متن سخنرانی استاد میرباقری با موضوع :  داستان حضرت یوسف در قرآن

کلمت کلیدی : قصه ، حضرت یوسف ، دعوت ، انبیاء، رؤیا، امامت، ولایت ، بلا، حزن ، ایمان ، ظهور

معصومین : امام حسین ، امام صادق ، امام زمان علیهم السلام

موضوع سخن: داستان حضرت یوسف در قرآن

جناب یوسف (ع) یکی از انبیای الهی که در قرآن به طور مبسوطی ماجراهای زندگی�اش نقل شده که به تعبیر قرآن، �نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ�[1] است. قصص را به معنای قصه و حکایت و قصه�گویی و شیوه نقل ماجرا معنا شده که همه این موارد درست است. قرآن هم أَحْسَنَ الْقَصَصِ است، یعنی بهترین و زیباترین ماجرا را بیان می‌کند و هم به بهترین شکل بیان می‌کند. پرداختن به حوادث و قصه‌ها هم از نظر محتوا باید دارای هدف رفیع و بلندی باشد و شکل قصه�پردازی هم باید به گونه‌ای باشد که دعوت به خدای متعال بکند.

 

ویژگی سوره یوسف

 این سوره از آن سوره‌هایی است که دارای بهترین مضامین و به بهترین شکل بیان است. قصه�پردازی‌هایی که می‌شود، نه اهدافش یکسان است و نه روش هدف�ها. گاهی قصه�ها، دعوت به دنیا و تحریک به دنیا و تحریص به دنیاست، از طریق بیان یک ماجرای واقعی یا احیاناً تخیلی. آن�جایی هم که می‌خواهد واقعیتی را تبیین کند، گاهی به گونه‌ای تبیین می�کند� که نتیجه و شکل قصه�پردازی تحریص و تحریک به دنیا و دعوت به دنیا باشد.

 

نکاتی در سوره یوسف درباره امام زمان (عج)

خدای متعال در این سوره از آغاز تا انجام، حقایقی را بیان می‌کند که جز دعوت به خود چیزی از آن بیرون نمی‌آید. حتی جایی صحنه‌هایی را نقل می‌کند که گناه اهل دنیاست و آن�قدر زیبا نقل می‌شود که اصلاً دعوت به دنیا نیست. در این سوره یک اسراری هم وجود دارد که شاید ناظر به وجود مقدس امام عصر (ع) باشد. به قرآن نسبت نمی‌دهم که سوره درباره وجود مقدس امام زمان (ع) است، ولی نکات فراوانی هست که به ماجرای وجود مقدس امام زمان (ع) اشاره دارد.

در روایات هست که یکی از انبیایی که با وجود مقدس و نورانی امام زمان (عج) مشابهت دارد، جناب یوسف است. در روایات بر این مشابهت از جهات متعدد تأکید شده است.

 

شباهت�های یوسف و حضرت حجت (عج)

ابی�بصیر نقل می‌کند که امام صادق (ع) فرمود: بین فرزند من و یوسف شباهتی است. عرض کردم: آقا غیبت�شان را می‌گویید؟ حضرت فرمود: نه، این مقصودم نیست. یوسف در بین مردم بود و برادرها او را می‌دیدند و به خاطر تخلف و گناهی که داشتند، او را نمی‌شناختند. فرزند من هم در کوچه و بازار بین مردم رفت و آمد می‌کند و مردم او را نمی‌شناسند.

 

باطن آیات سوره یوسف

بسیاری از این آیات، باطنش ناظر به ماجرای وجود مقدس امام زمان (عج) است و در واقع مسائل ایشان را هم بیان مي‌کند. در این سوره نورانی چند مطلب بیان شده است. یکی رابطه خدای متعال با پیغمبرش است که چگونه ولی خودش را سرپرستی کرده، در حالی که همه علیه او توطئه می‌کردند. خدا این کودک نه ساله را تا مرز عزت رسانده و همه توطئه‌ها را خنثی کرده، از برادرها گرفته تا زنان مصری. همه نقشه‌ها را به نفع این ولی خدا منحل کرده است.

 

نوع مواجهه انسان با انبیا و اولیای الهی

خدای متعال می‌تواند همه کیدها را به نقشه‌های موافق برای انسان تبدیل بکند. جهت دیگری که در کار است، برخورد وجود مقدس یوسف (ع) با خدای متعال و بلای و تکالیف الهی است که موحدانه این تکالیف را به دوش کشیده و بنده خدا بوده است.

مسأله دیگر برخورد دیگران با جناب یوسف است که قابل تأمل است. از برخورد برادران گرفته تا برخورد بانوان مصری. همه این برخوردها در قرآن بیان می�شود و نوع مواجهه انسان را با انبیا و اولیای را الهی توضیح می‌دهد، راهنما و راه�گشای ماست.

 

دعوت به سمت خدا

نکته بعدی نوع مواجهه وجود مقدس یوسف (ع) با دیگران است؛ برخورد با پدر بزرگوار و پیغمبر خودشان و برادرها و اهل مصر و بانوان مصری و دیگران. مجموعه این� رفتارها در این سوره آمده و همه این آیات توحیدی، دعوت به خدای متعال است. لذا در پایان این سوره خدای متعال می‌فرماید: �وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ�.[2] پیامبر ما، اکثر مردم هر قدر هم که تو بخواهی و میل داشته باشی، ایمان نمی‌آورند. به خاطر این نیست که آیات ما در دسترس آن�ها نیست. این سوره درباره آیات توحید است. چه چیز برای موحد شدن بهتر از انبیای الهی و زندگی آن�ها؟ آیات بزرگ الهی و بهترین  آیات الهی، آیاتی هستند که می‌شود به وسیله آن�ها موحد شد.

خداوند می�فرماید: �وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ�. [3] این�ها از آیات ما روی می‌گردانند. اگر توجه به آیات داشته باشند، این آیات آن�ها را هدایت می‌کند. این�ها برای همه انسان�ها آیات نیستند.

 

 

پایداری در راه خدا و شکرگزاری

وقتی خدای متعال در سوره مبارکه ابراهیم به ماجرای موسی کلیم (ع) اشاره می‌کند، می‌فرماید: �إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُور�.ٍ[4] همه نمی‌توانند از این آیات عبرت بگیرند. کسانی می‌توانند از این ماجرا عبرت بگیرند که دو چیز را با هم داشته باشند، یکی پایداری در راه خدا و دیگری شکرگزاری. آن�هایی که اهل این دو صفت هستند، داستان پیامبر ما برای آن�ها پر از آیه و نشانه است و می‌توانند قدم به قدم از آن استفاده کنند و در لحظات مختلف این داستان، از ابتدا تا انتها آیات الهی است و انسان می�تواند از کوچک�ترین آن�ها استفاده بکند، مشروط به این�که اهل بهره‌مندی از آیات خدای متعال باشد.

 

 

قصه�گویی در قرآن

خدای متعال این داستان را با رؤیایی که جناب یوسف (ع) می‌بینند، شروع می‌کند. قصه‌گویی قرآن سبک خاص خودش را دارد. قرآن هیچ�گاه به تاریخ تولد پیغمبری یا این�که پیغمبری کی متولد شده و چند سال عمر کرده، نپرداخته است.

ماجرا از این�جا شروع می‌شود که خدا می‌فرماید جناب یوسف خوابی را که دیده برای پدر بزرگوارش بیان می‌کند و جناب یعقوب هم این خواب را برای فرزندش تعبیر می‌کند: �إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لي‏ ساجِدينَ�.[5] من دیدم ماه و خورشید و یازده ستاره در مقابل من سجده می‌کنند. ماجرای خواب چیست؟ یکی از راه�های نیل انسان به حقایق باطنی آدم ـ حداقل در آغاز راه ـ رؤیاهای صادقه است.

آن وحی مهم به جناب ابراهیم خلیل در باب اسماعیل به شکل رؤیا بود: �قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ�.[6]

 

رؤیاهای صادق و کاذب

خیلی از حقایق بلند در خواب به انبیا، به خصوص انبیای گذشته رسیده است. نسبت بین رؤیاهای صادق و کاذب چیست؟ آدم از کجا می‌تواند بفهمد چنین چیزی که در عالم رؤیا به او القا می‌شود، حقیقتی نورانی است؟

گاهی آدم در خواب شک می‌کند که این آدم کی بود؟ در خواب چیزی می‌بیند، بعدش هم شک می‌کند. آیا واقعاً این فلان مومن بود؟

 

 

مقام امامت در قوم بنی�اسراییل

بعضی معتقدند جناب یوسف (ع) جزو انبیایی است که مقام امامت دارد. البته شاهد روشنی نداریم که از ایشان به عنوان کسی که صاحب مقام امامت است، نام برده شده باشد، اما قرائنی در قرآن هست. خداوند می�فرماید: �وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنام�.[7] بعضی از بنی�اسراییل مقام امامت داشتند. آن�ها هادی به امر بودند و به مقام امر دست یافته بودند. در بعضی آیات به گونه‌ دیگری بیان می‌شود. در باب جناب ابراهیم خلیل (ع) می‌فرماید که وقتی به مقام امامت رسید، به خدای متعال عرضه داشت: �قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي[8]،وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ�.[9] خدای متعال در جواب فرمود که این عهد امامت  به آن�هایی که ظالم بودند، نمی‌رسد.

 

 

درخواست ابراهیم (ع) از خدا

در روایات متعددی به این استشهاد شده که اصحاب سقیفه نمی‌توانند مقام امامت داشته باشند، چون آن�ها موقعی بت�پرست بودند. مرحوم علامه طباطبایی نکته لطیفی فرمودند. ایشان می�گویند جناب ابراهیم خلیل از خدا درخواست کرد آیا امامت را به ذریه من هم می‌دهی یا نه. خدا فرمود: این عهد به ظالمین نمی‌رسد.

از چهار حالت خارج نیست یا جناب ابراهیم خلیل (ع) از خدا می‌خواست به کسانی که در گذشته ظالم بودند، ظلم به نفس و به دیگران کردند، اهل بت پرستی و شرک و معصیت بودند، مقام امامت اعطا شود ـ یعنی تا آخر عمرشان بت پرست و مشرک و ظالم می‌مانند ـ که معقول نیست.

نکته دیگر این� است که حضرت در باب کسانی درخواست کند که از اول تا آخر عمرشان موحد بودند و هیچ شرکی تو دوره زندگی�شان وجود نداشتند. احتمال سومی هم هست. جناب ابراهیم خلیل درباره کسی درخواست امامت کند که اول، موحد عاقبت به خیر نیست، آخر عمرش هم بت پرست می‌شود. این هم که معقول نیست.

 

 

چه کسانی به مقام امامت می�رسند؟

اگر آیه را این�گونه معنا کنیم، می‌گوید فقط کسانی به عهد امامت می‌رسند که از سر آغاز زندگی تا پایان زندگی‌شان، هیچ نقطه تاریکی نیست. همه�اش توحید و بندگی خداست. کفر و الحاد و نفاق و فسق در کار نیست. بنابراین این آیه کاملاً گویاست که عهد امامت به کسانی نمی‌رسد که مدتی بت�پرست بودند.

 

عهد امامت

خدای متعال به ابراهیم خلیل نفرمود که به ذریه تو امامت نمی‌رسد. فرمود به آن�هایی که ظالم�اند، نمی‌رسند و بدون تردید جناب یوسف صدیق، جزو آن�ها نیست. خداوند می�فرماید: �إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ�. [10] یا در جایی دیگر می�فرماید: �وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ�.[11] بنابراین ایشان جزو ظالمین نیست. عهد امامت به ایشان رسیده است. این پیغمبر بزرگ الهی صاحب مقام نبوت و امامت و حتی زعامت این دنیایی است.

 

 

خدای متعال همه ماجرای او را در آغاز راه با او در میان می‌گذارد، ولو در قالب یک رؤیای صادقه. این قدم اول است که لطف الهی را با این پیامبر توضیح می‌دهد که چگونه خدای متعال از او دستگیری کرد؟ این�که انبیای الهی و اولیای الهی در لحظات سخت صبر می‌کنند، به خاطر سرمایه‌ای است که خدای متعال به آن�ها می‌دهد. خدای متعال در لحظات سخت از آن�ها دستگیری می‌کند. آن�ها نیز بندگی می‌کنند و با توفیق الهی و دستگیری الهی به راه�شان ادامه می�دهند و هر انسانی که اهل راه باشد، به او همین�طور کمک می�شود و حتماً آن هدایت‌های بزرگ هم می‌آید.

 

 

یوسف، برگزیده خدا

 این پیغمبر الهی ماجرا را با کس دیگری در میان نگذاشت و تنها به پدر بزرگوارش گفت که جزو انبیای الهی است. جناب یعقوب هم از همین رؤیای صادقه، همه مطالب را فهمید و فرمود: �وَ كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ�.[12]

پروردگارت می‌خواهد تو را انتخاب کند. تو یک عبد عادی نیستی. تو عبد برگزیده خدا هستی. او می‌خواهد حقایقی را به تو بیاموزد و مراتبی از علم را به تو بدهد. تأویل احادیث را به تو بدهد. تأویل حدیث چیست؟ گفت و گو با بزرگان. خلاصه خدا می‌خواهد مراتبی از معرفت و علم را  به تو بدهد. خودت را آماده بکن. این رؤیا علامت این است که تو آدم فوق�العاده‌ای هستی و خدا برنامه خاصی با تو دارد و باید آماده باشی. خدای متعال می‌خواهد نعمت را بر تو تمام کند، همان�طوری که نعمت را بر ابراهیم و اسحاق تمام کرد. خدای متعال مي‌خواهد تو را به آن درجات برساند. بنابراین  باید خودت را آماده کنی و برای برداشتن این بار آماده شوی. با وجود این بلاهاست که تو به مقصد می‌رسی. �إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِيَاءُ�. [13] وقتی آن�ها مي‌خواهند به درجات ویژه�ای برسند، با یک بلاهایی باید پرورش پیدا کنند.

 

ولایت قلوب

در باب ائمه هدی، در زیارت جامعه الائمه المومنین یک تعبیر لطیفی است که می‌فرماید: �لا يَسْبِقُكُمْ ثَنَاءُ الْمَلائِكَةِ فِي الْإِخْلاصِ وَ الْخُشُوعِ وَ لا يُضَادُّكُمْ ذُو ابْتِهَالٍ وَ خُضُوعٍ أَنَّى وَ لَكُمُ الْقُلُوبُ الَّتِي تَوَلَّى اللَّهُ رِيَاضَتَهَا بِالْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ وَ جَعَلَهَا أَوْعِيَةً لِلشُّكْرِ وَ الثَّنَاءِ وَ آمَنَهَا مِنْ عَوَارِضِ الْغَفْلَةِ وَ صَفَّاهَا مِنْ سُوءِ [شَوَاغِلِ‏] الْفَتْرَةِ بَلْ يَتَقَرَّبُ أَهْلُ السَّمَاءِ بِحُبِّكُمْ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ وَ تَوَاتُرِ الْبُكَاءِ عَلَى مُصَابِكُمْ وَ الاسْتِغْفَارِ لِشِيعَتِكُمْ�.[14] هیچ ملک مقربی در ثنای خدا  و خشوع در مقابل خدا بر شما سبقت نمی‌گیرد. هیچ صاحب مقام ابتهال و خضوعی، هم�سنگ شما نیست. چرا؟ چون شما جزو انسان�هایی هستید که خدای متعال مستقیم ولایت قلوب شما را به دست گرفته و قلوب شما را با خوف و رجا ریاضت داده، تا به این مقام رسیدید.

وسیله تقربش همه آسمانی‌ها به خدای متعال به کمک چهار بوده است. ‌محبت به شما و برائت از دشمنان شما و گریه بر مصیبت‌ شما و ریاضت شما.

 

بلای الهی

انسانی که می‌خواهد به درجه‌ای برسد و باری روی دوشش گذاشته شود، حتماً باید خودش را برای تحمل بلا و سختی‌ها آماده کند و آماده شود، چرا که حتماً به دنبالش بلاها می‌آید. اگر به انسان وعده‌ای دادند، بلافاصله باید خود را آماده کند و بداند این وعده به دنبالش بلاهای سنگین است که انسان را آماده برداشتن آن بارهای بزرگ می‌کند. این بلای الهی است که انسان را رشد می‌دهد و هیچ چیز به اندازه این بلا به انسان سالک را کمک نمی‌کند. هر انسانی که رشد ‌کند، خدا برایش سخت می‌گیرد. از این رو باید آماده باشد. خدا در مقابل ترک اولی‌هایش او را رها نمی‌کند. یک ترک اولی داشته باشد، باید منتظر باشد.

 

 

بلای مطهر

بزرگواری گفته بود من نماز صبحم قضا شد و خدای متعال فرزندم را از من گرفت. این مال درجات رشد انسان است. وقتی خدا بخواهد کسی را رشد بدهد، این�گونه رفتار می�کند تا بنده�اش را آماده‌ ‌کند. از یک ترک اولی‌ او هم گذشت نمی‌کند، برای این�که پاک شود. این بلای مطهر است. البته بلا برای اولیای خدا بیشتر برای ترفیع درجه است، ولی گاهی هم می‌شود برای مؤمنین، مطهر است.

 

ابتلای جناب یعقوب

وقتی خدای متعال می‌خواهد جناب یعقوب را مبتلا کند، حسد را به خانه‌اش راه مي‌دهد. یعنی راه شیطان را سد نکرد. شیطان کار خودش را می‌کند. این درس مهمی است. آدم باید برگردد ببیند کجا را باید اصلاح کند. یک ترک اولی کرده که خدای متعال این حسد را بین برادرها انداخته است. جناب یعقوب را مبتلا کرد.

 

حزن پاک

همه کارهای جناب یعقوب خدایی است. کار دنیایی ندارد. حزن دنیایی ندارد. اگر گفته شده: �أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ�.[15] خوف ندارد. کسی که به مقام ولایت الهی می‌رسد، حزن ندارد. مقصود حزن دنیایی است، و الا قلب مؤمن همیشه محزون است. فرمود: قرآن به حزن نازل شده است. شما با حزن قرآن بخوانید. این حزن، حزن پاک است، حزنی که قرآن برمی‌دارد، حزن دنیایی است. حزنی دیگری ایجاد می‌کند. مؤمن با قرآن دائماً محزون است. این حزن، حزن پاک است و سبب رشد می‌شود. لذا اگر جناب یعقوب چهل سال گریه کرد، اصلاً این گریه دنیایی نیست. اگر جناب یعقوب پی�جویی می‌کرد و دائم یاد او را زنده نگه می‌داشت، از باب وظیفه بود.

 

 

ولی شناسی

ماجرای غیبت حضرت هم این�گونه است. آن�هایی که یاد حضرت را نگه داشتند، همان‌هایی هستند که صبح و شب برای حضرت غصه می‌خورند. اگر آن خواص نبودند، امروز همه حضرت را فراموش می‌کردند. همین قدر که افرادی به یاد ولی خدا هستند، به خاطر این است که آن�ها یاد ولی خدا را زنده نگه می‌دارند، و الا امثال بنده از حضرت غافل مي‌شدیم.

 

کارهای خدایی یعقوب

همه کارهای جناب یعقوب خدایی است، هیچ چیز او غیرخدایی نیست. این حسد اتفاق افتاد و برادرها پدر را متهم و برادر را هم متهم کردند. ماجرای عظیمی در باطن عالم اتفاق ‌افتاد. خدا دارد ولیی را کنار دست این�ها رشد می‌دهد. در خانه این�ها قرار می‌دهد، ولیی که همه باید بگردند با او یک نفس بکشند. خدای متعال آن ولی را در داخل خانه این�ها و کنار دست این�ها قرار داده و وقتی انسان غفلت می‌کند، چه اتفاقی می‌افتد؟ انسانی که غفلت می‌کند و ولی�شناس و اهل معرفت نیست، دچار چه بلایی می�شود؟ یوسف  کنارش هست و بعد ادعا می‌کند ما از او بهتریم و بعد هم پیغمبر خدا را متهم می‌کند که چرا پیغمبر خدا به او بیشتر توجه می‌کند. جرم از این بالاتر؟ پدر شما پیغمبر خداست، آن وقت برادرت را نمی‌شناسی. می‌گویید پدر ما اشتباه می‌کند؟ �إِنَّ أَبانا لَفي‏ ضَلالٍ مُبينٍ�.[16] می‌گویند پدر ما در اشتباهی آشکار و روشن است که یوسف را بر ما ترجیح می‌دهد. یعنی اصلاً شک هم نمی‌کنند که ما داریم اشتباه می‌کنیم. به جای این�که کنار پیغمبر بیاید قرار بگیرد و از این پیغمبر استفاده کند، حسد می‌ورزد می‌خواهد او را نابود کند که خودش رشد کند. ابواب خیرات کنار دستش است، ولی می‌خواهد با نابود کردن ولی خدا رشد کند.

