني چراغ لاله ها پرتوفشان بود زمين در زير پاي اختران بود به پا شور و حضوري بود در جمع درخشان چهره ها چون پرتو شمع كه خورشيد از خجالت بود پنهان به پيش پرتو انوار ايمان نماز اين مركب رهوار افلاك رها مي كرد جان از عالم خاك هزاران سرو ناز راست قامت ز قد قامت به پا كرده قيامت بهاري كرده احوال دل خويش نهاده مرهمي بر اين دل ريش احمد فرهنگ

دل را به نور عشق صفا مي دهد نماز جان را به ياد دوست جلا مي دهد نماز از خارزار شرك اگر بگذري به صدق باغ تو را زجلوه صفا مي دهد نماز تا بنگري جمال حقيقت، ز معرفت سرچشمه ات ز آب بقا مي دهد نماز پاي تو را زقيد تعلق رها كند دست تو را به دست دعا مي دهد نماز هر دم كه سر به سجده ي اخلاص مي نهي روشندلي ز ياد خدا مي دهد نماز چون بشنوي صلاي مؤذن شتاب كن كز بارگاه قدس ندا مي دهد نماز با قطره اي ز اشك به خلوتگه نياز صد كوثرت به خلد، جزا مي دهد نماز استاد مشفق كاشاني

فروغ ديده ي انسان نماز است ستون دين و هم ايمان نماز است بود معراج مؤمن رمز پرواز به سوي حضرت سبحان نماز است ميان خالق و مخلوق راهي است چراغ راه بي پايان نماز است به گاه اضطراب و لغزش روح رها سازنده از طوفان نماز است بود روح بشر زنداني تن رهائي بخش از زندان نماز است چو پيمان ازل گردد فراموش به ياد آرنده ي پيمان نماز است چه سازد بنده اي با درد جانسوز علاج درد بي درمان نماز است به ذكر حق بود آرامش دل كليد جنت و رضوان نماز است رهاند خلق را از كيد ابليس فرو كوبنده ي شيطان نماز است نگهدارنده از فحشا و منكر صريح آيه ي قرآن نماز است برد ارواح را تا اوج افلاك كند همراز با يزدان نماز است نمايد بنده را با دوست همدم كه راه وصلت جانان نماز است بسوزد عاشق اندر هجر معشوق چه گويم چاره ي هجران نماز است چو گردد بنده ي عاصي گرفتار طريق محو هر عصيان نماز است يقين (فرزانه) را هنگامه ي حشر سپر از آتش سوزان نماز است ابوالفضل خلخالي «زنجاني» (فرزانه)

ز كارهاي فروبسته عقده باز كنيد رخ نياز به درگاه بي نياز كنيد براي سير الي الله در طريق شهود به هر نماز دري از بهشت باز كنيد اگر به كوي وصالش حضور دل خواهيد به پاي عشق سفر تا حريم راز كنيد هزار مشكل پيچيده مي شود آسان اگر كه روي به درگاه كارساز كنيد به جهد دامن مقصود را به دست آريد اگر كه چشم بدين رهگذار باز كنيد هزار در به حقيقت گشوده خواهد شد اگر رها دل سرگشته از مجاز كنيد «شهير» مشكل هر كار چاره خواهد شد بشرط آنكه نظر سوي چاره ساز كنيد مصطفي هادوي «شهير»

سرود من همه سرشار يك پريشاني چه مانده است برايم، دلي زمستاني هزار بغض گره خورده در گلو دارم دوباره اول اين گريه هاي پنهاني چه روزهاي شگفتي هنوز يادم هست تمام فاصله ها را يكي يكي مي برد اذان كه سبزترين شعر آشنايي بود اذان كه با دل آواره ام گره مي خورد قنوت سبز مرا روي دست مي بردند فرشتگان مقرب، به آستانه ي نور و لحظه هاي نيايش، هميشه مي رفتند كبوتران دعا تا كرانه هائي دور كجاست حوض بزرگي كه هر سحر مادر دو دست عاشق خود را در آن وضو مي داد كجاست مهر پدر، جانماز آبي رنگ كه صبح، چشم ترش باز شستشو مي داد اگر چه قسمت من آسمان دلتنگي است ولي خدا نكند بي ستاره باشم باز نگاه كن دل غمگين من، از آن سوتر رسيده وقت دعا، وقت بهترين آغاز مريم تيكني

