گریز از مرجعیت

در کتاب «پرتوی از خورشید» که شرح زندگی امام خمینی رحمه اللّه علیه است آمده است. آیت اللّه امینی، نقل می‌کنند که بعد از فوت آیت اللّه بروجردی رحمه اللّه علیه یک روز خدمت امام رفتیم. دوست داشتیم امام مسئولیت مرجعیت را بپذیرد. واقعاً مسئولیت سنگینی است. امام زیر بار این مسئولیت نمی رفتند. می‌فرمودند: دیگران هستند. دیگران این مسئولیت را قبول کرده اند.

ما چون به امام علاقه داشتیم، گفتیم از راه دیگری وارد شویم. اگر بگوییم مرجعیت، ایشان قبول نمی کنند. یکی از مقدّمات مرجعیت این است که یک عده از فضلای حوزه با آرای آن مرجع آشنا باشند، و سؤالات فقهی که به دفتر آن مرجع می‌رسد بررسی کنند.

به امام گفتم: چند نفر از فضلا را در نظر گرفتیم که با شما بحثی داشته باشند. امام متوجّه شدند که قصد من چیست؟ فرمودند: آقای امینی، از شما چنین انتظاری نداشتم. منتظر بودم به من بگویی تو دیگر پیر شده ای و مرگت نزدیک شده است. به فکر خدا و معاد باش. خودت را اصلاح کن. با نفس اماره ات مبارزه کن. تازه آمدی به من یاد می‌دهی که بساطی پهن کنم.

البتّه آن کسانی که مرجعیّت را پذیرفتند، مسئولیتی را پذیرفتند، ولی امام حتّی مقدمات آن را نپذیرفت. جالب این است آن روز که این حرف مطرح شده است، امام در حدود شصت سال داشتند.

[داستان های سمت خدا - گریز از مرجعیت - جلد ۱، صفحه ۳۲]