تفاوت انسان�ها در ایمان خدا

عده‌ای سال�ها با پیغمبر خدا جنگیدند و بعد از سال�ها فهمیدند این پیغمبر خداست و آمدند مؤمن شدند. واقعاً هم مؤمن شدند. اگر آدم آماده نباشد، این جوری می‌شود. کسی هم مثل سلمان از قبل دنبال پیغمبر است که مبعوث شود. آدم�ها متفاوت�اند.

آدم علامت�شناس دنبال علامت‌هاست. او خود را مخفیانه به مدینه رساند و در باغی کارگری می‌کرد. وقتی او کار خود را می‌کند، پیامبر (ص) این بار سراغ او می‌آید. این آدم دیگر رهایش نمی‌کند.

 

برادران یوسف

وقتی انسان با خدا روراست نیست، آن نورانیت گرفته می‌شود و انسان نمی‌تواند از ولی خدا بهره�مند شود. برادرهای یوسف، یوسف را شناختند، ولی خیلی دیر شناختند. وقتی جناب یوسف و یعقوب را مبتلا کردند و سال�ها گذشت و به بدبختی افتادند و فقیر شدند، گفتند: �قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ�.[17]

آن�ها حسد ورزیدند. حال چه بلایی سر خودشان و یک امت آوردند؟ البته خدای متعال پشت همه این صحنه‌هاست و همه این�ها را به نفع پیغمبر خودش ختم می‌کند.

قرآن می‌فرماید: �وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ�.[18] نگران نباش روزی می‌رسد که این�ها می‌آیند پیش خودت و می‌فهمند کارشان بد بوده است.

 

منتظران ظهور

 کسی که دنبال ظهور است، دردی ندارد جز درد دوری امام زمان (عج). او بلای امام زمان (عج) را می‌بیند و می‌گوید و عجل فرجهم. خدایا این ولی ما از این گرفتاری آزاد شود. کاری با خودش ندارد. انسان مؤمن می�گوید حضرت را می‌خواهم تا به کمال و رشد برسم. آدم اهل دنیا به فکر بلای ولی�اش نیست و  اگر ولی�اش را می‌خواهد، برای این است که دنیایش آباد شود. می‌گوید امام زمان (عج) بیاید ارزانی شود، نه این�که امام زمان بیاید ارزانی نمی‌شود، می‌شود. ولی امام زمان (عج) را که نباید برای این خواست.

 

ستم به دو پیامبر

 جناب یعقوب را برای این نمی‌خواهند که با او رشد کنند. توجه یعقوب را می‌خواهند. دنیا را از او می‌خواهند. این�که برای رسیدن به این توجه حاضرند قتل کنند. این�ها برای این�که نزد یعقوب عزیز شوند، یوسف را در چاه ‌انداختند، یعنی در باب دو پیغمبر اشتباه کردند. می‌خواهند با کشتن یک پیغمبر نزد پیغمبر دیگر عزیز شوند. از متاع دنیا بهره‌مند شوند. دو تا پیامبر خدا را که مي‌تواند آدم�ها را تا معراج ببرد، می‌خواهند واسطه کنند که متاع دنیا را به دست بیاورند.

خدای متعال به یوسف وحی می‌کند نگران نباش. این��ها هم آدم می‌شوند، منتها دیر، ولی به دست خودت رشد می‌کنند. هنوز وقت آن نرسیده. این�ها آماده نیستند. وقتی ذلیل شدند سراغ تو می‌آیند: �يا أَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقينَ�.[19]

 

پیوند یعقوب و یوسف

یعقوب جای یوسف را نمی‌دانست. می‌دانست زنده است، ولی نمی�‌دانست کجاست، ولی یوسف جای یعقوب را ‌می‌دانست. هر دو در فراق هم می�سوزند. این نشانه محبت دو پیغمبر نسبت به هم بود. محبت�شان هم دنیایی نبود. جناب یعقوب برای یوسف گریه�ها کرد. نسبت به آن فرزندانش هم بغض دارد، ولی خشم خود را می‌خورد.

از آن طرف هم یوسف صبر می�کرد و گاهی فقط مأموری یک پیغامی به یعقوب می�رساند. یوسف می�گفت از فلان بیابان که رد می‌شوی، صدا بزن، پیرمردی با این علائم می‌آید. به او بگو امانت تو نزد خدا محفوظ است. پیغام مي‌داد، ولی هیچ�وقت برای دیدنش نیامد، با این�که مي‌دانست پدر دارد پیر می‌‌شود. این پدر نابینا می‌شود. وقتی برادرها آمدند گندم بردند، همیان�شان را پر کرد، ولی نگفت من یوسف هستم، چون وقتش نرسیده بود و باید صبر می�کرد تا موقعش برسد که این�ها بهره‌مند شوند. خود جناب یوسف باید اول به درجات بالا برسد، بعد مسائل حل ‌شود. وقتی برادرها  نزد یوسف می‌آیند و سجده و خضوع می‌کنند، آن موقع می‌فهمند اگر این�ها این سجده را همان اول می‌کردند، خیلی زودتر رشد می‌کردند.

 

جلالت امام حسین (ع)

برخورد یعقوب و یوسف با هم�دیگر زیباست. پیغمبر خدا چهل سال گریه کرده و در بلا بوده است. جناب یعقوب کجا و یوسف کجا و وجود مقدس سیدالشهدا کجا. جلالت این دو را بررسی کنید.

�لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ [بِكُمْ‏] عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْإِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصِيبَتُكَ فِي السَّمَاوَاتِ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ�.[20]

یوسف کجا و مصیبت سیدالشهدا کجا؟ قابل مقایسه نیست. یعقوب چهل سال برای یوسف گریه کرد. حالا شهادت حضرت علی اکبر سخت‌تر است یا فراق یوسف؟ چه زمانی جناب یعقوب از این گونه مصیبت‌ها کشید؟ کی یوسف خواهری مثل زینب برای اسارت را آورد؟ کی دخترهای یوسف به اسارت رفتند و تو مجلس ابن زیاد یزید بودند؟ کی شیرخواره یوسف را بین دو نهر آب، با لب تشنه هدف قرار دادند؟ �فَلَأُنْدِبَنَّكَ صَباحاً وَ مَساءً، وَ لَابْكينَّ لَكَ بَدلَ الدُّموعِ دَماً�.[21]

در آخرین لحظات عاشورا، برادر بزرگوار محضر امام حسین (ع) آمد و صبر کرد. باید بایستد. هر کسی در کربلا تکلیف خاصی داشت. این گونه نیست هر کی زودتر رفته، بیشتر تکلیف دارد. برای کسی زودتر رفتن تکلیف است، برای کسی ماندن تکلیف است.

 

اجازه قمر بنی هاشم از امام حسین (ع)

خود امام حسین (ع) که ماندند و همه این مصیبت‌ها را لمس کردند، از همه بلا برایشان سنگین‌تر بوده است. قمر بنی�هاشم تا آخرین لحظات ماند، ولی تو آخرین لحظات هیچ�کس جز امام حسین (ع) نبود. بالاخره یا حضرت اول باید به شهادت برسد یا قمر بنی هاشم. حیف است که حضرت جزو کسانی نباشد که �بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عليه السلام�.[22] لذا آمد از حضرت اجازه بگیرد. عرض کرد: اجازه می‌دهید بروم میدان؟ می‌گوید: سینه‌ام تنگ شده و تحمل دیدن این صحنه‌های سنگین را ندارم.

 

حضرت زینب (س) و عاشورا

برای کسی مثل حضرت ابوالفضل (ع) هیچ چیز مطرح نیست، جز امام حسین (ع). بیشتر از این نمی‌تواند سختی‌های امام حسین (ع) را تحمل کند. چه بر زینب کبرا (س) گذشت که باید بدن قطعه قطعه شده سیدالشهدا را ببیند. چهل منزل کمتر و بیشتر این سر مقدس بالای نیزه و توی تشت و مقابل ابن زیاد یزید بود. حضرت فرمود می‌خواهی بروی برو، ولی برای عزیزانم آب بیاور. حضرت به طرف شریعه رفت. این مأموریت را انجام داد و مشک را پر از آب کرد، سپس دست�ها را زیر آب برد و مقابل صورت آورد. �لكنّه ذكر عطش الحسين عليه السلام ومن معه فرمى‏ بالماء من يده�.[23]

 

 

 

وفای عباس (ع)

به دریا پا نهاد و تشنه لب از دریا بیرون شد. قمر بنی هاشم بیش از آن�که به دنیا عطش داشته باشد، تشنه ‌امام حسین (ع) و قرب حضرت بوده است. او می‌داند امام حسین (ع) ماه مهین است. آب گواراست. لذا عطش قمر بنی هاشم به امام حسین (ع) است. هر چه در عاشورا بیشتر صحنه‌های عبادت امام حسین (ع) را دیده، بیشتر مشتاق امام حسین (ع) شده است. لذا قمر بنی هاشم تشنه بیرون آمد و راه نخلستان را انتخاب کرد که آب را به خیمه‌ها برساند. دشمن کمین کرد. دست راست و چپ عباس را قطع کرد. عمر سعد دستور داد به طور أکید نگذارید این آب به خیمه‌ها برسد. لذا دور حضرت را محاصره و تیربارانش کردند. در این تیرباران آب روی زمین ریخت. عباس متحیر ایستاد. کاری کردند که عباس به صورت روی زمین آمد. وقتی صدای غربت عباس آمد، امام حسین (ع) به سرعت از خیمه‌هاش فاصله گرفت و آمد کنار علقمه سر عباس را به دامن گرفت. چه بین این دو برادر گذشت؟ فقط وقتی برمی‌گشت به طرف خیمه‌ها در چهره امام حسین(ع) همه چیز پیدا بود. چه شده که امام دارد تنها برمی‌گردد. برای این�که مطمئن شوند، دختر امام حسین(ع)  جلو دوید. امام فرمود: دخترم عموت را کشتند. نقل شده به خواهرش زینب فرمود: زینبم به اهل حرم بگو بروند برای اسیری آماده بشوند.



[1] . يوسف: 3. 

[2] . يوسف: 103.  

[3] . يوسف:105. 

[4] . الشورى : 33.  

[5] . يوسف :4.

[6] . الصافات: 102.  

[7] . الأنبياء:73.  

[8] . البقرة: 124.  

[9] . همان.  

[10] . الصافات:81.  

[11] . يوسف:22.  

[12] . يوسف : 6. 

[13] . الكافي، شیخ کلینی، ج 2، ص 252، باب شدة ابتلاء المؤمن...، ص 52.

[14] . مفاتيح‏الجنان ص 578.

[15] . يونس:63.

[16] . يوسف: 8. 

[17] . يوسف : 90.  

[18] . يوسف : 15.  

[19] . يوسف : 88.  

[20] . مفاتيح‏الجنان، ص 456.

[21] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 98، ص 320 ، باب 24.

[22] . مفاتيح‏الجنان، شیخ عباس قمی، ص 458.

[23] . مع‏الركب الحسينى، عزت الله مولایی، ص 114، من هو أبوالفضل العباس بن أميرالمؤمنين عليهما السلام؟ ...، ص 110.

متن سخنرانی استاد رفیعی با موضوع :  امام حسن مجتبی(ع)  

مقدمه :

بسم الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

 الحمدلله الذی جعل الحمد مفتاحا لذکره و سببا للمزید من فضله و دلیلا علی آلائه و عظمته (نهج البلاغه خطبه 157)

 ثم الصلاه و السلام علی حبیبه و خیرته اباالقاسم مصطفی محمد و علی آله الطیبین الطاهرین سیما بقیه الله فی الارضین

موضوع بحث : امام حسن مجتبی(ع)  

قال الله تبارک و تعالی : « يا ايها الذين ءامنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقين » (سوره توبه آيه119)

 سالروز میلاد با برکت و مسعود کریم اهل بیت مظهر جود و سخا و حلم و بردباری وجود مقدس امام حسن مجتبی علیه افضل التحیه و الثنا است ان شاء الله خداوند تبارک و تعالی به همه ما توفیق بهره مندی از سفره کرامت آن امام عزیز را عنایت فرماید و همه ما مشمول شفاعت آن شخصیت بزرگوار واقع شویم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد

روایت :

در روایتی از وجود مقدس پیامبر گرامی اسلام طبق نقل بعضی از منابع روایی آمده است که اگر حلم و بردباری به صورت یک انسان مجسم می شد می شد علی بن ابیطالب :

لو کان الحلم رجلا لکان عليا عليه السلام (مئه منقبه ص135)اگر حلم و بردباری قرار بود نقاشی شود مجسم شود می شد امیرالمؤمنین علیه السلام چرا که حلم او بردباری او در رأس همه است و صبور و بردبار در مقابل حوادثی بود که منشأ و آغازش بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام است پس اگر حلم را گفت تصویر کنید می شود امیرالمؤمنین

لو کان الحسن هيئه لکان فاطمه عليها السلام (مئه منقبه ص135) تصوير حسن و نيکی در اين روايت دارد زهرای مرضيه سلام الله عليها است

 لو کان الحيا صوره اگر حيا را بخواهی تصوير کنی لکان الحسين اباعبدالله عليه السلام(مئه منقبه ص135) تصوير آن صفت است

 آن وقت دریک روايت نقل دارد :

لو کان العقل صوره او رجلا اگر عقل و خرد و تدبير را بخواهی تصوير کنی لکان الحسن عليه السلام(مئه منقبه ص135)  تصوير آن امام مجتبی عليه السلام است البته همه این صفات را همه ائمه دارند همان طور که در زیارت جامعه کبیره هم خطاب می کنیم شما مرکز کرامت و اخلاق و نیکی هستید منتها این روایت با یک عنایتی به زندگی بزرگان در واقع وارد شده که تجسم حلم امیرالمؤمنین تجسم حسن زهرای مرضیه تجسم حیا اباعبدالله و تصویر و تجسم و تمثیل عقل و خرد و اندیشه امام مجتبی علیه السلام است مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی رضوان الله تعالی علیه برای هر کدام از ائمه درود و صلوات ویژه ای دارد که معروف است به صلوات چهارده معصوم الفاظش را خیلی حساب شده انتخاب کرده وقتی به امام حسن مجتبی علیه السلام می رسد می نویسد السلام علی السید المجتبی و الامام المرتجی صاحب الحسب المنيع و الفضل الجميع صاحب الجودو المنن دافعالمحنوالفتن می گوید امامی که جود و کرامت موج می زد در زندگیش فتنه زدایی و ظلم زدایی موج می زد در زندگیش الامام الرفیع امام با مقام بلند جمیع و  تمام فضایل در زندگی او جمع بود.

 امروز سالروز شخصیت چنین کسی است که نخستین مولود زندگی امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا سلام الله علیها است به محض اینکه این فرزند به دنیا آمد یکی از خانمها بچه را میان قنداق پیچید پیامبر گرامی اسلام جمله ای را فرمود که من مقداری راجع به این جمله می خواهم صحبت کنم و عنایت دارم روی این جمله فرمود :

هات ابنی  (صحيفه الرضاص73) پسرم را بدهید نفرمود پسر فاطمه نفرمود پسر علی نفرمود دخترم پسرت را بده ابنی این نخستین جمله ای است که بعدها در تاریخ منشأ یک حوادثی شده این جمله منشأ یک جریاناتی شده که حالا خواهم گفت این یک نوع عنایت بود هات ابنی بارها این جمله را فرمود انس بن مالک می گوید یک وقت رفتم دیدم پیغمبر در مسجد است امام حسن هم کوچک دو ساله دارد دور پیغمبر می چرخد روی زانویش می نشیند روی شانه اش می رود احساس کردم این بچه دارد اذیت می کند رفتم دستش را گرفتم از پیامبر جدایش کنم فرمود : یا انس دع ابنی و ثمره فؤادی(بحارالانوار ج28ص39) پسرم و ثمره قلبم را رها کن دست نزن ان من اذی حسنا هر کس حسن من را اذیت کند فقد اذانی من پیامبر را آزرده است اینجا هم باز تعبیر دارد یا انس دع ابنی پسرم در آیه مباهله هم خدا فرمود پسر حسن و حسین پسر خود پیامبر هم گاهی می فرمود هما ابنای اینها پسرهای من هستند تعبیر ابنا علی ندارد ابنا فاطمه ندارد این نکته دارد

فرزندان رسول خدا (ص)

آقایان برادران و خواهران چون بعدها این منشأ یک سری حوادث در تاریخ شده و آن حادثه آن است که بنی امیه و بنی عباس تلاش کردند این تعبیر ابن رسول الله را از ائمه بگیرند امروز هم در نوشته ها بعضی از این مغرضین این حرفها را می زنند تلاش کردند این تعبیر ابن را بگیرند

اقدام معاویه پلید

معاویه رسما عنوان کرد ذکوان غلامش می گوید به من گفت هر کسی که اینها را حسن و حسین را پسرهای پیغمبر خطاب کرد به من معرفیش کنید که باید با او برخورد شود کسی حق ندارد به اینها بگوید ابنا رسول الله بگویید ابنا علی بن ابیطالب چرا چون اگر به امیرالمؤمنین نسبتش دادند می توانستند با آنها برخورد کنند می توانستند به امام حسن توهین کنند چون اینها با امیرالمؤمنین در واقع سب می کردند داشتند درگیر بودند نزاع داشتند اما وقتی به پیغمبر نسبت دادند دیگر نمی توانستند به امام حسن توهین کنند نمی توانستند به امام حسین توهین کنند نمی توانستند کربلا را علم کنند پسر پیامبر است لذا خیلی تلاش کردند و جالب هم این است ائمه ما مرتب روی این مسئله عنایت داشتند در سخنرانی ها بگویند انا بن النبی صبح شهادت پدرش امیرالمؤمنین فردایش روز بیست و یکم امام حسن آمد منبر فرمود انا بن النبی انا بن محمدالمصطفی امام سجاد در منبر شام فرمود : من فرزند پیامبرم خود امام حسین در خطبه هایش من پسر پیامبرم که ذکوان می گوید یک وقت معاویه به من گفت اسامی نوه ها و فرزندانم را بنویس می خواهم چقدرند می خواهم برایشان یک جایزه ای بگیرم می گوید من اسامی پسرهایش را نوشتم اسامی دخترهایش را نوشتم اسامی نوه های پسریش را هم نوشتم اسامی نوه های دختریش را ننوشتم لیست را بردم پیش او یک جمعی مروان و دیگران نشسته بودند یک نگاهی کرد به لیست گفت پسرهای دخترم پس اسمشان کجاست؟ آنها را من خیلی دوست دارم گفتم مگر شما نگفتی که اینها حسن وحسین پسر پیامبر نیستند چون از زهرای مرضیه اند چطور به پسرهای دخترت  اطلاق ابن و فرزند می کنید و می گوید . در جمع خیلی شرمنده شد و سرش را پایین انداخت که خودش گفته بود اسامی فرزندان من را بنویس من اسامی فرزندان دخترش را ننوشته بودم و اینجا ماند در پاسخ معلوم می شود یک جریان حساب شده ای بوده آقایان این قضیه من دیدم در حالات حجاج بن یوسف سقفی سه چهارتا جریان دیدم سه چهارتا جریان هم با سعید بن جبیر هم با دیگران که وقتی اینها را احضار می کرد می گفت اولین اشکالی که به اینها می کرد می گفت شما چرا اینها را می گویید ابن رسول الله چرا امام حسن را می گویید ابن رسول الله

