حکایت ۱۶۱: آب به آسیاب دشمن  در زمان قاجاریه، حکومت عثمانی بزرگ ترین حکومت اسلامی در جهان به شمار می

حکایت ۱۶۱: آب به آسیاب دشمن

در زمان قاجاریه، حکومت عثمانی بزرگ ترین حکومت اسلامی در جهان به شمار می‌رفت که پایتخت آن، استانبول ترکیه بود.

در کنار سفارت حکومت عثمانی در تهران، مسجد کوچکی وجود داشت، امام جماعت آن مسجد میگفت: شخص روضه خوانی را دیدم که هر روز صبح به مسجد می‌آمد و روضه ی حضرت زهرا (علیها السلام) را می‌خواند و به خلیفه ی دوم ناسزا می‌گفت و این در حالی بود که افراد سفارت و تبعه ی آن که سنی بودند برای نماز به آن مسجد می‌آمدند. روزی به او گفتم: تو به چه دلیل هر روز همین روضه را می‌خوانی و همان ناسزار را تکرار می‌کنی؟ مگر روضه ی دیگری بلد نیستی؟! او در پاسخ گفت: بلدم؛ ولی من یک نفر بانی دارم که روزی پنج ریال به من می‌دهد و می‌گوید: همین روضه را با این کیفیت بخوان. سپس مشخصات و نشانی بانی را گفت.

فهمیدم که بانی، یک کاسب مغازه دار است. جریان را به او گفتم. او گفت: شخصی روزی دو تومان به من میدهد تا در آن مسجد چنین روضه ای خوانده شود. پنج ریال به آن روضه خوان میدهم و پانزده ریال را خودم برمی دارم.

باز جریان را پیگیری کردم. سرانجام معلوم شد که از طرف سفارت انگلستان روزی ۲۵ تومان برای این روضه خوانی با این کیفیت مخصوص (برای ایجاد تفرقه بین ایران و حکومت عثمانی) داده می‌شود که پس از طی مراحل و دست به دست گشتن، پنج ریال برای آن روضه خوان بیچاره می‌ماند.

باید متوجه بود که دشمنان، این چنین سوء استفاده نکنند و ما ناخودآگاه از مزدوران آنها نشویم و آب به آسیاب دشمن نریزیم. [۵]

حکایت ۱۶۲: مکر عمرو عاص در جنگ صفین!

شب هنگام فرمان حمله صادر شد و سپاهیان عراق به سپاه شام یورش بردند و تا سپیده دم دست از سر آنها برنداشتند. حمله‌های شدید سپاه عراق در آن شب تاریک چنان رعب و وحشتی در دل شامیان انداخت که کسی را امید نجات از آن مهلکه نبود. تمامی صفوف سپاه شام از هم پاشیده شد و تزلزل روحی میان افراد

آن سپاه حکمفرما شد.

سپاه معاویه از اختیار و کنترل فرماندهان خود خارج شد و نظم و انضباط به کلی از آنان رخت بربست رزمجویان عراق فداکاری و رشادت را به منتها درجه اش رسانیده، وحشت را در دل شامیان جایگزین کردند و عده ی بسیاری را از دم شمشیر گذراندند. مالک اشتر با فریادهای خود سپاهیان عراق را نوید پیروزی میداد و آنان را در آن گیر و دار معرکه، فراوان می‌ستود.

علی علا نیز به عنوان فرمانده کل قوا آرایش نظامی نیروهای خویش را به عهده گرفته بود و نظم و تعادل را در سپاه خود برقرار می‌کرد.

باری! سپاه معاویه با آن انبوه و تراکمی که داشت از جا کنده شد و تمام صفوف أن متلاشی شد.

روز روشن شده بود و سپاهیان علی در اردوگاه معاویه تاخت و تاز می‌کردند. معاویه هم که خود در صدد فرار بود شنید که علی ( (علیه السلام) ) سپاهیانش را به ادامه جنگ ترغیب می‌کند و می‌گوید: ای مؤمنان! دیدید که کار جنگ با دشمنان به کجا انجامید، آثار پیروزی آشکار گشته و کار نزدیک است به پایان برسد. معاویه با شنیدن این سخنان به عمرو عاص می‌گوید: شنیدی علی چه گفت، اکنون تدبیر و چاره چیست؟

عمرو گفت: ای معاویه! بدان که مردان ما را نمی توان با مردان علی قرین و هماورد داشت. تو خود نیز با علی هرگز هماورد نتوانی بود، گذشته از اینها علی در این جنگ سعادت شهادت را می‌خواهد در حالی که تو زخارف دنیا را خواهانی. مردم عراق از تو می‌ترسند؛ زیرا اگر بر آنها مسلط شوی آنان را از پای در می‌آوری در صورتی که مردم شام از پیروزی علی ایمن و آسوده اند که اگر ظفر یابد آنها را کیفر نکند؛ بنابراین با توجه به این اوضاع و احوال هرگز تو بر علی غلبه نخواهی یافت!

معاویه گفت: ای عمرو! من تو را نخواسته‌ام که مرا بیم دهی و سپاهیان شام را بددل و ضعیف گردانی و سپاه عراق را به شجاعت بستایی، اکنون تدبیری بیندیش که چگونه از این ورطه ی بلا نجات یابیم، مگر تو حکومت مصر را نمی خواهی؟

عمرو گفت: ای معاویه! من از روز اول میدانستم که با جنگ، نمی توان برعلی پیروز شد؛ از این رو برای چنین روزی حیله ای اندیشیده ام. فورا دستور بده قرآن‌ها را بر نوک نیزه‌ها نصب کنند و به لشکر عراق بگویند: ای مردم! با ما به کتاب خدا رفتار کنید و خون مسلمانان را به ناحق نریزید و چون چنین کنند، میان سپاهیان عراق تفرقه می‌افتد و در نتیجه ی اختلاف، دست از جنگ برمی دارند.

معاویه گفت: ای عمرو! نیکو حیله ای اندیشیده ای و بلافاصله دستور داد قرآنها را جمع کرده بر سر نیزه‌ها زدند [۱]، آن گاه فریاد زدند: ای قبایل عرب! این همه کشتار برای چیست؟ این کتاب خدا است، میان ما و شما داوری کند!

مالک اشتر که بر اثر حمله‌های شجاعانه بیش از سایر فرماندهان پیشروی کرده بود گفت: ای مردم! فریب نخورید. اینها به کتاب خدا عقیده ندارند، اینها از ترس جان خود به این حیله دست زده اند، علی قرآن ناطق است و این قرآن‌هایی که بر نیزه نصب کرده اند، قرآنهایی صامت و خاموش اند].

اشعث بن قیس که در سپاه عراق بود فریاد زد: دیگر با این قوم نمی توان جنگ کرد؛ زیرا اینان ما را به حکمیت قران دعوت کرده اند. به دنبال اشعث، خالد بن محمد - که معاویه وعده ی امارت خراسان را به وی داده بود. با او هم آواز شد و در اثر سخنان آنها مردم جنگ دیده و خسته عراق که گویی دنبال بهانه میگشتند رأی و عقیده آنها را پذیرفتند و گفتند: دیگر جنگ با اینان حرام است و الآن باید این غائله خاتمه یابد و قرآن میان دو طرف حکم کند.

اما گوش مالک به این حرف‌ها بدهکار نبود و کار خود را می‌کرد، می‌زد و میکشت و راه سراپرده ی معاویه را در پیش گرفته بود. اشعث که مالک را چنین دید با لحن تهدید آمیزی به علی گفت: یا علی! مالک را احضار کن و این غائله را خاتمه بده.

