806 ـ توقّع نداشتيم که اين گونه با ما رفتار نماييد!

مرحوم آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى 1 قبل از روى کار آمدن رضاخان پهلوى و کشف حجاب و محاربه با روحانيت و منع روضه خوانى و عمامه به سر گذاشتن، امام صادق 7را در خواب ديده بود و آن حضرت به ايشان فرموده بود: به اطرافيان خود اجازه ى اجتهاد بده! عرض کرده بود: اطرافيان من اهليّت اجازه ى اجتهاد را ندارند.[1] حضرت در جواب فرموده بود: عيب ندارد! لذا مى شنيديم که ايشان خيلى در اجازه ى اجتهاد دادن توسعه داد، هر کس در ايران کارش گير داشت، براى او اجازه مى فرستاد و شنيديم رضاخان پهلوى ـ عَلَيْهِ ما عَلَيْه! ـ به ايشان پيغام داده بود که: توقّع نداشتيم که اين گونه با ما رفتار نماييد! چون هر کس اجازه ى اجتهاد داشت، از برداشتن عمّامه معاف بود.


809 ـ گويا خود را براى درس خواندن وقف کرده بودند!

بنده در ميان اهل علم، کسى پر کارتر از مرحوم مُظفَّر[2] نديده ام. حُجره ى او در مدرسه ى مرحوم سيّد يزدى1 در نجف اشرف درست در روبروى حجره ى ما بود. وقتى که مطالعه ى خود را به پايان مى برديم و مى خواستيم بخوابيم، چراغ ايشان روشن بود و ايشان مشغول نوشتن بودند. از آن طرف شب هم وقتى بيدار مى شديم ـ وقت اذان و يا پيش از آن ـ مى ديديم ايشان هنوز مشغول نوشتن است.

آقاى خويى 1هم شانزده درس می گفت، به گمانم فقط درسهايى که مى گفت ـ غیر از مطالعه آنها ـ شانزده درس بود. بالاخره، گويا خود را براى درس خواندن وقف کرده بودند!


814 ـ برتر از سيّد بحر العلوم 1

حضرت اميرالمؤمنين 7 در خواب به آقا سيّد محمّد باقر1 [3] خبر داده بودند که وبا يا طاعونى مردم نجف را فرا می گيرد و تو بر همه نماز مى خوانى «وَ أَنْتَ خاتِمَتُهُمْ يا وَلَدِى» و تو اى فرزندم، بعد از همه از دنيا مى روى و چنان هم شد و فوج فوج از مردم می مردند، به حدى که حدود ده هزار نفر مردند و ايشان از صبح تا شام بر جنازه ها به صورت دسته جمعى نماز ميّت مى خواند و خود ايشان هم آخر از همه به بهشت رفت. ايشان در حال احتضار به شخصى که جُنب بوده است، فرمود بيرون برود؛ چون ملايکه در جايى که شخص جُنب وجود داشته باشد، حاضر نمى شوند.


817 و 819 ـ توسل به امام رضا برای فرار از گناه

حدود سى چهل سال پيش جوان شکسته بندى در قم نقل کرد که روزى زن مُحَجَّبِه اى به درِ مغازه ى من آمد و اظهار داشت که استخوان پايم از جا در رفته و مى خواهم آن را جا بيندازى، ولى در بازار نمى شود. چون می ترسم صدايم را افراد نامحرم بشنوند، اگر اجازه مى دهى به منزل برويم.

قبول کردم و حدود سيصد تومانى را که در مغازه داشتم با خود برداشتم و به دنبال آن زن روانه شدم، تا به منزل ايشان وارد شديم. آن زن درِ خانه را از داخل بست و بر روى رختخواب دراز کشيد.

من به قسمت مچ پايش دست گذاشتم و گفتم: اين جاست؟ گفت: بالاتر، مقدارى بالاتر. دست بر روى ساق پايش گذاشتم و گفتم: اين جاست؟ گفت: بالاتر، بالاتر، متوجّه شدم که قصد ديگرى دارد و خود او رسماً مرا به گناه دعوت نمود. درِ خانه را هم از داخل بسته بود و مرا نيز تهديد مى کرد که در صورت مخالفت، به جوان هاى بيرون منزل خبر مى دهم تا به خدمتت برسند!

به او گفتم: سيصد تومان همراه دارم، بيست تومان هم در مغازه دارم، همه را به تو می دهم، دست بردار. فايده نداشت، پيوسته اصرار می نمود و تهديد می کرد. از سوى ديگر، آن زن آن قدر به من نزديک بود که حال دعا و توسّل هم نداشتم، به گونه اى که گويا بين من و دعا حايل و مانعى ايجاد شده بود.

