حکایت ۱۳۷: نقشه ای برای شیطان! نقل است: نقالی (قصه گویی) خطاب به مردم میگفت: ایها الناس! هرگاه کسی
حکایت ۱۳۷: نقشه ای برای شیطان!
نقل است: نقالی (قصه گویی) خطاب به مردم میگفت: ایها الناس! هرگاه کسی هنگام خوردن و آشامیدن «بسم الله» بگوید، شیطان به او نزدیک نگشته، در خوردن و آشامیدن با او شریک نمی شود. حال، من برای شیطان نقشه ای کشیده ام. پیشنهاد من این است که ابتدا بدون این که «بسم الله» بگویید نان خشک و شور بخورید تا شیطان نیز با شما در خوردن شریک شود، سپس «بسم الله» بگویید و آب بنوشید تا شیطان نتواند با شما در آشامیدن آب شریک شود تا به این وسیله، آن ملعون را از تشنگی هلاک سازید! [۳]
حکایت ۱۳۸: قاطی پاتی!
یزید بن مروان از احمقان روزگار بود. در باره ی حماقتهای او بسیار نوشته اند از جمله: روزی قلاده ای از مهرهها که زنان بر گردن مینهند، بر گردن خویش بست. گفتند: چرا چنین کرده ای؟ گفت: تا خود را گم نکنم. شبی خفته بود و برادرش آن قلاده از گردن او بدزدید و در گردن خود انداخت. چون برخاست، گردن بند را در گردن برادر خود دید و گفت: ای برادر! اگر تو منی، پس من کیستم؟! [۴]
حکایت ۱۳۹: گلههای گرگ و گوسفند!
آورده اند: دو احمق در راهی با هم آشنا شدند. پس از طی مسافتی، تصمیم گرفتند هر کدام آرزویی کنند و هم صحبت شوند تا مسیر کوتاه شود. اولی گفت: من آرزو میکنم دهها گله ی گوسفند داشته باشم تا شیر، پشم و گوشتشان را بفروشم و سود سرشاری عایدم شود. دومی گفت: من هم آرزو میکنم چند گله گرگ داشته باشم تا آنها را سر وقت گوسفندان تو بفرستم تا حتی یکی از گوسفندانت باقی نمانند! اولی گفت: وای بر تو! آیا رسم رفاقت و مصاحبت این است؟!
دو احمق با هم گلاویز شدند و کار به زد و خورد کشید. وقتی خوب همدیگر را زدند، با هم آشتی کردند و قرار گذاشتند با اولین کسی که در طی مسیر برخورد میکنند، او را داور قرار دهند. پس از طی مسافتی به پیرمردی الاغ سوار برخوردند که دو جام پر از عسل بر الاغش بار کرده بود. ماجرا را برای پیرمرد تعریف کردند و از او
خواستند بین آن دو داوری کند. وقتی پیرمرد حکایت آن دو را شنید، دو جام عسل را از الاغ پایین آورد و در حالی که عسلها را بر زمین میریخت، گفت: خون من مانند این دو جام عسل بر زمین بریزد، اگر شما دو نفر أحمق نباشید! [۱]
حکایت ۱۴۰: دار و ندار!
مالباخته ای را گفتند: شنیده ایم دیشب دزد به حضرت عالی خورده است. گفت: دروغ است، خیلی احتیاط کرد که مبادا به من نخورد! گفتند: شنیده ایم هر چه داشته ای و نداشته ای، برده است. گفت: دروغ است، چرا تهمت میزنید؟ هر چه داشتهام برده است؛ ولی هر چه نداشتهام نبرده است [۲]
حکایت ۱۴۱: حفظ جا!
امام جماعتی در حال خواندن نماز جماعت بود که یکباره متوجه شد وضو نگرفته است؛ از این رو یک نفر از مأمومین صف اول را به جای خود گذاشت تا نماز را با مردم ادامه دهد و خود برای گرفتن وضو از مسجد بیرون رفت. آن شخص همان طور ایستاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. مردم که از ایستادن خسته شده بودند، نمازشان را به شکل فرادا تمام کردند. امام جماعت پس از وضو گرفتن، به مسجد برگشت و دید همه ی مردم نمازشان را تمام کرده اند مگر آن شخص که همچنان ایستاده بود. با عصبانیت از او پرسید: چرا نماز را با مردم ادامه ندادی؟! آن شخص گفت: من فکر کردم منظور شما این است که جای شما را برایتان نگه دارم تا برگردید! [۳]
حکایت ۱۴۲: نیم قرن طهارت!
مردی به فرزندانش چنین وصیت میکرد: وقتی من مُردَم، ۱۰ سال نماز و ۲ سال روزه برایم بگیرید. راستی تا یادم نرفته بگویم که ۴۰ سال هم برایم طهارت بگیرید! [۴]
اتق الأحمق أن تصحبه
إنما الأحمق کالثوب الخلق
کلما رقعت منه جانبا
حرکته الریح وهنا فانخرق
حکایت ۱۴۳: انگشتر احمق!