داستان

 يحيی بن يعمر را از بلخ آوردند با غل و زنجير يحيی بن يعمر از علمای خراسان است اهل بلخ است مروج آثار اهل بیت بود با دست و پای بسته با غل و زنجیر آوردنش پیش حجاج پرتش کردند گفت شنیدم در جلساتت فرزندان امام حسین و امام حسن را فرزندان پیغمبر می خوانی چرا این کار را می کنی گفت به دلیل قرآن گفت کدام قرآن کدام آیه گفت اين آيه قرآن می فرمايد : «و نوحا هديناه من قبل » (سوره انعام آيه84) نوح را ما (خدا) در مسیر هدایت قرار دادیم و من ذريته فرزندان نوح اينها بودند داوود و سليمان يکی يکی می آيد جلو و زکريا و يحيی و عيسی (سوره انعام آيه84)گفت جناب حجاج عیسی که از پدر به نوح نمی رسد عیسی که اصلا پدر نداشته عیسی را خدا در قرآن می گوید پسر نوح است ذریه نوح است عیسی از مادر به نوح برمی گردد مریم مادرش است و الا عیسی بن مریم بفرمایید پدر ندارد چرا خدا وقتی ذریه و اولاد نوح را می شمرد می فرماید و من ذريته داوود و سليمان می آید جلو و زکريا و يحيی و عيسی اگر فرزند دختر ذریه محسوب نمی شد خوب بود اینجا عیسی حذف شود و حجاج گفت بند را باز کنید از او حرف حرف درستی است استدلال قوی است استدلال قرآنی است بند را باز کنید سعید بن جبیر هم همین استدلال را کرد ببینید این یک جریان حساب شده ای بوده است حتی من رد پای این قضیه را در زمان موسی بن جعفر و زمان بنی عباس هم دیدم هارون الرشید می آید مقابل حرم پیامبر می ایستد : السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا بن عم سلام بر تو ای پیامبر خدا سلام بر تو ای پسر عمو موسی بن جعفر هم از پشت سر می آید در حضور جمعیت یک مرتبه صدا می زند السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا ابا سلام بر تو ای پیامبر سلام بر تو ای پدر جان در مقابل یا بن عم که او می گفت سلام بر تو ای پدر هارون گفت به چه دلیل پدر؟ به دلیل آیه مباهله به دلیل آیات دیگر که امام استناد کرد پس ببینید آقا امروز هم در این شبهاتی که در نوشته ها می آید و وهابیها و جاهای دیگر پخش می کنند این مسئله مطرح است چون ابن رسول الله اگر شد امام رضا و همین طور هم است اگر اینها ابناء پیامبر شدند احترامشان احترام پیامبر است احترامشان احترام اهل بیت است ما آیه تطیر را اختصاص به پنج تن نمی دهیم گر چه درباره پنج تن نازل شده: « انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت  » (سوره احزاب آيه33) در جريان کسا آمده اما بر اساس روایات متعددی که از خود اهل بیت رسیده این تا خود امام زمان هم ارواحنا فداه تعبیر اهل بیت سریان دارد جریان دارد این نکته ای بود که من می خواستم برگردانم به اول عرایضم تا بچه به دنیا آمد فرمود هات ابنی پسرم را بدهید دع یا انس ابنی انس پسرم را رها کن هما ابنای اینها پسرانم هستند این رابطه را پیامبر اکرم وثیق مطرح کرد منتها آقا اگر کسی در قلبش مرض باشد بیماری باشد خوب نمی پذیرد زیر بار نمی خواهد برود مگر آن حدیث ارزشمندی که گاهی اوقات من خودم تأسف می خورم این حدیث را که می بینم صحیح بخاری صحیح مسلم سنن ترمذی سنن ابی داوود حداقل چهارتا پنج تا از صحاح اصلی اهل سنت هم صحیح مسلم هم صحیح بخاری هم سنن ابن داوود و ابن ماجه حدیث را نقل کردند که یکی از نویسندگانی که شرح نوشته بر صحیح بخاری می گوید هذا حدیث حسن صحیح این حدیث نیکوست صحیح است سندش قطعی است غیر قابل انکار است همه آنها نقل کردند که اصلی ترین جای این حدیث در صحیح بخاری است که تقریبا از هیچ یک از روایات صحیح بخاری اهل سنت تقریبا نمی گذرند سعی می کند توجیهش کنند سعی می کنند اگر هم یک اشکالی آنجاست توجیهش کنند صحیح بخاری را خیلی برایش احترام قائلند این روایت آنجاست که جابر بن سماره گفت که پیامبر گرامی اسلام فرمودند:  الائمه من بعدی اثناعشر(الفقيه ج4ص179)

خلفای به حق پیامبر(ص)

 در بعضی از روایات دارد الامراء من بعدی بعضی روایات دارد من بعدی اثناعشر خلیفه بعضی ها دارد من بعدی اثناعشر قیم دوازده تا قیم دوازده تا ولی دوازده تا خلیفه دوازده تا امیر بعد از من است آن وقت انسان وقتی نگاه می کند توجیه این حدیث را شارح ترمذی ابو حاتم در شرح این حدیث می گوید من خلفاء را شمردم تا روزی که خلافت منقرض شده دیدم چهل تا خلیفه آمده پیامبر چه فرموده؟ فرموده دوازده تا شمردم دیدم چهل تا دوازده تا را به چه کسی بزنم گفت دیدم اگر از اول حساب کنم دیدم که یزید نمی شود خلیفه پیامبر حساب شود با آن جنایاتش با آن بفرمایید جرمهایش فرمود آمدم خوبهایشان را جدا کردم شش هفت تا بیشتر نشد حالا خودش می شمارد خلفای اربعه را می شمارد چهارتا عمربن عبدالعزیز پنج تا یکی دو نفر دیگر از جاهای دیگر پیدا کرده می گوید هر چه در این چهل تا گشتم کسی که مثلا حالا به ضأن او که عالم اهل سنت است می گوید گفتم که چهارتا اولی خلیفه اول دوم سوم بعد علی بن ابیطالب بعد امام حسن پنج تا بعد عمر بن عبدالعزیز شش تا یکی دو نفر دیدم به دوازده تا نمی رسد لذا می نویسد انا لا افهم هذا الحدیث من این حدیث را نمی فهمم این جمله شارح ترمذی است آن وقت جناب بفرمایید سیوطی و دیگران می گویند نه منظور پیامبر همان دوازده خلیفه اول است از خلفای چهارگانه به تعبیر آنها امام حسن معاویه یزید بن معاویه معاویه صغیر مروان عبدالملک و بچه هایش می شوند دوازده تا سلیمان بن عبدالملک می شود آخریشان ولید بن عبدالملک که می نشست در حوض شراب آن قدر شراب می خورد که حوض می رفت پایین این می شود یکی از ائمه جناب سلیمان بن عبدالملک بفرمایید با آن جنایاتش می شود یکی از آن افراد عبدالملک مروان با آن فرماندارهایی مثل حجاج با آن آدمکشی هایش معاویه با آن حجر به شهادت رساندنش با آن عمر بن حمق به شهادت رساندنش با آن در صفین مقابل امیرالمؤمنین ایستادنش می شود یکی از این دوازده تا چرا حدیث را درست معنا نمی کنید چرا حدیث را می گوید نه مطمئنا ابن اثیر می گوید ابن اثیر از علمای بزرگ اهل سنت است صاحب البدایه النهایه کتابهای متعدد دارد می گوید یک چیز را به شما بگویم مسلم این دوازده آن دوازده امام شیعه نیست هر توجیهی می خواهید برایش پیدا کنید اما این نیست چون اینها به امامت به خلافت به ریاست نرسیده اند همه آنها اینها نیستند در صورتیکه کلمه خلیفه یعنی جانشین خلیفه الزامش آن کسی نیست که مقام خلافت به او برسد اگر خلافت کسی غصب شد عنوان از او غصب نمی شود ببینید این توجیهی است که متأسفانه می بینید شما حالا بعضی ها مثل

تفسیر خلفا به ائمه اثنی عشر شیعه

محمود ابوریه یک مقداری با انصاف وارد شده گرچه خود حوزه اهل سنت به شدت علیهش ایستاده اند و کتاب علیهش نوشته اند یک کتاب نوشته ایشان ازواب علی السنه در این کتاب آمده این حدیث را مطرح کرده به این حرفها خندیده این توجیهات را مسخره کرده می گوید این حرفها چیست که سیوطی و ابن اثیر می زنند البته با صراحت نگفته منظور ائمه شیعه اند اما در پاورقی می گوید من رفتم خدمت بعضی علماء شیعه این را برایم توضیح دادند و فهمیدم معنایش درست است اینها درست می گویند بعضی از آنها که با دیدگاه روشنفکری وارد شدند در این حوزه مخصوصا در کشور مصر کتابهایی که نوشته می شود یک مقداری در مورد این روایت بهتر معنا کردند اما شما نگاه کنید چقدر تلاش شد ابن را از امام حسن و امام حسین و فرزندان جدا کنند الائمه من بعدی اثنا عشر را جدا کنند اهل بیت را عام کنند من کتابی را در عربستان گرفتم دارم در منزل شاخه های اهل بیت را توجیه می کند خاندان عقیل خاندان پیامبر یکی یکی زنهای پیامبر یعنی اهل بیت می شوند یک مجموعه فامیل های گسترده ای کجا خدا از یکی از آنها رجس را دور کرده «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس » (سوره احزاب آيه33)  انما حصر است اراده اراده تکوینی است رجس شامل همه معاصی می شود می شود در خاندان پیامبر گفت تمام آل عقیل تمام آل جعفر تمام زنهای پیامبر تمام اینها بفرمایید پاکند پاکیزه اند هیچ معصیتی نداشتند اصلا نمی شود یک چنین چیزی را ملتزم شد برای اینکه زیر بار عصمت دوازده امام نروند آمدند نظریه عدالت صحابه را مطرح کردند گفتند صحابه پیغمبر یعنی کسانی که پیامبر را دیده اند و مؤمن از دنيا رفته اند تمام اینها عادلند هر کس هم به آنها ناسزا بگوید کافر است هر کس هم که ناسزا بگوید جهنم می رود خالد بن ولید یکی از اینها است خالد بن ولید مالک بن نویره را کشت با همسرش زنا کرد همسر به اصطلاح مالک بن نویره خبر رسید به خلیفه در مدینه هیچ برخوردی با او نکرد ابوبکر هیچ برخوردی خوب حالا این خالد بن ولید آدم عادلی است کدام عقل این را می پذیرد ما نظریه عدالت صحابه را قبول داریم صحابه عادلند ولی صحابی را معنا کنید صحابی سلمان است صحابی ابوذر است صحابی مقداد است صحابی کسی است که گام در مسير پيغمبر برداشته اما خالد بن ولید زمان خود پیامبر رفت یک جنایتی کرد وقتی خبر رسید رفت یمن قبیله ای را قتل عام کرد و برگشت خود منابع نوشته اند رسول خدا دستهایش را آورد بالا تا جایی که زیر بغلش پیدا شد فرمود خدایا من از کار خالد برائت می جویم فرمود بروید به امیرالمؤمنین فرمود برو از قبیله دلجویی کنید دیه شان را بده رضایت بگیر برگرد خوب این آدم را می شود گفت به اصطلاح عادل است

جعل حدیث ابا هریره

ابا هریره که کمتر از دو سال با پیامبر گرامی اسلام بوده پنج هزار حدیث را به پیامبر نسبت داده بعضی از احادیثش را انسان شرمش می شود نقل کند عین حرفهای یهودی هاست عین حرفهایی است که علمای یهود می گفتند یک بازسازیش کرده یک مقدار به آنها سرو سامان داده آورده در منابع دینی ما به جای حدیث پیغمبر قال رسول الله که به اینها می گویند اسرائیلیات اسرائیلیات به حرفهایی می گویند که از یهود گرفته شده رنگ اسلامی پیدا کرده داستانهایی که انسان شرمش می شود نقل کند که امیرالمؤمنین گاهی می فرمود اگر این داستانها را برای من نقل کنید من حد می زنم به شما پیش امام رضا یکی از این داستانها را یکی خواند نقل کرد در مورد حضرت داوود پیامبر امام رضا سه مرتبه زد به پیشانیش فرمود سبحان الله سبحان الله سبحان الله این دروغها چیست به انبیاء نسبت می دهید

 

 

حدیث قرانیق

حدیث قرانیق که سلمان رشدی کتاب خودش را از روی حدیث قرانیق نوشت این ساخته و پرداخته همین ها است داستان قرانیق یک داستان جعلی و دروغی است که منشأ کتاب آیات شیطانی شد چرا سلمان رشدی جرأت کرد آیات شیطانی بنویسد از همین منابع اینطوری استفاده کرد از همین حرفهایی که اینها به پیغمبر نسبت دادند سهو به پیغمبر نسبت دادند اشتباه نسبت دادند خطا نسبت دادند ارتباط با شیطان نسبت دادند خدا رحمت کند همه گذشتگان را مرحوم علامه عسکری اعلی الله مقامه الشریف که چندی نیست از رحلت این عالم بزرگوار می گذرد ایشان خیلی با کتابهایش خدمت کرد به عالم شیعه در معالم المدرسینش هنری که به خرج داد آمد تمام ارزشهای شیعه را از منابع اهل سنت اثبات کرد تمام اعتقادات شیعه را از منابع اهل سنت استخراج کرد و این کتاب را به دنیا فرستاد و معالم المدرستین شاهکار ایشان است در کتاب نقش ائمه در احیای دین که من توصیه می کند این چهارده جلد کتاب را که در دو جلد منتشر شده را ببینند دوستان علامه سید مرتضی عسکری آمد قداست زدایی هایی که از پیامبر شده را آورد من شرمم می شود روی منبر بگویم چه حرفهایی به پیغمبر نسبت دادند لهو غنا رقص در مقابل پیغمبر بعضی از تعابيری که اصلا آدم شرمش می شود در صحيحها خوب همین صحابه عادلند کسی که از پیغمبر این طور قداست زدوده عادل است و لذا این حرکت یک حرکت حساب شده ای بود که اهل بیت بینشان و بین رسول خدا حضرت محمد صل الله علیه و آله فاصله انداخته شود و رسول خدا نمی خواست این فاصله بیافتد لذا فرمود پسرم فرزندم ثمره قلبم لذا اصرار داشتند اهل بیت و این را باید خیلی دقت کرد که بعضی از این تعابیر چرا اصرار بود به علی بن ابیطالب امیرالمؤمنین گفته شود و مع الاسف باب شده خیلی هایمان امام علی می گوییم نه مقید باشیم بگوییم امیرالمؤمنین تعبیر امام علی تعبیر درستی است اما در بعضی از کتابها بعضی آثار بعضی مقالات بعضی سخنرانیها یقینا گویندگان توجه ندارند نویسندگان توجه ندارند دشمن می خواست این تعبیر امیرالمرمنین از حضرت گرفته شود می خواست این تعبیر اختصاصی نباشد اما حتی امام صادق اجازه نداد به او بگویند امیرالمؤمنین فرمود کسی حق ندارد به ما بگوید امیرالمؤمنین امیرالمؤمنین جدم علی بن ابیطالب بود آن وقت این تعبیر را خلیفه دوم اولین بار درباره خودش به کار برد و بعضی ها آمدند به او گفتند از آنجا سدش شکست در زمان سومی و بعدش هم در زمان بنی عباس که رسما کار به جایی رسیده بود که مأمون را امیرالمؤمنین خطاب می کردند در صورتیکه کلمه امیرالمؤمنین صفت ویژه امیرالمؤمنین علیه السلام بود ما مقید باشیم حضرت را امیرالمرمنین بگوییم مقید باشیم امام حسن را ابن رسول الله بگوییم خود همین تکرار و تعبیر طبیعتا نقشه دشمن را بر آب می کند خوب من خيلی در این بحث اول به هر حال طول کشید مطلب دوتا نکته بگویم و شما را دعا کنم.

دو نکته :

 نکته اول چند نکته در مورد آموزش در زندگی امام حسن در مسائل مربوط به تعلیم و تعلم یکی دو سه تا نکته هم در مورد اخلاق خانواده که مجموعا در پنج شش دقیقه بحث را جمع کنم

 یکی از دغدغه های ائمه ما عزیزان آموزش مردم بود تربیت مردم بوده تعلیم و جهل زدایی بوده من دو سه تا نمونه در زندگی امام حسن مجتبی علیه السلام خدمت شما عرض می کنم

سیره عملی امام حسن مجتبی (ع)

در مسجد یک شخصی وارد شد دید سه چهارتا حلقه درس است یک عده اینجا یک عده آنجا یک عده آنجا رفت پیش یکی از آنهایی که داشت درس می داد از این حلقه های درس و بحث گفت یک آیه من معنایش را نمی فهمم می شود برای من تفسیر کنید گفتند کدام آیه؟ گفت این آیه که قرآن می فرماید :

 «و شاهد و مشهود » (سوره بروج آيه3) شاهد و مشهود یعنی چه؟ در سوره بروج این آیه آمده و شاهد و مشهود آن آقایی که درس می داد گفت شاهد روز عرفه است مشهود عید قربان است(وسائل الشيعه ج13ص549) منظور از شاهد و مشهود این است آمد آن طرفتر حلقه دوم معنای این آیه چیست؟ و شاهد و مشهود آن هم یک تفسیری شبیه همین با کمی تفاوت برایش کرد که مشهود را عرفه گرفت شاهد را عید قربان گرفت شخص دیگر باز همین تفسیر تا می گوید رسیدم دیدم یک جوانی معلوم می شود تازه یک مدتی از رحلت پیامبر گرامی اسلام گذشته بود دیدم یک جوانی با سیمای زیبا گوشه مسجد پرسیدم این آقا کیست؟ گفتند حسن بن علی علیه السلام است رفتم خدمت ایشان عرض سلام کردم گفتم آقا تفاسیر مختلفی برای من شده شاهد و مشهود معنایش چیست؟ فرمود :شاهد رسول الله است مشهود روز قیامت است(بحارالانوار ج43ص345) آقا به چه دلیل فرمود در قرآن :«یا ایها النبی انا ارسلناک شاهدا و مبشرا » (سوره احزاب آيه45)

 ببینید آقا کهنترین تفسیر تفسیر قرآن به قرآن است و این یک هنر است که کسی بتواند قرآن را با قرآن تفسیر کند و ائمه ما این کار را کرده اند گر چه همه روایاتشان به ما نرسید بعضی از مفسرین مثل مرحوم علامه طباطبایی کل تفسیرش مبنایش تفسیر قرآن به قران است فرمود شاهد رسول الله است به این دلیل مشهود هم قیامت است چون قیامت اسمهای زیادی دارد یک اسمش خدا می گوید :و یوم مشهود روزی که در آنجا شهادت داده می شود شاهد پیامبر است به اعمال ما گواهی میدهد مشهود روزقیامت است یعنی روزی که شهادت در آن ایفا میشود عرض کردم خدا می داند رسالت را کجا قرار می دهد «الله اعلم حیث یجعل رسالته » (سوره انعام آيه124)

خدا می داند درست است درباره شما اگر گفتند شما در واقع مفسر قرآنی مخاطب قرآنی آقا هر کجا رفتم کسی تفسیر را برای من بیان نکرد این نقش تعلیم و نقش آموزش در زندگی امام حسن مجتبی علیه السلام است

حکایت

شخصی آمد وقتی ابهت و عظمت و بزرگواری امام حسن را دید دید آقا سوار بر اسب دریک نماد و هیئت بسیار زیبا لباس خوب یک نگاهی کرد آمد عرض کرد ان فیک کبرا یابن رسول الله(بحارالانوارج24ص325) من در شما تکبر می بینم

 آقا هر که با عظمت و با ابهت بود اینکه تکبر نیست هر کسی در میان ... بود شبیه هم است اما اینها فرقهای دقیقی دارند فرمود: اینکه در من می بینی عزت است این تکبر نیست ان فیی عزه این عزت است

عزت یا تکبر

فرق عزت با تکبر این است عزت را خدا می دهد تکبر را آدم خودش برای خودش ایجاد می کند متکبر خودبزرگ بین است عزیز خدا او را بزرگ کرده « و من کان یرید العزه فلله العزه جمیعا » (سوره فاطرآيه10)

این طرف پی به اشتباه برداشتش برد که عزت معنایش چیست از این موارد زیاد داریم من فرصت نیست عرض کنم متعدد من دیدم گاهی حتی امیرالمومنین به او مراجعه می شد سوالات را ارجاع می داد به امام حسن می فرمود ازنور چشمم سوال کنید که صاحب تحف العقول در این کتاب ارزشمند حدیثی اش که در قرن چهارم نوشته شده ایشان یک سوال و جواب مفصلی را می آورد که امیرالمومنین پرسیده و امام حسن جواب داده پسرم جود و سخاوت چیست کرامت چیست بابا العطیه قبل السوال(بحارالانوارج75ص102)

 کرامت این است که قبل از این که طرف طلب کند بروی شناسایی اش کنی کمکش کنی.

