📙 مناظره بسیار جالب و خواندنی حضرت آیت الله العظمی امام باقر علیه الصلاة و السلام با عالم مسیحی :

🛑امام باقر عليه السّلام در سفرى كه به شام داشت با دانشمندى از بزرگان نصارى ديدار كرد. در اين ديدار ميان امام باقر عليه السّلام و آن دانشمند مناظره‌اى درگرفت كه‌ در نتيجه آن دانشمند مسيحى به عجز و ناتوانى خود در برابر امام باقر عليه السّلام و عدم توانايى بر مناظره و محاجّه با آن حضرت اعتراف نمود.

🔶ابو بصير چنين روايت مى‌كند كه : امام باقر عليه السّلام فرمودند : «به قصد ديدار با يكى از خلفاى بنى‌اميّه به شام رفته بودم. ناگهان گروهى از مردم را ديدم كه به سويى مى‌روند ، گفتم : جماعت كجا مى‌رويد ؟ گفتند : به سوى دانشمندى مى‌رويم كه هرگز كسى را به مانند او را نديده‌ايم.

🔶او كسى است كه از درون ما خبر مى‌دهد. امام عليه السّلام فرمودند : من به دنبال آنان رفتم تا اين‌كه آنان به تالار بزرگى داخل شدند كه در آن مردمان بسيارى گرد آمده بودند ، طولى نكشيد كه پيرمرد فرتوتى كه با تكيّه بر دو مرد حركت مى‌كرد وارد شد. او به اندازه‌اى پير بود كه ابروهايش روى چشمانش را گرفته بود و او ابروان را با پارچه بسته بود. هنگامى كه مجلس آرام گرفت عالم مسيحى نگاهى به من انداخت و گفت : آيا تو از مايى يا از امّت مرحومه ؟

🔸گفتم : از امّت مرحومه. آن مرد گفت : از دانشمندان يا نادانان آن‌ها هستى ؟

💠گفتم : از نادانان نيستم. مرد مسيحى گفت : آيا شما مى‌پنداريد كه به بهشت مى‌رويد ، در آنجا مى‌خوريد و مى‌آشاميد امّا هيچ‌گونه فضولاتى نخواهيد داشت ؟ !!

🔸به او گفتم : آرى. عالم نصرانى گفت : بر اين مطلب دليلى بياور.

💠گفتم : هيچ دانسته‌اى كه جنين در شكم مادر از غذاى مادر مى‌خورد و از آنچه مادر مى‌نوشد ، مى‌نوشد. امّا هيچ‌گونه فضولاتى ندارد. عالم مسيحى گفت : تو كه گفتى از دانشمندان نيستى ؟ !

💯گفتم : گفتم كه من از نادانان نيستم. عالم مسيحى گفت : مرا از ساعتى خبر بده كه نه از ساعات روز است و نه از ساعات شب.

🔸گفتم : اين ساعت طلوع خورشيد است ، كه ما آن را نه از شب حساب مى‌كنيم و نه از روز و در آن ساعت حال بيماران بهتر مى‌شود.

🔅عالم مسيحى مات و حيران گرديد ، و دوباره به امام باقر عليه السّلام عرض كرد : مگر تو نگفتى كه‌ از دانشمندان امّت نيستى ؟ !

💠گفتم : من فقط گفتم كه از نادان‌ها نيستم. عالم مسيحى گفت : به خدا قسم كه مسأله‌اى از تو مى‌پرسم كه از جواب آن درمانى.

💠گفتم : آنچه دارى روكن. مرد گفت : مرا از دو مرد خبر ده كه در يك ساعت به دنيا آمدند و در يك ساعت مردند. امّا يكى از آن‌ها صد و پنجاه سال عمر كرد و ديگرى پنجاه سال.

💠گفتم : اين دو مرد «عزير» و «عزرة» بودند ، آن‌ها در يك روز به دنيا آمدند. امّا چون به سنّ مردى رسيدند روزى عزير سوار بر درازگوش به روستايى وارد شد كه ويران شده بود ، «عزير» با خود گفت : خداوند چگونه اين روستا و ساكنان آن را پس از اين ويرانى و مرگ دوباره زنده خواهد كرد ، عزير از كسانى بود كه خداوند وى را به نبوّت برگزيده و او را هدايت كرده بود. به همين خاطر بود كه چون اين فكر از مغز او گذشت خداوند متعال بر وى خشم گرفت و او را صد سال ميرانيد و پس از صد سال زنده‌اش كرد. سپس به او گفته شد : چه مدّت خوابيده بودى ؟ او گفت : يك روز يا كمتر از يك روز. امّا برادر ديگر صد و پنجاه سال عمر كرد و خداوند او و برادرش را در يك روز از دنيا برد.

💠دانشمند مسيحى بر سر اصحاب و ياران خود فرياد كشيد كه : به خداوند سوگند ديگر با شما صحبت نمى‌كنم و تا دوازده ماه روى مرا نخواهيد ديد[1] ، عالم مسيحى گمان كرده بود كه يارانش عمدا امام محمّد باقر عليه السّلام را در مجلس او آورده‌اند تا وى را مفتضح و رسوا كنند ، امام ابو جعفر محمّد باقر عليه السّلام از جاى برخاست. امّا تمام محلّه‌هاى شام شروع به صحبت از بسيارى فضيلت و قدرت علمى امام باقر عليه السّلام نمودند.

🔘[1] . الدرّ النّظيم/ 190 ، دلائل الامامه/ 106.

📚پيشوايان هدایت جلد :7 صفحات : 133.134.135