علی به ناچار یزید بن هانی را نزد مالک فرستاد و جریان امر را به اطلاع او رساند. مالک گفت: تو با چشم خود صحنه ی کارزار را می‌بینی. به عرض علی ( (علیه السلام) ) برسان که ساعتی به من مهلت دهد تا معاویه را در حضورش حاضر سازم. یزید گفت: یا امیر المؤمنین! لشکر دشمن در حال شکست است و نسیم پیروزی بر پرچم مالک وزیدن گرفته است، کسی قدرت مقابله با مالک را ندارد، او در حال کشتار و تعقیب آنها است و ساعتی مهلت خواسته تا معاویه را دست بسته به حضورتان بیاورد.

اشعث چون این سخن را شنید بانگ زد: یا علی! مالک را احضار کن وگرنه تو را زنده نمی بیند؟

علی ( (علیه السلام) ) مجددأ یزید را نزد مالک فرستاد و موضوع مخالفت اشعث و همراهانش را به او خبر داد. مالک در حالی که خشم سراسر اندامش را لرزان کرده بود، دست از فتح و پیروزی کشید و راه خدمت علی را در پیش گرفت.

مالک چون خدمت آن حضرت رسید اوضاع را دگرگون دید و بانگ زد: ای گروه عراقیان! چه شد که شما یکباره دست از جنگ برداشتید و بر امام خود عاصی شدید در صورتی که امروز پیروزی ما حتمی بود.

اشعث گفت: ای مالک! از این سخنان دست بردار، با کسانی که قرآن در دست دارند نمی توان جنگید!

مالک گفت: ای احمق! یک سال است که ما آنها را به قرآن دعوت میکنیم، اجابت نمی کنند. عمل امروز آنان نیز جز فریب و نیرنگ عمرو عاص چیز دیگری نیست و اگر مرا فرصت دهید همین امروز آنها را به بیعت وادار می‌کنم. اشعث گفت: ما حاضر نیستیم به سوی آنان تیری رها گردد یا شمشیری کشیده شود!

مالک گفت: شما بروید و ما را آزاد بگذارید تا کار آنان را یکسره کنیم. آن قوم منافق گفتند: حاشا! این عمل جرم غیرقابل عفو است و چنانچه شما را آزاد بگذاریم در ارتکاب این جرم با شما شریک بوده ایم! مالک برآشفت و گفت: اصلا شما را به اینها چه کار، شما اراذل و اوباش مردمی بی وفا و سست پیمانید، کشتن شما سزاوارتر از کشتن شامیان است.

اشعث با بانگ بلند به مالک ناسزا گفت. مالک نیز با تازیانه بر سر اشعث کوبید. یاران اشعث همهمه کردند و با شمشیر به مالک تاختند، مالک نیز دست به شمشیر برد؛ اما علی ( (علیه السلام) ) مانع شد و در حالی که از شدت تأسف، خون در عروقش منجمد شده بود مالک را نوازش کرد و فرمود: ای مالک! چاره ی کار از دست ما بیرون

رفت. خدا لعنت کند این قوم را که ما را به قرآن دعوت میکنند در صورتی که چیزی را که اراده ندارند، قرآن است. آن گاه به سپاهیان عراق فرمود: شما کاری کردید که نیروی اسلام متزلزل شد و توانایی اش از دست رفت و ناتوانی و ذلت جایگزین آن شد، به خدا سوگند از این پس گمان ندارم که شما در کاری استقامت ورزید یا دوراندیشی شما به درستی انجامد. آن گاه علی ( (علیه السلام) ) با مظلومیت تمام دست از جنگ کشید! [۱]

حکایت ۱۶۳: سگ عیان و مرغ نهان!

شیخ عبد السلام یکی از زاهدان و عابدان اهل سنت بود. او به گونه ای شهرت داشت که نامش را برای تبرک بر پرچم‌ها می‌نوشتند. [۲] روزی شیخ بالای منبر گفت: هر کس میخواهد قسمتی از بهشت را بخرد بیاید. مردم ازدحام کردند و شروع کردند به خریدن. وقتی تمام بهشت را فروخت مردی آمد و گفت: من دیر رسیدم، اموال زیادی دارم باید یک جایی از بهشت را به من بفروشی. شیخ گفت: دیگر محل خالی باقی نمانده؛ مگر جای خودم و الاغم. پس درخواست کرد محل خودش را بفروشد و خود از جای الاغش استفاده کند. شیخ قبول کرد و آن محل را فروخت و در بهشت بدون مکان ماند؟

گویند: روزی شیخ عبد السلام در حال نماز گفت: چخ چخ. بعد از نماز پرسیدند: چرا چخ چخ کردید؟ شیخ گفت: اکنون که در بصره هستم مکه را مشاهده کردم، در حال نماز دیدم سگی وارد مسجد الحرام شد، او را چخ کردم و بیرون انداختم! مردم بسیار در شگفت شدند و مقام شیخ در نظر آنها بیشتر جلوه نمود. یکی از مریدان، جریان را برای همسر خود که شیعه بود نقل کرد و گفت: خوب است مذهب تشیع را رها کنی و مذهب شیخ را اختیار نمایی. زن جواب داد: اشکالی ندارد؛ ولی تو یک روز شیخ را با جمعی از مریدان دعوت کن تا در مجلس شیخ مذهب تو را بپذیرم. آن مرد خوشحال شد و شیخ را دعوت کرد. وقتی همه ی میهمانان آمدند و سفره گسترده شد زن برای هر نفر مرغی بریان گذاشت؛ ولی مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.

وقتی چشم شیخ به ظرف‌های مریدان افتاد، دید هر کدام یک مرغ بریان دارند؛ ولی ظرف خودش خالی است، عصبانی شد و گفت: ای زن! به من توهین کرده ای؟ چرا در ظرف غذای من مرغ بریان نگذاشته ای؟! زن که منتظر چنین فرصتی بود، گفت: ای شیخ! تو ادعا میکنی که سگی را که در مکه وارد مسجد الحرام شد دیده ای؛ اما مرغ بریانی را که زیر برنج است نمی بینی؟؟ شیخ از جا حرکت کرد و گفت: این زن رافضی و خبیث است و از مجلس بیرون رفت و آن مرد نیز مذهب همسرش را قبول کرد. [۳]

چون خلق درآیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند [۴]

حکایت ۱۶۴: کشف شرمگاه

بسر بن ارطاة در جنگ صفین در مقابل امیر مؤمنان علی ( (علیه السلام) ) قرار گرفت و این در حالی بود که امام به

میدان آمده بود و معاویه را به نبرد می‌طلبید و می‌فرمود: چقدر مردم را به کشتن دهیم، بیا من و تو جنگ کنیم تا به این وسیله جنگ خاتمه یابد.

معاویه گفت: همان مقدار که از مردم شام کشتی، برای من کافی است.

آن گاه سر تصمیم گرفت با امام بجنگد. با خود اندیشید که اگر علی را بکشم میان عرب، افتخاری کسب میکنم. با غلام خود (لاحق) مشورت کرد، او گفت: اگر از خود اطمینان داری چه بهتر و گرنه علی ( (علیه السلام) ) دلیری است بی نظیر؛ اگر تو نیز مانند او هستی به میدان برو و گرنه شیر، کفتار را می‌خورد و مرگ از سرنیزه ی علی ( (علیه السلام) ) می‌بارد.

بُسر گفت: مگر جز مردن چیز دیگری هست؟ انسان باید بمیرد یا با مرگ طبیعی یا با کشته شدن! سپس بُسر به میدان آمد، سکوت کرد و رجز نخواند تا حضرت او را نشناسد. امام حمله ی اول را به سوی بُسر شروع کرد که بُسر از روی اسب به زمین افتاد و با مکر پاها را بلند کرد و عورتش را ظاهر ساخت. امام ( (علیه السلام) ) صورت خود را برگرداند و بُسر از جا بلند شد و فرار کرد به طوری که بدون کلاه جنگی با سر برهنه به طرف لشکرگاه میدوید. معاویه در حالی که از کردار بُسر میخندید، گفت: این مکر عیبی ندارد، برای عمرو عاص نیز این قضیه پیش آمد.

