اعظم بودن همه اسماى حق

در تفسير ابوالفتح رازى است كه : حضرت امام جعفر صادق را پرسيدند از مهمترين نام اسم اعظم ؟ حضرت فرمود او را: در اين حوض سرد رو، او در آن آب رفت و هر چه خواست بيرون آيد فرمود منعش كردند، تا گفت : يا الله اءغثنى ، فرمود: اين اسم اعظم است ؛ پس اسم اعظم به حالت خود انسان است. [1]


نفتى و خداشناسى

شخصى بود كه در قديم ، ظروفى پر از نفت را با اسب و قاطر به دهات و روستاها مى برد، روزى شخصى از او پرسيد كه : تو خدايت را چگونه شناخته اى ؟! نفتى جواب داد: خوب گوش كن ، من هر گاه كه از مبداء راه مى افتم ، پس از پر كردن اين ظرفها از نفت ، درب آنها را با پارچه يا نايلونى محكم مى بندم و بعد هم با نخ ، محكم به دور آن مى پيچم ، با همه اينها، هميشه از در اين ظروف ، نفتها چكه چكه مى ريزد، ولى خداوند ما را طورى آفريده كه اگر در شديدترين حالات فشار قواى دافعه بدن قرار گيريم ، تا خودمان نخواهيم عمل دفع صورت نمى گيرد و غايط و بول بدون اراده نفس ، خارج نمى شود، و در عين حال ، هيچگاه به ((نخ (( و نايلون هم نيازى نيست ! من از اين راه به وجود و عظمت خدا پى برده ام! [2]



خواندن ذكر يونسى

مرحوم استاد علامه طباطبايى فرمودند كه مرحوم قاضى (استاد آن جناب عارف عظيم و سالك مستقيم حضرت آيت الله حاج سيد على قاضى تبريزى ) اول دستورى كه مى دادند ذكر يونسى بود ( لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين - انبياء 88) كه در مدت يك سال در وقت خاص به حالت سجده ت بار خوانده شود. [3]


عام بودن دعا

جناب استاد علامه حسن زاده آملى فرمودند: رساله اى در امامت نوشتم چون به پايان رسيد آن را به حضور شريف استاد علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان رضوان الله تعالى عليه ارايه دادم ، مدتى در نزد او بود و لطف فرمودند و يك دوره تمام آن را مطالعه فرمودند. در يك جاى آن رساله دعاى شخصى درباره خودم كرده بودم كه بار خدايا مرا به فهم خطاب محمدى صلى الله عليه و آله و سلم اعتلاء ده . در هنگام رد رساله به اين جانب فرمود: آقا! تا من خودم را شناختم دعاى شخصى در حق خودم نكردم بلكه دعايم عام است. [4]


درمان با سوره يس

يكى از مشايخ روايت مى كرد كه در سوره مباركه يس اسمى هست كه به بركت آن كورى مادر زاد و پيسى برطرف مى شود، او را گفتند كه آيا اگر كسى تمام سوره را بخواند نفعى از اين مقوله كه مى گويى به او خواهد رسيد؟
جواب داد: هرگاه حكيم يك دوا را براى مرضى مقرر كرده باشد و آن دوا در دكان عطارى باشد و مريض برود تمام ادويه دكان او را بخورد آيا نفعى به او خواهد رسيد؟ [5]


مانع ضرر دشمن

در قرآن است لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة (112) آن را علماى تركستان دليل گرفته بودند كه جز با تيغ و نيزه جنگ كردن جايز نيست ، و توپ روسى را تحريم كردند، تاجرى گفت : بايد با توپ به جنگ توپ رفت ، امير بخارا به فتواى علما او را كشت . گروهى گفتند: پيغمبر توكل بر خدا كرد ما هم تاءسى به او كنيم ، و گروهى گفتند: هر كس سوره يس بخواند از ضرر دشمن ايمن است . عبدالله عمروعاص براى آن كه خداوند اطاعت پدر را واجب كرده به امر پدر با اميرالمؤ منين عليه السلام جنگ كرد. يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا(113) و لكن يضل من يشاء و يهدى من يشاء.(114) شيخ بهايى در تعريف ملاى رومى و مثنوى وى گويد:

من نمى گويم كه آن عالى جناب

هست پيغمبر ولى دارد كتاب

مثنوى او چو قرآن مدل

هادى بعضى و بعضى را مضل[6]


بهلول و قبرها

نقل كرده اند بهلول چوبى را بلند كره بود و بر قبرها مى زد، گفتند: چرا چنين مى كنى ، مى گفت صاحب اين قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنيا بودم دايم مى گفت : باغ من ، خانه من ، ماشين من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و هيچ يك از آنها، مال او نيست !! [7]


