غریب نوازی مرحوم آخوند خراسانی
غریب نوازی مرحوم آخوند خراسانی
یکی از علمای بزرگ مرحوم آیت اللّه میرزا علی اکبر نوغانی بود. اواخر عمر در مشهد زندگی میکرد. عالم و مجتهد بزرگی بود. مدتی در نجف با
مرحوم آیت اللّه العظمی سید عبد الهادی شیرازی مباحثه میکرد. از شاگردان مرحوم آخوند خراسانی و صاحب تألیفاتی است. کتابی به نام «سه مقاله» رد یهود و نصاری نوشته است مرحوم آیت اللّه العظمي حایری، مؤسس حوزه علمیه وقتی کتاب ایشان را دیده بودند، به دیگران فرموده بودند: اگر میخواهید کتاب بنویسید، مثل ایشان بنویسید.
اواخر عمر از نجف به مشهد بر میگردد/ با امام راحل رحمه اللّه علیه هم مأنوس بود.
امام هر وقت مشهد میرفتند، به خانه ایشان وارد میشدند. در قیام مسجد گوهر شاد که ضد بی حجابی و کشف حجاب رضا خان بود، یکی از فعالان قیام بود. در کتاب جرعه ای از دریا که خاطرات آیت اللّه شبیری زنجانی است، آمده است ایشان وقتی طلبه جوانی بود، به نجف میرود.
می گوید: دو روز بود که به نجف رسیده بودم. خانمم باردار و در آستانه وضع حمل بود. خدا خدا میکردم که وضع حمل نکند. زیرا در این شهر کسی را نمی شناختم. تنها و غریب بودم. اتفاقاً نیمه شب همسرم درد زایمان گرفت. میخ واست وضع حمل کند. نمی دانستم کجا بروم. در خانه چه کسی را بزنم. هیچ خانه ای را هم در این دو روز یاد نگرفته بودم، جز خانه مرحوم آخوند خراسانی.
گفتم: چاره ای ندارم به خانه ایشان میروم و میگویم: یک راهنمایی کنید. رفتم در را زدم. شب از نیمه گذشته بود. کسی گفت: کیست؟ گفتم: من عرضی دارم. دیدم خود آقا آمدند. زبانم بند آمد. وقتی آقا دید من کمی مضطرب شدم، فرمود: چه میخواهی عزیزم؟ چه کار داری؟ گفتم: خانمم در
آستانه وضع حمل است. من غریب این شهر هستم. تازه آمده ام. آمدم شما یکی از خادمین را بفرستید دنبال من. آقا فرمودند: خودم میآیم.
این مرد بزرگ چراغ به دست میگیرد و میگوید بیا برویم. من خانه قابله را بلد هستم. کوچه به کوچه میرود و در خانه ای را میزند. جوانی بیرون میآید. تا مرحوم آخوند را میبیند تعجب میکند. میگوید: به مادرت بگو زود بیاید. وقتی زن قابله میآید به او میفرماید: این مهمان ماست. میروی خانه شان تا وضع حمل کند. تا روزی هم که خانمش راه نیفتاده خانه اش میمانی. چیزی نمی گیری پولش با ما. و کار ایشان را راه میاندازد.
با هم به سر کوچه بر میگردند. مرحوم آخوند میگوید: من راه را بلد هستم. شما چراغ را بگیرید و بروید. من تا سحر بیدارم. هر خبری شد بیایید به من خبر بدهید.
ایشان میگوید: وقتی بچه به دنیا آمد. خجالت کشیدم بروم به آقا خبر بدهم. فردا دیدم آقا کسی را فرستاده و سراغ میگیرد که جریان چه شد؟ خودم خدمت آقا رفتم. گفتم: در وقت سحر خداوند پسری به من داد. فرمود: یادگاری ما باشد. اسمش را محمد کاظم بگذار. [۱]
----------
[۱]: جرعه ای از دریا، ج ۱، ص ۵۲۱
[داستان های سمت خدا - غریب نوازی مرحوم آخوند خراسانی - جلد ۱، صفحه ۱۸۲]