ناگاه جوانی از اهل کوفه فریاد زد: آیا حیا نمیکنید که عمرو عاص این حیله ی نو را در جنگ به شما آموخت که هنگام خطر، کشف عورت می‌کنید؟! [۱]

----------

[۵]: هزار و یک حکایت خواندنی ۱؛ به نقل از: داستان راستان. می‌گویند: دست‌های نامرئی خارجی در یکی از نقاط هند که شیعه و سنی زندگی می‌کردند. این مسئله را مطرح کردند که آیا ذوالجناح (اسب امام حسین (علیه السلام) ) نر بود یا ماده؟! منبری‌ها و سخنرانان مدت‌ها درباره ی این موضوع، بحث و ایجاد اختلاف میکردند.

[۱]: تعداد این قرآن‌ها را پانصد عدد ذکر کرده اند.

[۱]: علی ( (علیه السلام) ) کیست؟ / ۱۷۹. ۱۸۴؛ به نقل از: ناسخ التواریخ (کتاب صقین) / ۴۱۹؛ جوامع الحکایات باره ی سیاست استعماری قرآن بر سر نیزه کردن و بیان مولا علی ( (علیه السلام) ) رک: نهج البلاغه خطبه ی ۱۲۲.

[۲]: به این شکل: لا اله الا الله محمد رسول الله شیخ عبد السلام ولی الله!

[۳]: پند تاریخ ۶۹/۵ - ۷۰؛ به نقل از: الانوار النعمانیه / ۲۳۵

[۴]: فروغی بسطامی

[۱]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۵۰۰۰۴۹۹/۱ ؛ به نقل از: بحار الانوار ۸/ ۴۷۹. امام علی ( (علیه السلام) ) در باره ی عمرو عاص می‌فرماید: در شگفتم از پسر نابغه (عمرو عاص) به شامیان می‌گوید که من بسیار مزاح می‌کنم و مردی شوخ طبع و اهل لعب و بازیچه ام. این سخنی است باطل و گناه آلود که عمرو بر زبان آورده. بدانید که بدترین گفتار دروغ است و او می‌گوید و دروغ می‌گوید. وعده می‌دهد و خلاف می‌کند، اگر چیزی از او بخواهند، خساست می‌ورزد و اگر خود چیزی خواهد، به اصرار و سوگند، می‌ستاند و اگر پیمانی ببندد در آن خیانت می‌کند و حق خویشاوندی به جای نمی آورد. چون جنگ فرا رسد، به زبان، بسی امر و نهی کند تا خود را دلیر جلوه دهد و این تا زمانی است که شمشیرها از نیام برنیامده و چون شمشیرها از نیام برآمد، بزرگ ترین نیرنگ او این است که عورت خود بگشاید! به خدا سوگند، یاد مرگ مرا از هر بازیچه و مزاحی باز می‌دارد و از یاد بردن آخرت، عمرو را نگذارد که سخن حق بر زبان آورد. عمرو با معاویه بیعت نکرد، مگر آن گاه که معاویه شرط کرد که در آتیه به او پاداشی دهد. آری، معاویه او را رشوتی اندک داد و عمرو در برابر آن از دین خویش دست کشید!

[هزار و یک حکایت اخلاقی - جلد ۱، صفحه ۱۳۰]

اشاره  «وَلَا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ»  حکایت ۱۵۸: روباه مکّار!  خدای تعالی د

اشاره

«وَلَا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ»

حکایت ۱۵۸: روباه مکّار!

خدای تعالی در باره ی حضرت داوود می‌فرماید: «وَآتَاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا یَشَاءُ [۱] »؛ خداوند، حکومت و دانش را به حضرت داوود بخشید و از آنچه می‌خواست، به او تعلیم داد.

ملا فتح الله کاشانی در تفسیر منهج الصادقین می‌نویسد: ضحاک از ابن عباس نقل کرده است که منظور از دانشی که خداوند به حضرت داوود تعلیم فرمود، زنجیری بود که حق تعالی در روز قضاوت برای او از آسمان می‌فرستاد تا هرکه مُحِق (حق دار) بود دست او به آن زنجیر می‌رسید و اگر مبطل (ناحق) بود هر چند کوشش می‌کرد دست او به زنجیر نمی رسید و چون از آسمان حکمی نازل میشد آن زنجیر به حرکت در می‌آمد و از آن آواز شنیده می‌شد، آن گاه داوود آن حکم را اجرا می‌کرد. سر آن زنجیر به مجمره بسته شده بود و به آن بالای سر داوود بود. در محکمی مانند آهن بود و رنگش مانند آتش و حلقه‌های آن گرد بود و با جواهرات تزیین شده بود. هر مریضی و علیلی که به آن دست میزد فورا شفا می‌یافت.

روزی مردی جواهری گران قیمت نزد کسی به امانت نهاد، چون از او مطالبه کرد، امانتدار گفت: من ودیعه را به تو پس داده ام. مرافعه را به داوود دفع کردند. مردی که ودیعه نزد وی بود عصایی را تو خالی کرده و آن جواهر را میان عصا نهاده بود. داوود به مدعی گفت: برخیز و دست به زنجیر برسان. مرد برخاست و گفت: خدایا! تو میدانی که من در این دعوی صادقم و جواهر نزد این کس است، دست مرا به زنجیر رسان تا حق به مرکز خود قرار گیرد. پس دست کرد به زنجیر و آن را بگرفت. داوود به دیگری گفت: تو نیز برخیز و دست به زنجیر برسان، وی برخاست و آن عصا را به دست گرفت و صاحب ودیعه، مدعی را گفت که این عصای مرا نگه دار تا من این زنجیر را بگیرم، آن گاه عصای خود را به مدعی داد تا مدعی موقتأ عصا را برایش نگه دارد و گفت: بار خدایا! دست مرا به زنجیر رسان که تو عالمی به آن که من ودیعه را به او رد کردم. این بگفت و زنجیر را بگرفت. داوود در این کار متعجب ماند. جبرئیل [۲] ( (علیه السلام) ) فرود آمد و کیفیت این نقشه را به داوود خبر داد. حضرت داوود آن مرد را فرا خواند و جواهر را از او گرفت و مکر او بر مردمان آشکار گشت و حق تعالی به جهت زشتی آن مکر، زنجیر را به آسمان برد. [۳]

حکایت ۱۵۹: کشک بادنجان!

استعمارگران و کشورهای ابرقدرت، همیشه در پی نابودی کشورهای کوچک هستند و در لباس دوستی، هزاران مکر و حیله دارند، تا به اهداف خود برسند. یکی از معلمان مدرسه ی دار الفنون به نام «نظر آقا» می‌گفت: هر وقت میرزا محمد تقی خان امیر کبیر (نخست وزیر ناصر الدین شاه قاجار) سفیر خارجی را می‌پذیرفت، مرا برای مترجمی احضار می‌کرد.

در یکی از ملاقات‌های امیر کبیر و سفیر روس، حادثه ی جالبی رخ داد و آن این که: وزیر مختار روسیه در باره ی مرزهای ایران با روسیه تقاضای نامناسبی داشت. سخن او را برای امیر کبیر ترجمه کردم. امیر کبیر فرمود: به وزیر مختار بگو هیچ کشک و بادنجان خورده ای؟

سخن او را برای وزیر روس ترجمه کردم. او تعجب کرد و گفت: بگویید: خیر! امیر کبیر گفت: پس به وزیر روسیه بگو: ما در خانه ی مان یک فاطمه خانم جانی هست که کشک و بادنجان خوبی درست می‌کند. امروز هم درست کرده و یک قسمت آن را برای شما می‌فرستم تا بخورید و ببینید چقدر خوب است!

وزیر مختار گفت: بگویید ممنونم؛ ولی در باره ی مرزها و سر حدات چه میفرمایید؟

امیر کبیر در جواب گفت: به وزیر مختار بگویید: آی کشک و بادنجان، ای فاطمه خانم جان!

