حیای پیامبر صلی الله علیه وآله

خداوند در سوره مبارکه اسراء می‌فرماید:

«إِنْ تَکُونُوا صَالِحِینَ فَإِنَّهُ کَانَ لِلْأَوَّابِینَ غَفُورًا» [۱] اگر شایسته باشید،

قطعا خداوند بازگشت کنندگان را می‌بخشد. در ذیل این آیه شریفه آمده است: شخصی می‌گوید: من مهمان امام باقر من شدم. حضرت می‌خواستند بروند بیرون مدینه. فرمودند: با هم برویم. گفتم: بسیار خوب. آمدیم سوار مرکب بشویم. یک استر بود و یک الاغ. حضرت فرمودند: من سوار الاغ می‌شوم، شما سوار استر شو! مرکب بهتر را به او دادند. گفتم: بسیار خوب هر چه شما می‌فرمایید.

می گوید: امام باقر سوار الاغ شدند. یک مقدار که از مدینه بیرون رفتیم، این الاغ دور برداشت و تند شد. وقتی الاغ تند راه برود، پاهای آن بالا

و پایین می‌رود. به تبع آن شانه‌های حضرت بالا و پایین می‌رفت. حضرت صورت مبارک را بردند تا نزدیک کردن این حیوان و گفتند: خدایا، من شلوغ نمی کنم، این الاغ است که شلوغ می‌کند.

بعد امام باقر علیه السلام فرمودند: پیغمبر عظیم الشأن صلی الله علیه وآله الاغی به نام عفیر داشتند. حضرت گاهی سوار این حیوان می‌شدند. این حیوان چند قدم که حرکت می‌کرد، از خوشحالی دور بر می‌داشت. در روایت آمده است:

اختَالَ فِی مَشیَتِهِ سُرُوراً بِرَسُولِ اللهِ؛ [۱] به خاطر خوشحالی به وجود رسول الله در راه رفتن دچار غرور میشد. «اختَالَ» یعنی غرور او را می‌گرفت که پیغمبر سوار من است. چون حیوانات می‌فهمند، شعور دارند. آن هم حیوانی که پیغمبر سوار آن باشد. از شادی و نشاط غرور او را می‌گرفت و دور بر می‌داشت. وقتی حیوان دور برمی داشت، شانه‌های حضرت بالا و پایین می‌رفت و حضرت خجالت می‌کشیدند.

حیای پیغمبر بسیار فوق العاده بود. یعنی همین اندازه که شانه‌ها بالا و پایین می‌رود، ناراحت بودند. حضرت صورت مبارک را می‌آوردند نزدیک گردن حیوان و به در خانه خدا استغاثه می‌کردند و عرضه می‌داشتند:

اَللَّهُمَّ هَذَا لَیسَ مِنیَّ وَلکِن ذا مِن عَفیِِرٍ؛ خداوندا، این غرور و جالت از من نیست، از این عفیر است. یعنی من شلوغ کار نیستم، این الاغ دارد شلوغ می‌کنند.

مرحوم حاج آقای دولابی این حدیث را زیاد می‌خواندند. می‌فرمودند: این زبان بسته حق داشت. پیغمبر سوار من هم بشود، من هم جفتک می‌اندازم. اول شخصیت عالم پشت آدم سوار شود. اگر این الاغ تبدیل به براق می‌شد، حق داشت. براق مرکبی بود که پیامبر خدا با آن به معراج رفتند.

این هم نکته زیبایی است که پیغمبر همین اندازه که شانه هایشان بالا و پایین می‌رفت، خجالت می‌کشید. یعنی احساس این که در مقابل هست حقیقی باید نیست شد، موجب می‌شود که انسان گردن خود را هم بالا نیاورد. شانه‌های او هم تکان نخورد. یعنی آرام آرام باشد. حضرت در راه رفتن بسیار سر به زیر، باحیا و افتاده حال بودند.

شلوغ کاری نفس

مثنوی اینجا یک گریزی می‌زند. می‌گوید: اگر نفس شما شلوغ کاری کرد، بگویید: خدایا، ما شلوغ کار نیستیم، خدایا، ما نمی خواهیم گناه و معصیت کنیم، این نفس ماست. این الاغ است.

ای شهنشاه و خداوند و امیر

من نگفتم نفس من گفت آن مگیر

اگر هم یک وقت شلوغ کاری دیدید، به نفس خود نسبت بدهید. بگویید: خداوکیلی من قصد مخالفت با تو را ندارم. این شلوغ کار اینجاست خدایا، کاری کن آرام بشود.

امام سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه عرضه می‌دارد: اگر من گناه می‌کنم، قصد مخالفت ندارم، این هوی و هوس است که غالب می‌شود.

سَوَّلَت لی نَفسی وَ غَلَبَنی هَوَایَ؛ [۱]

کرد و هوی و هوس بر من غلبه کرد.

۷) ناشناس بودن در بین اصحاب

از موارد تواضع پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله این بود که اگر با اصحاب و یاران خود می‌نشستند، حلقه وار می‌نشستند. هیچ بالا و پایین نداشتند. انس بن مالک می‌گوید:

کُنّا اذا اَتَینا النَّبی صلی الله علیه وآله جَلَسنا حَلقَةً؛ [۲] هرگاه در محضر پیامبرین بودیم، دایره وار می‌نشستیم. در مقابل هستِ حقیقی باید نیست حقیقی شد. جلسه ایشان حلقوی بود. به گونه ای حلقه وار می‌نشستند که اگر ناشناسی می‌آمد که قبلا پیغمبر را ندیده بود، این قدر پیغمبر با این‌ها متحد شده بودند که تشخیص نمیداد کدام یک پیامبر خداست.

گفتن این‌ها آسان است، خیلی عجیب است. سؤال می‌کرد: «ایُّکُم مُحَمّد؛ [۳] کدام یک از شما محمد هستید؟ » وقتی می‌گفتند: این آقاست، تازه می‌شناخت. ببینید چقدر تواضع، چقدر افتادگی، چقدر فروتنی، چقدر خاکی بودن، به طوری که کسی نتواند پیغمبر را تشخیص بدهد. این رفتار پیغمبر إن شاء الله برای ما الگو باشد.

----------

[۱]: سوره اسراء، آیه ۲۵.

[۱]: تفسیر العیاشی، ج ۲، ص ۲۸۶: البرهان، ج ۳، ص ۵۱۹؛ بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۲۹۱.

[۱]: المصباح، للکفعمی، ص ۵۹۵؛ مفاتیح الجنان، ص ۳۴۶. دعای ابوحمزه ثمالی

[۲]: مکارم الاخلاق، ج ۱، ص ۶۰؛ بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۳۶.

[۳]: قصص الأنبیاء، ص ۲۹۵؛ بحارالانوار، ج ۹۱، ص ۵.

[یک گام تا خدا : مباحثی پیرامون تکبر و خودخواهی - صفحه ۶۷]