نمایندگان یمن

وقتی دوران پنج سالۀ خلافت امیر مؤمنان علیه السلام آغاز شد، آن حضرت بعضی از استاندار‌ها را که از حکومت‌های قبل بودند برکنار کردند. اما بعضی از آن‌ها آدم‌های خوبی بودند. فرمودند: شما سر کار خود باشید. برخی هم مثل معاویه بودند. اصلاً تمام نزاع‌ها بر سر این بود که معاویه نباید در شام باشد. حضرت نمی توانستند او را حتی یک ساعت تحمل کنند.

از جمله حاکمان خوب حاکمی در یمن بود که حبیب بن منتخب نام داشت. حضرت نامه ای برای او نوشتند و فرمودند: من تو را بر همان کار تثبیت می‌کنم. ولی از میان مردم ده نفر را به سوی من اعزام کن تا از آن‌ها بپرسم اوضاع یمن چگونه است.

حضرت می‌خواستند شرایط استان‌ها را بدانند، آن هم از زبان خود مردم. فرمودند: زبده‌ها را انتخاب کن. آدم‌هایی که از نظر تقوا، فکر، صلاح و دین داری در شهر شاخص باشند.

حاکم یمن پیام امیر مؤمنان علیه السلام را به مردم ابلاغ کرد. یمنی‌ها هم خیلی به امیر مؤمنان علیه السلام علاقه داشتند؛ چون حضرت از طرف پیامبر مدّتی در یمن بودند. این‌ها خیلی استقبال کردند. با امیر مؤمنان علیه السلام بیعت کردند. گریه

کردند اشک ریختند. گفتند: چه کسی بهتر از امیر مؤمنان علیه السلام که امام ما باشد.

ابتدا صد نفر را انتخاب کردند گفتند: از بین صد نفر یک مرحلۀ دیگر غربال کنیم، هفتاد نفر. از بین هفتاد نفر سی نفر. و از بین سی نفر ده نفر را انتخاب کردند. یک گزینش چند مرحله ای این ده نفر هم بین خود یک گزینش دیگر کردند. گفتند: یک نفر ممتاز از میان ما سخن گوی ما بشود. شخصی هم سخن گو شد.

این گروه ده نفره خدمت امیر مؤمنان علیه السلام آمدند و گزارش دادند و آن چه در یمن می‌گذشت و احوال و اوضاع شهر و استان را به اطلاع حضرت رساندند.

این سخن گو خیلی زیبا سخن گفت. عبارت‌های مفصلی است. سخن خود را این گونه آغاز کرد: «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْإِمَامُ الْعَادِلُ وَ الْبَدْرُ السَّمَامُ؛ سلام بر تو ای امام عادل و ای ماه تمام! » و اشعار بسیار زیبایی خواند و یک گزارش بسیار زیبایی هم ارائه داد.

حرف‌های خود را که زد و نشست امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: اسم شما چیست؟ گفت: من عبد الرحمن هستم فرمودند: پسر چه کسی؟ گفت: عبد الرحمن بن ملجم مرادی هستم. حضرت دو مرتبه سؤال کردند: مرادی؟ گفت: بله من عبد الرحمن بن ملجم مرادی هستم. حضرت چند مرتبه دست بر دست زدند و فرمودند: ﴿ إِنَّا للّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ﴾، ﴿ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِا للَّهِ الْعَلِي الْعَظِیمِ ﴾ این جملات را تکرار می‌کردند و مدام دست بر دست می‌زدند.

این شخص نگران شد. گفت: آقا مگر من چه گفتم؟ داستان مفصل است. [۱] این همان کسی است که بعداً در همین جنگ صفین در برابر امیر مؤمنان علیه السلام می‌ایستد. خوارج شکل می‌گیرند. در جنگ نهروان با امیر مؤمنان علیه السلام می‌جنگد. از خوارج ده نفر فرار کردند. یکی از آن‌ها همین آدم است. می‌گوید چون در جنگ نتوانستیم امیر مؤمنان علیه السلام را به قتل برسانیم، باید ترور کنیم و شب نوزدهم ماه مبارک رمضان حضرت را به شهادت می‌رساند.

----------

[۱]: بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۲۶۰؛ منهاج البراعة، ج ۵، ص ۱۲۸

[داستان های سمت خدا - مراقبت در گفتار - جلد ۱، صفحه ۱۳۹]