امیر کبیر همین طور با این کلمات، جواب حیله بازی‌های وزیر مختار را داد تا وی باکمال ناامیدی برخاست و رفت! [۱]

حکایت ۱۶۰: ترفند گدایان!

سدید الدین محمد عوفی در جوامع الحکایات می‌نویسد: شنیدم که یکی از لطیف طبعان، که در ری مذکِّری (واعظی) میکرد، به شهری از شهرهای عراق رفته بود و نوبت‌های تذکیر عقد می‌کرد و عیار لطایف سخن را نقد می‌کرد. [۲] اهل آن خطه مرید و معتقد او شدند و به استماع لطایف مواعظ او رغبتی کامل می‌نمودند و ارادت خلق در حق او به کمال رسید.

در شبی وعظ می‌گفت و جمعی انبوه برای اقتباس فواید او نشسته بودند و جام کلام در گشته و خلق مست شده [۳] و آتش دل‌ها روی به بالا نهاده و آب دیده سر به نشیب آورده، [۴] در اثنای آن، جوانی بیامد و بی محابا به منبر او برشد (بالا رفت) و گریبان او بگرفت و گفت: ای طرار بازار تزویر وای فتان [۵] ناپاک! مدت یک سال است که پدر مرا کشته ای و همین ساعت از تو قصاص می‌خواهم و به طلب تو گرد عالَم میگردم و از فراق پدر عزیز، چهره به خون دیده می‌شویم.

جماعت مستمعان (شنوندگان) چون این بشنیدند، گمان چنان بردند که همانا بر وی افترا می‌کند و خواستند که او را ادب کنند. پس مذکر (واعظ) به آب دیده و سوز سینه گفت: ای حاضران مجلس! یقین میدانم که ما را خدایی و هر امروزی را فردایی هست، گیرم که این ساعت انکار کنم؛ اما روزی بیاید که مکنونات سرایر و مضمونات ضمایر، آشکار خواهد شد، چنان که حق تعالی می‌گوید: «یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ - فَمَا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَلَا نَاصِرٍ [۶] » هیچ به از آن نیست که اعتراف کنم که وقتی در ایام شباب (جوانی) که موسم دیوانگی است [۷]، خونی کرده‌ام و پدر او را کشته ام. اگر عفو می‌کند، «فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ [۸] » و اگر قصاص میکند، چون

تو می‌دهیم. پس جوان به منت بسیار به هزار دینار زر صلح کرد و به مدعی دادند و جوان از سر آن معنی (موضوع) درگذشت [۱] . پس آن

عالم از شرم خلق، دیگر وعظ نگفت و از آن شهر برفت.

راوی می‌گوید: بعد از مدتی در شهر نیشابور به خراباتی [۲] گذر کردم، آن هر دو جوان را دیدم در خمار و تماشا می‌کردند. من به نزد ایشان رفتم و گفتم: آن، چه خصومت بود و این چه موافقت است؟ هر دو بخندیدند و گفتند: ما هر دو انباز (دوست) بودیم و آن طلسمی [۳] بود که ساخته بودیم و بدان چندان زر به دست آوردیم و مدتی است تا آن را خرج می‌کنیم و چون آن نماند، دامی دیگر بنهیم و صیدی دیگر دراندازیم! [۴]

----------

[۱]: بقره / ۲۵.

[۲]: نام فرشته ی وحی در برخی از قرائت‌های هفت گانه ی قرآن مجید به شکل «جبریل» (با کسر جیم و بدون همزه) آمده؛ همانند قرائت عاصم، نافع، ابن عامر و ابوعمرو و در برخی دیگر به شکل «جبرئیل» (با فتح جیم و با همزه) فرائت شده؛ همانند: قرائت حمزه و کسائی و تنها در قرائت ابن کثیر به شکل «جبریل» (با فتح جیم و بدون همزه) خوانده شده است. تهذیب القرائه ۱۲۵/۱ و ج ۲/ ۷۰.

[۳]: منهج الصادقین ۲/ ۷۲ - ۷۳؛ ذیل تفسیر آیه ی ۲۵۱ سوره ی مبارکه ی بقره.

[۱]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۴۹۸/۱-۴۹۹؛ به نقل از: داستان‌هایی از زندگی امیر کبیر / ۱۳۹.

[۲]: مجالس وعظ منعقد می‌کرد و سخنان و مواعظ خوب میگفت..

[۳]: سخن، به جام شراب تشبیه شده است که به گردش درآمده و خلق از تأثیر آن، مست گشته اند.

[۴]: اشک از چشم‌ها روان بود.

[۵]: فتان: فتنه انگیز.

[۶]: طارق /۹-۱۰، ترجمه: روزی که پنهان ها، آشکار شود و او را نیرو و یاوری نخواهد بود.

[۷]: گفته اند: الشباب شعبة من الجنون، جوانی، رگه‌هایی از دیوانگی است

[۸]: شوری / ۳۸، ترجمه: کسی که ببخشاید و آشتی کند، پاداش او بر خدا است.

[۱]: از ادعای خود چشم پوشید.

[۲]: خرابات: میکده، میخانه

[۳]: طلسم نوشته ای شامل اشکال و ادعیه است که توسط آن، امور عجیب و خارق العاده انجام می‌دهند.

[۴]: جوامع الحکایات / ۲۶۹

[هزار و یک حکایت اخلاقی - جلد ۱، صفحه ۱۲۷]

اشاره  «وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ»  شدند و مردند. آن گاه آن مرد نزد

اشاره

«وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ»

شدند و مردند. آن گاه آن مرد نزد حضرت آمد، امام فرمود: حال خویشانت چگونه است؟ عرض کرد: همه مردند و هیچ کس از آنان زنده نمانده است. امام صادق ( (علیه السلام) ) فرمود: مرگ آنان به دلیل قطع رحمی بود که با تو کردند. آن گاه فرمود: آیا دوست داشتی آنها باقی می‌ماندند و همچنان بر تو سخت می‌گرفتند؟ گفت: به خدا قسم بلی! [اگرچه او دوست نداشت آنها بمیرند، اما قطع رحم اثر وضعی و قهری خود را کرد و عمر آنان را کوتاه کرد. ] [۱]

حکایت ۱۵۲: انتظار داری کارت هم پیچ نخورد؟!

محقق عالی قدر استاد فاطمی نیا فرمودند: یکی از علما - که از دنیا رفته است. از یکی از صلحا برایم تعریف می‌کرد که یک نفر گفته بود: من در قسمت بایگانی اداره ای کار می‌کردم و پرونده‌های متعدد و بعضا بسیار مهم می‌آمد و ما در قسمت بایگانی قرار می‌دادیم. یک روز پرونده ی بسیار مهمی به دستم رسید. چند روزی که گذشت متوجه شدم آن پرونده گم شده است. هر چه گشتم پیدا نشد. در آن گیر و دار که کاملا نا امید شده بودم، به بنده خبر دادند: چون شما مسئول پرونده‌ها هستید اگر تا چند روز دیگر پیدا نشود، حکمی که در مورد شما اجرا می‌شود یا اعدام است یا حبس ابد؛ از این رو نزد یک نفر اهل دل رفتم، ایشان دستور ختمی فرمودند که انجام بده. همان توسل را انجام دادم. روزی که قرار بود نتیجه بگیریم از پرونده خبری نبود با ناراحتی از منزل بیرون آمدم تا نزدیکی خیابان «مولوی» رفتم. دیدم پیرمردی جلو آمد و گفت: آقا؛ مشکل تو به دست آن شخص - که عرق چین به سر دارد و در حال رفتن است - حل می‌شود. بدون توجه به این شخص با شنیدن این کلمات دویدم و دامن آقا را گرفتم و گفتم: آقا جان! به دادم برس، گفته اند مشکلم به دست شما حل می‌شود.

