میرزای قمی و فتحعلی شاه

میرزای قمی در دوران فتحعلی شاه زندگی می‌کرد. فتحعلی شاه از تهران به دیدن ایشان می‌آمد. در یکی از سفرها فتحعلی شاه وقتی به قم آمد و می‌خواست با میرزا ملاقات کند؛ میرزا در حمام بود. می‌گوید: من عجله دارم باید زود بر گردم. می‌گویند: اگر عجله داری، به حمام به دیدن میرزا برو! به حمام می‌رود و داخل آن می‌شود. میرزا در خزینه بود. فضای حمام طوری بود که چشم، چشم را نمی دید. از دور سلام می‌کند، میرزا در پاسخ می‌گوید: علیکم السلام! چه کسی هستی؟ می‌گوید: منم، فتحعلی هستم. از قضا آن حمام، دلّاکی به نام فتحعلی داشت. این پیر مرد گمان می‌کند او، همان دلّاک است؛ برای همین می‌گوید: فتحعلی دلّاک هستی؟ می‌گوید: نه، فتحعلی شاه هستم. می‌گوید: از شاهی چه چیز همراهت آوردی؟

می گوید: هر چه بخواهی، قشون و لشکر دارم، خزانه و ارتش و نیرو دارم. می‌گوید: نه! این جا چه آوردی؟ می‌گوید: هیچ، یک لنگ به کمر بسته ام! میرزا می‌گوید: فتحعلی شاه! حواست باشد روزی که تو را از این دنیا می‌برند، این گونه تو را می‌برند. [۱]

----------

[۱]: آخرین گفتارها، ج ۶، ص ۴۹۱.

[داستان های سمت خدا - دانستن ارزش عمر - جلد ۲، صفحه ۷۰]