باز شدن قفل به نام فاطمه سلام الله عليها

قفل هر باب گشايى به مراد

گردى از فيض قرائت استاد

اين اسم مادر موسى است كه هر قفل بسته به خواندن آن گشوده مى گردد. قفل ، هر مشكل است . يكى از اساتيدم قدس سره برايم نقل كرده است كه جناب آقا سيد احمد كربلايى ، وقتى كليد حجره اش را گم كرده بود، و درب حجره مقفل بود، مرحوم سيد گفت : مگر جدّه ام فاطمه زهرا عليهاالسلام از مادر موسى كمتر است ، نام او را به زبان آورد و گفت : يا فاطمه ، و قفل را كشيد و باز شد. [8]


كرامات استاد الهى قمشه اى

علامه استاد الهى قمشه اى روزى گفتند: كسالتى داشتم . گفتم : خدايا توسط جبرييلت چند ليمو براى ما برسان و هنوز چند لحظه اى نگذشته بود كه پيرمردى دق الباب كرد و ده تا ليمو درشت و خوش عطر آورد و گفت : برداريد و بخوريد.[9]


رفع كدورت فاميلى

از بعضى از اهل سلوك منقول است كه ميرزا جواد آقا بعد از دو سال خدمت آقا (سر كار آخوند مولى حسين قلى همدانى ) عرض مى كند: من در سير خود به جايى نرسيدم .
آقا در جواب از اسم و رسمش سوال مى كند او تعجب كرده مى گويد: مرا نمى شناسيد؟ من جواد تبريزى ملكى هستم . ايشان مى گويند: شما با فلان ملكى ها بستگى داريد؟ آقا ميرزا جواد آقا چون آن ها را خوب و شايسته نمى دانسته از آنان انتقاد مى كند. آخوند ملا حسينقلى در جواب مى فرمايند: هر وقت توانستى كفش آن ها را كه بد مى دانى پيش پايشان جفت كنى ، من خود به سراغ تو خواهم آمد.
آقا ميرزا جواد آقا فردا كه به درس مى رود خود را حاضر مى كند كه در محلى پايين تر از بقيه شاگردان بنشيند تا رفته رفته طلبه هايى كه از آن فاميل در نجف بودند و ايشان آنها را خوب نمى دانسته مورد محبت خود قرار مى دهد تا جايى كه كفش آن ها را پيش پايشان جفت مى كند. چون اين خبر به آن طايفه كه در تبريز ساكن هستند مى رسد، رفع كدورت فاميلى مى شود. بعدا آخوند او را ملاقات مى كند و مى فرمايد: دستور تازه اى نيست ، تو بايد حالت اصلاح شود تا از همين دستورات شرعى بهره مند شوی. [10]


قبر حاج ميرزا جواد آقاى ملكى

راقم سطور(240) پس از آن كه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى آگاهى يافت ، تا مدت مديدى مى پنداشت كه قبر آن جناب در نجف اشرف است ، تا اين كه در شبى از نيمه دوم رجب هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى در حدود سه ساعت از شب رفته ، با جناب آيه الله آقا سيد حسين قاضى طباطبايى تبريزى برادرزاده مرحوم آقاى حاج سيد على آقاى قاضى سابق الذكر، در كنار خيابان ملاقات اتفاق افتاد. با جناب ايشان در اثناى راه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى سخن به ميان آوردم و سؤ ال از تربتشان كردم ، فرمودند: قبر ايشان همين شيخان قم نزديكى قبر مرحوم ميرزاى قمى صاحب قوانين است و لوح قبر دارد. من به محض شنيدن اين كه لوح قبر دارد از ايشان نپرسيدم كه در كدام سمت قبر ميرزاى قمى و چون با جناب آقاى آسيد حسين قاضى خداحافظى كردم شتابان به سوى شيخان قم رفتم كه مبادا در را ببندند، رفتم به شيخان و بسيارى از الواح قبر را نگاه كردم كه بعضى را تا حدى تشخيص دادم و بعضى را چون شب بود و برق هاى آن جا هم ضعيف بود تشخيص دادن بسيار دشوار بود؛ با خود گفتم حالا كه شب است و تاريك است باشد تا فردا، آيساً داشتم از شيخان به در مى آمدم ولى آهسته آهسته كه باز هم نظرم به الواح قبور بود كه ديدم شخصى ناشناس از درب شرقى شيخان وارد قبرستان شده است و مستقيم به سوى من مى آيد تا به من رسيده گفت : آقا قبر ميرزا جواد آقاى ملكى را مى خواهيد؟ و مرا در كنار قبر آن مرحوم برد و از من جدا شد و به سرعت به سوى درب غربى شيخان رهسپار شد كه از قبرستان به در رود، من بى اختيار تكانى خوردم و مضطرب شدم و ايشان را بدين عبارت صدا زدم گفتم : آقا من كه قبر ايشان را مى خواستم اما شما از كجا مى دانستيد؟
آن شخص در همان حال كه به سرعت به سوى درب غربى شيخان مى رفت ، صورت خود را برگردانيد و نيم رخ به سوى من نموده گفت : ما مشترى هاى خود را مى شناسيم. [11]