پیرمرد نگاهی به من کرد و گفت: خجالت نمی کشی؟ حالتی بهت زده و متعجب داشتم. ایشان فرمودند: چهار سال است شوهر خواهرت از دنیا رفته، یک مرتبه هم به خواهرت و بچه هایش سر نزده ای، انتظار داری کارت هم پیچ نخورد؟! تا نروی و رضایت آنها را جلب نکنی، مشکلت حل نمی شود.

بعد از شنیدن صحبت پیرمرد بلافاصله به منزل خواهرم رفتم. وقتی در زدم و خواهرم متوجه شد من هستم، گفت: چطور است بعد از چهار سال آمده ای؟! گفتم: خواهر! از من راضی شو. بچه هایت را از من راضی کن. بعدا برایت تعریف میکنم، غلط کردم.

آن گاه رفتم مقداری هدیه گرفتم و آوردم و آنها را راضی کردم. فردا که به اداره برگشتم، به من خبر دادند که

پرونده پیدا شده است. این پیرمرد عرق چین به سر، عارف بزرگ مرحوم شیخ رجبعلی خیاط بود! [۱]

حکایت ۱۵۳: بیچاره مادر

پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و ثه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نگردد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را

ببیند در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را

چوکمتر کارگر بیچاره مادر

اگر یک سرفه ی بیجا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب، راحت بخوابی

نخوابد تاسحر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا بازگردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

نبیند هیچ کس زحمت به دنیا

زمادر بیشتر بیچاره مادر

تمام حاصلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر [۲]

حکایت ۱۵۴: قطع رحم و مرگ

شعیب عقرقوقی می‌گوید: امام موسی بن جعفر ( (علیه السلام) ) فرمود: فردا مردی از اهل مغرب به نام یعقوب، تو را ملاقات میکند و از احوال من می‌پرسد، او را به خانه‌ام راهنمایی کن. من او را در طواف یافتم و حال او را پرسیدم، دیدم مرا می‌شناسد. گفتم: از کجا مرا شناختی؟ گفت: در خواب کسی مرا گفت که شعیب را ملاقات کن و آنچه خواهی از او بپرس. چون بیدار شدم و نام تو را پرسیدم، تو را به من نشان دادند.

او (یعقوب) مردی عاقل بود، او را به خانه ی امام ( (علیه السلام) ) بردم و اجازه خواستم و امام اجازه دادند.

چون نگاه امام به او افتاد، فرمود: ای یعقوب! دیروز به مکه آمدی و بین تو و برادرت در فلان جا نزاعی واقع شد و کار به جایی رسید که همدیگر را دشنام دادید و این طریقه ی ما و دین پدران ما نیست، ما کسی را به این کارها امر نمی کنیم.

به زودی مرگ بین تو و برادرت جدایی خواهد افکند (برادرت خواهد مُرد) و این به خاطر آن است که شما قطع رحم کردید. یعقوب پرسید: فدایت شوم! مرگ من کی خواهد رسید؟ امام فرمود: اجل تو نیز نزدیک است؛ اما چون تو در فلان منزل با عمه ات صله رحم کردی، بیست سال به عمرت افزوده شد.

شعیب می‌گوید: بعد از یک سال یعقوب را در حج دیدم و احوال او را پرسیدم، گفت: برادرم در آن سفر به وطن نرسیده وفات یافت و بین راه به خاک سپرده شد. [۳] .

حکایت ۱۵۵: صله رحم امام

حسن بن علی پسر عموی امام صادق ( (علیه السلام) ) از افراد شجاع و پر صلابت بود، به طوری که به او رُمح آل ابوطالب (نیزه ی خاندان ابوطالب) می‌گفتند و چون بینی پهنی داشت به «حسن أفطس» معروف شد.

او در ماجرای قیام عبدالله محض نواده ی امام حسن ( (علیه السلام) ) بر ضد منصور دوانیقی خلیفه ی عباسی پرچمدار بود و بر سر همین موضوع با امام صادق ( (علیه السلام) ) کدورتی داشت، به حدی که یک بار با کارد پهن به امام ( (علیه السلام) ) حمله کرد تا آن حضرت را بکشد.

«سالمه» یکی از کنیزهای امام می‌گوید: در آن هنگام که امام در بستر شهادت قرار گرفت، در بالینش بودم و از ایشان پرستاری می‌کردم. امام بیهوش شد، وقتی به هوش آمد فرمود: هفتاد دینار به حسن افطس بدهید و فلان مقدار و فلان مقدار به افراد دیگر. عرض کردم: آیا به مردی که به شما حمله کرد و می‌خواست شما را بکشد هفتاد دینار بدهیم؟

امام فرمود: آیا نمی خواهی مشمول این آیه باشم که خداوند می‌فرماید: «کسانی که پیوندهایی را که خداوند به آنها امر کرده است بر قرار می‌دارند و از پروردگارشان می‌ترسند و از بدی حساب بیم دارند... دارای عاقبت نیک در سرای آخرت خواهند بود» [۱]

سپس فرمود: آری ای سالمه! خداوند بهشت را آفرید و پاکیزه و خوشبو ساخت به گونه ای که بوی خوش آن از دو هزار سال راه بر مشام می‌رسد؛ ولی این بوی خوش به مشام قطع کننده ی پیوند و خویشاوندی و عاق والدین نمی رسد. [۲]

پیامبر در یکی از جنگها فرمود: هر کس با یکی از بنی هاشم برخورد کرد او را نشد؛ زیرا آنها را به زور به جنگ آورده اند.

در جنگ بدر شخصی به نام «ابو یسیر» عباس را اسیر کرد و عباس مانند چوبی بی حرکت ایستاد و چون بنای دفاع نداشت، ابو یسیر شانه‌های او را بست.

پیامبر بعد از جنگ به خاطر عدالت بین عباس و دیگران فرقی قائل نشد. شب اسیران را به ریسمان بستند و عباس نزدیک خیمه پیامبر قرار داشت. صدای ناله ی عباس به گوش پیامبر رسید، به همین جهت تا نیمه‌های شب خوابش نمی برد و پهلو به پهلو میشد.

یک نفر از مسلمانان که نزدیک پیامبر بود پرسید: یا رسول الله! چرا نمی خوابید؟ فرمود: ناله ی عمویم عباس ناراحتم میکند و خوابم نمی برد. اندکی بعد صدای عباس خاموش شد.

پیامبر پرسید: چه شده که ناله ی عمویم را نمی شنوم؟ آن شخص گفت: ریسمان او را شل کردم. پیامبر فرمود: ریسمان همه ی اسیران را شل کن. [۳] .

حکایت ۱۵۶: دیانت و تقوای «خویش»

شیخ اجل سعدی می‌گوید: یاد دارم که مدعی در این بیت:

چون بود خویش را دیانت و تقوی

قطع رحم بهتر از مودت قربی

بر قول من اعتراض کرده بود و گفته: حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم [۱] نهی کرده است [۲] و به مودت ذی القربی فرموده [۳] و اینچه تو گفتی، مناقض آن است. گفتم: غلط کردی، که موافق قرآن است «وَإِنْ جَاهَدَاکَ عَلَی أَنْ تُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا » [۴]

هزار خویش که بیگانه از خدا باشد

فدای یک تن بیگانه کاشنا باشد [۵]

یقولون فی الأقارب إن دنت

وما العز إلا فی فراق الأقارب

تراهم جمیعا بین حاسد نعمة

و بین أخی بغض و آخر عائب

حکایت ۱۵۷: علی بن اسماعیل

سعایت و سخن چینی بی شمار از حضرت موسی بن جعفر نزد خلیفه عباسی هارون الرشید، سبب شد تا هارون دستور دهد از آل ابی طالب کسی را طلب کنید تا احوالات موسی بن جعفر را بداند. یحیی برمکی وزیر و دیگران، علی بن اسماعیل برادر زاده ی امام را معرفی کردند.

