سهمش یک کفن بود

یکی از ثروتمندان را می‌خواستند در بهشت زهرا دفن کنند. او را درون قالیچه ای گران قیمت گذاشتند تا به خاک بسپارند. عده ای مخالفت کردند که چرا می‌خواهید او را با قالیچه دفن کنید. پسرش گفت: دارندگی و برازندگی! ما می‌خواهیم با قالیچه چند میلیونی او را دفن کنیم به کسی ارتباطی ندارد. بحث بالا گرفت؛ سرانجام گفتند: آیا جایز است یا نه؟ تماس گرفتند بپرسیم و مسئله را پرسیدند، گفتند: جایز نیست. این فرش از بین می‌رود و اسراف و حرام است. به هر حال او را با همان کفن دفن کردند. بعد از مراسم دفن، پسر همین آقایی که او را دفن کرده بودند، قالیچه را در دست گرفت و بر بلندی ایستاد و ضمن تشکر از مردم، گفت: پدر من در حالی از دنیا رفت که هشت صد میلیارد تومان درآمدش بود. به او می‌گفتم: بس است، خود را باز

نشسته کن. گفت: نه، دویست میلیارد دیگر هم کسب کنم، خود را باز نشسته می‌کنم؛ امّا شما نگذاشتید پدرم را با این ثروت هنگفت با قالیچه دفن کنم. سهمش همان یک کفن بود.

[داستان های سمت خدا - سهمش یک کفن بود - جلد ۲، صفحه ۱۶۹]