تأمل پیش از تصمیم آیت اللّه خرازی
تأمل پیش از تصمیم
آیت اللّه خرازی در حالات مرحوم آیت اللّه سید احمد خوانساری نوشته اند که ایشان گفتند: زمانی با قطار به مشهد میرفتیم. در کوپه قطار به هم کوپه ایها گفتم: هر کسی قصه ای تعریف کند تا زمان بگذرد. هر کسی قصه ای تعریف کرد.
یک نفر از جمع ما قصه ای گفت که تکان دهنده بود. البته این قصه مربوط به دهها سال پیش است. الآن ارتباطات بسیار پیشرفته است. من یادم هست
پیر مردی در شهرستانی میزبان ما بود و میگفت: ما وقتی برای تجارت به کشورهای دیگر به مسافرتهای طولانی میرفتیم، ارتباطی با خانواده نداشتیم. اگر برمی گشتیم معلوم میشد زنده هستیم. اگر برنمی گشتیم
این آقا تعریف کرد که من شغلی داشتم که باید چندین سال از شهر و دیار و خانهام دور باشم. به این خاطر مسافرتی رفتم که چندین سال طول کشید. خانمم را به همراه پسر بچه دوازده سالهام گذاشتم و رفتم. وقتی برگشتم شب بود. از شکاف در نگاه کردم دیدم ای داد و بی داد! ما این همه دنبال کار و زندگی و آواره در شهر و بیابان بودیم، خانم من با جوانی نشسته است و با هم میگویند و میخندند!
خیلی ناراحت و عصبانی شدم. اسلحه ای داشتم. اسلحه را کشیدم تا همان جا اینها را به قتل برسانم. یک مرتبه یاد حرف کسی افتادم که به من نصیحت کرده بود که هر وقت عصبانی شدی، چند لحظه صبر کن تا آرام شوى، بعد تصمیم بگیر. من کمی خودم را کنترل کردم تا آرام شدم.
تا وارد خانه شدم این جوان گفت: به به بابا جان کجا بودی؟ نگو این بچه دوازده ساله حالا یک جوان هجده ساله شده است. اگر یک لحظه تأمل نکرده بود، بچه خودش را کشته بود.
[داستان های سمت خدا - همسری فهمیده - جلد ۱، صفحه ۷۸]