مهیای مرگ مرحوم آیت اللّه حاج مرتضى حائری
مهیای مرگ
مرحوم آیت اللّه حاج مرتضى حائری رحمه اللّه علیه فرزند مؤسس حوزۀ علیمۀ قم، کتاب خاطراتی به نام «سر دلبران» دارد ایشان داماد مرحوم آيت اللّه العظمی حجت رحمه اللّه علیه بودند. مرحوم آیت اللّه حجت تقریباً هفتاد سال است که از دنیا رفته است.
آیت اللّه حائری میفرمایند: با این که ایشان پدر همسر من و استاد من بود، ولی من خیلی در تشکیلات مرجعیت ایشان رفت و آمد نداشتم. دنبال درس و بحث و کار خود بودم.
یک روز بعد از درس به خانۀ ایشان رفتم. فصل زمستان بود. ایشان در منزل خود تعمیراتی داشتند. یک سری کارگر و بنا مشغول کار بودند. آن روزی که من رفتم، دیدم ایشان بناها و کارگرها را جواب کردند. گفتم: آقا! کارگرها را چرا جواب میکنید؟ فرمودند: من دیگر آماده مرگ هستم. من دیگر دارم میمیرم، تعمیرات برای چه میخواهم. خیلی تعجب کردم ایشان یک کسالتی داشت که همیشه در فصل زمستان حنجره و سینۀ ایشان ناراحت بود.
بعد وارد اتاق شدند. صندوقی داشتند که وجوهات مردم و پولهایی که در اختیار ایشان بود را در آن میگذاشتند. تمام این پولها را به من دادند و فرمودند: بروید اینها را به فلانی و فلانی تحویل دهید. دیگر من پول قبول نمی کنم. صندوق را که خالی کردند، مشغول راز و نیاز با خدا شدند. عرضه داشتند: خدایا، هر چه امانت دست من بود، هر چه تکلیف بر عهدۀ من بود،
میکردند و نه از مقلّدین خود پولی را میپذیرفتند. به من هم سفارش کردند این چند روزه، بیشتر به خانه ما بیا و رفت و آمد خود را بیشتر کن. من روز شنبه خدمت ایشان رفتم. ایشان فرمودند: امروز چند شنبه است؟ گفتم: شنبه. فرمودند: آیت اللّه بروجردی درس رفتند؟ دیگران پاسخ دادند: بله آقا درس رفتند. چند بار فرمود: الحمد للّه. خیلی خوشحال شدند.
نشستند و خطاب به من فرمودند: دعای عدیله را برای من بخوان. گفتم: آقا این حرفها چیست! دعای عدیله دعای وقت مرگ است. خبری نیست. فرمودند: چرا دعای عدیله را بخوانید. یک بار دعای عدیله را خواندیم. فرمودند: یک بار دیگر دعای عدیله را بخوانید.
مرحوم آیت اللّه حائری میگوید: نگاه ایشان به در بود. گویا با کسی دارند صحبت میکنند. یک مرتبه گفتند: علی جان، بفرمایید. مدّتی در این حالت بودند. بعد به حالت طبیعی خود برگشتند و فرمودند: دعای عدیله را بخوانید. دعا را برای ایشان خواندم. یک آبی با تربت سید الشهدا درست کردیم و گفتیم: آب تربت است. برای شفا بخورید.
آب تربت را که دادیم ایشان میل فرمودند. وقتی نوشیدند فرمودند:
«آخِرُ زادى مِنَ الدُّنْيَا تُربَةُ الحُسَين علیه السلام؛ آخرين توشه من از دنیا تربت امام حسین علیه السلام است. ما باز هم باور نمی کردیم اصلاً کسالت ایشان آن قدر جدی و نگران کننده نبود.
خواستیم یک دوا یا شربتی به ایشان بدهیم، هر چه کردیم نتوانستیم و دیدیم نفس ایشان قطع شد. به همین آسانی جان به جان آفرین تسلیم کردند. من از اتاق بیرون آمدم، صدای اذان از مدرسهٔ حجتیه میآمد؛ همان مدرسه ای که خود آقای حجت آن را ساختند و قبر ایشان هم در را ساختند و قبر ایشان هم در آن جاست، خود ایشان فرموده بودند: وفات من وقت ظهر است. [۱]
----------
[۱]: سرّ دلبران، ص ۲۰۶
[داستان های سمت خدا - مهیای مرگ - جلد ۱، صفحه ۶۱]