حکایت ۱۰۰: امام صادق ( (علیه السلام) ) و عبدالله محض صفوان جمال میگوید: بین امام صادق ( (علیه السل
حکایت ۱۰۰: امام صادق ( (علیه السلام) ) و عبدالله محض
صفوان جمال میگوید: بین امام صادق ( (علیه السلام) ) و عبد الله بن حسن مثنی معروف به عبد الله محض، سخنی خشن به میان آمد، به گونه ای که سر و صدا بلند شد و مردم اجتماع کردند. شب بود و آنها با این وضع، از یکدیگر جدا شدند. [۲]
صفوان در ادامه میگوید: صبح آن شب برای انجام کاری، از خانه بیرون آمدم، دیدم امام صادق ( (علیه السلام) ) در خانه ی عبد الله بن حسن ایستاده و میفرماید: ای کنیز! به ابومحمد (عبد الله بن حسن) بگو بیاید. کنیز رفت و خبر داد، عبد الله از خانه بیرون آمد، همین که چشمش به چهره ی امام صادق ( (علیه السلام) ) افتاد، عرض کرد: ای اباعبدالله! چرا صبح زود به این جا آمده ای؟! امام فرمود: من دیشب آیه ای از قرآن کریم را تلاوت میکردم
که آن آیه مرا پریشان ساخت. عبدالله پرسید: کدام آیه؟ امام فرمود: «وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ [۱] »
عبد الله بن حسن گفت: راست فرمودی. گویا من هرگز این آیه را در کتاب خدا نخوانده بودم؛ سپس دست بر گردن هم گذاشته، گریه کردند. به این ترتیب، امام صادق به آیه ی قرآن کریم و دستور آن احترام گذاشت [۲] و با خواندن آن، پسرعموی خود «عبدالله بن حسن» را از خواب غفلت بیدار کرد و هر دو آشتی کردند. [۳]
حکایت ۱۰۱: کنیز زیبا
آورده اند: معاویه کنیز بسیار زیبایی را به صد هزار درهم خرید و به اطرافیان خود گفت: این کنیز برای چه کسی شایسته است؟ گفتند: برای شما. معاویه گفت: درست نگفتید؛ بلکه این بانو برای حسین بن علی ( (علیه السلام) ) شایسته است؛ زیرا این زن هم دارای شرافت و شخصیت است و هم بین من و پدر حسین اختلافاتی وجود داشت، امید آن که با اهدای این کنیز، اختلاف ما برطرف شود. معاویه با طرح این دسیسه ی سیاسی، کنیز را همراه اموال بسیار و لباسهای فاخر به حضور امام حسین ( (علیه السلام) ) فرستاد. امام حسین دید کنیز زیبایی است، پرسید: اسمت چیست؟ کنیز گفت: «هون»، (آرزو و عشق). امام حسین فرمود: خودت هم مثل نامت هستی. سپس امام حسین از او پرسید: چیزی حفظ هستی؟ کنیز گفت: آری! قرآن بخوانم یا شعر؟! امام فرمود: قرآن بخوان. کنیز این آیه را خواند: «وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لَا یَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّةٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا یَابِسٍ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُبِینٍ [۴] »
کلیدهای غیب، تنها نزد خدا است و جز او کسی آن را نمیداند. او آنچه در خشکی و دریا است میداند. هیچ برگی از درختی نمی افتد، مگر این که از آن آگاه است، نه هیچ دانه ای در مخفیگاه زمین و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد، جز این که در کتاب آشکار (کتاب علم خدا) ثبت است. امام حسین از او خواست شعری بخواند. کنیز این شعر عبرت انگیز را خواند:
أنت نعم الفتی لو کنت تبقی
غیر أن لا بقاء للانسان
یعنی: تو جوان نیک و زیبایی، اگر بقاء داشته باشی؛ ولی بقایی برای انسان نیست. امام حسین بر سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گریه کرد. آن گاه به آن کنیز با معرفت رو کرد و فرمود: تو را آزاد کردم، هر چه معاویه فرستاده مال خودت باشد. [۱]
حکایت ۱۰۲: صید آهو
امام باقر ( (علیه السلام) ) میفرماید: من و گروهی در حضور پدرم امام سجاد بودیم، ناگهان آهویی از صحرا آمد و در چند قدمی پدرم ایستاد و ناله کرد.