پسرم سداد چیست محکمی چیست بابا محکمی این است منکررابا معروف جواب دهی.                                                     دفع دفع المنکر بالمعروف(بحارالانوارج75ص102)

  پسرم غفلت چیست؟ بابا غفلت این است نزدیک مسجد باشی نماز را در مسجد نخوانی دفعک المسجد(بحارالانوارج75ص102)  یکی یکی پسرم مروت و جوانمردی چیست؟ یک سوال و جواب مفصلی است در تحف العقول این بعد علمی و بعد آموزشی زندگی امام حسن

نکته دوم :

اما نکته دوم بعد عاطفی و بعد خانوادگی که بحث ما این روزها در بحث معاشرت است یکی دو نکته بگوییم و دیگر سلام بدهم چون ذکر مصیبت هم می خواهیم بکنیم بحث را جمع کنم

 وجود مقدس امام حسن فوق العاده به پدر بزرگوارش به مادر بزرگوارش به جد بزرگوارش به برادران وخواهرانش احترام قائل می شد جوانان عزیز گفت من با مادرم سر یک بشقاب و سر یک کاسه غذا نمیخورم فاطمه زهرا سلام الله علیها پرسیدند چرا حسنم چرا عزیزم گفتند مادر میترسم نگاه شما به لقمه ای باشد نظر شما به لقمه ای باشد و من این لقمه را بردارم تا این حد یک وقت بی احترامی به شما نشود میترسم نگاه شما به بخشی از غذا باشد و من آن بخش را بردارم و استفاده کنم فرمود پسرم مانعی ندارد من به تو اجازه می دهم با اجازه مادر درروایت دارد با مادر سر یک کاسه غذا می خورد این احترامی است که برای وجود مقدس مادرش قائل بود همه ائمه این طور بودند من در روایت دیدم امام حسین هیچ گاه جلوی پای امام حسن راه نمی رفت هیچ گاه تا امام حسن سخن می گفت سخنش را قطع نمیکرد و صحبت نمی کرد هیچ گاه ندیدند قبل از امام حسن در یک جریانی موضع بگیرد و نظر دهد با اینکه می دانید همسن و سال بودند یک سال فاصله شان بود تقریبا چهل و هفت سال هم باهم بزرگ شدند دو برادر چهل و هفت سال باهم کنار هم بودند شب وروز در کوفه درمدینه بینشان جدایی نبود اما وقتی می نشیند کنار برادرش امام حسن تا نگاه می کند امام حسن می بیند اشک در چشمان امام حسین حلقه زده از مصیبت مسموم شدن امام حسن می فرماید برادرم لا يوم کيومک روزی به سختی روز تو نیست حسین جان همه گریه می کنند برای من اما تو گریه نکن برای من لا يوم کيومک ببین این احترام و عظمت و ابهتی است که امام حسن برای امام حسین امام حسین برای امام حسن مگر وقتی که بدنش را در قبر گذاشت نفرمود من غارت زده ام غارت زده آن نیست که مالش را می برند و ليس هريبا من اصيب بماله غارت زده من هستم که با دست خودم برادرم را در قبر می گذارم آقایان برادران خواهران مگر تا زینبش وارد اتاق شد نفرمود ببرید این تشت را طبق بعضی از نقلها یا اجازه ندهید زینب ببیند چرا اینها اینقدر باهم مهربان بودند باهم صمیمی بودند.

هم اباالفضل العباس بوده امام حسن بوده امام حسین بوده همه باهم خاندان امیرالمومنین بودند یک مقدار یاد بگیریم احترام امام حسنی که چهل سال بعد از شهادت مادرش تا نگاهش به مغیره می افتد اشک می ریزد می گوید این خبیث مادرم را کتک زد انت الذی ضربت امی حتی ادميتها(بحارالانوار ج44ص81) این ها نکته دارد زندگی ما مادرانمان احترام دارند پدرانمان را احترام کنیم وقتی پدرش به شهادت رسید آمد بالای منبر بعد از شهادت فرمود مردم کسی دیشب از دنیا رفت که نه در گذشته نظیر داشت نه در آینده نظیر خواهد داشت کنار بستر پدر اشک می ریخت بابا کاش من می مردم و اینگونه تو را در این وضعیت نمی دیدم مگر زینب شب عاشورا به امام حسین عرض نکرد ليت الموت اعدمنی الحياه(بحارالانوار ج45ص2)  برادر کاش دعا می کردی زینب قبل از تو بمیرد و این حادثه را نبیند اینها نکته درونش است اینها تمام زندگی شان بر اساس این مبانی است به برادرمان به خواهرمان ماه رمضان است نیمه ماه شد سرازیر دارد می شود ماه فرصت ها زود می گذرد اگر کینه ای هست کدورتی هست رفع کنیم باهم صمیمی شویم برسیم به هم اینقدر ارزشی ندارد دنیا که ما در مصیبتها باهم مهربان شویم غالبا در مصیبتها باهم مهربان می شویم اینقدر ارزشی ندارد که برای هم مخصوصا برادر و خواهر و پدر را بزنیم اگر او رعایت نمی کند شما رعایت کنید از رو ببر کاری کن که شرمنده کنی و خودش بیاید در زندگی طبیعتا موازین اخلاقی را رعایت کند شخصیت امام حسن مجتبی علیه السلام تجسم حلم و جود و سخاوت و بردباری و شجاعت وعظمت بود شخصیتی بود که دشمنانش گفتند عليه سيماء الانبياء و بهاء الملوک(بحارالانوار ج43ص338) چهره ات چهره پیامبر است چهره انبیاست عظمتت عظمت ملوک است

مروان با آن خباثتش تشییع جنازه آمده بود زیر تشییع جنازه بدن را بگیرد و شرکت کند یک کسی گفت تو دیگر چرا؟ تو که اینقدر این آقا را زجر دادی آزار دادی گفت این آقا کوه حلم بود کوه بردباری بود وواقعا چنین بود آقایی که اینقدر مظلوم است در خانه خودش همسرش دشمنش است می داند می فرماید من نمی توانم قبل ازواقعه تصمیم بگیرم آقایی که در مقابلش بعضی دوستانش در مدینه به او جسارت می کردند آقا چرا صلح کردی؟ چرا جنگ نکردی؟ چرا پذیرفتی؟ در صورتی که خود رسول الله در تولد امام حسن طبق بعضی نقلها فرمود فرمود حسنم کاری می کند که خون مسلمانان را حفظ می کند وهمین هم شد این صلح مقدمه قیام عاشورا را فراهم کرد امروز منصوب به این شخصیت بزرگوار است

 خدایا به عظمت امام حسن قسمت می دهیم همه ما را بر سر خان کرامت وجود و احسانش امروز مهمان بگردان خدایا به جود و سخاوت و عظمتش قسمت می دهیم همه فقرا همه کسانی که قرض دارند گرفتارند مستاجرند خدایا گرفتاریشان را به خان کرامت امام مجتبی مرتفع بگردان خدایا به همه ما در این روزها مخصوصا امروز که به عنوان کمک به فقرا اعلام شده خدایا به همه ما دست دهنده و بخشنده عنایت بفرما

ذکر مصیبت :

السلام عليک يا ابا محمد يا حسن بن علی ايها المجتبی يابن رسول الله يا حجه الله علی خلقه يا سيدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بين يدی حاجاتنا يا وجيها عند الله اشفع لنا عند الله(دعای توسل)

متن سخنرانی استاد میرباقری با موضوع : توضیح و تبیین فرازی از زیارت جامعه کبیره

کلید واژه ها : نعمت ، ولایت ، تکلیف، علم ، عبادت و بندگی ، ملائکه ، معصومین، شفاعت، وجه الله، محبت، اسرار و رموز، معارف

معصومین : پیامبر اسلام ، امام علی ، امام صادق، امام رضا علیهم السلام

توضیح و تبیین فرازی از زیارت جامعه کبیره

«مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِكُمْ مُحْتَجِبٌ بِذِمَّتِكُمْ مُعْتَرِفٌ بِكُمْ وَ مُؤْمِنٌ بِإِيَابِكُمْ مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِكُمْ مُنْتَظِرٌ لِأَمْرِكُمْ مُرْتَقِبٌ لِدَوْلَتِكُمْ آخِذٌ بِقَوْلِكُمْ عَامِلٌ بِأَمْرِكُمْ...».[1]

معنای حقیقی نعیم

امام رضا (ع) فرمودند: در دنيا هيچ نعمتی حقيقي نيست. وقتي سؤال شد، پس معناي آيه «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيمِ[2]»[3]  چيست؟ حضرت فرمودند: منظور از نعيم، ما هستیم. اين نعمت حقيقي است و اگر كسي وظايف و تكاليف خودش را نسبت به اين نعمت انجام داد، اين نعمت او را به نعيم ابد و درجات بهشت مي‌رساند.

تکالیف ما نسبت به نعمت‌های حقیقی

    ولایت خدای متعال، راه وصول به نعمت‌هاي حقيقي است و همه نعمت‌هاي حقيقي، شئون اين نعمت هستند و از طريق اين نعمت، بندگان به خدا مي‌رسند و ما كه در دار دنيا آمديم، براي این است كه به این تكليف عمل کنیم. به بیان دیگر، نسبت به نعمت ولايتي كه خداي متعال بر ما نازل كرده، شاكر و قدردان باشیم و تكاليف خودمان را نسبت به آن انجام دهيم و اگر كسي تكاليف خودش را نسبت به اين نعمت انجام داد، نسبت به دیگر نعمت‌های الهی هم تكاليفش را انجام داده است. از این ‌رو، سؤال در این ‌باره، يعني نعمت ولايت اولياي معصوم است.

راه کسب درجات عالیه

همه تلاش ما باید در جهت شناخت تكاليف و به انجام رساندن آن‌ها باشد، چرا كه همه درجات به این وسیله حاصل مي­شود و آن التزام عملی هم در سایه التزام به این اصل اعتقادی است و آن‌هايي كه اين اصل را با فرع اشتباه كردند، هر چه تلاش كنند، به جايي نمي‌رسند، چون اين تکلیف، اصل است و تكاليف ديگر، از شئون اين تكليف هستند. كما اين‌كه نماز، روزه، زكات، حج و دیگر تكاليف، همه از شئون توحيدند، ولی هیچ‌یک در عرض توحيد نيستند.

شرط تحمل علم اهل بیت

    بنابراین، يكي از تكاليفي كه در اين تعبير نوراني از زیارت جامعه کبیره، نسبت به ساحت معصومين(علیهم السلام) اشاره شده است ، این تعبير است كه من بار علم شما را تحمل مي‌كنم و حامل علم شما هستم، چنان‌که امر ولايت از امور مشکل است و از اموري به شمار می‌آید كه تحملش سنگين است و جز عده خاصی، هیچ­کس نمي‌تواند تحمل كند. از اين‌رو، در باب ولايت ائمه گفته شده است: «إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَب‏[4]». در روايات متعددی در باب علوم ائمه (ع) این تعبیر آمده که علم ما دشوار است. بنابراين، تحمل آن، ظرفيت و مراقبه‌ای خاص مي‌طلبد.

معنای تحمل علم

     معنای اين علم و تحمل آن چيست و چه كساني مي‌توانند اين علم را برتابند؟ درباره اين مطالب، در روايات نوراني معصومين، سخنان مفصلي وجود دارد. البته بزرگان در شرح این عبارات و در غير اين مورد، به بسط اين گونه از روايات پرداخته‌اند.

حقیقت علم

    نكته اول درباره علم اين است كه حقيقت علم، نورانيتي است كه خداي متعال به قلب مؤمن سرازیر مي‌كند تا اين‌كه مؤمن، مقصد را ببيند و به سوی مقصد حركت كند. اين حقيقت علم است. از این ‌رو، حقيقت علم، وسيله‌ای برای بندگي است. علم، ابزار بندگي و راه عبادت است و نورانيتي به شمار می‌آید كه انسان را به عبادت خداي متعال هدايت مي‌كند. از این رهگذر، درجات عبادت و نورانيت علم برای او فراهم مي‌شود.

تعبیر امام صادق علیه السلام از علم

    شايد معنای اين تعبير نوراني همان باشد كه از امام صادق (ع) نقل شده است. عنوان بصري به حضرت عرض كرد: «من زحمت راه را تحمل كردم و این‌جا آمدم تا از علوم شما بهره‌مند شوم». حضرت به او فرمودند: «الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ».[5]

   حقیقت علم نورانيتي است كه در قلب كسي پدید مي‌آید كه خداي متعال، قصد هدايت او را دارد. اين نور، علم است. بعد حضرت فرمودند: «فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ».[6] اگر طالب اين علم هستي، بايد حقيقت عبوديت را در نفس خودت محقق كني.

     اين علم را به بنده‌ها مي‌دهند تا به کمک اين علم، بنده خدا باشند و آن‌هايي كه دنبال شيطنت هستند، به این علوم راه پيدا نمي‌كنند، بلکه ابزار شيطنت در عالم دنيا، متناسب با مصلحت الهي در اختيارشان قرار مي‌گيرد. شيطان در دنيا شيطنت مي‌كند و ابزار شيطنت را هم در اختیار دارد، ولی اين ابزار شيطنت، علم نيست.

ویژگی علم حقیقی  

     از این‌ رو، در حديث عقل و جهل است كه وقتی حضرت، لشکر عقل و جهل را مي‌شمارند، علم را از لشکرو جنود عقل و جهل را از جنود شيطان بر می‌شمرند. بنابراین، آن‌چه از لشکريان جهل است، در مقابل این علم است. از این ‌رو، علم ابزاري ، علمی است كه انسان از آن‌ در راه معصيت خدا، در طغيان و سركشي، در نفس­پرستي خود استفاده مي‌كند و جزء علم نيست، چون علم، حقيقت و نورانيتي است كه راه بندگي خداي متعال و عبادت و بندگي است. به همین دلیل است که اين علم را تنها به كسي مي‌دهند كه دنبال بندگي خدا باشد و در قدم اول عبوديت و استعانت را در قلب خودش محقق كند. وقتي اين قدم را برداشت، آن‌گاه خداي متعال اين بنده را به سوي خودش، هدايت و ابزار بندگي را به او اعطا مي‌كند.

علم از دیدگاه قرآن

   علم، نورانيت قلب و راه هدايت است که انسان به وسيله آن به درجات بندگي و به قرب آستان الهي مي‌رسد. در آيات قرآن هم اين حقيقت با تعابير مختلفي بيان شده است. برای نمونه خداوند در قرآن می‌فرماید: «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ».[7] اگر خداي متعال بخواهد بنده‌اي را هدايت كند، به او شرح صدر مي‌دهد. بزرگانی مثل مرحوم علامه طباطبايي (ره) شرح صدر را اين‌گونه معنا كرده‌اند: اول به او بسط مي‌دهد تا سينه و صدر او گشاده شود. اگر بسط وجود نداشت و قلب بسته و تنگ باشد، جايي براي معارف نخواهد بود. آن‌گاه معارف را بر قلب او نازل مي‌كند و بعد به او توفيق مي‌دهد كه نسبت به اين معارف تسليم باشد.

طریق بندگی حقیقی

   خداي متعال حقيقتش را به اولياي معصوم عطا كرده است. اين‌گونه نيست كه همه انسان‌ها راهي به سوي اين علم داشته باشند. حقيقت اين علم، به انساني عطا می‌شود كه صاحب عبوديت مطلقه است و اسرار بندگي خداي متعال را مي‌تواند تحمل كند.

    به تعبير ديگر، بندگي در عالم به وسيله نبي اكرم (ص) واقع مي‌شود و هيچ انساني مستقل از آن‌ها نمي‌تواند بندگي كند.

حقیقت بندگی

    اين توهمی بیش نیست كه كسي خيال كند بندگي يعني خضوع و تواضع و سجده. خدای متعال، حقيقت بندگي را به معصومین عطا كرده و تنها تحت شفاعت آن‌هاست كه ديگران، بندگي خداي متعال را انجام می‌دهند. در روایت داریم: «بنا عُبِدَ اللَّهُ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّهُ».[8]

ائمه اطهار؛ معلم ملائکه

   گاهی اين سخن در روايات مختلف و با تعابير دیگري هم بيان شده است. برای نمونه در روايتی از معصوم است که حضرت فرمودند: خداي متعال انوار ما را بر گردش آفريد. سپس ملائكه را آفريد و به ملائكه فرمود: تسبيح خدا را بگوييد. آن‌ها گفتند ما نمي‌توانيم خدا را تسبيح كنيم. به ما فرمود و ما خدا را تسبيح كرديم تا ملائكه الهي از ما تسبيح خدا را ياد گرفتند.

راه تعلیم اسرار بندگی

     بنابراین، حقيقت عبادت، سرّ عبادت، تسبيح و تنزيه كردن، تكبير الهي و... موردهایی است كه به تعليم نیاز دارد و اگر خداي متعال، آن­ها را آموزش ندهد، كسي نمي‌تواند اسرار بندگي را بياموزد. خدای متعال نخست اين اسرار را به معصومین عطا کرد و تعليم داد و دیگران آن را از ایشان آموختند. بنابراين، اسرار عبادت به وسيله آن‌ها به ديگران تعليم و به شفاعت آن‌ها، اين عبادات واقع، و به شفاعت آن­ها، پذیرفته می‌شود. اين‌گونه نيست كه اگر كسي بخواهد بنده خداي متعال باشد، خداي متعال، مستقیم رموز و راه و رسم بندگي را به او عطا كند، بلكه همه بندگي‌ها، در پرتو بندگي نبي اكرم (ص) است. از همین راه، ديگران به شفاعت اين بندگي مي‌رسند و از راه تعليم معصومین، رموز بندگي را ياد مي‌گيرند. حقيقت بندگي هم چيزي نيست، جز اين­كه انسان تسليم اولياي معصوم باشد و به وسيله معصومين بتواند عبادت خدا را به جای آورد.

عبادت؛ روح مؤمن

     خداي متعال به ما قوايي مانند چشم، زبان وگوش داده که ما به وسيله اين‌ها او را عبادت كنيم و مسخر ما هستند. اگر این قوا در اختيار عبد مؤمنی قرار گيرد، آن روح مؤمن است كه عبادت مي‌كند. اين قوا به وسيله عبادت او، عبادت خدا را انجام مي‌دهند، چون انوار عبادت و طاعت و بندگي، به روح اختصاص دارد كه در جسم هم جاري مي‌شود و بهترين منزلت بندگي يك جسم، آن است كه جسم در اختيار مؤمن قرار گيرد و تسليم خدا باشد و تحمل كند تا مؤمن عبادت خدا را به جای آورد. اگر در این حالت، جسم تحمل كرد، به وسيله این عبادت، مؤمن به نورانيت و رشد مي‌رسد و بالاترين درجات بندگي ما هم اين است كه به شأن و مقامي برسيم كه تسليم اولياي معصوم شويم و همه حول و قوه خودمان را به ایشان واگذار كنيم تا اراده و ولايت آن‌ها در وجود ما جاري شود.

اشتباه شیطان

   ما به وسيله عبادت آن‌هاست که خداي متعال را عبادت مي‌كنيم. زمانی معصيت واقع مي‌شود كه ما از محيط ولايت آن‌ها خارج شويم. اگر از محيط ولايت آن‌ها خارج شديم و خواستيم با حول و قوه خودمان و مستقل از سرپرستي و خداي متعال عبادت كنيم، اين همان مرحله‌ای است كه عبادت ما، شيطنت و معصيت به شمار می‌آید.

     كار شيطان اين بود، چون مي‌خواست در عبادت خداي متعال، مستقلاً عمل كند که اين‌گونه عبادت، استكبار است. وقتي به او گفتند سجده كن، گفت: خدايا خودت را سجده مي‌كنم، ولي وليّ و خليفه‌ات را نه. خضوع در مقابل تو دارم، ولي نه از طريق خضوع در مقابل خليفه.