مشق جناب طلبه

مرحوم شعرانى نقل مى كردند كه من روزى وارد مسجد سپهسالار (مدرسه شهيد مطهرى ) شدم و جلو يكى از حجرات روى سكويى نشستم . چند دقيقه اى گذشت ، صداى شخصى را شنيدم كه گفت : ((سلام عليكم ((. با خود گفتم : چه كسى است كه چنين با ما احترام مى گذارد و مؤ دبانه سلام مى كند! هر چه به اطرافم نگريستم كسى را نديدم . دوباره همين سلام تكرار شد، به بالاى سرم نگاه كردم كسى را نديدم ، تعجب كردم كه اين صدا از كيست . بار سوم كه صدا را شنيدم ، برگشتم نگاهى به حجره پشت سرم انداختم . ديدم طلبه اى است كه او را مى شناسم (استاد نام طلبه و پدرش را ذكر نفرمودند) داخل حجره اش آينه اى گذاشته بود، لباس و عمامه اش را هم پوشيده بود و قدم مى زد و هر بار كه از جلو آينه عبور مى كرد، با صداى بلند و با حالت علمايى مى گفت : سلام عليكم !! فهميدم كه دارد مشق مى كند كه در كوچه و بازار، چگونه و با چه حالتى سلام مردم را بدهد و چگونه قيافه بگيرد! بله آقا جناب طلبه ، چنين مشق مى كرد!!
استاد ادامه دادند: مرحوم آسيد حسين قاضى مى فرمود: بدترين تور شكار، همين تور شكارى است كه بعضى از ما آخوندها بر تن
داريم !! [12]


ساعت درس

آن بزرگوار جناب استاد علامه فاضل تونى (قدس سره ) خيلى خوش محضر بود. اصرار داشت كه درس ما در اول طلوع آفتاب باشد، و به مطايبه مى فرمود: در اين وقت هم استاد مى فهمد كه چه مى گويد، و هم شاگرد مى فهمد كه چه مى شنود؛ و چون آفتاب بالا آمد، استاد مى فهمد كه چه مى گويد اما شاگرد نمى فهمد كه چه مى شنود؛ و در بعد از ظهر نه آن مى فهمد كه چه مى گويد و نه اين مى فهمد كه چه مى شنود. [13]



تمجيد علماء

شب پنج شنبه 28/8/66 در معيت برادر فاضل شيخ جواد ابراهيمى (دامت توفيقانه ) به منزل استاد حسن زاده رفتيم تا - طبق قرار قبلى - ايشان را به مركز تحقيقات باقرالعلوم بياوريم تا در جلسه گروه فلسفه دوستان شركت فرمايند.
درب منزل را زديم ، استاد تشريف آوردند، گفتيم تا شروع جلسه چند دقيقه اى فرصت هست ، استاد فرمودند: پس بفرماييد داخل تا من هم آماده شوم. استاد رفتند و چايى آوردند، من سينى را از دست ايشان گرفتم يك چاى هم براى خودشان گذاشتم.
ايشان چند لحظه اى سر را پايين انداخته بودند و در حالت خاصى همراه با تفكر ساكت بودند، وقتى چايى را خوردند، پس از چند لحظه اى كه در حال سكوت و فكر بودند فرمودند: هان ، اشكال ما همين است ، هر چه را چشم ديد مى خواهيم و انجام مى دهيم . الآن من چايى نمى خواستم ، اما چشمم افتاد كه شما مى خوريد و روى عادت ، من هم خوردم ، همين است كه ماها كودن ايم . اين كه امام صادق عليه السلام فرمودند: چيزى را كه طبع مايل و نيازمند نيست نخوريد كه كودن بار مى آييد، همين است . هر چيزى را به محض عادت و اين كه چشممان افتاد، نبايد بخوريم و بياشاميم ، اين تنبلى ها و كودنى ها مال همين است .
در پايان فرمودند: اصلا اين چايى ها چه اثرى دارند كه ما اين قدر مى خوريم ، سپس با لبخنده شيرين خاصى فرمودند: اين چايى لايزيد الا بولا!! [14]


كلنگ زدن توسط كودك

يكى وقتى عده اى آمدند با اصرار فراوان كه ما مى خواهيم مسجدى احداث كنيم ، بايد بيايى و كلنگ ابتدايى آن را تو بزنى . من هر چه كردم كه نروم قبول نكردند تا اين كه بالاخره مرا بردند. وقتى رفتم ديدم بله ، مقدماتى فراهم كرده اند، با سلام و صلوات و عكس و دوربين و كذا و كذا همه زن و مرد را هم جمع كرده بودند و من هر چه كردم ديدم نمى توانم كلنگ شروع مسجد را بزنم . رو به مردم كردم و گفتم : مردم ، آيا شما نمى خواهيد يك آدمى كلنگ شروع مسجد را بزند كه خيال همه راحت باشد و دل همه آرام باشد كه او آدم پاكى است ؟ اهل كلك نيست ، اهل تعلقات دنيا نيست ، حقه و فريب ندارد و خلاصه قريب العهد به مبداء است ؟ مردم گفتند: چرا. من نگاهى به اطراف كردم و يك پسر خردسالى را ديدم در اطراف ايستاده است ، رفتم دستش را گرفته و آوردم كلنگ را به دستش ‍ دادم و گفتم : بسم الله بگو و اين كلنگ را به زمين بزن . پسر بچه اين كار را كرد و من هم دعا كردم كه انشاء الله به آن روستا خير و بركت بدهد و همه را اهل مسجد كند و مسجد آبادى بشود. مردم آمين گفتند و ما هم خداحافظى كرديم و آمديم. [15]


حكومت پهلوى و ضرر فرهنگى

وقتى كه من مدرسه مروى بودم ، يكى از آقايان بزرگوار و اساتيد نامدار، كه اهل تاءليف بود گاهى به من سرى مى زد، و حال مى پرسيد. روزى آمد و گفت : از امروز تهران خبر دارى ؟ عرض كردم : آقا، من طلبه ام و خبر ندارم . گفت : امروز (قريب چهل سال پيش ) يك هواپيما كتاب خطى از تهران پرواز كرد براى آمريكا.
اينها كه پيش مى آمد، مرحوم آقاى شعرانى مى فرمود كه ضرر و صدمه اى كه بر معارف و فرهنگ اين كشور، اين پدر و پسر (رضاخان و محمدرضا) زدند مغول نزده بودند. [16]


مكالمه با حضرت سليمان

شخصى نزد بنده آمد و حالات عجيبى از خودش را برايم تعريف كرد به حدى كه به راستى غبطه حال او را خوردم . حالاتى برايش پيش مى آمد كه در آن حال ، به خدمت حضرت سليمان مى رسيد و با ايشان صحبت مى كرد. بنده به ايشان گفتم كه دفعه آينده كه به خدمت ايشان رسيدى ، از ايشان يك رمزى ، يك كدى بگير كه هرگاه خواستى ، به حضور ايشان نايل شوى ! رفت و پس از سالى بار ديگر با حالتى مبتهج به اين جا آمد و گفت كه كد را از حضرت سليمان گرفته ام و هر موقع بخواهم ، مى توانم ايشان را در عالم مكاشفه درك كنم ! [17]



مرد نامحرم

برادر فاضل جناب آقاى شيخ جواد ابراهيمى براى من نقل كردند كه روزى از جناب استاد حسن زاده (مدظله ) خواستم كه نصيحت و ارشاد و موعظه اى برايم بيان فرمايند. از جمله فرمودند: سعى كنيد با نامحرمان تماس نداشته باشيد چه زن باشد و چه مرد!!
تعجب كردم و پرسيدم : آيا مرد هم نامحرم مى شود؟! فرمودند: هر كس كه با خدا انس نداشته باشد، نامحرم است !! [18]



[1] هزار و يك كلمه ، ج 3، ص 390 - 389.

[2] در محضر استاد، ص 21 - 20.

[3] هزار و يك نكته ، ص 605.

[4] هزار و يك نكته ، ج 1 و 2، ص 621.

[5] هزار و يك نكته ، ج 1 و 2، ص 122 - 121.

[6] هزار و يك نكته ، ج 1 و 2، ص 804 - 803.

[7] در محضر استاد، ص 73.

[8] هزار و يك كلمه ، ج 3، ص 404.

[9] در آسمان معرفت ، ص 234 - 233.

[10] هزار و يك كلمه ، ج 3، ص 27 - 26.

[11] هزار و يك نكته ، ج 3، ص 18 - 17.

[12] در محضر استاد، ص 25 - 24.

[13] هزار و يك كلمه ، ج 3، ص 36.

[14] در محضر استاد ص 93 - 92. (به نقل از آقاى محسن غرويان ).

[15] در محضر استاد، ص 95 - 94. (به نقل از آقاى محسن غرويان ).

[16] در آسمان معرفت ، ص 170.

[17] در محضر استاد، ص 51.

[18] در محضر استاد، ص 83.