آورده اند: روزی معاویه از اصحاب خود پرسید: به چه وسیله میتوان احمق را بدون همنشینی با او شناخت؟ برخی گفتند: به وسیله ی راه رفتن و شنیدن رأی و نظرش. معاویه گفت: خیر. چنین نیست بلکه احمق به وسیله ی کنیه و همچنین نقش نگین انگشترش، شناخته میشود. در همان حال که آنان در باره ی نشانههای شناخت احمق با یکدیگر گفت و گو میکردند، ناگهان مردی خطاب به مردی دیگر فریاد برآورد:
ای ابویاقوت! معاویه چون این کنیه را شنید، ابویاقوت را به حضور طلبید و پس از مدتی گفت و گو درباره ی مسائل مختلف از وی پرسید: نقش نگین انگشترت چیست؟ ابویاقوت پاسخ داد: نقش نگین انگشتر من این است «ما لی لا أری الهدهد أم کان من الغائبین» [۱] ". اطرافیان معاویه پس از شنیدن سخن ابویاقوت، به معاویه گفتند: ای امیر المؤمنین! مطلب همان است که شما [در باره ی نشانههای احمق] فرموده بودی! [۲]
فلا تصحب اخا حمق
و ایاک و ایاه
فکم من جاهل اردی
حکیما حین اخاه
وللقلب علی القلب
دلیل حین یلقاه
و للناس من الناس
مقاییس و اشباه
حکایت ۱۴۴: ابو عبد الرحمن الرحیم!
اصمعی میگوید: پیرمرد شیک پوش و خوش قیافه ای را در بصره دیدم که لباسهای فاخر و گران قیمتی بر تن داشت. با خود گفتم: خوب است مقدار عقل و درک او را بیازمایم. با این انگیزه به او سلام کردم و گفتم: کنیه ی [۳] حضرت عالی چیست؟ پیرمرد گفت: کنیه ی من «أبو عبد الرحمن الرحیم مالک یوم الدین» است! اصمعی میگوید: من از سخن او خندهام گرفت و به کم عقلی او پی بردم! [۴]
حکایت ۱۴۵: حماقت خلیفه!
حمحامه، شخصی را نزد هارون الرشید آورد و گفت: این شخص، زندیق و کافر شده است. هارون گفت: ای دشمن خدا! تو زندیق شده ای؟! گفت: نه! چگونه زندیق هستم در حالی که نماز واجب میخوانم و نافله و مستحبات را به جا میآورم.
هارون گفت: ای مدبر (پشت کننده به دین) ؛ آن قدر تو را میزنم تا به کفر خویش اقرار کنی. مرد گفت: اگر این کار را کنی خلاف پسرعموی خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رفتار میکنی.
هارون گفت: چگونه؟ مرد گفت: او شمشیر بلند میکرد تا مردم به مسلمانی اقرار کنند و تو چوب میزنی تا به کافری اقرار کنم. هارون از این سخن متحیر شد و او را رها کرد! [۵]
حکایت ۱۴۶: لولو خور خوره!
رشید بن زبیر مصری یکی از قضات با علم و دانش بود که در قرن ششم زندگی میکرد. او قدی کوتاه،
رنگی تیره، لبهایی درشت و بینی پهنی داشت و بسیار بدگل و کریه منظر بود.
او یک روز از خانه خارج شد و دیر به منزل بازگشت. رفقا علت تأخیر را پرسیدند. او علت را نمی گفت. اصرار کردند، سرانجام گفت: امروز از فلان محل، عبور میکردم. با زنی زیبا برخورد کردم. او با چشم علاقه به من نگاه کرد و من از خوشحالی، خودم را فراموش کردم.
با گوشه ی چشم اشاره کرد، دنبال او به راه افتادم، کوچههایی را یکی پس از دیگری پیمودم تا به منزلی رسیدم. در را گشود، داخل شد و به من نیز اشاره کرد، وارد شدم، نقاب از صورت چون ماه خود گرفت. سپس دستها را به هم زد و کسی را نام برد، دخترکی بسیار زیبا از طبقه ی بالای عمارت به صحن خانه آمد. زن به دختر بچه گفت: اگر بار دیگر در بستر خواب ادرار کنی، تو را به این قاضی میدهم تا بخورد! سپس رو به من کرد و گفت: امیدوارم که خداوند احسان خود را در بزرگواری قاضی از ما سلب نفرماید، عترت برقرار! با شرمساری و حماقتی که از من صادر شد، از خانه بیرون آمدم و از شدت ناراحتی راه خانه را گم کردم و در کوچهها سرگردان میگشتم و به این دلیل دیر آمدم! [۱]
----------
[۳]: اخبار الحمقی و المغفلین / ۱۳۴؛ محاضرات الادباء ۲/ ۶۳۰.
[۴]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۲/ ۲۳۷؛ به نقل از: جوامع الحکایات /۳۰۲.
[۱]: المستطرف ۴۰/۱
[۲]: قهقهه / ۵۲.
[۳]: زهر الربیع / ۳۶۰.
[۴]: قهقهه / ۵۵.
[۱]: نمل / ۲۰، ترجمه: «چرا هد هد (شانه به سر) را نمی بینم یا این که او از غایبان است؟! نکته: حال اگر اسم این شخص سلیمان» بود، اندکی میشد عمل او را توجیه کرد.
[۲]: اخبار الحمقی و المغفلین / ۳۲.
[۳]: کنیه (بر وزن لقمه): نامی که برای بزرگداشت به شخص میدهند؛ مانند: ابو الحسن و... که در اول آن اب، ام، ابن و بنت وجود دارد. در فرهنگ عرب کنیه دادن به افراد شیوع فراوان دارد و آن را نوعی احترام به طرف مقابل به حساب میآورند.
[۴]: زهر الربیع / ۸۰.
[۵]: یکصد موضوع، پانصد داستان ۲/ ۲۳۶-۲۳۷؛ به نقل از: جوامع الحکایات / ۱۴۳.
[۱]: پند تاریخ ۲۰۷/۲ -۲۰۸؛ به نقل از: روضات الجنات.
[هزار و یک حکایت اخلاقی - جلد ۱، صفحه ۱۱۶]