حقیقت سجده ملائکه بر آدم

بنابراين، سجده ملائكه هم سجده مستقل نبود. يعني اين‌گونه نبود كه ملائكه دعوت شده باشند تا در برابر آدم سجده كنند. همان گونه كه در مقابل خدا سجده مي‌كنند، چرا كه اين دعوت به شرك است، بلکه سجده آن‌ها برای تواضع و خضوع بود. از این ‌رو، این سجده عين توحيد بود، نه اين‌كه با توحيد فاصله داشته باشد. شيطان این‌گونه عبادت و بندگي خداي متعال را نمي‌پسنديد، چون مي‌خواست به طور مستقيم بندگي كند و راه مستقيمی برای آن بیابد.

تنها راه مستقیم عالم

      راه مستقلی در عالم قرار داده نشده است، نه اين‌كه قرار داده شده و به مردم گفته­اند که از اين راه نروید، بلکه يك راه در عالم بيشتر نیست که همان راه بندگي و توجه به اولياي معصوم و عباد الهي است. در روایت می‌خوانیم: «بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ».[9] ایشان کساني هستند كه عبادت و بندگي حقيقي به وسيله آن‌ها واقع مي­شود. بندگي ديگران از طريق توجه به بندگي آن‌هاست كه انسان حول و قوه خودش را تحت ولايت و سرپرستي آن‌ها قرار بدهد. در واقع با این کار، حول و قوه آن‌ها در او جاري مي­شود.

بارزترین ویژگی معصومین

   اگر همه عالم هم در اختيارشان باشد، تنها خدا را عبادت مي‌كنند و چيزی را در مسير غير بندگي خدا قرار نمي‌دهند. بنابراين، اگر عالم در اختيار آن‌ها قرار گیرد، كم‌ترين تخلفي نمی­كنند و اگر بنده‌اي تمام قواي خودش را به اولياي معصوم بسپرد و فرمان و اراده آن‌ها بر قواي او جاري شود، چيزي جز اراده خداي متعال را جاري نمی‌کند و نورانيت عبادت معصومين (ع) است كه در وجود او جاري می‌شود.

معرفت و عبادت حقیقی

    عبادت هيچ مخلوقي در عالم، مستقل از عبادت آن‌ها نیست. این از شئون عبادت آن‌هاست که از طريق ولايت آن‌ها، عبادت خداي متعال محقق مي­شود. چنان‌كه معرفت نیز همين‌گونه است، چون معرفت از رموز عبادت است و اين تنها از راه آن­ها اعطا مي‌شود. اين‌گونه نيست كه به كسي به طور مستقل معرفتي بدهند و نورانيت علمي به او عطا شود. كما اين‌كه اين مطلب در روايات فراواني آمده است. از جمله روايت معروف اميرالمؤمنين (ع) است که حضرت در ضمن اين روايت، تعبير نوراني‌ای دارند که در کتاب كافي آمده است: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَوْ شَاءَ لَعَرَّفَ الْعِبَادَ نَفْسَهُ».[10] اگر خداي متعال مي‌خواست، می‌توانست خودش را به بندگان مستقيم معرفي کند، نه اين‌كه نمي‌توانست اين كار را انجام دهد، ولی اين طور خواست.

ائمه اطهار؛ باب الله  

     در روایت داریم: «جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ سَبِيلَهُ وَ الْوَجْهَ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ».[11] خداي متعال ما را سبيل و صراط و باب و وجه قرار داده و ما تنها راه هستيم. راه‌هاي فرعي هم به ما ختم مي­شود و ما ابواب الهي هستيم، باب‌هايي كه به سوي بندگان باز مي‌شود. بندگان از اين راه‌ها به سوي خدا مي‌روند که همه با عنايت ما صورت می‌گیرد.

منظور از وجه الله

    خداوند می‌فرماید: «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ».[12] یعنی همه چيز هالك است، مگر وجه خداي متعال. منظور از وجه چيست؟ روايات چند معنا را برای این وجه ذکر كردند. يكي از معاني وجه اين است که وجه ،  عملي است كه متوجه خداست. اگر انسان حول و قوه‌اش متوجه خدا و براي خدا باشد، آن عمل وجه‌الله است.

    بنابراين، هر اراده‌اي كه متوجه خداي متعال باشد، صبغه وجه‌اللهي پيدا مي‌كند. در روايت ديگري هم همين معنا با تعبير ديگری بيان شده که وجه‌الله، طريقي است كه مردم از طريق آن متوجه خدا مي­شوند که همان دين خداست، چرا که دين حقيقتي در عالم است كه خداي متعال آن را نازل كرده است تا مردم از راه دين متوجه خداي متعال شوند. حال اگر در مسير خداي متعال بودند، در مسير وجه الهي و متوجه حضرت حق‌اند و اگر از مسير دين خارج شدند، آن‌گاه ایشان از طريق توجه به خداي متعال خارج گشتند و هر چه از وجودشان در مسير دين نيست، فاني است و تنها آن مقدار از وجود انسان مي‌ماند كه در مسير دين خدا قرار گيرد.

حقیقت وجه‌الله

   در روايت ديگری، یکی از معصومین (ع) می‌فرماید: وجه‌الله و دين خدا، ما هستيم. باطن دين، چيزي جز ولايت آن‌ها نيست. باطن نماز و زكات و حج، ولايت آن‌هاست که این مطلب با تعابير مختلفي بيان شده است.

    بنابراين، باطن دين كه وجه‌الله است، همان ولايت امام معصوم (ع) است. به تعبير ديگر، آن‌ها وجودشان متوجه و مجذوب خداي متعال است و با تمام وجود، غرق در جذبه‌ها و محبت‌هاي الهي و به سمت خداي متعال در حال حركت هستند و وجود آن‌ها، طريق توجه ديگران است. لذا اين جاذبه، همه را به سمت خداي متعال مي‌كشد و اگر جاذبه‌اي عالم را به سمت خداي متعال مي‌برد، این همان جاذبه‌اي است كه ناشي از محبت نبي اكرم (ص) به خداي متعال است.

رشته اتصال به خدا

   اگر شما اين محبت را برداريد، رشته اتصال عالم به خدا و حركت عالم به سوي خداي متعال قطع مي­شود، چون همه عالم بر اساس محبت ايشان، به سمت خداي متعال حركت مي­كند. اين تشبيه که می‌خواهم به آن اشاره کنم، خیلی مناسب نيست، ولي از جهتي هم گوياست. ما در ميدان جاذبه كره زمين و منظومه شمسي هستيم. اين جاذبه همان نیرویی است كه ما را حركت مي‌دهد. اگر شما اين جاذبه را قطع كنيد، حركت ما هم به سمت آن مقصد قطع مي‌شود.

معنای حقیقی محبت به خدا

    بنابراین، همه عالم با جاذبه و محبت نبي اكرم (ص) به سوي خداي متعال حركت مي‌كند. پس عبادتي كه عين محبت خداي متعال است، عبادت از سر حب است، بلكه بالاتر از حب به شمار می‌آید. محبت به خداي متعال، محبت دو موجود، در عرض یک دیگر نيست که اين محبت، طغيان شيطنت است. بلکه محبت خالصی است که اگر انسان دنبال چنين محبتي باشد، این محبت از شئون بندگي عبد نسبت به خداي متعال است، نه محبت موجودی مستقل نسبت به موجودی دیگر. محبتي است كه از عبوديت، تذلل و خشوع، در مقابل خداي متعال، ناشي، و از شئون بندگي خداي متعال شمرده می‌شود. اين محبت عالم را به سوي خداي متعال جذب مي‌كند.

طریق قرب مخلوقات

     همه عالم براي نبي اكرم (ص) و عبادت خدا خلق شدند و طريق قرب مخلوقات هم کیفیت عبادت آن حضرت است و باید خود را به آن حضرت بسپارند تا با کیفیت عبادت حضرت، به مقام عبوديت و بندگي متناسب با شأن خودشان برسند. اگر بخواهيم با قوايي كه خداي متعال براي ما آفريده، بنده او باشيم، وقتی آن قوا در اختيار ما قرار مي‌گيرند که نحوه استفاده از آن را از معصومین یاد بگیریم که آن وقت ما به مقام بندگي مي‌رسیم و به كمال خودمان راه پيدا مي‌كنیم و به نورانيتي می‌رسیم كه بايد برسیم. حتي قوايي كه خداي متعال در بيرون از جسم ما مسخر ما قرار داده نیز همين‌گونه هستند. اگر ارواح ما جذب نور نبي اكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) نشوند و به وسيله عبادت آن‌ها به سمت خداوند حركت نكنند، راهي به سوي خداي متعال وجود نخواهد داشت.

رموز بندگي خداي متعال

    حضرت فرمودند: ارواح مؤمنين از مرتبه جسم ما، يعني از عليين آفريده شده‌اند و به همین علت، ارواح شيعيان به سمت ما متمايل است، چون روح امام در روح مؤمن جاري است. در روایت داریم که: «أَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ».[13]به وسيله آن روح است كه آن‌ها عبادت و بندگي خداي متعال را به جا مي‌آورند، چون به حيات بندگي و مرحله‌ای از درك بندگي خداي متعال مي‌رسند. پس نكته ديگر اين است كه بندگي خداي متعال و رموز بندگي او، مستقيماً‌ به كسي عطا نمي­شود و این رموز به كساني عطا می‌شود كه مقام عبوديت مطلقه را داشته و عالم براي عبادت آن‌ها آفريده شده است. پس هر كس به ميزاني كه مي‌خواهد ولايت آن‌ها را تحمل و بندگي خداي متعال را بكند، به همان ميزان هم اسرار و رموز عبادت به آن‌ها عطا مي‌شود.

مراتب تکلیف، متناسب با مراتب بندگي

      حقيقت قلوب به اولياي معصوم عطا شده و این مرتبه‌اي از علم است که احدي نمي‌تواند آن ‌را تحمل كند، چرا که قدرت داشتن آن علم را ندارد. مكلف به آن تكاليف هم نيست و آن تكاليف فقط مربوط به خود آن‌هاست، چون ديگران نمي‌توانند آن تكليف را انجام دهند. نه این‌که آن علم را به او مي‌دهند، چرا که مراتبي كه ديگران ممكن است به آن برسند، متناسب با بندگي‌شان و به ميزاني است كه مي‌خواهند بندگي خداي متعال را انجام دهند که به همان ميزان اين علوم و معارف به ایشان اعطا مي­شود تا به وسيله آن علوم، اطاعت و بندگي خدا را به جای آورند.

    بنابراین، انوار معرفت معصومين (ع) به كساني عطا مي‌شود كه ظرفشان، ظرف اطاعت و بندگي خداي متعال باشد و خود را آماده كرده باشند اين علم را بردارند تا با اين علم   ،  بندگي خداي متعال را به جا آورند.

يكی از معاني تحمل علم

    شايد يكی از معاني تحمل علم همين مورد باشد، يعني مي‌تواند با اين علم، بنده خداي متعال باشد و ظرفيت اين عبادت و بندگي و به تعبيري ظرفيت اين امتحان را یافته و كسي كه ظرفيت يك امتحان را ندارد، علم آن را به او عطا نمي‌كند. پس اگر ظرفيت را پيدا كرد، آن علم به او عطا و عنايت مي­شود.

سنگینی معارف اهل بیت  

     در بعضي روايات می‌خوانیم که مي‌فرمايد: علم و معارف ما به حدي سنگين است كه هيچ مرتبه‌اي از آن را هيچ ملكِ مقرب و پيغمبر و مؤمني نمي‌تواند تحمل كند و اسرار فقط مربوط به خود ماست و ديگران به آن مكلف نيستند، چون آن مرتبه از عبادت، مختص به ماست، ولي مراتبي از معارف هست كه انبيا و مؤمنين كامل و ملائكه به آن دسترسي پيدا مي‌كنند. هم‌چنین مراتبي از ولايت ما هست كه به كساني که بخواهيم، عطا مي­شود، آن افراد کسانی هستند كه حامل اين علم‌اند و مي‌توانند اين علم را تحمل كنند و ظرف اين بندگي هستند و اگر ظرف اين بندگي بودند، نورانيت، هدايت و انوار طاعت و بندگي، به آن­ها عطا مي­شود.

روایتی پیرامون سنگینی علم اهل بیت

      «يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ عِنْدَنَا وَ اللَّهِ سِرّاً مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ عِلْماً مِنْ عِلْمِ اللَّهِ وَ اللَّهِ مَا يَحْتَمِلُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ اللَّهِ مَا كَلَّفَ اللَّهُ ذَلِكَ أَحَداً غَيْرَنَا وَ لَا اسْتَعْبَدَ بِذَلِكَ أَحَداً غَيْرَنَا ...».[14]

     ابابصير از وجود مقدس امام صادق (ع) نقل مي‌كند كه حضرت به او فرمودند: مرتبه‌اي از سرّ خدا در اختيار ماست كه هيچ ملكِ مقرب و نبي مرسل و بنده ممتحني نمي‌تواند آن را تحمل كند. خداي متعال هيچ­كسي را مكلف به آن وظيفه نكرده و بار آن تكليف را فقط ما بر مي‌داريم. خداي متعال از كسي نخواسته كه عبادت و بندگي خودش را با آن درجه از علم به جا آورد، الّا از ما، چرا که اين علم ابزار بندگي ماست و فقط ما هستيم كه اين درجه از معرفت و علم به ما عطا شده و اين بندگي هم مختص ماست.

معنای تحمل علم اهل بیت

    تحمل علم ائمه (ع)، يعني تحمل نورانيتي كه به وسيله آن نورانيت، بندگي خداي متعال واقع مي‌شود. پرسش این‌جاست که معناي اين تحمل چيست و چه كساني مي‌توانند آن را تحمل كنند و چگونه بايد به اين تحمل رسيد.

ذکر مصیبت حضرت زینب(س)

«السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيَارَتِكُ السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ و علي اولاد الحسين وَ علي أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ».[15]

    عزيز برادرم، هر كجا سفر كردم، سر مطهر تو همراه با سرهاي نوراني هاشميون، هم‌سفر من بود. همان­طوري كه دستور داده بودي، صبر كردم و صبر كردم، ولي دو جا نتوانستم صبر كنم، يكي جايي كه سرت را براي اولين بار در دروازه كوفه، بالاي نيزه‌ها ديدم. باورم نمی‌شد دشمن اين سر مطهر را به نيزه بزند و چنان سر را به چوبه محمل كوبيدم كه خون از كَجاوه‌ام جاري شد. دومين جا وقتي بود که ديدم سر مقدست در تشت مقابل يزيد قرار گرفته و يزيد با خيزران، به لب و دندان نوراني تو جسارت مي‌كند. گريبان چاك كردم و فرياد زدم: وا محمدا.



[1] . من‏لايحضره‏الفقيه، شیخ صدوق، ج 2، ص 613، زيارة جامعة لجميع الأئمة ع ... .

[2] . همان

[3].  تکاثر، 8.

[4].الكافي، شیخ کلینی، ج 1، ص 401، باب فيما جاء أن حديثهم صعب مستصعب.

[5].بحارالأنوار، مجلسی، ج ‏1، ص 225، باب 7، آداب طلب العلم و أحكامه ...، ص 221.

[6]. همان.

[7] . انعام، 125.

[8]. التوحيد، شیخ صدوق، ج 152، ص 12، باب تفسير قول الله عز و جل.

[9] . الكافي، شیخ کلینی، ج 8، ص 231، حديث القباب ...،  ص 231.

[10] . همان، ج 1، ص 184، باب معرفة الإمام و الرد إليه ... .

[11]. همان.

[12] . قصص، 88.

[13]. تهذيب‏الأحكام، شیخ طوسی، ج 6، ص 99، ح46، باب زيارة جامعة لسائر المشاهد ع.

 

[14]. الكافي، شیخ کلینی، ج 1، ص 401، باب فيما جاء أن حديثهم صعب مستصعب.

[15]. مفاتیح الجنان، زیارت عاشورا.

متن سخنرانی استاد میرباقری با موضوع :  داستان حضرت یوسف در قرآن

کلمت کلیدی : قصه ، حضرت یوسف ، دعوت ، انبیاء، رؤیا، امامت، ولایت ، بلا، حزن ، ایمان ، ظهور

معصومین : امام حسین ، امام صادق ، امام زمان علیهم السلام

موضوع سخن: داستان حضرت یوسف در قرآن

جناب یوسف (ع) یکی از انبیای الهی که در قرآن به طور مبسوطی ماجراهای زندگی­اش نقل شده که به تعبیر قرآن، «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ»[1] است. قصص را به معنای قصه و حکایت و قصه­گویی و شیوه نقل ماجرا معنا شده که همه این موارد درست است. قرآن هم أَحْسَنَ الْقَصَصِ است، یعنی بهترین و زیباترین ماجرا را بیان می‌کند و هم به بهترین شکل بیان می‌کند. پرداختن به حوادث و قصه‌ها هم از نظر محتوا باید دارای هدف رفیع و بلندی باشد و شکل قصه­پردازی هم باید به گونه‌ای باشد که دعوت به خدای متعال بکند.

 

ویژگی سوره یوسف

 این سوره از آن سوره‌هایی است که دارای بهترین مضامین و به بهترین شکل بیان است. قصه­پردازی‌هایی که می‌شود، نه اهدافش یکسان است و نه روش هدف­ها. گاهی قصه­ها، دعوت به دنیا و تحریک به دنیا و تحریص به دنیاست، از طریق بیان یک ماجرای واقعی یا احیاناً تخیلی. آن­جایی هم که می‌خواهد واقعیتی را تبیین کند، گاهی به گونه‌ای تبیین می­کند­ که نتیجه و شکل قصه­پردازی تحریص و تحریک به دنیا و دعوت به دنیا باشد.

 

نکاتی در سوره یوسف درباره امام زمان (عج)

خدای متعال در این سوره از آغاز تا انجام، حقایقی را بیان می‌کند که جز دعوت به خود چیزی از آن بیرون نمی‌آید. حتی جایی صحنه‌هایی را نقل می‌کند که گناه اهل دنیاست و آن­قدر زیبا نقل می‌شود که اصلاً دعوت به دنیا نیست. در این سوره یک اسراری هم وجود دارد که شاید ناظر به وجود مقدس امام عصر (ع) باشد. به قرآن نسبت نمی‌دهم که سوره درباره وجود مقدس امام زمان (ع) است، ولی نکات فراوانی هست که به ماجرای وجود مقدس امام زمان (ع) اشاره دارد.

در روایات هست که یکی از انبیایی که با وجود مقدس و نورانی امام زمان (عج) مشابهت دارد، جناب یوسف است. در روایات بر این مشابهت از جهات متعدد تأکید شده است.

 

شباهت­های یوسف و حضرت حجت (عج)

ابی­بصیر نقل می‌کند که امام صادق (ع) فرمود: بین فرزند من و یوسف شباهتی است. عرض کردم: آقا غیبت­شان را می‌گویید؟ حضرت فرمود: نه، این مقصودم نیست. یوسف در بین مردم بود و برادرها او را می‌دیدند و به خاطر تخلف و گناهی که داشتند، او را نمی‌شناختند. فرزند من هم در کوچه و بازار بین مردم رفت و آمد می‌کند و مردم او را نمی‌شناسند.

 

باطن آیات سوره یوسف

بسیاری از این آیات، باطنش ناظر به ماجرای وجود مقدس امام زمان (عج) است و در واقع مسائل ایشان را هم بیان مي‌کند. در این سوره نورانی چند مطلب بیان شده است. یکی رابطه خدای متعال با پیغمبرش است که چگونه ولی خودش را سرپرستی کرده، در حالی که همه علیه او توطئه می‌کردند. خدا این کودک نه ساله را تا مرز عزت رسانده و همه توطئه‌ها را خنثی کرده، از برادرها گرفته تا زنان مصری. همه نقشه‌ها را به نفع این ولی خدا منحل کرده است.

 

نوع مواجهه انسان با انبیا و اولیای الهی

خدای متعال می‌تواند همه کیدها را به نقشه‌های موافق برای انسان تبدیل بکند. جهت دیگری که در کار است، برخورد وجود مقدس یوسف (ع) با خدای متعال و بلای و تکالیف الهی است که موحدانه این تکالیف را به دوش کشیده و بنده خدا بوده است.

مسأله دیگر برخورد دیگران با جناب یوسف است که قابل تأمل است. از برخورد برادران گرفته تا برخورد بانوان مصری. همه این برخوردها در قرآن بیان می­شود و نوع مواجهه انسان را با انبیا و اولیای را الهی توضیح می‌دهد، راهنما و راه­گشای ماست.