به امر خلیفه، نامه ای برای علی بن اسماعیل نوشتند و او را به بغداد فرا خواندند. وقتی امام از این موضوع آگاه شد، او را طلبید و فرمود: کجا می‌خواهی بروی؟ گفت: بغداد. فرمود: برای چه می‌روی؟ گفت: قرض بسیار دارم. فرمود: من قرض تو را ادا میکنم و خرجت را می‌دهم! او قبول نکرد و گفت: مرا وصیتی کن!

فرمود: تو را وصیت می‌کنم در خون من شریک نشوی و اولاد مرا یتیم نگردانی و تا سه مرتبه تکرار کردند و سیصد دینار طلا و چهار هزار درهم به او عطا کردند، بعد حضرت به حاضران فرمود: او با سخن چینی در ریختن خون من شریک خواهد شد. [۶]

علی بن اسماعیل به بغداد آمد و بر یحیی بن خالد برمکی وارد شد. شب در خلوت یحیی سخن‌ها به علی بن اسماعیل یاد داد و گفت: فردا در حضور خلیفه که در باره ی موسی بن جعفر می‌پرسند بگو: من ندیده‌ام در یک زمان دو خلیفه باشد، شما در بغداد و موسی بن جعفر در مدینه، نزدیک است مردم را علیه تو بشوراند!

فردا صبح، علی بن اسماعیل بر هارون وارد شد و هر چه توانست علیه موسی بن جعفر سعایت کرد؛ از جمله این که: از اطراف برایش پول می‌برند و اسلحه برایش می‌آورند، از مردم بیعت می‌گیرد و می‌خواهد دولتی تشکیل دهد.

هارون که انگار خواب بود، بیدار شد و او را مرخص کرد و چهار هزار درهم برایش فرستاد. وقتی پول‌ها را برای علی بن اسماعیل آوردند دردی سخت در گلویش پیدا شد و همان ساعت به خاطر قطع رحم با عمویش موسی بن جعفر مُرد و کیسه ی پول را به خزانه ی هارون الرشید برگرداندند و او حسرت پول‌ها را به گور برد. [۱] ۴.

----------

[۱]: بحار الأنوار ۷۴/ ۱۳۳؛ سفینة البحار ۵۱۵/۱.

[۱]: کرامات معنوی / ۷۲،

[۲]: ایرج میرزا.

[۳]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۳۲۹. ۳۲۸/۱ ؛ به نقل از: منتهی الامال ۲۰۶/۲.

[۱]: رعد ۲۱.

[۲]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۶۲۳/۱ -۶۲۴؛ به نقل از: حکایت‌های شنیدنی ۵/ ۳۰؛ الغیبه (طوسی) / ۱۲۸.

[۳]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۳۲۷/۱ - ۳۲۸؛ به نقل از: پیامبر و یاران ۸۵/۴.

[۱]: بریدن از خویشاوندان.

[۲]: در سوره ی بقره آیه ی ۲۷ و سوره ی رعد آیه ی ۲۵.

[۳]: بقره / ۸۳، ۱۷۷، نساء / ۳۶، نحل / ۹۰، إسراء / ۲۶، نور / ۲۲، روم / ۳۸، شوری / ۲۳.

[۴]: لقمان /۱۵، ترجمه: و هرگاه آن دو (والدین) تلاش کنند که تو چیزی را همتای من قرار دهی که از آن آگاهی نداری بلکه میدانی باطل است از ایشان اطاعت مکن.

[۵]: گلستان / باب دوم، حکایت ۴۳.

[۶]: منتهی الآمال ۲۱۳/۲.

[۱]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۳۲۹/۱ -۳۳۰؛ به نقل از: جامع النورین / ۲۴.

[هزار و یک حکایت اخلاقی - جلد ۱، صفحه ۱۲۲]

حکایت ۱۳۷: نقشه ای برای شیطان!  نقل است: نقالی (قصه گویی) خطاب به مردم می‌گفت: ایها الناس! هرگاه کسی

حکایت ۱۳۷: نقشه ای برای شیطان!

نقل است: نقالی (قصه گویی) خطاب به مردم می‌گفت: ایها الناس! هرگاه کسی هنگام خوردن و آشامیدن «بسم الله» بگوید، شیطان به او نزدیک نگشته، در خوردن و آشامیدن با او شریک نمی شود. حال، من برای شیطان نقشه ای کشیده ام. پیشنهاد من این است که ابتدا بدون این که «بسم الله» بگویید نان خشک و شور بخورید تا شیطان نیز با شما در خوردن شریک شود، سپس «بسم الله» بگویید و آب بنوشید تا شیطان نتواند با شما در آشامیدن آب شریک شود تا به این وسیله، آن ملعون را از تشنگی هلاک سازید! [۳]

حکایت ۱۳۸: قاطی پاتی!

یزید بن مروان از احمقان روزگار بود. در باره ی حماقت‌های او بسیار نوشته اند از جمله: روزی قلاده ای از مهره‌ها که زنان بر گردن می‌نهند، بر گردن خویش بست. گفتند: چرا چنین کرده ای؟ گفت: تا خود را گم نکنم. شبی خفته بود و برادرش آن قلاده از گردن او بدزدید و در گردن خود انداخت. چون برخاست، گردن بند را در گردن برادر خود دید و گفت: ای برادر! اگر تو منی، پس من کیستم؟! [۴]

حکایت ۱۳۹: گله‌های گرگ و گوسفند!

آورده اند: دو احمق در راهی با هم آشنا شدند. پس از طی مسافتی، تصمیم گرفتند هر کدام آرزویی کنند و هم صحبت شوند تا مسیر کوتاه شود. اولی گفت: من آرزو می‌کنم ده‌ها گله ی گوسفند داشته باشم تا شیر، پشم و گوشتشان را بفروشم و سود سرشاری عایدم شود. دومی گفت: من هم آرزو می‌کنم چند گله گرگ داشته باشم تا آنها را سر وقت گوسفندان تو بفرستم تا حتی یکی از گوسفندانت باقی نمانند! اولی گفت: وای بر تو! آیا رسم رفاقت و مصاحبت این است؟!

دو احمق با هم گلاویز شدند و کار به زد و خورد کشید. وقتی خوب همدیگر را زدند، با هم آشتی کردند و قرار گذاشتند با اولین کسی که در طی مسیر برخورد می‌کنند، او را داور قرار دهند. پس از طی مسافتی به پیرمردی الاغ سوار برخوردند که دو جام پر از عسل بر الاغش بار کرده بود. ماجرا را برای پیرمرد تعریف کردند و از او

خواستند بین آن دو داوری کند. وقتی پیرمرد حکایت آن دو را شنید، دو جام عسل را از الاغ پایین آورد و در حالی که عسل‌ها را بر زمین می‌ریخت، گفت: خون من مانند این دو جام عسل بر زمین بریزد، اگر شما دو نفر أحمق نباشید! [۱]

حکایت ۱۴۰: دار و ندار!

مالباخته ای را گفتند: شنیده ایم دیشب دزد به حضرت عالی خورده است. گفت: دروغ است، خیلی احتیاط کرد که مبادا به من نخورد! گفتند: شنیده ایم هر چه داشته ای و نداشته ای، برده است. گفت: دروغ است، چرا تهمت می‌زنید؟ هر چه داشته‌ام برده است؛ ولی هر چه نداشته‌ام نبرده است [۲]

حکایت ۱۴۱: حفظ جا!

امام جماعتی در حال خواندن نماز جماعت بود که یکباره متوجه شد وضو نگرفته است؛ از این رو یک نفر از مأمومین صف اول را به جای خود گذاشت تا نماز را با مردم ادامه دهد و خود برای گرفتن وضو از مسجد بیرون رفت. آن شخص همان طور ایستاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. مردم که از ایستادن خسته شده بودند، نمازشان را به شکل فرادا تمام کردند. امام جماعت پس از وضو گرفتن، به مسجد برگشت و دید همه ی مردم نمازشان را تمام کرده اند مگر آن شخص که همچنان ایستاده بود. با عصبانیت از او پرسید: چرا نماز را با مردم ادامه ندادی؟! آن شخص گفت: من فکر کردم منظور شما این است که جای شما را برایتان نگه دارم تا برگردید! [۳]

حکایت ۱۴۲: نیم قرن طهارت!

