امام جواد علیه السلام و مأمون  امام جواد علیه السلام

امام جواد علیه السلام و مأمون

امام جواد علیه السلام در سن کودکی در کوچه‌های مدینه بودند. موکب سلطنتی مأمون در حال عبور بود. بچه با دیدن موکب سلطنتی پا به فرار گذاشتند، اما امام علیه السلام همان طور سر جای خود ایستاده بودند و مشغول کار خود بودند.

معلوم است که وقتی موکب سلطنتی با عظمت و شکوه می‌آید، کوچک و بزرگ باید دور شوند، اما امام جواد علیه السلام ایستاده بودند. مأمون با تعجب از آن حضرت پرسید: شما چرا فرار نکردی؟ آن حضرت فرمودند:

﴿ لَمْ يَكُنْ بِالطَّرِيقِ ضِيقٌ لِأُوسِعَهُ عَلَيْكَ بِذَهَابِي وَ لَمْ يَكُنْ لِي جَرِيمَةٌ فَأَخْشَاهَا وَ ظَنِّى بكَ حَسَنٌ أَنَّكَ لَا تَضُرُّ مَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ ﴾؛ [۱] راه تنگ نبود که من بخواهم با رفتنم آن را برای تو باز کنم و جرمی مرتکب نشده‌ام که از آن بترسم. و گمانم به تو نیکوست که تو به کسی که گناهی ندارد، زیانی نمی رسانی.

----------

[۱]: بحار الانوار، ج ۵۶، ص ۳۳۹

[داستان های سمت خدا - امام جواد علیه السلام و مأمون - جلد ۱، صفحه ۸۹]

منبر پدر من!  نقل شده است که امام حسین علیه السلام

منبر پدر من!

نقل شده است که امام حسین علیه السلام در زمانی که کم تر از ده سال داشتند وارد

مسجد النبی شدند و دیدند که یکی از غاصبان خلافت بالای منبر نشسته است. آن حضرت فریاد زدند: این منبر پدر من است. تو غاصب منبر و جایگاه پدر من هستی بیا پایین.

تصور کردند که امیر مؤمنان علیه السلام چنین مطلبی را به آن حضرت یاد داده اند، ولی ایشان فرمودند: من چیزی نگفته ام.

[داستان های سمت خدا - مراعات حال کودکان در نماز - جلد ۱، صفحه ۸۸]

مراعات حال کودکان در نماز  در حالات پیامبر گرامی اسلام

مراعات حال کودکان در نماز

در حالات پیامبر گرامی اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلم آمده است که از دختر شان زینب، نوه ای به نام اُمامه داشتند. آن حضرت این فرزند خرد سال را در حال قیام نماز در آغوش می‌گرفتند و وقتی به رکوع و سجود می‌رفتند، روی زمین می‌گذاشتند. [۲]

باز در سیرۀ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم آمده است که روزی سجدۀ ایشان طولانی شد. اصحاب تعجب کردند. بعد از نماز پرسیدند: یا رسول اللّه، آیا وحی بر شما نازل شده بود؟ آن حضرت فرمودند: حسن و حسین علیهما السلام بر دوش من سوار شده بودند. آن حضرت سجده شان را آن قدر طولانی کرده بودند که آن‌ها خود شان پایین بیایند. می‌توانستند بلند شوند؛ کاری نداشت، ولی ملاحظه فرزندان شان را کردند. در آن زمان آن دو بزرگوار بچه‌های خرد سالی بودند که همراه با پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم به مسجد می‌آمدند.

----------

[۲]: اسد الغابة، ج ۵، ص ۴۰۰

[داستان های سمت خدا - توجه به منزلت کودکان - جلد ۱، صفحه ۸۸]

ارزش تربت فرزند  در خاطرات امام خمینی رحمه اللّه علیه

ارزش تربت فرزند

در خاطرات امام خمینی رحمه اللّه علیه می‌خواندم که گاهی دختران و عروس‌های ایشان به خدمت شان می‌رفتند، ولی فرزندان خرد سال خود را همراه نمی بردند. امام علاقۀ خاصی به بچه‌ها داشتند و این اخلاق همه مؤمنین و اولیای خدا است.

ایشان سراغ می‌گرفتند که چرا این بچه‌های خرد سال را نمی آورید که من

ببینم. آن‌ها هم توجیه می‌کردند و می‌گفتند: برای این که وقتی می‌آیند، زندگی شما را به هم می‌ریزند. کتاب‌های شما را به هم می‌زنند و شما را اذیت می‌کنند. امام در جواب می‌فرمودند: اگر شما حاضر هستید، من حاضرم که تمام عبادات خود را با آن اجر و پاداشی که خدا به شما مادر‌ها می‌دهد،

عوض کنم؛ پاداش سختی‌هایی که به خاطر تربیت و ادارۀ زندگی با فرزند خرد سال متحمل می‌شوید. من حاضرم ثواب همۀ عبادات خود را به شما بدهم و شما آن ثوابی که خدا به خاطر اداره خانه و تربیت فرزندان نصیب تان کرده، به من بدهید.

[داستان های سمت خدا - عقوبت گناه - جلد ۱، صفحه ۸۶]

عقوبت گناه  امام صادق علیه السلام فرزندی به نام اسماعیل داشتند

عقوبت گناه

امام صادق علیه السلام فرزندی به نام اسماعیل داشتند که در قبرستان بقیع مدفون است. ایشان در زمان حیات امام صادق علیه السلام از دنیا رفت. امروزه فرقۀ اسماعیلیه

امامت اسماعیل معتقدند، حال آن که خود ایشان چنین ادعایی نداشته است.

روزی به امام صادق علیه السلام خبر دادند که اسماعیل تب کرده است. امام صادق علیه السلام فرمودند: بروید از او سؤال کنید که امروز چه خطایی کرده است که خداوند او را گرفتار این بیماری کرده است. اسماعیل در پاسخ چیزی نگفت، اما خبر دادند که او امروز با همسر خود درگیر شده است و همسرش را زده و او با دیوارۀ در برخورد کرده و صورتش خراش برداشته است.

حضرت آن زن را که «بنت زلفی» نام داشت طلب کردند و به او فرمودند: ﴿ اجْعَلِي إِسْمَاعِيلَ فِي حِلٌّ مِمَّا ضَرَبَك ﴾؛ اسماعیل را به خاطر آن که تو را زد، حلال کن. » او گفت: او را حلال کردم. امام صادق علیه السلام هم هدیه ای به او دادند، سپس فرمودند: حالا بروید ببینید که اسماعیل در چه حالی است؟ رفتند و دیدند که هیچ اثری از بیماری در او نیست. [۱]

----------

[۱]: بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۲۶۸

[داستان های سمت خدا - هدیه ای به پیامبر - جلد ۱، صفحه ۸۶]