خاطرات زیبای از نماز شهیدان
گفتند: اختیار دارید، این چه حرفیه. دوست داریم این چند روزه درخدمت تیمسار باشیم.
چهار نفر بودند. شب اول، طبق معمول، صیاد بلند شد. وضو گرفت. نمازشب خواند. نمازش که تمام شد، قرآن خواندنش را شروع کرد؛ تا نمازصبح. نماز صبحش را که خواند، ده دقیقه خوابید. بعد رفت ورزش صبحگاهی. فردا شبش یکیشان آمد که بهتره ما مزاحم تیمسارنباشیم.
شب بعد، یکی دیگر.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 87
نصفه شب بیدار می شد، یک تکه کاغذ از زیر پتو برمی داشت می گذاشت جلویش، از رویش نماز می خواند. نوشته بود نماز شب چند رکعت است و چه طور باید خواند.
یادگاران، جلد 20 کتاب شهید محمد جهان آرا، ص 18
نوجوان شهید محمد رضا میدان دار
آخر شب بود. نشسته بود لب حوض داشت وضو می گرفت. مادر بهش گفت: پسرم، تو که همیشه نمازت را اول وقت می خوندی، چی شده که ...؟! البته ناراحت نباش، حتما کار داشتی که تا حالا نمازت عقب افتاده. محمد رضا لبخندی زد و بعد از این که مسح پاشو کشید، گفت:(( الهی قربونت برم مادر! نمازم رو سر وقت، مسجد خوندم. دارم تجدید وضو می کنم تا با وضو بخوابم؛ شنیدم هر کس قبل از خواب وضو بگیره و با وضو بخوابه، ملائک تا صبح برایش عبادت می نویسن .
منبع: همكلاسي آسماني صفحه 47
علی در شبی که فردای آن به شهادت رسید، تا صبح نخوابید، و تمام شب را مشغول عبادت با خدای خود بود. او هر شب برای این که کسی متوجه نشود که نماز شب می خواند، نزدیک در چادر می خوابید و با غلت زدن از ان خارح می شد، تا کسی متوجه بیدار شدن او برای نماز شب نشود.
شهید علی (بیام)شریفی
منبع: کتاب سیرت شهیدان، صفحه:94
روزهای اول اسارت که تازه نخستین اردوگاه، یعنی موصلِ یک تشکیل شده بود، می خواستند کاری کنند که ما نماز نخوانیم؛ ولی ما نماز را به جماعت می خواندیم. آن ها پیشنماز را می بردند و شکنجه می کردند؛ یک نفر دیگر جلو می ایستاد. هر چه می گفتند: « این جا مسجد نیست، پادگان است»، فایده ای نداشت.
در برنامه ی جلوگیری از نماز موفق نشدند. گفتند: « شما که اذان و اقامه می گویید، حق ندارید اشهد ان علیاً ولی الله بگویید »! خیلی تهدید کردند و فشار آوردند. هر کس که در اذان به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام شهادت می داد، کتک می خورد. می گفتند: « کجای قرآن نوشته، اشهد ان علیاً ولی الله؟ اگر در قرآن باشد، ما هم قبول داریم»! بچه های آزاده هم می گفتند: « کجای قرآن نوشته نماز صبح دو رکعت است؟ و ... »
یک روز ساعت ده و نیم صبح همه را جمع کردند که با تهدید و تشر همین ممنوعیت را اعلام کنند. فرمانده ی عراقی به مترجم ایرانی گفت: « به این ها بگو هر کس از این به بعد در اذانش اشهد ان علیاً ولی الله بگوید، به شدت عقوبت می شود. » مترجم ایرانی به زبان عربی به افسر بعثی گفت: « من جرأت نمی کنم این را ترجمه کنم و به این ها بگویم. شهادت بر ولایت علی علیه السلام جزو اعتقادات این هاست. » به مترجم گفت: « باید بگویی»! گفت: « نمی گویم. »
سیلی محکمی به گوش مترجم زد و او به ناچار ترجمه کرد. سه نفر از بچه ها بلند شدند و با عراقی ها بحث کردند. آن ها آن سه نفر را جلوی درِ بزرگ اردوگاه، کنارِ مقرشان بردند که شکنجه شان کنند. به دیگران هم گفتند که به آسایشگاه هایشان بروند. در همین لحظات بود که وقت اذان شد. ناگهان از آسایشگاه بانگ اذان در اردوگاه طنین افکند. آن سه نفر هم از همان جا اذان گفتند و با صدای بلند فریاد زدند: « اشهد ان علیاً ولی الله. »
آن ها را به زندان بردند؛ اما باز وقت اذان، این فریاد بلندتر شنیده می شد. بعثی ها هر چه کردند، موفق نشدند نام امام علی و شهادت بر ولایت و امامت او را از اذان اردوگاه حذف کنند.
