عاقبت یک گناه

پدرش از خادمان امام عسکری علیه السلام بود. وقتی پدر از دنیا می‌رود، مادر به فرزند می‌گوید: من آرزو دارم که امام عسکری علیه السلام تو را هم به خادمی بپذیرد.، مادر، شب و روز دعا می‌کرد. شب نیمه شعبان شد. مادر به پسر گفت: به حرم سيّد الشهداء علیه السلام برو و زیر قبه امام حسین علیه السلام دعا کن. دعای مادر اثر دارد. من دعا می‌کنم تو هم دعا کن. ان شاء اللّه امام عسکری علیه السلام تو را هم به خادمی بپذیرد. پسر به کربلا رفت و شب نیمه شعبان تا سحر دعا کرد. وقتی از حرم بیرون آمد، کسی به سراغش آمد و گفت: امام عسکری علیه السلام مرا فرستاده است تا تو را به سامرّاء ببرم. تعجب کرد که به همین زودی دعایش اثر کرد. گفت: اجازه بده به کوفه بروم و بار و بنه‌ام را ببندم و با مادرم خدا حافظی کنم. به کوفه آمد و با مادر خدا حافظی کرد. بارش را بست و حرکت کرد. به بغداد رفت و وارد خانه یکی از دوستانش شد. دوستش گفت: عجب شبی آمدی! گفت: مگر امشب چه خبر است؟ آن دوست گفت: امشب شب جشن بزرگ مسیحیان است. گفت: ما مسلمان هستیم. گفت: بازی در نیاور! او را به آن جشن برد. مشروب آوردند و گفت: بخور. گفت: ما مسلمان هستیم. گفت: یک شب هزار شب نمی شود! به هر حال راضی شد و مشروب خورد و در

آن شب هر فسق و فجوری را انجام داد. فردا به سامرا آمد. نزدیک خانه امام عسکری علیه السلام در نهر آبی غسل و توبه کرد و به مسجد رفت تا نمازی بخواند. وقتی سلام نماز را داد، همان آقایی را که در کربلا به سراغش آمده بود، دید، پسر به او گفت: من آماده‌ام تا به خانه امام عسکری علیه السلام برویم. فرستاده امام علیه السلام گفت: امام عسکری علیه السلام پیام دادند که ما چنین خادمی نمی خواهیم. از همان مسیری که آمدی بر گرد. خرج راهش را هم داد و او بر گشت و قصه را برای مادرش تعریف کرد. [۱]

----------

[۱]: الهداية الكبرى، ص ۳۳۲.

[داستان های سمت خدا - پیش گفتار - جلد ۲، صفحه ۲۵]