بزرگواری امام هادی علیه السلام مردی از کوفه به سامرا آمد و دنبال امام هادی علیه السلام میگشت. گفتن
بزرگواری امام هادی علیه السلام
مردی از کوفه به سامرا آمد و دنبال امام هادی علیه السلام میگشت. گفتند: آقا به اطراف سامرا رفته اند. او به اطراف سامرا آمد و امام را پیدا کرد. به آقا عرض کرد؛ من از کوفه خدمتتان رسیده ام. بدهی سنگینی مرا فلج کرده است. گرفتار شده ام. خدمت شما آمدهام تا به دادم برسید. حضرت فرمودند: امشب این جا بمان. حضرت از او پذیرایی کرد. صبح که شد حضرت به او فرمودند: خواهشی از شما دارم. گفت: آقا هر چه شما بگویید. حضرت فرمودند: قلم و کاغذی بیاورید. قلم و کاغذ آوردند. آقا روی کاغذ نوشتند: بسم اللّه الرحمن الرحیم بعد پرسیدند: چه قدر بدهی داری؟ آن بدهی را نوشتند و بعد اضافه کردند که من این مبلغ را به این بنده خدا بدهکارم.
این کاغذ را بگیر. او گفت: آقا! شما که به من بدهکار نیستید؟ این را چه کنم؟ فرمودند: ما با هم به سامرا میرویم. فلان ساعت جلسه عمومی من
است. در آن جلسه این کاغذ را بیاور و بگو: پول مرا بده. داد و فریاد راه بینداز. گفت: آقا! من غلط بکنم این کار را بکنم! حضرت فرمودند: تو را قسم دادم که از من قبول کنی.
کسی گمان نکند امام دروغ گفته اند. این را از نظر فقهی «نقل دَیْن» میگویند؛ یعنی شما به کسی بدهکار هستی؛ ولی من میگویم: نگران نباش! من بدهی تو را میپذیرم و آن را میپردازم.
این شخص وارد آن جلسه عمومی شد و کاغذ را آورد و سر و صدا کرد و گفت: آقا چرا بدهی مرا نمی دهید؟ من چند بار از کوفه بلند شدم تا این جا آمدم. این شدیداً پی گیر بود و امام هم عذر خواهی میکرد. آن قدر آبرو ریزی کرد که کسی گفت: آبروریزی نکن، من پول را میدهم. او پول را در آورد و داد. وقتی جلسه خلوت شد، امام علیه السلام پول را به این شخص داد و فرمود: ببخش. اگر مجبور نبودم این طور برنامه ریزی نمی کردم. خودم نداشتم که به تو بدهم. [۱]
----------
[۱]: علی بن عیسی اربلی، کشف الغمّه، ج ۲، ص ۳۷۵.
[داستان های سمت خدا - رفیق بد - جلد ۲، صفحه ۲۴۰]