بچه یتیم را دعوا نکنی! یکی از علمای بزرگ که در تهران زندگی میکرد و چند سالی است از دار دنیا رفته ا
بچه یتیم را دعوا نکنی!
یکی از علمای بزرگ که در تهران زندگی میکرد و چند سالی است از دار دنیا رفته است، میگفتند: من در نجف به دنیا آمدم و به مدرسه رفتم. روزی در دبستان با یکی از هم کلاسیهای خودم دعوا کردم. دست او را پیچاندم و شکستم. حالا این بچه کیست؟ بچه مرجع عالی قدر جهان تشیّع، آیت اللّه سید ابو الحسن اصفهانی. خیلی ترسیدم. پیش خودم گفتم که دیگر بیچاره شدم. خبر به قدری مهم بود که در تمام شهر پیچید. مدرسه تعطیل شد و من به خانه آمدم. از ترس، در یک جایی از خانه خودم را پنهان کردم.
چون قبل از این که من به مادرم بگویم، او خبر دار شده بود. با خود میگفتم حالا مادرم با من چه رفتاری میکند. دیدیم در خانه را میزنند. با خود گفتم: کیست؟ آهسته گوش کردم دیدم خود آیت اللّه اصفهانی است. گفتم: وامصیبت! ببین چه قدر مسئله مهم شده که خود آقا آمده است. گفت: من از پشت در گوش میدادم ببینم آقا چه میگوید. دیدم آقا آمده و به مادرم میگوید: این بچه، یتیم است (پدر من از دنیا رفته بود). یک وقت چیزی به او نگویی، دعوایش نکنی! دست بچه من شکسته که شکسته، اشتباهی پیش آمده است. ما گذشتیم شما او را دعوا نکن!
[داستان های سمت خدا - بچه یتیم را دعوا نکنی! - جلد ۲، صفحه ۲۴۳]