مردی به فرزندانش چنین وصیت میکرد: وقتی من مُردَم، ۱۰ سال نماز و ۲ سال روزه برایم بگیرید. راستی تا یادم نرفته بگویم که ۴۰ سال هم برایم طهارت بگیرید! [۴]

اتق الأحمق أن تصحبه

إنما الأحمق کالثوب الخلق

کلما رقعت منه جانبا

حرکته الریح وهنا فانخرق

حکایت ۱۴۳: انگشتر احمق!

آورده اند: روزی معاویه از اصحاب خود پرسید: به چه وسیله می‌توان احمق را بدون همنشینی با او شناخت؟ برخی گفتند: به وسیله ی راه رفتن و شنیدن رأی و نظرش. معاویه گفت: خیر. چنین نیست بلکه احمق به وسیله ی کنیه و همچنین نقش نگین انگشترش، شناخته می‌شود. در همان حال که آنان در باره ی نشانه‌های شناخت احمق با یکدیگر گفت و گو می‌کردند، ناگهان مردی خطاب به مردی دیگر فریاد برآورد:

ای ابویاقوت! معاویه چون این کنیه را شنید، ابویاقوت را به حضور طلبید و پس از مدتی گفت و گو درباره ی مسائل مختلف از وی پرسید: نقش نگین انگشترت چیست؟ ابویاقوت پاسخ داد: نقش نگین انگشتر من این است «ما لی لا أری الهدهد أم کان من الغائبین» [۱] ". اطرافیان معاویه پس از شنیدن سخن ابویاقوت، به معاویه گفتند: ای امیر المؤمنین! مطلب همان است که شما [در باره ی نشانه‌های احمق] فرموده بودی! [۲]

فلا تصحب اخا حمق

و ایاک و ایاه

فکم من جاهل اردی

حکیما حین اخاه

وللقلب علی القلب

دلیل حین یلقاه

و للناس من الناس

مقاییس و اشباه

حکایت ۱۴۴: ابو عبد الرحمن الرحیم!

اصمعی می‌گوید: پیرمرد شیک پوش و خوش قیافه ای را در بصره دیدم که لباس‌های فاخر و گران قیمتی بر تن داشت. با خود گفتم: خوب است مقدار عقل و درک او را بیازمایم. با این انگیزه به او سلام کردم و گفتم: کنیه ی [۳] حضرت عالی چیست؟ پیرمرد گفت: کنیه ی من «أبو عبد الرحمن الرحیم مالک یوم الدین» است! اصمعی می‌گوید: من از سخن او خنده‌ام گرفت و به کم عقلی او پی بردم! [۴]

حکایت ۱۴۵: حماقت خلیفه!

حمحامه، شخصی را نزد هارون الرشید آورد و گفت: این شخص، زندیق و کافر شده است. هارون گفت: ای دشمن خدا! تو زندیق شده ای؟! گفت: نه! چگونه زندیق هستم در حالی که نماز واجب می‌خوانم و نافله و مستحبات را به جا می‌آورم.

هارون گفت: ای مدبر (پشت کننده به دین) ؛ آن قدر تو را میزنم تا به کفر خویش اقرار کنی. مرد گفت: اگر این کار را کنی خلاف پسرعموی خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رفتار می‌کنی.

هارون گفت: چگونه؟ مرد گفت: او شمشیر بلند می‌کرد تا مردم به مسلمانی اقرار کنند و تو چوب میزنی تا به کافری اقرار کنم. هارون از این سخن متحیر شد و او را رها کرد! [۵]

حکایت ۱۴۶: لولو خور خوره!

رشید بن زبیر مصری یکی از قضات با علم و دانش بود که در قرن ششم زندگی می‌کرد. او قدی کوتاه،

رنگی تیره، لبهایی درشت و بینی پهنی داشت و بسیار بدگل و کریه منظر بود.

او یک روز از خانه خارج شد و دیر به منزل بازگشت. رفقا علت تأخیر را پرسیدند. او علت را نمی گفت. اصرار کردند، سرانجام گفت: امروز از فلان محل، عبور می‌کردم. با زنی زیبا برخورد کردم. او با چشم علاقه به من نگاه کرد و من از خوشحالی، خودم را فراموش کردم.

با گوشه ی چشم اشاره کرد، دنبال او به راه افتادم، کوچه‌هایی را یکی پس از دیگری پیمودم تا به منزلی رسیدم. در را گشود، داخل شد و به من نیز اشاره کرد، وارد شدم، نقاب از صورت چون ماه خود گرفت. سپس دستها را به هم زد و کسی را نام برد، دخترکی بسیار زیبا از طبقه ی بالای عمارت به صحن خانه آمد. زن به دختر بچه گفت: اگر بار دیگر در بستر خواب ادرار کنی، تو را به این قاضی میدهم تا بخورد! سپس رو به من کرد و گفت: امیدوارم که خداوند احسان خود را در بزرگواری قاضی از ما سلب نفرماید، عترت برقرار! با شرمساری و حماقتی که از من صادر شد، از خانه بیرون آمدم و از شدت ناراحتی راه خانه را گم کردم و در کوچه‌ها سرگردان میگشتم و به این دلیل دیر آمدم! [۱]

----------

[۳]: اخبار الحمقی و المغفلین / ۱۳۴؛ محاضرات الادباء ۲/ ۶۳۰.

[۴]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۲/ ۲۳۷؛ به نقل از: جوامع الحکایات /۳۰۲.

[۱]: المستطرف ۴۰/۱

[۲]: قهقهه / ۵۲.

[۳]: زهر الربیع / ۳۶۰.

[۴]: قهقهه / ۵۵.

[۱]: نمل / ۲۰، ترجمه: «چرا هد هد (شانه به سر) را نمی بینم یا این که او از غایبان است؟! نکته: حال اگر اسم این شخص سلیمان» بود، اندکی می‌شد عمل او را توجیه کرد.

[۲]: اخبار الحمقی و المغفلین / ۳۲.

[۳]: کنیه (بر وزن لقمه): نامی که برای بزرگداشت به شخص میدهند؛ مانند: ابو الحسن و... که در اول آن اب، ام، ابن و بنت وجود دارد. در فرهنگ عرب کنیه دادن به افراد شیوع فراوان دارد و آن را نوعی احترام به طرف مقابل به حساب می‌آورند.

[۴]: زهر الربیع / ۸۰.

[۵]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۲/ ۲۳۶-۲۳۷؛ به نقل از: جوامع الحکایات / ۱۴۳.

[۱]: پند تاریخ ۲۰۷/۲ -۲۰۸؛ به نقل از: روضات الجنات.

[هزار و یک حکایت اخلاقی - جلد ۱، صفحه ۱۱۶]

اشاره  «أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ »  حکایت ۱۳۳: نشانه ی حماقت؟  عمرو بن بحر جاحظ در تصانیف خ

اشاره

«أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ »

حکایت ۱۳۳: نشانه ی حماقت؟

عمرو بن بحر جاحظ در تصانیف خود آورده است: روزی مأمون با جمعی از ندما نشسته بود و با ایشان در هر مورد گفت و گو می‌کرد. در این هنگام گفت: «هر کس ریش دراز بود، احمق باشد! » [۱] طایفه ای گفتند: «ما به خلاف این بسیار دیده ایم، که ایشان ریشهای دراز دارند؛ اما مردمانی زیرک اند. » مأمون گفت: «امکان ندارد. » در این سخن بودند که مردی از راه درآمد با ریش دراز و دراعه ای فراخ آستین و به آستری نشسته. مأمون او را احضار کرد. امیر المؤمنین گفت: «تو را چه نام است؟ » گفت: ابوحمدویه. گفت: کنیه ی تو چیست؟ گفت: علویه [۲] . مأمون در حاضران نگریست و گفت: مردی را که نام از کنیه نداند، باقی افعال بر این قیاس باید کرد.