 

دعوت به سمت خدا

نکته بعدی نوع مواجهه وجود مقدس یوسف (ع) با دیگران است؛ برخورد با پدر بزرگوار و پیغمبر خودشان و برادرها و اهل مصر و بانوان مصری و دیگران. مجموعه این­ رفتارها در این سوره آمده و همه این آیات توحیدی، دعوت به خدای متعال است. لذا در پایان این سوره خدای متعال می‌فرماید: «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ».[2] پیامبر ما، اکثر مردم هر قدر هم که تو بخواهی و میل داشته باشی، ایمان نمی‌آورند. به خاطر این نیست که آیات ما در دسترس آن­ها نیست. این سوره درباره آیات توحید است. چه چیز برای موحد شدن بهتر از انبیای الهی و زندگی آن­ها؟ آیات بزرگ الهی و بهترین  آیات الهی، آیاتی هستند که می‌شود به وسیله آن­ها موحد شد.

خداوند می­فرماید: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ». [3] این­ها از آیات ما روی می‌گردانند. اگر توجه به آیات داشته باشند، این آیات آن­ها را هدایت می‌کند. این­ها برای همه انسان­ها آیات نیستند.

 

 

پایداری در راه خدا و شکرگزاری

وقتی خدای متعال در سوره مبارکه ابراهیم به ماجرای موسی کلیم (ع) اشاره می‌کند، می‌فرماید: «إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُور».ٍ[4] همه نمی‌توانند از این آیات عبرت بگیرند. کسانی می‌توانند از این ماجرا عبرت بگیرند که دو چیز را با هم داشته باشند، یکی پایداری در راه خدا و دیگری شکرگزاری. آن­هایی که اهل این دو صفت هستند، داستان پیامبر ما برای آن­ها پر از آیه و نشانه است و می‌توانند قدم به قدم از آن استفاده کنند و در لحظات مختلف این داستان، از ابتدا تا انتها آیات الهی است و انسان می­تواند از کوچک­ترین آن­ها استفاده بکند، مشروط به این­که اهل بهره‌مندی از آیات خدای متعال باشد.

 

 

قصه­گویی در قرآن

خدای متعال این داستان را با رؤیایی که جناب یوسف (ع) می‌بینند، شروع می‌کند. قصه‌گویی قرآن سبک خاص خودش را دارد. قرآن هیچ­گاه به تاریخ تولد پیغمبری یا این­که پیغمبری کی متولد شده و چند سال عمر کرده، نپرداخته است.

ماجرا از این­جا شروع می‌شود که خدا می‌فرماید جناب یوسف خوابی را که دیده برای پدر بزرگوارش بیان می‌کند و جناب یعقوب هم این خواب را برای فرزندش تعبیر می‌کند: «إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لي‏ ساجِدينَ».[5] من دیدم ماه و خورشید و یازده ستاره در مقابل من سجده می‌کنند. ماجرای خواب چیست؟ یکی از راه­های نیل انسان به حقایق باطنی آدم ـ حداقل در آغاز راه ـ رؤیاهای صادقه است.

آن وحی مهم به جناب ابراهیم خلیل در باب اسماعیل به شکل رؤیا بود: «قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ».[6]

 

رؤیاهای صادق و کاذب

خیلی از حقایق بلند در خواب به انبیا، به خصوص انبیای گذشته رسیده است. نسبت بین رؤیاهای صادق و کاذب چیست؟ آدم از کجا می‌تواند بفهمد چنین چیزی که در عالم رؤیا به او القا می‌شود، حقیقتی نورانی است؟

گاهی آدم در خواب شک می‌کند که این آدم کی بود؟ در خواب چیزی می‌بیند، بعدش هم شک می‌کند. آیا واقعاً این فلان مومن بود؟

 

 

مقام امامت در قوم بنی­اسراییل

بعضی معتقدند جناب یوسف (ع) جزو انبیایی است که مقام امامت دارد. البته شاهد روشنی نداریم که از ایشان به عنوان کسی که صاحب مقام امامت است، نام برده شده باشد، اما قرائنی در قرآن هست. خداوند می­فرماید: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنام».[7] بعضی از بنی­اسراییل مقام امامت داشتند. آن­ها هادی به امر بودند و به مقام امر دست یافته بودند. در بعضی آیات به گونه‌ دیگری بیان می‌شود. در باب جناب ابراهیم خلیل (ع) می‌فرماید که وقتی به مقام امامت رسید، به خدای متعال عرضه داشت: «قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي[8]،وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ».[9] خدای متعال در جواب فرمود که این عهد امامت  به آن­هایی که ظالم بودند، نمی‌رسد.

 

 

درخواست ابراهیم (ع) از خدا

در روایات متعددی به این استشهاد شده که اصحاب سقیفه نمی‌توانند مقام امامت داشته باشند، چون آن­ها موقعی بت­پرست بودند. مرحوم علامه طباطبایی نکته لطیفی فرمودند. ایشان می­گویند جناب ابراهیم خلیل از خدا درخواست کرد آیا امامت را به ذریه من هم می‌دهی یا نه. خدا فرمود: این عهد به ظالمین نمی‌رسد.

از چهار حالت خارج نیست یا جناب ابراهیم خلیل (ع) از خدا می‌خواست به کسانی که در گذشته ظالم بودند، ظلم به نفس و به دیگران کردند، اهل بت پرستی و شرک و معصیت بودند، مقام امامت اعطا شود ـ یعنی تا آخر عمرشان بت پرست و مشرک و ظالم می‌مانند ـ که معقول نیست.

نکته دیگر این­ است که حضرت در باب کسانی درخواست کند که از اول تا آخر عمرشان موحد بودند و هیچ شرکی تو دوره زندگی­شان وجود نداشتند. احتمال سومی هم هست. جناب ابراهیم خلیل درباره کسی درخواست امامت کند که اول، موحد عاقبت به خیر نیست، آخر عمرش هم بت پرست می‌شود. این هم که معقول نیست.

 

 

چه کسانی به مقام امامت می­رسند؟

اگر آیه را این­گونه معنا کنیم، می‌گوید فقط کسانی به عهد امامت می‌رسند که از سر آغاز زندگی تا پایان زندگی‌شان، هیچ نقطه تاریکی نیست. همه­اش توحید و بندگی خداست. کفر و الحاد و نفاق و فسق در کار نیست. بنابراین این آیه کاملاً گویاست که عهد امامت به کسانی نمی‌رسد که مدتی بت­پرست بودند.

 

عهد امامت

خدای متعال به ابراهیم خلیل نفرمود که به ذریه تو امامت نمی‌رسد. فرمود به آن­هایی که ظالم­اند، نمی‌رسند و بدون تردید جناب یوسف صدیق، جزو آن­ها نیست. خداوند می­فرماید: «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ». [10] یا در جایی دیگر می­فرماید: «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ».[11] بنابراین ایشان جزو ظالمین نیست. عهد امامت به ایشان رسیده است. این پیغمبر بزرگ الهی صاحب مقام نبوت و امامت و حتی زعامت این دنیایی است.

 

 

خدای متعال همه ماجرای او را در آغاز راه با او در میان می‌گذارد، ولو در قالب یک رؤیای صادقه. این قدم اول است که لطف الهی را با این پیامبر توضیح می‌دهد که چگونه خدای متعال از او دستگیری کرد؟ این­که انبیای الهی و اولیای الهی در لحظات سخت صبر می‌کنند، به خاطر سرمایه‌ای است که خدای متعال به آن­ها می‌دهد. خدای متعال در لحظات سخت از آن­ها دستگیری می‌کند. آن­ها نیز بندگی می‌کنند و با توفیق الهی و دستگیری الهی به راه­شان ادامه می­دهند و هر انسانی که اهل راه باشد، به او همین­طور کمک می­شود و حتماً آن هدایت‌های بزرگ هم می‌آید.

 

 

یوسف، برگزیده خدا

 این پیغمبر الهی ماجرا را با کس دیگری در میان نگذاشت و تنها به پدر بزرگوارش گفت که جزو انبیای الهی است. جناب یعقوب هم از همین رؤیای صادقه، همه مطالب را فهمید و فرمود: «وَ كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ».[12]

پروردگارت می‌خواهد تو را انتخاب کند. تو یک عبد عادی نیستی. تو عبد برگزیده خدا هستی. او می‌خواهد حقایقی را به تو بیاموزد و مراتبی از علم را به تو بدهد. تأویل احادیث را به تو بدهد. تأویل حدیث چیست؟ گفت و گو با بزرگان. خلاصه خدا می‌خواهد مراتبی از معرفت و علم را  به تو بدهد. خودت را آماده بکن. این رؤیا علامت این است که تو آدم فوق­العاده‌ای هستی و خدا برنامه خاصی با تو دارد و باید آماده باشی. خدای متعال می‌خواهد نعمت را بر تو تمام کند، همان­طوری که نعمت را بر ابراهیم و اسحاق تمام کرد. خدای متعال مي‌خواهد تو را به آن درجات برساند. بنابراین  باید خودت را آماده کنی و برای برداشتن این بار آماده شوی. با وجود این بلاهاست که تو به مقصد می‌رسی. «إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِيَاءُ». [13] وقتی آن­ها مي‌خواهند به درجات ویژه­ای برسند، با یک بلاهایی باید پرورش پیدا کنند.

 

ولایت قلوب

در باب ائمه هدی، در زیارت جامعه الائمه المومنین یک تعبیر لطیفی است که می‌فرماید: «لا يَسْبِقُكُمْ ثَنَاءُ الْمَلائِكَةِ فِي الْإِخْلاصِ وَ الْخُشُوعِ وَ لا يُضَادُّكُمْ ذُو ابْتِهَالٍ وَ خُضُوعٍ أَنَّى وَ لَكُمُ الْقُلُوبُ الَّتِي تَوَلَّى اللَّهُ رِيَاضَتَهَا بِالْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ وَ جَعَلَهَا أَوْعِيَةً لِلشُّكْرِ وَ الثَّنَاءِ وَ آمَنَهَا مِنْ عَوَارِضِ الْغَفْلَةِ وَ صَفَّاهَا مِنْ سُوءِ [شَوَاغِلِ‏] الْفَتْرَةِ بَلْ يَتَقَرَّبُ أَهْلُ السَّمَاءِ بِحُبِّكُمْ وَ بِالْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِكُمْ وَ تَوَاتُرِ الْبُكَاءِ عَلَى مُصَابِكُمْ وَ الاسْتِغْفَارِ لِشِيعَتِكُمْ».[14] هیچ ملک مقربی در ثنای خدا  و خشوع در مقابل خدا بر شما سبقت نمی‌گیرد. هیچ صاحب مقام ابتهال و خضوعی، هم­سنگ شما نیست. چرا؟ چون شما جزو انسان­هایی هستید که خدای متعال مستقیم ولایت قلوب شما را به دست گرفته و قلوب شما را با خوف و رجا ریاضت داده، تا به این مقام رسیدید.

وسیله تقربش همه آسمانی‌ها به خدای متعال به کمک چهار بوده است. ‌محبت به شما و برائت از دشمنان شما و گریه بر مصیبت‌ شما و ریاضت شما.

 

بلای الهی

انسانی که می‌خواهد به درجه‌ای برسد و باری روی دوشش گذاشته شود، حتماً باید خودش را برای تحمل بلا و سختی‌ها آماده کند و آماده شود، چرا که حتماً به دنبالش بلاها می‌آید. اگر به انسان وعده‌ای دادند، بلافاصله باید خود را آماده کند و بداند این وعده به دنبالش بلاهای سنگین است که انسان را آماده برداشتن آن بارهای بزرگ می‌کند. این بلای الهی است که انسان را رشد می‌دهد و هیچ چیز به اندازه این بلا به انسان سالک را کمک نمی‌کند. هر انسانی که رشد ‌کند، خدا برایش سخت می‌گیرد. از این رو باید آماده باشد. خدا در مقابل ترک اولی‌هایش او را رها نمی‌کند. یک ترک اولی داشته باشد، باید منتظر باشد.

 

 

بلای مطهر

بزرگواری گفته بود من نماز صبحم قضا شد و خدای متعال فرزندم را از من گرفت. این مال درجات رشد انسان است. وقتی خدا بخواهد کسی را رشد بدهد، این­گونه رفتار می­کند تا بنده­اش را آماده‌ ‌کند. از یک ترک اولی‌ او هم گذشت نمی‌کند، برای این­که پاک شود. این بلای مطهر است. البته بلا برای اولیای خدا بیشتر برای ترفیع درجه است، ولی گاهی هم می‌شود برای مؤمنین، مطهر است.

 

ابتلای جناب یعقوب

وقتی خدای متعال می‌خواهد جناب یعقوب را مبتلا کند، حسد را به خانه‌اش راه مي‌دهد. یعنی راه شیطان را سد نکرد. شیطان کار خودش را می‌کند. این درس مهمی است. آدم باید برگردد ببیند کجا را باید اصلاح کند. یک ترک اولی کرده که خدای متعال این حسد را بین برادرها انداخته است. جناب یعقوب را مبتلا کرد.

 

حزن پاک

همه کارهای جناب یعقوب خدایی است. کار دنیایی ندارد. حزن دنیایی ندارد. اگر گفته شده: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ».[15] خوف ندارد. کسی که به مقام ولایت الهی می‌رسد، حزن ندارد. مقصود حزن دنیایی است، و الا قلب مؤمن همیشه محزون است. فرمود: قرآن به حزن نازل شده است. شما با حزن قرآن بخوانید. این حزن، حزن پاک است، حزنی که قرآن برمی‌دارد، حزن دنیایی است. حزنی دیگری ایجاد می‌کند. مؤمن با قرآن دائماً محزون است. این حزن، حزن پاک است و سبب رشد می‌شود. لذا اگر جناب یعقوب چهل سال گریه کرد، اصلاً این گریه دنیایی نیست. اگر جناب یعقوب پی­جویی می‌کرد و دائم یاد او را زنده نگه می‌داشت، از باب وظیفه بود.

 

 

ولی شناسی

ماجرای غیبت حضرت هم این­گونه است. آن­هایی که یاد حضرت را نگه داشتند، همان‌هایی هستند که صبح و شب برای حضرت غصه می‌خورند. اگر آن خواص نبودند، امروز همه حضرت را فراموش می‌کردند. همین قدر که افرادی به یاد ولی خدا هستند، به خاطر این است که آن­ها یاد ولی خدا را زنده نگه می‌دارند، و الا امثال بنده از حضرت غافل مي‌شدیم.

 

کارهای خدایی یعقوب

همه کارهای جناب یعقوب خدایی است، هیچ چیز او غیرخدایی نیست. این حسد اتفاق افتاد و برادرها پدر را متهم و برادر را هم متهم کردند. ماجرای عظیمی در باطن عالم اتفاق ‌افتاد. خدا دارد ولیی را کنار دست این­ها رشد می‌دهد. در خانه این­ها قرار می‌دهد، ولیی که همه باید بگردند با او یک نفس بکشند. خدای متعال آن ولی را در داخل خانه این­ها و کنار دست این­ها قرار داده و وقتی انسان غفلت می‌کند، چه اتفاقی می‌افتد؟ انسانی که غفلت می‌کند و ولی­شناس و اهل معرفت نیست، دچار چه بلایی می­شود؟ یوسف  کنارش هست و بعد ادعا می‌کند ما از او بهتریم و بعد هم پیغمبر خدا را متهم می‌کند که چرا پیغمبر خدا به او بیشتر توجه می‌کند. جرم از این بالاتر؟ پدر شما پیغمبر خداست، آن وقت برادرت را نمی‌شناسی. می‌گویید پدر ما اشتباه می‌کند؟ «إِنَّ أَبانا لَفي‏ ضَلالٍ مُبينٍ».[16] می‌گویند پدر ما در اشتباهی آشکار و روشن است که یوسف را بر ما ترجیح می‌دهد. یعنی اصلاً شک هم نمی‌کنند که ما داریم اشتباه می‌کنیم. به جای این­که کنار پیغمبر بیاید قرار بگیرد و از این پیغمبر استفاده کند، حسد می‌ورزد می‌خواهد او را نابود کند که خودش رشد کند. ابواب خیرات کنار دستش است، ولی می‌خواهد با نابود کردن ولی خدا رشد کند.

تفاوت انسان­ها در ایمان خدا

عده‌ای سال­ها با پیغمبر خدا جنگیدند و بعد از سال­ها فهمیدند این پیغمبر خداست و آمدند مؤمن شدند. واقعاً هم مؤمن شدند. اگر آدم آماده نباشد، این جوری می‌شود. کسی هم مثل سلمان از قبل دنبال پیغمبر است که مبعوث شود. آدم­ها متفاوت­اند.

آدم علامت­شناس دنبال علامت‌هاست. او خود را مخفیانه به مدینه رساند و در باغی کارگری می‌کرد. وقتی او کار خود را می‌کند، پیامبر (ص) این بار سراغ او می‌آید. این آدم دیگر رهایش نمی‌کند.

 

برادران یوسف

وقتی انسان با خدا روراست نیست، آن نورانیت گرفته می‌شود و انسان نمی‌تواند از ولی خدا بهره­مند شود. برادرهای یوسف، یوسف را شناختند، ولی خیلی دیر شناختند. وقتی جناب یوسف و یعقوب را مبتلا کردند و سال­ها گذشت و به بدبختی افتادند و فقیر شدند، گفتند: «قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ».[17]

آن­ها حسد ورزیدند. حال چه بلایی سر خودشان و یک امت آوردند؟ البته خدای متعال پشت همه این صحنه‌هاست و همه این­ها را به نفع پیغمبر خودش ختم می‌کند.

قرآن می‌فرماید: «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ».[18] نگران نباش روزی می‌رسد که این­ها می‌آیند پیش خودت و می‌فهمند کارشان بد بوده است.

 

منتظران ظهور

 کسی که دنبال ظهور است، دردی ندارد جز درد دوری امام زمان (عج). او بلای امام زمان (عج) را می‌بیند و می‌گوید و عجل فرجهم. خدایا این ولی ما از این گرفتاری آزاد شود. کاری با خودش ندارد. انسان مؤمن می­گوید حضرت را می‌خواهم تا به کمال و رشد برسم. آدم اهل دنیا به فکر بلای ولی­اش نیست و  اگر ولی­اش را می‌خواهد، برای این است که دنیایش آباد شود. می‌گوید امام زمان (عج) بیاید ارزانی شود، نه این­که امام زمان بیاید ارزانی نمی‌شود، می‌شود. ولی امام زمان (عج) را که نباید برای این خواست.

 

ستم به دو پیامبر

 جناب یعقوب را برای این نمی‌خواهند که با او رشد کنند. توجه یعقوب را می‌خواهند. دنیا را از او می‌خواهند. این­که برای رسیدن به این توجه حاضرند قتل کنند. این­ها برای این­که نزد یعقوب عزیز شوند، یوسف را در چاه ‌انداختند، یعنی در باب دو پیغمبر اشتباه کردند. می‌خواهند با کشتن یک پیغمبر نزد پیغمبر دیگر عزیز شوند. از متاع دنیا بهره‌مند شوند. دو تا پیامبر خدا را که مي‌تواند آدم­ها را تا معراج ببرد، می‌خواهند واسطه کنند که متاع دنیا را به دست بیاورند.

خدای متعال به یوسف وحی می‌کند نگران نباش. این­­ها هم آدم می‌شوند، منتها دیر، ولی به دست خودت رشد می‌کنند. هنوز وقت آن نرسیده. این­ها آماده نیستند. وقتی ذلیل شدند سراغ تو می‌آیند: «يا أَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقينَ».[19]

 

پیوند یعقوب و یوسف

یعقوب جای یوسف را نمی‌دانست. می‌دانست زنده است، ولی نمی­‌دانست کجاست، ولی یوسف جای یعقوب را ‌می‌دانست. هر دو در فراق هم می­سوزند. این نشانه محبت دو پیغمبر نسبت به هم بود. محبت­شان هم دنیایی نبود. جناب یعقوب برای یوسف گریه­ها کرد. نسبت به آن فرزندانش هم بغض دارد، ولی خشم خود را می‌خورد.