چون موج رحمتش آيد ز درياها به ساحلها حضوري گر بدست آري چه پر سود است حاصلها چه دور است از ادب، در محضرش غايب از او بودن ثمر برگير از اين رحمت، مباش از جمله غافلها نمازي با حضور دل در اين ساحل چو شد حاصل چو نيكو بنگري دلدار همراه است با دلها چه منزلها فراوان، در طريق قرب حق باشد نكوبختان با توفيق طي كردند منزلها چو وصل يار مي جوئي در اين معراج روحاني رها كن غير آن دلبر، چنين كردند عاقلها سرودي دلنشين باشد لسان الغيب حافظ را كه مي گويند و مي خوانند مشتاقان به محفلها «حضوري گر همي خواهي از او غافل مشو حافظ متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها» (1) نكو گفتي ولي خود در حضور اي «مير» همت كن به توفيقات رحماني تو هم بردار مشكلها سيد حسين ميرزاده 1- هر گاه به وصال محبوب رسيدي دنيا را رها كن و واگذار.

شكفتم چو گل، از نداي مؤذن روم سوي حق، با نواي مؤذن جمال خدا در دلم جلوه گر شد از آن نغمه ي دلرباي مؤذن به مسجد شدم جلوه ي دوست ديدم ز گلبانگ عشرت فزاي مؤذن به محراب رفتم به شوق نيايش ز تكبير جان بخش ناي مؤذن ز مستي به معراج ايمان رسيدم صفا يافتم از صفاي مؤذن گل باغ هستي شدم از فضيلت ز آواي حق آشناي مؤذن سراپا شدم مست درگاه خالق شدم تا به قرب خداي مؤذن (شكرريز) بر تو ملك آفرين گفت چو تكبير گفتي به جاي مؤذن عزيزالله شكرريز

هر كجا آئينه ها محرم شدند چشمه ها با چشم ها همدم شدند كوچه ها لبريز از عطر اذان قلبهاي مهربان با هم شدند در نخستين صبح تكبير زمين آبهاي مرده چون زمزم شدند شاخه ها وقت قنوت آسمان مهربانانه پر از شبنم شدند در ركوع روح سبز روزگار لاله و سرو و صنوبر خم شدند سجده هاي با صفاي فاطمه (س) مايه آرامش مريم شدند پرده داران حريم كوي دوست زخمهاي كهنه را مرهم شدند ارتفاع لحظه ها و ذكر شب با عبور اختران توأم شدند مريم ابولي

بگوشم اين صدا همواره بانگي آشنا دارد خبر از وصل جانان، صحبت از لطف خدا دارد مرا مي خواند اين آواز تا مرز خداجوئي طنين نغمه هايش، گفتگو از كبريا دارد ز دست و روي بايد شست اين گرد غريبي را كه هر جا رو نمايم جلوه هائي آشنا دارد من اينجا بي خيال از همرهان تنها نمي مانم كه با هر يك، دلم پيوسته پيوندي جدا دارد به هر جا غنچه ي ايمان شكوفا مي شود بر لب ز لطف دوست مي خواهم كه ما را همنوا دارد رديف عاشقان در سجده مي جويند صف در صف نشان خاك دلبر را كه بوي كبريا دارد مناي عشق را پويد بپاي دل در اين ميدان بسعي خويش هر كس آشنائي باصفا دارد مراد از دوست مي گيرد زحاجت هر چه مي خواهد بدرگاه الهي هر كه دستي بر دعا دارد حديث عشق و شوق وصل و ديدار خداجويان نمازي اينچنين شايسته را آدينه ها دارد عبدالعلي صادقي