چند روز بعد خسته شدند و دست کشیدند.
راوی: علی اکبر هاشمی
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:144
یک روز بچه ها به من پیشنهاد کردند که اذان بگویم؛ من هم پذیرفتم. « الله اکبر، الله اکبر»!
عراقی ها صدای اذان را که شنیدند، به سوی آسایشگاه آمدند و به دنبال موذّن گشتند. چون کسی را پیدا نکردند، چند فحش آبدار نثار همه کردند و رفتند. می خواستیم نماز بخوانیم که آمدند و من را بردند. گویا جاسوس ها لو داده بودند.
در بازجویی از من خواستند که به امام خمینی توهین کنم؛ زیر بار نرفتم. خالد که یکی از خشن ترین سربازان اردوگاه بود را صدا کردند. همین که او آمد، دست سنگینش را با تمام توان به طرف صورتم پرتاب کرد. خالد بعثی، نشان ماندگاری برایم گذاشت؛ پرده ی گوشم پاره شد.
راوی: عبدالله عاشوریان
منبع: کتاب قصه ی نماز آزادگان، صفحه:143
گفتم:« اي بابا! باز هم روزهاي؟ مگه تو چقدر روزهي قضا داري؟».
گفت:« اين روزهها جريمه است نه بدهي. ».
گفتم:« داداش جان! يك جوري حرف بزن كه ما هم بفهميم. ».
گفت:« يك خرده فكر كني ميفهمي آدم كي جريمه ميشه. ».
گفتم:« وقتي كار خطايي انجام بده. ».
گفت:« آفرين! همينه. ».
گفتم:« ما كه نفهميديم، مگه تو چكار كردي؟».
گفت:« اون رو ديگه خودم بهتر ميدونم. ».
خيلي كنجكاو شده بودم. با اصرار گفتم:« بگو، بگو! ياالله بگو!».
خنديد و گفت:« باشه ميگم، ولي قول بده كه فقط من بدونم و تو. ».
گفتم:« قول! ».
گفت:« وقتي كه نتونم واسه نماز جماعت مسجد برم، فرداش جريمه ميشم و بايد روزه بگيرم. ».
با تعجب گفتم:« واي چقدر سخت! حالا كي جريمهات ميكنه؟».
گفت:« وجدان، آبجي خانم! وجدان. ».
شهید محمّدحسین اشرف
منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص460
آن زمان در مركز زرهی شیراز بودم و كلاهدوز هم آنجا بود ولی یكدیگر را نمی شناختیم. شب عاشورا بود. طی یك مانور كه در پادگان زرهی داشتیم، آنقدر شرایط را برای خوشگذرانی آماده كرده بودند كه از 34 نفر افسر حاضر، 32 نفر آلوده به شراب بودند. از میان آنها تنها كلاهدوز و اقارب پرست بودند كه لب به مشروب نزدند .
آنها در آنجا نیز دست از انجام تكلیف الهی برنمی داشتند.