از آن طرف هم یوسف صبر می­کرد و گاهی فقط مأموری یک پیغامی به یعقوب می­رساند. یوسف می­گفت از فلان بیابان که رد می‌شوی، صدا بزن، پیرمردی با این علائم می‌آید. به او بگو امانت تو نزد خدا محفوظ است. پیغام مي‌داد، ولی هیچ­وقت برای دیدنش نیامد، با این­که مي‌دانست پدر دارد پیر می‌‌شود. این پدر نابینا می‌شود. وقتی برادرها آمدند گندم بردند، همیان­شان را پر کرد، ولی نگفت من یوسف هستم، چون وقتش نرسیده بود و باید صبر می­کرد تا موقعش برسد که این­ها بهره‌مند شوند. خود جناب یوسف باید اول به درجات بالا برسد، بعد مسائل حل ‌شود. وقتی برادرها  نزد یوسف می‌آیند و سجده و خضوع می‌کنند، آن موقع می‌فهمند اگر این­ها این سجده را همان اول می‌کردند، خیلی زودتر رشد می‌کردند.

 

جلالت امام حسین (ع)

برخورد یعقوب و یوسف با هم­دیگر زیباست. پیغمبر خدا چهل سال گریه کرده و در بلا بوده است. جناب یعقوب کجا و یوسف کجا و وجود مقدس سیدالشهدا کجا. جلالت این دو را بررسی کنید.

«لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ [بِكُمْ‏] عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْإِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصِيبَتُكَ فِي السَّمَاوَاتِ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ».[20]

یوسف کجا و مصیبت سیدالشهدا کجا؟ قابل مقایسه نیست. یعقوب چهل سال برای یوسف گریه کرد. حالا شهادت حضرت علی اکبر سخت‌تر است یا فراق یوسف؟ چه زمانی جناب یعقوب از این گونه مصیبت‌ها کشید؟ کی یوسف خواهری مثل زینب برای اسارت را آورد؟ کی دخترهای یوسف به اسارت رفتند و تو مجلس ابن زیاد یزید بودند؟ کی شیرخواره یوسف را بین دو نهر آب، با لب تشنه هدف قرار دادند؟ «فَلَأُنْدِبَنَّكَ صَباحاً وَ مَساءً، وَ لَابْكينَّ لَكَ بَدلَ الدُّموعِ دَماً».[21]

در آخرین لحظات عاشورا، برادر بزرگوار محضر امام حسین (ع) آمد و صبر کرد. باید بایستد. هر کسی در کربلا تکلیف خاصی داشت. این گونه نیست هر کی زودتر رفته، بیشتر تکلیف دارد. برای کسی زودتر رفتن تکلیف است، برای کسی ماندن تکلیف است.

 

اجازه قمر بنی هاشم از امام حسین (ع)

خود امام حسین (ع) که ماندند و همه این مصیبت‌ها را لمس کردند، از همه بلا برایشان سنگین‌تر بوده است. قمر بنی­هاشم تا آخرین لحظات ماند، ولی تو آخرین لحظات هیچ­کس جز امام حسین (ع) نبود. بالاخره یا حضرت اول باید به شهادت برسد یا قمر بنی هاشم. حیف است که حضرت جزو کسانی نباشد که «بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عليه السلام».[22] لذا آمد از حضرت اجازه بگیرد. عرض کرد: اجازه می‌دهید بروم میدان؟ می‌گوید: سینه‌ام تنگ شده و تحمل دیدن این صحنه‌های سنگین را ندارم.

 

حضرت زینب (س) و عاشورا

برای کسی مثل حضرت ابوالفضل (ع) هیچ چیز مطرح نیست، جز امام حسین (ع). بیشتر از این نمی‌تواند سختی‌های امام حسین (ع) را تحمل کند. چه بر زینب کبرا (س) گذشت که باید بدن قطعه قطعه شده سیدالشهدا را ببیند. چهل منزل کمتر و بیشتر این سر مقدس بالای نیزه و توی تشت و مقابل ابن زیاد یزید بود. حضرت فرمود می‌خواهی بروی برو، ولی برای عزیزانم آب بیاور. حضرت به طرف شریعه رفت. این مأموریت را انجام داد و مشک را پر از آب کرد، سپس دست­ها را زیر آب برد و مقابل صورت آورد. «لكنّه ذكر عطش الحسين عليه السلام ومن معه فرمى‏ بالماء من يده».[23]

 

 

 

وفای عباس (ع)

به دریا پا نهاد و تشنه لب از دریا بیرون شد. قمر بنی هاشم بیش از آن­که به دنیا عطش داشته باشد، تشنه ‌امام حسین (ع) و قرب حضرت بوده است. او می‌داند امام حسین (ع) ماه مهین است. آب گواراست. لذا عطش قمر بنی هاشم به امام حسین (ع) است. هر چه در عاشورا بیشتر صحنه‌های عبادت امام حسین (ع) را دیده، بیشتر مشتاق امام حسین (ع) شده است. لذا قمر بنی هاشم تشنه بیرون آمد و راه نخلستان را انتخاب کرد که آب را به خیمه‌ها برساند. دشمن کمین کرد. دست راست و چپ عباس را قطع کرد. عمر سعد دستور داد به طور أکید نگذارید این آب به خیمه‌ها برسد. لذا دور حضرت را محاصره و تیربارانش کردند. در این تیرباران آب روی زمین ریخت. عباس متحیر ایستاد. کاری کردند که عباس به صورت روی زمین آمد. وقتی صدای غربت عباس آمد، امام حسین (ع) به سرعت از خیمه‌هاش فاصله گرفت و آمد کنار علقمه سر عباس را به دامن گرفت. چه بین این دو برادر گذشت؟ فقط وقتی برمی‌گشت به طرف خیمه‌ها در چهره امام حسین(ع) همه چیز پیدا بود. چه شده که امام دارد تنها برمی‌گردد. برای این­که مطمئن شوند، دختر امام حسین(ع)  جلو دوید. امام فرمود: دخترم عموت را کشتند. نقل شده به خواهرش زینب فرمود: زینبم به اهل حرم بگو بروند برای اسیری آماده بشوند.



[1] . يوسف: 3. 

[2] . يوسف: 103.  

[3] . يوسف:105. 

[4] . الشورى : 33.  

[5] . يوسف :4.

[6] . الصافات: 102.  

[7] . الأنبياء:73.  

[8] . البقرة: 124.  

[9] . همان.  

[10] . الصافات:81.  

[11] . يوسف:22.  

[12] . يوسف : 6. 

[13] . الكافي، شیخ کلینی، ج 2، ص 252، باب شدة ابتلاء المؤمن...، ص 52.

[14] . مفاتيح‏الجنان ص 578.

[15] . يونس:63.

[16] . يوسف: 8. 

[17] . يوسف : 90.  

[18] . يوسف : 15.  

[19] . يوسف : 88.  

[20] . مفاتيح‏الجنان، ص 456.

[21] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 98، ص 320 ، باب 24.

[22] . مفاتيح‏الجنان، شیخ عباس قمی، ص 458.

[23] . مع‏الركب الحسينى، عزت الله مولایی، ص 114، من هو أبوالفضل العباس بن أميرالمؤمنين عليهما السلام؟ ...، ص 110.

متن سخنرانی استاد رفیعی با موضوع :  امام زمان (ع)

مقدمه :

 

 لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم الحمد لله الذي جعل الحمد مفتاحا لذکره و سببا لمزيد من فضله و دليلا علي آلاله و عظمته  (نهج البلاغه خطبه 157 )

ثم الصلاه و السلام علي حبيبه و خيرته ابالقاسم المصطفي محمد الطاهرين المنتجبين سيما بقيه الله في الارضين

 

 قال الله تبارک وتعالي : « يا ايها الذين آمنوا اتقوالله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون» (سوره ال عمران آيه102)

 صبح جمعه است متعلق به وجود مقدس ولي الله الاعظم امام زمان ارواح اللعالمين لتراب اقدمه الفداء انشاءالله خداوند به همه ما توفيق درک دولت آن حضرت را عنايت بفرمايد و همه ما را جزء ملازمين رکابش قرار دهد به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

موضوع بحث : امام زمان (ع)

 بحث روزهاي گذشته مان که راجع به اسامي قيامت و به طور خاص راجع به يوم الحسره بود را امروز مطرح نمي کنيم و چند جمله اي را با توجه به اينکه روز جمعه است و متعلق است به امام زمان ارواحنافداه نکاتي را در رابطه با آن حضرت عرض مي کنيم نکته اولي که من راجع به امام زمان ارواحنافداه مي خواهم امروز عرض کنم رابطه بين امام زمان و امام حسين عليه السلام است رابطه بين ظهور و عاشورا رابطه بين ياران حسين و ياران امام زمان ارواحنافداه عاشورا و انتظار دو خط پشت سر هم و دنبال هم است انتظار و ظهور در امتداد عاشورا و کربلا است ما هم منتظر حسين هستيم منتهي حسين ديگري که مهدي نام دارد کما اينکه کربلاييان انتظار امام حسين عليه السلام را مي کشيدند اگر کسي نبود آن روز در خيمه حسيني ثبت نام کند امروز در کلاس انتظار بايد اسمش را بنويسد .

رابطه عاشورا و ظهور  

اگر صفات و ويژگيهايي که امام حسين عليه السلام براي يارانش شمرد اني لا اعلم اصحابا اوفي منکم (بحارالانوار ج44ص392)

اين صفات در بين ياران امام زمان هم باشد اينها هم مهدوي مي شوند کما اينکه آنها حسيني شدند پرچم برافراشته امام حسين را ،  کار شروع کرده امام حسين را ، امام زمان به پايان مي برد و به انتهاي مي رساند لذا شما در همين دعاي ندبه عنايت کنيد روي همه مصيبتهايي که براي ائمه پيش آمده روي اين يکي دست مي گذاريد اين  الطالب بدم المقتول بکربلا(دعای ندبه)

 خوب همه ائمه ما ظلم ديدند سختي کشيدند اما بخصوص من روايات را که بررسي کردم اخيرا هم ديدم يک آقايي يک کتابي نوشته در اين رابطه کتاب خوبي بود اين روابط را شايد در بيش از 25 يا 26 قسمت ايشان استخراج کرده که ارتباط بين عاشورا و کربلا و امام زمان و انتظار چيست؟ همين دعاي ندبه يک نمونه اش اين طالب بدم المقتول  ، کجاست آن کسي که انتقام خون امام حسين (ع) را بگيرد و در بعضي از نقلها هم دارد که ظهور روز عاشورا است حالا يا اين عاشورا منظور عاشوراي زماني است يا اينکه نه عاشوراي ديگري برپا خواهد شد با ظهور امام زمان ولي اين تعبير در بعضي از نقلها و بعضي از روايات آمده است شما در همين اعمال روز عاشورا نگاه کنيد نکاتي که امروز مي گويم دقت بفرمائيد در اعمال روز عاشورا مرحوم حاج شيخ عباس قمي يک عبارتي نقل مي کند مي گويد وقتي به هم مي رسيد روز عاشورا اينطور به هم تسليت بگوئيد که حالا عربي اش اين است فارسي اش هم طبيعتا انسان مي تواند به  هم بگويد مي گويد بگوئيد اين را اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسين(البلدالامين ص269)-(وسائل الشِعه ج14ص509) يعني ما به شما تسليت مي گوييم به خاطر مصيبت شهادت امام حسين خدا به ما اجر بدهد به خاطرمصیبت  شهادت امام حسين(ع)

 بعد آن که مد نظرم است اين است ادامه اش دارد و جعلنا و اياکم من الطالبين بثاره مع الامام المهدي من آل محمد صلي الله عليه و آله (وسائل الشِعه ج14ص509)

  چرا بايد ما در تسليت روز عاشورا اين دو مطلب را کنار هم بگذاريم اعظم الله اجورنا اولا سخن از مصيبت حسين است بعد جعلنا من الطالبين يعني خدا ما را از منتقمين خون حسين قرار بدهد با امام زمان که از آل پيامبر است .

 ببينيد خود همين عبارتي که در روز عاشورا مردم به هم مي گويند و حالا معمول است و نقل شده ، و خود اين الطالب بدم المقتول بکربلا . در زيارت عاشورا شما حداقل دو جاي زيارت عاشورا صحبت از امام زمان مي کنيد و اسئله ان يرزقني طلب ثارک مع امام المنصور مگر نمي گوئيد خدايا از تو مي خواهيم طلب خونخواهي امام حسين را به ما نصيب کني با آن امام منصور امام زمان ارواح نافداه و در معرفي امام حسين هم شما زياد ديديد غالبا دارد من ولد الحسين از فرزندان حسين است يعني وقتي مي خواهند معرفي کنند امام زمان را انتصاب مي دهند به امام حسين از فرزندان حسين است اولين امامي که در رجعت بر مي گردد بعد از امام زمان ، حسين است . مصيبت براي حسين مي خواند صبح گريه مي کند شام گريه مي کند براي حسين گريه مي کند اين مي رساند ارتباط بين عاشورا و انتظار بين امام زمان و امام حسين عليهما السلام را .

حتي در بعضي از نقلها ديدم وقتي آن آقا ظهور کند کنار خانه کعبه يکي از حرفهايي که مي زند بعد از آنکه خودش را معرفي مي کند امام زمان اولين جمله اي که مي گويد يا اهل العالم ان جدي الحسين الذي قتلوه عطشانا شروع ميکند روضه خواني امام زمان براي جد بزرگوارش امام حسين کنار کعبه يا اهل العالم ان جدي الحسين الذي قتلوه عطشانا اين چند موردي که اشاره کردم از دعاي ندبه از زيارت عاشورا از تسليتي که در روز عاشورا به هم مي گوئيم از اينکه ظهور را بعضي روايات دارد روز عاشورا است مهدي فرزند حسين است اولين امامي که رجعت مي کند حسين است اينها مي رساند رابطه بین ظهور و عاشورا را .

توجه به اين نکات بوده است که خود امام حسين هم در فرمايشاتشان اشاره به اين مطلب دارند که ياران مهدي و ياران امام حسين وجه مشترکشان اين است که هر دو انتظار مي برند آنها انتظار حسين و اينها انتظار مهدي طبيعتا عزيزان بايد يک صفاتي مشترکي هم اينها داشته باشند بايد يک ويژگيهايي مشترکي هم داشته باشند که اينها در کنار هم و با هم رعايت بشود حالا من به دو سه تا از اين ويژگيها اشاره مي کنم و اين نکته اول را رد مي شوم و مي روم سراغ نکته دومي که مي خواهم اشاره کنم.

نکته اول :

ویژگیهای مشترک اصحاب عاشورا و اصحاب ظهور   

ویژگی اول :

يکي از اين ويژگيها که هم درباره اي ياران امام زمان آمده هم درباره اي ياران امام حسين صفت وفا است شب عاشورا امام حسين فرمودند اني لا اعلم اصحابا اوفي منکم(بحارالانوارج44ص392) من ياراني با وفادارتر از شما نمي شناسم .

حق هم اين است من گاهي گفتم  اين را،  درجنگ  احد يک کمي که کار سخت شد اکثرا فرار کردند خيلي از اصحاب پيغمبر (موسي بن عمران) به او گفتند خودت با خدايت برو بجنگ ما مي ايستيم اينجا خبر پيروزي را براي ما بياور تنهايش گذاشتند

 داوود به يارانش گفت از اين چشمه نخوريد يک مشت آب بخوريد مي خواهم شما را امتحان کنم رسيدند کنار آب خنک در جنگ داوود و طالوت و جالوت در قرآن است گفت اين آب گوارا که مي بينيد جلوي چشمتان يکي يک مشت بيشتر نخوريد اکثرا خوردند و توجه نکردند به حرف اما شما بيائيد ببينيد عباس دست زير آب مي برد و بر مي گرداند کسي هم به او نگفت نخور داوود به آنها گفت نخوريد و خوردند شما ببينيد ياران احد خيلي هايشان پيامبر را تنها گذاشتند ياران موسي همینطور .

اما اينها مطمئن بودند به شهادت مي رسند اينها مي دانستند سر انجام کار را .

 موسي تقاضا کرد بمانيد ،  پيغمبراسلام  فرمود کجا فرار مي کنيد بمانيد ......

اما امام حسين(ع) مي گفت برويد فليخذ کل رجل منکم بيد رجل من اهل بيته فتفرقوا في سواد هذا اليل و زورني  و هولاء القوم(لهوف ص90) شب عاشورا فرمود هر کس دست يکي را بگيرد برود تنها هم نرود دست يکي را هم بگيرد فليخذ کل رجل بيد رجل من اهل بيته دست يکي از فاميلهايش زن و بچه اش را بگيرد برود.

 جمعي فرمود فردي فرمود به نافع بن هلال فرمود برو اينجايي که داري مي بيني راه باز است تپه است کسي هم نيست اما گفتند اکلتني سوا فارقتک(بحارالانوار ج44ص394) درندگان ما را قطعه قطعه کنند اگر ما شما را تنها بگذاريم اني لا اعلم اصحابا اوفي منکم من نمي شناسم ياراني باوفاتر از شما .

 درباره امام زمان(ع) هم خودش در آن نامه به شيخ مفيد نوشت ولو ان اشياءنا علي اجتماع من القلوب في الوفا بالعهد(بحارالانوار ج53ص177) اين پيامي است که امام زمان به شيخ مفيد داد

 در دعاي عهد هم مي خوانيم يابن الحسن ما اجدد له في صبيحه يومي هذا عهدا و عقدا در دعاي ندبه هم مي گوييم در پيام امام زمان هم هست ياران من بايد وفا دار باشند بمانند به پيمانشان متعهد باشند آن طرفش مطمئن است آن که ما دستگيري مي کنيم ما عنايت مي کنيم ما کمک مي کنيم اما وفادار باشند بمانند اين يکي از ويژگيهاي مشترک ياران امام زمان و ياران امام حسين عليهما السلام هست که من شاهد هم آوردم اني لا اعلم اصحابا اوفي منکم ولو ان اشياءنا علي اجتماع من القلوب في الوفا بالعهد هم در فرمايشات امام زمان آمده هم در فرمايشات امام حسين(ع).

اين صفت وفا ،  شما زيارت ابالفضل العباس(ع) را باز کنيد در مفاتيح اين زيارتي که وجود مقدس امام معصوم خوانده امام صادق چه مي گويد آنجا که می فرماید  : عموجان اشهد لک بتسليم و تصديق و الوفاء و النصيحه(مفاتيح الجنان زيارت حضرت عباس ص714) عموي بزرگوارم من شهادت مي دهم تو چهار ويژگي داشتي بتسليم تسليم محض امامت بودي و التصديق او را تصديق کردي هيچگاه حاضر نشدي حرفش را نفي کني و الوفا وفادار بودي ايستادي و النصيحه خير خواه بودي اين اولين ويژگي ياران امام زمان و ياران امام حسين

ویژگی دوم :

ويژگي دوم که باز در روايات آمده ، ثبات قدم ، استواري و استقامت بوده است .

  امام سجاد به ابا خالد کابلي فرمودند: طوبي لثابتين(بحارالانوار ج52ص145) خوشا به حال آنهايي که در ولايت و پيروي امام زمان ثابت باشند استوار باشند بمانند ثابت قدم باشند ياران امام حسين هم همينطور بودند ثابت قدم بودند استوار بودند.

« من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه ومنهم من ينتظر»(سوره احزاب آيه23) مکرر امام حسين اين آيه را می خواندند وقتی  بالاي سر شهدا مي آمدند روز عاشورا روز ثبات قدم استواري ايستادن دفاع کردن رها نکردن صحنه بود ،  اين يکي از ويژگيهاي ياران امام زمان و ياران امام حسين(ع) است.

 شما ملاحظه بفرمائيد وقتي حبيب بن مظاهر آمد بالاي سر مسلم بن عوسجه در حاليکه خود امام حسين عليه السلام هم حضور داشت تا سوال کرد سفارشي نداري راجع به خودت راجع به زندگيت گفت چرا : اوصيک بهذا الرجل (بحارالانوار ج45ص20)جان تو و جان امام حسين اوصيک بهذا بر تو باد دفاع از اباعبدالله.

 اين را ثبات قدم مي گويند اين را استواري مي گويند که برير روز عاشورا وقتي آمد ميدان برير معلم قرآن است آقا عاشورا صحنه عجيبي است برادر در مقابل برادر ایستاد شاگرد در مقابل شاگرد در  اين صحنه ها فاميل در مقابل فاميل  ، عمر بن غرزه و علي بن غرزه برادر هستند در دو سپاه يکي اين طرف يکي آن طرف.