حاضران از پدرم پرسیدند: این آهو چه میگوید؟ پدرم فرمود: میگوید: فلانی بچهام را صید کرده، بچهام از روز گذشته تا حال شیر نخورده، خواهش میکنم آن را از او گرفته، نزد من بیاور تا به او شیر بدهم.
امام سجاد شخصی را نزد صیاد فرستاد و به او پیام داد آهو بچه را بیاورد. او آهو بچه را آورد، آهوی مادر تا بچه اش را دید چند بار دستهایش را به زمین کوبید و آه جانکاه و غم انگیزی کشید و بچه اش را شیر داد.
سپس امام سجاد از صیاد خواهش کرد بچه آهو را آزاد کند. صیاد قبول کرد. امام بچه آهو را از او گرفت و به مادرش بخشید؛ آهوی مادر با همهمه ی خود سخنی گفت و همراه بچه اش به سوی صحرا رفت. حاضران از امام پرسیدند: آهو چه گفت؟ امام فرمود: برای شما در پیشگاه خدا دعا کرد و پاداش نیک برای شما طلبید. [۲]
----------
[۲]: گویا قضیه از این قرار بوده که عبدالله میخواسته از امام ( (علیه السلام) ) برای پسرش محمد بن عبد الله جهت قیام بر ضد طاغوت زمان، بیعت بگیرد؛ ولی امام ( (علیه السلام) ) به دلیل برخی مسائل، حاضر نشده بود بیعت کند. در باره تفصیل مطلب مذکور ر. ک: اصول کافی ۱ / ۳۶۶ - ۳۵۸، کتاب الحجة، باب «ما یفصل به بین دعوی المحق و المُبطل فی أمر الإمامة»، ح ۱۷.
[۱]: رعد / ۲۱، ترجمه: و آنها که پیوندهایی را که خدا به برقراری آن دستور داده، برقرار میدارند (صله ی رحم میکنند) و از پروردگارشان میترسند و از بدی حساب (روز قیامت) بیم دارند.
[۲]: چنین به نظر میرسد که عمل امام صادق ( (علیه السلام) ) در واقع نوعی تذکر و نصیحت غیر مستقیم بوده تا بتواند عبدالله بن حسن را متنبه سازد وگرنه برخورد قهرآمیز امام ( (علیه السلام) ) با وی از مصادیق قطع رحم نبوده، بلکه عین خیرخواهی و هدایت به شمار میآید و ناگفته پیدا است که شان کسی چون امام صادق ( (علیه السلام) ) اجل از آن است که از مطلبی مهم همچون صله ی رحم غفلت نماید تا با خواندن آیه ای از قرآن کریم آن را متذکر شود. به بیان دیگر میتوان گفت که امام ( (علیه السلام) ) توریه کرده اند؛ یعنی مراد ایشان از جمله ی «آن آیه مرا پریشان ساخت این است که وقتی آن آیه را خواندم، نسبت به حال تو نگران شدم و از این که تو به مفاد آن عمل نکرده و قطع رحم کرده ای، ناراحت و پریشان شدم.
[۳]: حکایتهای شنیدنی ۱۱۶/۲ - ۱۹۸؛ به نقل از: اصول کافی ۲/ ۱۵۵ (باب صله ی رحم ح ۲۳) ؛ و بحار الانوار ۹۸/۷۴.
[۴]: أنعام / ۵۹
[۱]: . فرازهای برجسته از سیره امامان شیعه ۸۱/۱ - ۸۳؛ به نقل از: دراسات وبحوث فی التاریخ و الاسلام ۱ / ۱۵۵.
[۲]: . داستان دوستان ۲۸۸/۴ ؛ به نقل از: اختصاص شیخ مفید / ۲۹۹
[هزار و یک حکایت اخلاقی - جلد ۱، صفحه ۹۳]