گلچین كتاب شيدايی

( مجموعه خاطرات علمدار روايتگری حاج عبدالله ضابط )

  1. سنّ و سالی نداشت.

سر سفره، اگر کسی غیبت می‌کرد، بلند می‌شد و از اتاق بیرون می‌رفت.


  1. می‌گفت : دوست دارم زندگی‌ای داشته باشم که اگه کسی به فرش زیر پام نیاز داشت٬ کوتاهی نکنم...

عروسی که کرد پدرش به او یه قالی ماشینی هدیه داد.

آن را به نیازمندی بخشید و برای خودش موکت خرید.


  1. با همه نوع سلاح آشنایی داشت: سبک و سنگین.

وقتی پرسیدم کدام اسلحه از همه بهتر است؛ گفت: میکروفن!


  1. جیبش را هیچگاه از هدیه های کوچک خالی نمی گذاشت. اسم این کارش را گذاشته بود : خشاب گذاری فرهنگی!!!

  1. مهم نبود قبلاً او را دیده باشد یا نه.

چنان در آغوشش می گرفت که انگار سالهاست او را می شناسد.

این طوری در دل همه جا باز می کرد.

می‌گفت: مؤمنین در عالم ذر با هم آشنا بودند.


  1. لب هایش هیچ وقت بیکار نبودند.

ذکر می‌گفت و صلوات می‌فرستاد.

اول هر جلسه ای حتی اگر دو نفر هم بودند برای تبرک، صلوات می‌فرستاد. چه صفایی داشت...

بر قامت بی سر شهیدان صلوات


  1. حاجی همیشه می‌گفت:

جوونای ما به الگو نياز دارن٬ حالا چرا راه دور بریم...

بعد از جنگ هر وقت که می‌توانست٬ گروهی را جمع می‌کرد و می‌برد مناطق عملیاتی.

سال ۷۹ توی طلائیه بود که صحبت‌های سردار باقر زاده را شنید: (ما اجساد شهدا را تفحص می‌کنیم٬ کاش کسانی هم سیره اونها رو تفحص کنن)

تکانی خورد.فعالیت‌های فردی‌ اش را منسجم کرد و با جمعی از طلبه‌ها گروه تفحص سیره شهدا ( موسسه سیره شهدا ) را در قم راه انداخت؛ بدون هیچ وابستگی دولتی.

برگزاری جلسات لاله پژوهی٬ تربیت راوی دفاع مقدس و شهدا٬ تبلیغ فرهنگ جهاد و شهادت و... بخشی از کارهای این گروه بود.


  1. زیاد با او فاصله نداشتم ، اما مرا ندیده بود .

خیلی با احترام کفشش را درآورد و دو زانو نشست كنار قبر .

خیلی مودّب ، کاغذهایش را درآورد و شروع کرد به گزارش دادنِ فعالیت های گروه .

مو به مو همه چیز را برای فرمانده لشگر تعریف کرد .

انگار می‌خواست امضا بگیرد !

سنگ مزار "شهيد زین الدین" با پاهای برهنه او انس گرفته بود.


  1. این طور نبود که فقط جلوتر از پدر شهید راه نرود.

بالاتر از جانبازها ننشیند ... و احترامش فقط اینها نبود.

مقابل تصویر رهبري هم که می‌رسید، دست بر سینه می‌خواند: السلام علیک یابن رسول الله .

از گرفتگی صورت رهبر، اشک در چشمانش حلقه می زد.


  1. خودش را وقف شهدا کرده بود. محال بود کسی او را بیکار ببيند!

استراحت برایش معنا نداشت.

معتقد بود آدم باید آنقدر برای خدا بِدود که وقتی مُرد، حسرت چیزی را نخورد؛ آن دنیا دستش پُر باشد و بگوید دیگر بیش از این رمقی نداشتم.


  1. برایش فرق نمی کرد یک گروه پر جمعیت باشد، یا حتّی یکی دو نفر!! می ایستاد و برایشان از شهید و شهادت می گفت.

  1. می‌ایستاد کنار جاده. انگار نه انگار که بیابان است.دست تکان می‌داد تا یکی از اتوبوس‌های راهیان نور٬ جلوی پایش ترمز می‌زد. سوار می‌شد.کمی گرم می‌گرفت و روایت گریی‌اش را شروع می‌کرد.

یک روز سوار اتوبوسی شديم كه وضعیتش فرق می کرد

انگار یک اتوبوس بمب متحرک ! راه انداخته بودند . یکی از یکی شرتر و جسور تر.

چشمشان که به حاجی افتاد ، به جای سلام ، اول بسم الله گفتند : به به... آخوند ! آه از نهادم بلند شد . این هم از شانس ما ! دم غروبی گرفتار چه آدمایی شده بویم . تا توانستند حاجی رو دست انداختند . داشتم از کوره در می رفتم . علامت داد چیزی نگم .خودش لبخند داشت و نگاهشان می‌کرد . شوخی را از حدّ خودش گذارنده بودند . یقین داشتم که دیگر حاجی پیاده می‌شود . بر خلاف تصور من ، از جا بلند شد و رفت ته اتوبوس نشست . دستانش را بر هم زد و گفت : بچه ها دوست دارین براتون بخونم و کف بزنین؟!...

گل از گُلشان شکفت . گویا سوژه‌ی جدیدی پیدا کرده اند . یک صدا گفتند : بعله ...! حاجی خواند و آنها کف زدند...

محفل را که دست گرفت یوش یواش مسیر شعر ها را عوض کرد ...

باید پیاده می شدیم . بعضی ها می خواستند پای حاجی را ببوسند تا پیششان بماند .امّا نوبتی هم باشد نوبت دیگران بود ! تا چند قدم آن طرف ترشان ، صدای هِق هِق گریه هایشان بدرقه راهمان بود .


  1. خاطره که می گفت : سعی می کرد اسم شهید، اسم شهر او، نام منطقه ای که خاطره در آن واقع شده و نام راوی را بگوید. این طوری سند خاطره را محکم تر می کرد.

  1. کمی خاک تربت اباعبدالله علیه السلام را با مقداری خاک بجا مانده از استخوان های شهدا را در هم آمیخته بود. بوی عجیبی داشت.

می گفت: در جیبم عطر نمی‌گذارم که مبادا بوی خوش آن را از بین ببرد.

قبل از هر سخنرانی آن را به مشام می کشید و بر صورت و لب هایش می مالید. انگار مست می شد. صحبت هایش همیشه در دل ها نفوذ می کرد.

می گفت: لب هام را که به خاک شهدا تبرک می کنم، خودشون حرف هایی رو که باید بزنم به زبونم جاری میکنن.


  1. خانمش می‌گفت :حاجی دوست داشت شرمنده حضرت زهرا نشود.

می خواست شرمنده امام حسین نشود.

شرمنده شهدا نشود ...

توي تصادف سر و سینه‌اش شکست.

صورتش خونین شد...