 خيلي آدم بايد حواسش جمع باشد عزيزان اگر در خيمه حسيني نبوديد در خيمه انتظار اسمتان را بنويسيد عاشورا و انتظار در راستاي هم هست در ادامه هم است استمرار هم هست همينهايي که بودند بعضي هايشان فاميلهاي مادري ابالفضل العباس بودند امان نامه آورد شمر گاهي اتفاق افتاده بود شاگرد در مقابل استاد رفيق در مقابل رفيق قره بن قيس وقتي آمد پيش حبيب بن مظاهر حبيب مي گويد من تعجب کردم اين هم محلي ما بود مي شناختمش در سپاه عمر سعد چه مي کند.

 برير روز عاشورا آمده ميدان يک کسي آمد به جنگش به نام معقل که مي شناخت اين را گفت برير من تو را مي شناسم تو معلم قرآن هستي تو به بچه هاي ما قرآن ياد دادي تو اينجا چه مي کني گفت اينجا چه مي کنم خوب معلوم است اين پسر فاطمه است اين نوه رسول الله است تو در سپاه عمرسعد چه مي کني تو آمدي ايستادي براي کشتن پسر پيغمبر شروع کردند براي هم تبليغات کردن يک وقتي برير گفت من با تو حاضرم مباهله کنم بيا همديگر را نفرين کنيم هر کدام ناحق هستيم از بين برويم نفرين کردند و با هم جنگيدند همان اوايل جنگ معقل به درک واصل شد و صداي الله اکبر برير در ميدان بلند شد بعضي از تواريخ ديدم نوشتند يک کسي آنجا بود اين صحنه را تماشا مي کرد وقتي ديد نفرين برير به اجابت رسيد سوار اسبش شد از صحنه جدا شد رفت گفت من نمي ايستم معلوم مي شود اينها بر حق هستند معلوم مي شود اينها حرفشان  درست است سپاه عمر سعد را رها کرد .

حالا عرضم اينجاست ياران امام زمان و ياران امام حسين صفات مشترکي دارند يک وفاداري دوم ثبات قدم استواري علي بن مظاهر آمد خدمت امام حسين عليه السلام يابن رسول الله من مي خواهم بمانم کنار شما با خانم جوانش آمده بود آقا فرمود همسرت را ببر برسان به خانواده اش چون قبيله بني اسد نزديک بودند به کربلا خودت بمان آمد پيش همسرش گفت :اباعبدالله به من اجازه داده بمانم شما آماده شو من شما را ببرم تحويل خانواده ات بدهم ، نوشتند آنچنان اين زن پيشانيش را کوبيد به اين چوبه خيمه گفت براي چه من بروم؟ زينب بماند رباب بماند فرزندان اهل بيت بماند يا با هم مي رويم يا با همان مي مانيم برو از مولايت امام حسين اجازه بگير من هم بمانم يا با هم برويم مي گويد آمدم خدمت آقا گفتم همسرم حاضر نيست برگردد يابن رسول الله ساعد الله قلبک يا اباعبدالله ، فرمود بماند اينها ياران امام بودند کم بودند اما استوار بودند ثابت قدم بودند ببين آقا« مثل کلمه طيبه کشجره الطيبه اصلها ثابت و فرعها في السماء»(سوره ابراهيم آيه24) شما يک بار قرآن را ببينيد ما شبهاي احيا يک جمله اي مي گوييم در دعاهايمان مي گوييم بکل مومن مدحته(مفاتيح الجنان دعای بک يا الله) مي گوييم اللهم اني اسئلک بحق هذا القرآن شبهاي احيا مي گوييم : ديگر خدايا به حق اين قرآن و به حق من ارسلته به به حق پيغمبري که اين قرآن را به او دادي و به حق کل مومن مدحته فيه

 اين مومن مدحته في چه کساني هستند؟ آسيه ثابت قدم بود کنار موسي ايستاد در مقابل فرعون مومن آل فرعون حبيب نجار مادر موسي اينها ثابت قدمها بودند

 اگر شب احيا ما خدا را قسم مي دهيم بکل مومن مدحته فيه اينها مدحته هستند علي بن مظاهرها مسلم بن عوسجه ها حبيب بن مظاهرها ،  آمد گفت آقا همسرم نمي رود آقا فرمود بماند آمد به همسرش گفت باشد اباعبدالله اجازه دادند که شما بمانيد گفت پس حالا که من هم قبول کرده بمانم تو هم قرار است بروي ميدان و شهيد بشوي ما هم دنبال اين خانواده به اسارت برويم و تو اولين کسي هستي که طبيعتا تو قبل از من بروي ملاقات پيغمبر مي روي بايد يک قول به من بدهي زن جواني که حاضر شده شوهرش را ميدان بفرستد خيلي کار مشکلي است آقا ببينيد بچه شهيد شاب قتلوه في المعرکه وهمسر جوان ، حالا که من حاضر شدم تو بروي ميدان يک قول بده و آن اين است که پيش جدت رسول الله شفاعت مرا بکني و از من ياد کني.

 اين است که عرض مي کنم دومين ويژگي ياران امام زمان ارواح نافداه و امام حسين عليه السلام عبارت است از ثبات قدم و استواري .

ويژگي سوم :

 ياران اباعبدالله ولايت پذير بودند شما همين وجود مقدس ابالفضل العباس عليه السلام را نگاه کنيد شب عاشورا عصر تاسوعا امان نامه مي آيد بر مي گرداند برادر از او مي خواهد برو از دشمن مهلت بگير چشم مي رود مهلت مي گيرد صبح عاشورا مي آيد برادر ميدان بروم مي فرمايد انت صاحب لوائي(بحارالانوار ج45 ص21) تو صاحب پرچم من هستي.

 بمان بمان که اين بچه ها آرام باشند مي ماند عصر عاشورا مي آيد برو آب بياور چشم مي روم آب مي آورم ببينيد شما يک جا بگويد نه اين پيشنهادي که شما مي دهيد نه يک چيز ديگر شما گفتيد برو آب بياور يکي ديگر برود آب بياورد يا اصلا حالا که ممکن است نگذارند آب بياورم من مي خواهم بروم ميدان هر آنچه برادر مي گويد اين همان ولايت پذيري است تنظيم امام ترسيم امام برنامه ريزي که امام عليه السلام مديريتي که امام در عاشورا دارد همه اينها تن در مي دهند ياران مهدي هم بايد اينطور باشند ولايت پذير باشند که این يکي از مسائل مهمي است که در روايات ما روي اين مسئله تاکيد شده توصيه شده که نسبت به ولي خدا و حجت خدا هم معرفت داشته باشيد هم عمل کنيد هم اطاعت کنيد هم پيروي کنيد هم تخطی نکنيد هم مقدم نشويد بر آنها.

ذيل آيه« يا حسرتا علي ما فرطتم في جنب الله» که سوره زمر است آيه 56 بعضي ها حسرت مي خورند روز قيامت به خاطر کوتاهيهايي که کردند در بعضي روايات دارد اميرالمومنين مي فرمايد اين حسرت ولايت ماست انا الحسره الناس يوم القيامه وقتي مي آيند ارزش و جايگاه ولايت ما را مي بينند حسرت مي خورند پس ياران مهدي و ياران امام حسين بايد همانطور که آنها ولايت پذير بودند اينها هم ولايت پذير باشند.

ويژگي چهارم :

که اين بحث را جمع کنم مسئله صفت رضا ، راضي بودن به رضاي الهي .                اصحاب اباعبدالله خود اباعبدالله هميشه ابراز رضایت الهی  بر زبانشان جاري بود.

 ياران مهدي هم بايد صفت رضا که بالاترين صفت در ميان صفتهاي اخلاقي و ارزشهاي اخلاقي است را دارا باشند .  در روايت داريم راحت و آرامش در رضاست نگراني و اندوه در عدم رضا و راضي نبودن به رضاي الهي ست .

خوب اين بخش اول عرايض من که تقديم شد راجع به وجود مقدس امام زمان و امام حسين که هر دو فرزندان رسول خدا حضرت محمد صلي الله عليه و آله و قيام امام زمان در راستاي نهضت عاشوراي حسيني است.

 اما نکته دوم :

نکته دومي که عرض کنم و ديگر مقدمه روضه مان هم باشد آن است که يکي از مسائلي که بايد ما در دوران غيبت روي آن توجه داشته باشيم مسئله ارتباط و توسل به امام زمان ارواح نافداه است البته از آسيبهايي که متاسفانه در مسئله مهدويت دچارش شديم ادعاهاي ملاقات گرايي ادعاهاي ارتباطهاي نادرست که متاسفانه بعضي ها از اين طريق مي خواهند دکان باز کنند خودشان را مطرح کنند يا مي خواهند سروصدايي ايجاد کنند اين را من کاري ندارم آن جاي خودش بايد بحث بشود اما شما اين کتاب عبقري الحسان که اخيرا ترجمه خوبي هم از آن شده و فارسي هم ترجمه شده و تلخيص شده تنقيح شده اگر ملاحظه اي بفرمائيد مرحوم آقاي نهاوندي که هنوز هم آن شبستان صحن گوهرشاد به اسم ايشان معروف است مي گويند شبستان نهاوندي شيخ علي اکبر نهاوندي ايشان کتابي دارد عبقري الحسان که نامش را از همان نام سوره الرحمن گرفته اين کتاب با تنقيح و ترجمه چاپ شده ايشان در آن کتاب مي گويد در دوران غيبت 7 نوع رابطه با امام زمان ممکن است 7 نوع رابطه براي هر کدامش هم داستانها و جرياناتي مي آورد که حالا من همه اين 7 نوع را نمي خواهم بگويم ايشان مي گويد يک :کساني که خدمت آقا رسيدند و هنگام رسيدن آقا را شناختند

 دو : کساني که خدمت آقا رسيدند و آقا را نشناختند

 سه : کساني که در رويا آقا را ديدند و پيامي از ايشان دريافت کردند

چهار:  کساني که آقا به آنها طوقي نوشت نامه نوشت مثل شيخ مفيد

پنجم : کساني که در مکاشفاتشان و در حالات ويژه شان امام را درک کردند و مشکلشان حل شد ششم : کساني که توسل به امام پيدا کردند و با توسل به امام مشکل و در واقع گرفتاريشان حل شد

و هفتم کساني که مدتي ملازم رکاب امام بودند و متوجه اين مسئله نشدند

هفت شاخه کرده ايشان ارتباط با امام زمان ارواح نافداه که حالا من يکي دو موردش را اشاره مي کنم و بحث را جمع مي کنم .

در حالات مرحوم آقاي نجفي اصفهاني رضوان الله تعالي عليه ايشان نقل مي کند که مي گويد من در يکي از سالهايي که مشرف بودم به مکه مکرمه آمدم از مکه بيرون در بيابانهاي اطراف عبادت کنم نماز بخوانم جاهايي که بالاخره پيغمبر حضور پيدا کرده مي گويد در يکي از روزهايي که مشغول نماز و عبادت بودم اين شيخ بزرگوار و اين شخصيت گران سنگ مي گويد يک وقت ديدم يکي از اين تندروها از اين وهابيها در حاليکه يک نيزه اي دستش است به طرف من حمله ور شد يقين کردم کشته مي شوم با اين نگاهي که ايشان داشت و با اين تنديي                      که مي آمد به طرف من می گوید من دیدم که هیچ راهي ندارم بيابان است و من و تنها و اين شمشير به دست و نيزه به دست يک وقت گفتم يابن الحسن ما فقط شما را داريم آقا خودت اگر صلاح مي داني ما را نجات بده مي گويد پاي اين بنده خدا همانطور که از بلندي داشت مي آمد گير کرد به يک سنگي غلطيد روي اين کوه و افتاد کف دره رفتم بالاي سرش ديدم به درک واصل شده قبل از آن که موفق بشود ضربه اي به من بزند.

 خوب اين مورد براي خيلي هاي ما پيش مي آيد يعني که گاهي توسل به امام پيدا مي کنيم و امام عليه السلام عنايت مي کند خودش فرمود ما ياد شما را از خاطر نمي بريم ما به ياد شما هستيم ما به اندوه شما اندوهناک مي شويم به شادي شما شاد مي شويم.

گاهي هم عده اي توفيق داشتند در خدمت امام و رکاب امام مستقيم رسيدند در اين کتابي که از سخنرانيهاي حضرت آيه الله ناصري که در اصفهان ايشان گاهي تلويزيون سخنرانيهايشان را مي گذارد چاپ شده به نام آب حيات کتاب خوبي است يک جلد مجموعه سخنرانيها راجع به امام زمان ارواح نافداه هست هم شبهات را ايشان مطرح کرده هم بعضي از نکاتي که بوده در اين کتاب آب حيات .

ايشان نقل مي کند از ملا زين العابدين سلماسي از شاگردان شيخ انصاري مي گويد آمدم کربلا و يک شب چراغ بغدادي دستم در کوچه هاي کربلا مي رفتم ديدم شيخ انصاري دارد مي رود تعجب کردم شيخ و کربلا و چراغ را فتيله اش را کشيدم پائين متوجه من نشود آهسته مي گويد تعقيب کردم ديدم آمد مرحوم شيخ جلوي يک خانه اي وارد شد در دالان خانه شروع کرد زيارت جامعه کبيره خواندن السلام عليکم يا اهل بيت النبوه و موعظ الرساله و مختلف اللملائکه تعجب کردم بابا زيارت جامعه در حرم ائمه مي خواندند بالاي سر امام مي خواندند اين خانه کيست؟ چيزي نگفتم از کربلا آمدم نجف شيخ هم آمد مدتي گذشت يک روز که سر ايشان خلوت شد و سر درس کسي نبود بعد از درس رفتم خدمت ايشان گفتم آقا کربلا چه مي کرديد؟ در آن خانه جامعه کبيره مي خوانديد خيلي تعجب کرد برافروخته شد مگر تو آنجا بودي گفتم بله آقا من دنبال کردم و ديدم شما را که آنجا مشغول اين زيارت بوديد فرمودند من هميشه که گرفتار مي شوم متوسل مي شوم به شخصيت بزرگوار اميرالمومنين عليه السلام آن شب وقتي متوسل شدم به آقا فرمودند فرزندم مهدي کربلاست فلان خانه فلان آدرس و لذا من آمدم آنجا خدمت آقا رسيدم و مطالبم را مطرح کردم ولي تا زنده هستم راضي نيستم اين مسئله را و اين داستان را براي کسي و جايي نقل کني خوب ببينيد اين قضايا و مسائل که حالا ايشان هم بعد از مرگش شيخ مطرح کردند. براي بسياري از شخصيتها و علامه حلي ها مقدس اردبيلي ها منتهي عرض کردم اجازه دکان باز کردن ندادند اين رواياتي که هم مي گويند آقا نپذيريد ادعا را منظور همين است که کسي بخواهد از اين طريق براي خودش منسبي جايگاهي نه بيشتر اين شخصيتهاي ما که اين مسائل براي آنها پيش آمده کتون بودند مطرح نکردند بعدها مشخص شده والا به تعبير آقا شيخ عباس قمي رضوان الله تعالي عليه مي گويد من وقتي کتاب سيد بن طاووس را خواندم کشف المحجه را فهميدم ان بابه الي الحجه مفتوح ايشان با امام زمان ارتباط دارد از اين کتاب و از اين نوع گفتار سيد بن طاووس در کتاب کشف المحجه که اين کتاب هم ترجمه شده فهميدم باب سيد به امام زمان مفتوح است و باز خود صاحب النجم الثاقب هم جريانهاي متعددي از اين دست را نقل مي کند اميد داريم انشاءالله خداوند تبارک و تعالي به همه ما توفيق عنايت کند که بتوانيم هم با امامان ارتباط داشته باشيم و هم ياران خوب و وفاداري در رکاب آن حضرت باشيم.

 خدايا به همه ما توفيق درک حکومت امام زمان و دولت حضرتش را عنايت بفرما

ذکر مصیبت :

 خوب صبح جمعه است و متعلق به وجود مقدس امام زمان ارواح نافداه من هم اجازه بدهيد دو سه جمله از عموجانش ابالفضل العباس ذکر مصيبت کنم اين طور نقل شده است که امام زمان ارواح نافداه جايي که روضه عباس خوانده شود عنايت دارد و اين حرف هم درست است بعضي از جاهاي ديگر من ديدم اين تعابير را مرحوم علامه اميني در جلد 7 الغدير اشعاري را نقل مي کند از ابن ارندس خيلي جالب است اين اشعار مرحوم علامه مي نويسد هر کجا اين اشعار خوانده بشود امام زمان حاضر مي شود مي گويد مجرب است تعبير يک آدم عادي نيست تعبير علامه اميني است در جلد 7 الغدير وقتي اشعار ابن ارندس را نقل مي کند ميگويد هر کجا اين اشعار آن اشعاري که ايقتل حسين ظمان بکربلا يک بيتش اين است مي گويد هر کجا اين اشعار خوانده شد امام زمان حاضر شد آنوقت شيخ عبدالزهراي کعبي مي گويد من امتحان کردم يک بار اين اشعار ابن ارندس کامل که علامه اميني مي گويد يک جايي خواندم و اواخر اشعار ديدم وجود مقدس امام زمان در جلسه نشسته اند و اشک مي ريزند اين تعبير مال علامه اميني است اشعار ابن ارندس را وقتي نقل مي کند مي گويد جايي خوانده شود امام زمان ارواح نافداه حضور پيدا مي کند ما هم امروز يابن الحسن متوسل مي شويم به عموجان شما ابالفضل العباس

 السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لاميرالمومنين عبد صالح خدا مطيع محض امام حسين مطيع محض اميرالمومنين مطيع محض رسول خدا بعضي از ارباب تاريخ و مقتل بعضي از اهل ذوق نوشتند امام حسين روز عاشورا در کنار ابالفضل العباس و به مناسبت مصيبت عباس چند جا گريه کرده من اين مراحل گريه امام حسين را براي شما امروز بشمارم همين باشد روضه من با شما يکي نوشتند عصر تاسوعا وقتي امان نامه را عباس برگرداند فرمود شمر خدا خودت را لعنت کند و امان نامه اي را که آوردي اشک در چشمان اباعبدالله حلقه زد عباسم برادرم مي دانستم وفاداري اما براي ديگران هم ثابت شد اين وفاداري يکي شب عاشورا وقتي عباس را فرستاد برود از دشمن مهلت بگيرد برادر را در آغوش گرفت عباسم بنفسي انت حسين به قربان تو برو امشب را از دشمن براي ما مهلت بگير سومين جايي که اباعبدالله اشک ريخت صبح عاشوراست همين طور که ايستاده يک وقت عباس آمد صاحب لواء آمد برادر اجازه بده ميدان بروم او را در آغوش گرفت اشک ريخت برادرم تو بمان تو بماني زينبم آرام است تو بماني بچه هايم آرام هستند تو بماني من راحت تر کنار بدن اکبر و قاسم مي روم چون تو نگهبان خيمه ها هستي

 جاي چهارمي که اشک ريخت عصر عاشورا آن لحظه اي که آمد او را فرستاد برود آب بياورد همين طور که مي رفت اشک مي ريخت اباعبدالله عليه السلام

 جاي پنجم آن جايي بود که صدا زد يا اخا ادرک اخا اينجا ديگر با ناله گريه کرد اينجا ديگر اباعبدالله ندانست چه کند حرکت کرد به طرف خيمه اما نقل مقتل اين است همين طور که مي آمد گاهي بر مي گشت خيمه هايش را نگاه مي کرد طفره بينه و بين الخيام متقسموا وقتي کنار بدن اکبر مي آمد اينطور نگاه نمي کرد چون عباس بود مطمئن بود خيمه هايش را حفظ مي کند اما حالا عباس خودش صدا زده خودش را رساند کنار بدن برادر جاي بعدي که گريه کرد کنار بدن عباس بود ديد نه دست در بدن دارد نه سر و بدن سالمي دارد خون چهره عباس را گرفته اما آخرين جا با زينب گريه کرد آنجايي بود که از کنار علقمه برگشت بان الانکسار في وجه الحسين بچه ها دويدند زينب دويد برادر چه شده؟ صدا زد وا عباسا زينب هم آمد بچه ها هم آمدند با اباعبدالله با هم شروع کردن گريه کردن براي عباس رفت به طرف خيمه عباس عمود خيمه را خواباند يعني بچه ها ديگر منتظر نمانيد ديگر اين خيمه سالار ندارد و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.