فرمان خداي تو به قرآن و نماز است اذكار و ثناي تو به قرآن و نماز است گر شامل حالت بشود خير و سعادت هر يك ز براي تو به قرآن و نماز است از درگه حق گر طلبي بخشش و غفران غفران خطاي تو به قرآن و نماز است از هيچ طبيبي مطلب دارو و درمان درمان و دواي تو به قرآن و نماز است گر صدق و صفا جان و دلت كرده مسخر آن صدق و صفاي تو به قرآن و نماز است روشندلي و نامه ي اعمال نكويت در روز جزاي تو به قرآن و نماز است بر درگه بيچون خداوند، اگر شد مقبول، دعاي تو به قرآن و نماز است يابي تو امان از خطر كل بليات چون دفع بلاي تو به قرآن و نماز است خير و بركت صحت و افزوني و نعمت داده است خداي تو به قرآن و نماز است لبيك اگر گفتي و ديدي كه خدا داد پاسخ به نداي تو به قرآن و نماز است داري كرم و بخشش و گر جود و سخائي آن جود و سخاي تو به قرآن و نماز است حسن عمل و پاكي ايمان و صداقت در عهد و وفاي تو به قرآن و نماز است مقبول به درگاه خداوند دعايت هر صبح و مساي تو به قرآن و نماز است ريحان اگرت ميل شود جنت و رضوان مأوا و سراي تو به قرآن و نماز است بهروز سلطانيان

مقام عشق و تجليگه خداست، نماز شكوه محضر پرفيض كبرياست، نماز حريم كعبه ي عشق است و قبله ي حاجات براي درد دل خستگان دواست نماز كدام باغ به ديدار دوست مانند است ز باغهاي جهان باغ دلگشاست، نماز به لحظه هاي ركوع و سجود و كشف و شهود مقام و منزلت زمزم و صفاست، نماز در آستان جلالش برآر دست نياز كه هر طرف نگري جلوه ي خداست، نماز بمير در ره معشوق تا كه زنده شوي فنا زخود چو شدي چشمه ي بقاست، نماز مقام شوق وصال و مراتب اشراق به قلب بنده ي مؤمن چو كيمياست، نماز «شهير» هر چه بخواهي تو از خداي بخواه كليد قفل اجابت به هر دعاست نماز مصطفي هادوي «شهير»

در نماز عشق جاري مي شود چهره زردم بهاري مي شود شوق ايمان و صفا دارد نماز عشق بازي با خدا دارد نماز خانه دل گر بهاري تر شود نغمه هاي ما قناري تر شود «گر به شوق كعبه خواهي زد قدم» سهل باشد سينه ات را صد الم عاشقان را درد عشقي ديگر است شعله در دل، شور مستي بر سر است آنكه مستم كرده مخمورم كند وز گناه عالمي دورم كند گر كند مخمور پس هستي دهد در جهان نيستي هستي دهد هستيم از لطف او زيور گرفت عشق از او جلوه اي ديگر گرفت اشك مي ريزم به هنگام وضو پس بگيرم من وضو با آب رو اي نماز، آتش بزن اين سينه را عاشق پروانه كن آئينه را سينه ام را خانه آئينه كن پاك از زنگ ريا و كينه كن ما ز اصل خويشتن گم گشته ايم بي تفاوت از مي و خم گشته ايم شعله ايم اما ز آتش نيستيم ما كمان داريم و آرش نيستيم گر مسلماني برو پروانه باش در كنار شعله ها ديوانه باش در علي بين جلوه راز و نياز در علي بنگر تجلاي نماز شوق ايمان و صفايش را ببين عشقبازي با خدايش را ببين تير در پا دارد او وقت نماز نيست در قيدش به هنگام نماز بندگي را در قيام او ببين عشق و ايمان را به كام او ببين مستي و شوري دگر دارد نماز ديده را نوري دگر دارد نماز آفتاب معرفت روي علي قبله گاه عاشقان كوي علي سعيد طريقتي