پس از وی سؤال کرد: چه کار کنی؟ گفت: مردی فقیهم و در علوم سعی کرده و اگر امیر خواهد، از من مسئله ای پرسد تا جواب گویم. مأمون گفت: مردی گوسفندی به یکی فروخت و مشتری گوسفند قبض کرد [۳] و هنوز بها تسلیم نکرده، ناگاه گوسفند پشکلی [۴] انداخت و بر چشم یکی آمد و کور شد. دیه ی [۵] چشم او بر که واجب آید؟! مرد چون این مسئله بشنید سر فرو انداخت و بسیار فکر کرد. آن گاه سر بر آورد و گفت: دیه چشم بر فروشنده بود نه مشتری.

گفتند: چرا؟ گفت: چون مشتری را اعلام نداد که در ماتحت این گوسفند، منجنیق نهاده اند و سنگ می‌اندازد، تا خود را نگاه داشتی! [۶]

مأمون و حاضران خندیدند و او را تشریف داد و رفت. [مأمون] گفت: درستی سخن من، شما را معلوم شد که بزرگان گفته اند: دراز ریش احمق بود و از بهر آن احمق خوانده اند که ریش هر چه از دو مشت زیادت بود، چون ناخن است و او آن زیادتی نبرد، محض حماقت بود. [۷]

حکایت ۱۳۴: قرائت قرآن با صدای خروس!

ابوحاتم سیستانی از دانشمندان نامی است. تاریخ درگذشت او را به اختلاف از سال ۲۴۸ تا ۲۵۵ قمری نوشته اند. ابوحاتم که نامش سهل بن محمد است در علوم قرآنی، لغت و شعر استاد مسلم عصر بود. وی در شهر بصره میزیست و کتابهای پرارزش و جالبی تألیف کرد. ابوحاتم سیستانی به قصد دیدار از شهر بغداد پایتخت عراق و مقر خلفای عباسی و مرکز علمی آن جا وارد بغداد شد و به مسجدی درآمد. مردی در مسجد نشسته بود و چون دید ابوحاتم اهل فضل و کمال است، از وی معنی آیه ی مبارکه ی «قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ

نَارًا » [۱] را پرسید. أبوحاتم گفت: «قوا» یعنی «خود را نگاه دارید و حفظ کنید. » آن مرد پرسید: مفرد آن چیست؟ ابوحاتم گفت: «قِ». آن مرد گفت: تثنیه ی آن چگونه است؟ ابوحاتم گفت: «قیا». آن مرد پرسید: جمع آن چه می‌شود؟ ابوحاتم پاسخ داد: «قوا». آن مرد گفت: حالا هر سه را صرف کنید. ابوحاتم گفت: «ق - قیا - قوا». در این هنگام مرد پارچه فروشی که در گوشه مسجد نشسته بود به مرد سؤال کننده گفت: مواظب پارچه‌های من باش تا برگردم. مرد پارچه فروش همان لحظه به کلانتری رفت و گفت: عده ای از زنادقه [۲] را دیدم که در مسجد نشسته اند و با صدای خروس قرآن می‌خوانند! هنوز اندکی نگذشته بود که مأموران و پاسبانان به مسجد ریختند و آن دو نفر (ابوحاتم و مرد سؤال کننده) را دستگیر کرده، نزد رئیس کلانتری آوردند. رئیس کلانتری از آن دو پرسید: موضوع چه بوده است؟ ابوحاتم جریان را تعریف کرد و گفت: این مرد صرف کلمه ی «قوا» را از من پرسید و من هم برای او شرح دادم که مفرد و تثنیه و جمع آن چیست. در این هنگام - در حالی که گروه انبوهی از مردم گرد آمده بودند تا ببینند برای آن دو نفر چه مجازاتی تعیین می‌گردد - رئیس کلانتری به ابوحاتم گفت: دانشمندی چون شما نزد عوام نادان چنین سخن می‌گوید؟! باید مواظبت کنید و در اندیشه عوام الناس باشید تا کار بدین جا نکشد. سپس تازیانه برکشید و به جان تماشاگران افتاد و آنان را از گرداگرد آن دو متفرق کرد، آن گاه به ابوحاتم گفت: استاد! مبادا بار دیگر بی احتیاطی کنید و چنین سخنانی نزد مردم بی تمیز و عوام بر زبان آورید. ابوحاتم سیستانی وقتی وضع را چنین دید، درنگ را جایز ندانست و همان روز از بغداد خارج شد و عطایش را به لقایش بخشید. به این علت دانشمندان بغداد نتوانستند از دانش او بهره ببرند و او نیز تا زنده بود به بغداد بازنگشت. [۳]

دامن بکش ز صحبت جاهل که فی المثل

جهل آتش است و صحبت جاهل، جهنّم است [۴]

حکایت ۱۳۵: پا به هوا!

فرمانده ای برای تنبیه سربازان فرمان داد همه پای چپ خود را بلند کرده و نیم ساعت همان طور نگه دارند. ده دقیقه بعد هنگامی که برای بازدید آمد، دید میان پاها، پای راستی هم دیده می‌شود؛ از این رو با عصبانیت فریاد زد: کدام احمقی هر دو پایش را بلند کرده؟! [۵]

حکایت ۱۳۶: پشم کاری!

شیخ اجل سعدی می‌گوید: هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد، گفت: به خلاف آن طاغی [۶] که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد [۷]، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس ترین [۸] بندگان، سیاهی

داشت نام او خضیب در غایت (نهایت) جهل. ملک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه ی حرّاث [۱] مصر شکایت آوردندش که: «پنبه کاشته بودیم، باران بی وقت آمد و تلف شد. » [خضیب] گفت: پشم، بایستی کاشتن!

اگر دانش به روزی در فزودی

از نادان، تنگ روزی تر نبودی

به نادانان چنان روزی رساند

که دانا اندر آن، عاجز بماند [۲]

----------

[۱]: مؤلف «المستطرف فی کل فن مستظرف» (شهاب الدین محمد بن أحمد الأبشیهی متوفای ۸۵۲ ه- ق) می‌نویسد: و یستدل علی صفة الاحمق من حیث الصورة بطول لحینه لان مخرجها من الدماغ فمن أفرط طول لحیته قل دماغه و من قل دماغه قل عقله و من قل عقله فهو أحمق. المستطرف ۱/ ۳۹. (الباب الثانی فی العقل و الذکاء و الحمق و ذمه و... )

[۲]: مرد اشتباه گفته است، کنیه ی وی ابو حمدویه و نام وی علویه بوده است.

[۳]: تحویل گرفت.

[۴]: سرگین گاو و گوسفند و شتر و مانند آن.

[۵]: دبه: خونبها.

[۶]: نگاه داشتی: مواظبت می‌کرد.

[۷]: جوامع الحکایات /۳۰۰. دلیل اقامه شده در سخن، عین مدعا است!

[۱]: تحریم / ۶، ترجمه: خود و خانواده خویش را از آتش نگه دارید (حفظ کنید).

[۲]: مفرد آن، زندیق است؛ یعنی: ملحد، بی دین، بد دین.

[۳]: داستان‌های اسلامی ۲/ ۱۲۴ - ۱۲۶؛ به نقل از: بغیة الوعاة ۶۰۶/۱ ؛ ترجمهی روضات الجنات ۲۱۱/۴.

[۴]: صادق سرمد.

[۵]: قهقهه / ۵۱.

[۶]: فرعون (فرعون حضرت موسی).

[۷]: ر. ک: نازعات / ۱۵-۲۴ ؛قصص / ۳۸ ؛ غافر / ۳۶-۳۷

[۸]: پست ترین.

[۱]: کشاورزان

[۲]: گلستان / باب اول، حکایت ۳۹.

[هزار و یک حکایت اخلاقی - جلد ۱، صفحه ۱۱۴]