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص5
یکی از دوستان رضا تعریف می کرد و می گفت: زمانی که ما به همراه رضا در سپاه تایباد بودیم او نیمه های شب بر می خواست وبه قبرستان که اکنون بهشت شهدا نام دارد می رفت. چند شبی که گذشت و او شبها بلند می شد و به قبرستان می رفت به اوشک کردیم. به همین خاطر به اتفاق یکی از دوستان به دنبال اورفتیم تا بفهمیم او در دل این تاریکی شب به کجا می رود. همان طور که از پشت سرش می رفتیم دیدیم وارد قبرستان شد رفت داخلی یکی از قبرها که خالی بود شروع کرد به خواندن نماز شب وگریه کردن وراز و نیاز با خدای خویش. با دیدن چنین حالی از او شرمنده شدیم و از این کارمان شک کردن به او شرمنده شدیم وصبح وقت به او چیزی نگفتیم.
شهید رضا ارجمندنیاتبریز
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
شبهاى سرد فصل زمستان بود سرما آنقدر شدید بود که با چند پتو هم گرم نمىشدیم. سیدهاشم در آن شرایط به بچهها گفت: هر کس پتوى اضافه مىخواهد من دارم به او گفتم تو که پتو اضافه ندارى در جوابم گفت: وقتى چند پتو رویم مىاندازم و کمى گرم مىشوم نیمه شب نمىتوانم براى به جاى آوردن نماز برخیزم باید یک پتو داشته باشم تا بتوانم به راحتى ترک بستر کنم.
شهید سیدهاشم آراسته
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
پدرم سکته کرده بود. من تماس گرفتم که دادش ببیا حال پدر خوب نیست. ایشان گفت: خوب برادر جان شما که هستی رسم و رسومات و کارها را بهتر از من می دانی مرگ حق است همه باید بمیریم هر چند روز چند نفر شهید می شوند من نمی توانم بچه ها را تنها بگذارم عملیات در پیش است من بعدا" می آیم. شهید دوازده روز بعد از فوت پدرم آمد. گفتم: چرا نیامدی ؟ بابا چشم به راهت بود. گفت: برادر جان این درست است ولی در جبهه افراد زیادی چشمشان به من بود. بعد از اینکه ایشان چند روزی در مشهد بود به جبهه برگشت. چون برادر بزرگتر بود بنا بر این نماز و روزه پدرهم به گردن پسر بزرگ است. وقتی به جبهه بر می گردد، می گوید :می خواهم برای پدرم نماز بخوانم. اینطور که می گویند تمام تیپ تحت امر شهید حتی تیپ امام جعفر صادق(ع) و تیپ امام موسی کاظم (ع) نیز آمدند و به او اخترام گذاشتند و نماز یکسال پدرش را در یک روزبه جای آوردند.
شهید عبدالحسین برونسی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
فرمانده های تیپ ها بودند؛ خرازی، زین الدین، بقایی و.. .. حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین ترست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده. کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک، تا پتوی سوم خیس شده بود.
یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص 95
حتی یکبار دیده نشد پدرم به ما درامر عبادات دستور بدهند ومثلاًَ بگویند پاشو برو نمازت را بخوان ولی رفتار خودشان که همیشه اول وقت وضو می گرفتند و نماز میخواندند الگوی رفتار ماشده بود. البته اگر گاهی میدیدند نمازمان رادیر میخوانیم تذکر میدادند ولی با لفظ چرا نخواندی و. همراه نبود.
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص80
مادر شهید بهشتی میگفتند در دوران بارداری فرزندم، روزی یک جزء قرآن میخواندم واحساس آرامشی این قرائت قرآن به من میداد. در موقع شیردادن هم روبه قبله می نشستم وبا وضوایشان راشیرمیدادم واحساس میکردم هروقت ناراحتی میکرد موقع قرآن خواندن آرامش خاصی پیدا میکرد وبه تلاوت من گوش میکرد.
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص43