گلچین كتابِ داستان های شگفت 1
گلچین كتابِ داستان های شگفت
شهید محراب آیة الله دستغیب اَعلَى اللّهُ مَقامَه
1 ـ دو قضيه عجيب
از مرحوم حاج شيخ مرتضى طالقانى در مدرسه سيّد نجف اشرف، شنيدم كه فرمود: در اين مدرسه در زمان مرحوم آقاى سيد محمد كاظم يزدى اَعلَى اللّهُ مَقامَه دو قضيه عجيب و مُتضاد مشاهده كردم ؛
يكى آنكه در فصل تابستان كه عدّه اى از طلّاب در صحن و عدّه اى پشت بام مى خوابيدند شبى از صداى هياهوى طلّاب از خواب بيدار شدم، ديدم همه طلّاب به سمت صحن مى روند و دور يك نفر جمعند، پرسيدم چه خبر شده ؟ گفتند: فلان طلبه خراسانى ( بنده اسم او را فراموش كرده ام ) پشت بام خوابيده بوده و غلطيده و از بام افتاده است.
من هم به بالين او رفتم ديدم صحيح و سالم است و تازه مى خواهد از خواب بيدار شود، گفتم او را خبر ندهيد كه از بام افتاده است ، خلاصه او را در حُجره برديم و آب گرمى به او داديم تا صبح شد و به اتفاق او به درس مرحوم سيّد حاضر شديم و قضيه را به مرحوم سيّد خبر داديم. سيّد خوشحال شد و امر فرمود گوسفندى بخرند و در مدرسه ذبح كنند و گوشتش را بين فقرا تقسيم نمايند.
بعد از چند روز در همين مدرسه همان طلبه يا طلبه ديگر ( ترديد از بنده است ) در سرداب سن به روى تختى كه ارتفاعش از دو وجب كمتر بود خوابيده و در حال خواب مى غلطد و از تخت مى افتد و بلافاصله مى ميرد و جنازه اش را از سرداب بالا مى آورند.
اين دو قضيه عجيب و صدها نظير آن به ما مى آموزد كه تأثير هر سببى موقوف به خواست خداوندى است كه اسباب را مؤثر قرار داده است.
2 ـ جاری شدن چشمه خُشکیده
چند نفر از سادات نجف آباد اصفهان به خدمت مرحوم بيدآبادى اَعلَى اللّهُ مَقامَه آمده و گفتند: چشمه آبى كه از دامنه كوه جارى مى شد و مورد بهره بردارى اهالى بود، چندى است خشكيده و ما در زحمت هستيم ، دعايى كنيد تا فرج شود.
آن بزرگوار آيه شريفه ﮉ ﮊ ﮋ ﮌ ﮍ ﮎ ﮏ ﮐ ﮑ ﮒ ﮓ ﮔ .... حشر، ﮜ را بر رُقعه اى نوشته به آنها داده و فرمود اول شب آن را بر قله آن كوه گذارده و برگرديد، آنها چنين كردند و چون به خانه خود رسيدند، صداى مهيبى از كوه بلند شد كه همه اهالى شنيدند و چون صبح بيرون آمدند، چشمه آب را جارى ديدند و شكر خداى را به جا آوردند.
3 ـ حضور قلب در نماز
در كتاب قصص العلماى مرحوم تنكابنى، صفحه 311 آمده است: از جمله كِرامت سيّد رضى رحمة الله علیه آن است كه در وقتى نماز خود را به برادرش سيّد مرتضى عَلَمُ الهُدى رحمة الله علیه اقتدا كرد چون به ركوع رفتند سيّد رضى نمازش را فرادا خواند و اقتدا را قطع کرد، پس از او علّت را سؤ ال كردند، در جواب فرمود: چون به ركوع رفتم ديدم برادرم در مسئله اى از حيض فكر مى نمايد و در درياى خون غوطه ور است، پس نماز خود را فرادا كردم و در بعضى از كتب است كه جناب سيّد مرتضى رحمة الله علیه فرموده بود: برادرم درست فهميد، پيش از آمدن براى نماز، زنى مسئله اى از حيض از من پرسش نمود و من در فکر جواب آن بودم و از اين جهت برادرم مرا در درياى خون غوطه ور ديد.
4 ـ عواقب ترك حج واجب
مرحوم حاج عبدالعلى مُشكسار نقل نمود كه يك روز صبح در مسجد آقا احمد، مرحوم عالم ربانى سيد عبدالباقى اَعلَى اللّهُ مَقامَه پس از نماز جماعت به منبر رفت و من حاضر بودم فرمود امروز مى خواهم چيزى را كه خودم ديده ام براى شما نقل كنم
رفيقى داشتم از مؤ منين كه مريض شد؛ به عيادتش رفتم چون او را در حال سكرات مرگ ديدم نزدش نشستم و سوره يس والصافات را تلاوت كردم ، اهل او از حجره بيرون رفتند و من تنها نزدش بودم پس او را كلمه توحيد و ولايت تلقين مى كردم آنچه اصرار كردم نگفت با اينكه مى توانست حرف بزند و با شعور بود پس ناگاه با كمال غيظ متوجه من شده و سه مرتبه گفت يهودى! يهودي! يهودى!
من بر سر خودم زدم و طاقت توقف ديگر نداشتم، از حُجره بيرون آمدم و اهلش نزدش رفتند درب خانه كه رسيدم صداى شيون و ناله بلند شد معلوم شد مرده است و پس از تحقيق از حالش معلوم شد كه اين بدبخت چند سال بود كه واجب الحج بود و به اين واجب مهم الهى اعتنايى ننموده تا اينكه يهودى از دنيا رفت.
5 ـ تمدید زندگی نتیجه توسّلات به سيدالشهداء عليه السلام
مرحوم ميرزا على ايزدى فرزند مرحوم حاج محمد رحيم مشهور به آبگوشتى ( سبب شهرتش به اين لقب اين بود كه ايشان ارادت زيادى به حضرت سيدالشهداء عليه السلام داشت و مواظب خواندن زيارت عاشورا بود و هر شب در مسجد گنج كه به خانه اش متصل بود پس از نماز جماعت يك يا دو نفر روضه مى خواندند پس از روضه خوانى ، سفره پهن مى كردند و مقدار زيادى نان و آبگوشت در آن مى گذاردند. هر كس مايل بود همان جا مى خورد و هركه مى خواست همراه خود به خانه اش مى برد ) نقل نمود كه پدرم سخت مريض شد و به ما امر نمود كه او را به مسجد ببريم، گفتم براى شما هتك است چون تجار و اشراف به عيادت شما مى آيند و در مسجد مناسب نيست. به ما گفت مى خواهم در خانه خدا بميرم و علاقه شديدى به مسجد داشت، ناچار او را به مسجد برديم تا شبى كه مرضش شديد شد و در حال اغما بود كه او را به منزل برديم و آن شب در حال سَكرات مرگ بود و ما به مردنش يقين كرديم، پس در گوشه اى از حجره نشسته و گريان بوديم و سرگرم مذاكره تجهيز و محل دفن و مجلس ترحيمش بوديم تا هنگام سحر شد ناگاه صداى من و برادرم زد، نزدش رفتيم ديديم عرق بسيار كرده است به ما گفت آسوده باشيد و برويد بخوابيد و بدانيد كه من نمى ميرم و از اين مرض خوب مى شوم.
ما حيران شديم و صبح كرد در حالى كه هيچ اثر مرض در او نبود و بسترش را جمع كرده او را به حمام برديم و اين قضيه در شب اول ماه محرم سال 1330 قمرى اتفاق افتاد و حيا مانع شد از اينكه از او بپرسيم سبب خوب شدن و نمردنش چه بود. موسم حج نزديك شد پس در تصفيه حساب و اصلاح كارهايش سعى كرد و مقدمات و لوازم سفر حج را تدارك ديد تا اينكه با نخستين قافله حركت كرد به بدرقه اش در باغ جنت يك فرسخى شيراز رفتيم و شب را با او بوديم .
ابتدا به ما گفت از من نپرسيديد كه چرا نمردم و خوب شدم اينك به شما خبر مى دهم كه آن شب مرگ من رسيده بود و من در حالت سكرات مرگ بودم پس در آن حال خود را در محله يهودي ها ديدم و از بوىِ گند و هول منظره آنها سخت ناراحت شدم و دانستم كه تا مرُدم جزء آنها خواهم بود.
پس در آن حال به پروردگار خود ناليدم ندايى شنيدم كه اينجا محل ترك كنندگان حج است، گفتم: پس چه شد توسلات و خدمات من نسبت به حضرت سيدالشهداء عليه السلام ناگاه آن منظره هول انگيز به منظره فرح بخش مبدل شد و به من گفتند: تمام خدمات تو پذيرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و مرگ تو تأخير افتاد تا حج واجب را بجا آورى و چون اينك عازم حج شده ام گزارشات خود را به شما خبر دادم .
مرحوم ايزدى نقل نمود كه پيش از محرم 1340 مرض مختصرى عارض پدرم شد و گفت شب اول ماه موعد مرگ من است و همانطور كه خبر داده بود شب اول محرم هنگام سحر از دار دنيا رحلت فرمود.