سرانجام، به ظاهر به خواسته ى او تن در دادم و اظهار رضايت نمودم و او را به گونه اى از خود دور کردم و براى تهيّه ى چيزى فرستادم. در اين هنگام ديدم حال دعا پيدا کرده ام. فوراً به امام رضا 7متوسّل شدم که اگر عنايتى نفرمايى و مرا نجات ندهى، دست از شغلم بر مى دارم. گويا آن جوان به قصد تقرّب و قضاىِ حوايج مؤمنين اين شغل را از آن حضرت تقاضا کرده بوده و آن شغل هم به نظر و توجه آن حضرت بوده است.

مى گويد در همين اَثنا ديدم سقف دالان شکافته شد و پيرزنى از سقف به زير آمد! فهميدم توسّلم مستجاب شد. در اين حين زن صاحب خانه هم آمد، به پير زن گفت: چه مى خواهى و براى چه آمده اى؟ گفت: در اين همسايگى نزديک شما وضع حمل نموده اند، آمده ام مقدارى پارچه ببرم، گفت: از کجا آمده اى؟ گفت: از درِ خانه، با اين که من ديدم از سقف خانه وارد شد!

در هر حال، آن دو با هم به گفت و گو پرداختند و من هم فرصت را غنيمت شمرده به سمت درِ منزل پا به فرار گذاشتم. زن به دنبالم آمد و گفت: کجا مى روى؟! گفتم: مى روم درِ خانه را ببندم. گفت: من در را بسته ام. گفتم: چگونه بسته است که پيرزن از آن وارد خانه شد؟! به سرعت به سوى در رفتم. وقتى مطلّع شد که فرار مى کنم، از پشت سر يک فحش به من داد و آب دهان به رويم انداخت، که در آن حال براى من از حلوا شيرين تر بود.

او مى گويد: بعد به خدمت مرحوم آقا سيّد محمّد تقى خوانسارى 1جريان فحش و ناسزا و آب دهان انداختن به صورتم را نقل کردم، ايشان فرمودند: اى کاش آن فُحشها و اذيّتها را به من مى کردند، اى کاش آن آب دهان را به صورت من مى انداختند. وقتى که آقا چنين فرمودند: حالت آرامش در من پيدا شد، ولى بعد از آن ديگر آن واقعه تکرار نشد.

بعد از اين قضيّه، از عنايت خداوند متعال به او اين بود که آتش دنيايى به آن دستش که به پاى آن زن گذاشته بود، اثر نمی کرد به گونه اى که حتّى مى توانست ذغال گداخته را با آن دست مانند انبر بگيرد و بردارد! چه مقامات، چه کرامات، با چه رياضات و گرفتارى ها!


824 ـ با دو انگشت، آهن را دو نيم کرد!

آقايى بود در قزوين[4] که محصّلين و روشنفکران در اطرافش نشسته بودند، يکى گفت: اين که خداوند راجع به حضرت داوود 7مى فرمايد که: « وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ » [5] و آهن را براى او نرم کرديم. يعنى به وسيله ى آتش آهن را براى ايشان نرم نموديم و منظور آيه اين است که کوره سازى از آن زمان و يا به دست ايشان اختراع شد، نه اين که راستى راستى آهن در دستش نرم مى شده است! با اين که قبل از ايشان جنگها واقع شده بود و شمشير وجود داشت.

آن آقا غضبناک شد و گفت: آيا شما صدور چنين مطلبى را از پيغمبرى همچون حضرت داوود 7بعيد می شمريد؟! اين که چيزى نيست، از من هم بر می آيد! سپس سينى بزرگ مسى يا آهنى را که در برابرش بود با دو انگشت يک راست مثل قيچى دو نصف کرد!


829 ـ وظيفه ى حافظان قرآن

براى حافظان قرآن سزاوار است که قرآن را تکرار کنند، البتّه نه به حدّى که ملال آور باشد، بلکه شايسته است روزى يک جزء بخوانند. از ظاهر روايتِ « تَعاهَدُوا هذَا الْقُرآنَ، فَإِنَّهُ وَحْشِىٌّ »[6] اين قرآن را بپاييد، چرا که زود از ياد مى رود استفاده مى شود که حافظ قرآن بايد هر روز هر قدر توانست تکرار کند نه خيلى زياد؛ مثلاً روزى از يک جزء بيشتر نشود و شايد کمتر از آن هم مفيد نباشد.

حاصل اين که: « مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا وَ لَهُ‏ حَدٌّ يَنْتَهِي‏ إِلَيْهِ إِلَّا الذِّکرَ فَلَيْسَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهِي إِلَيْهِ»[7] هر چيزى حدّ و اندازه اى دارد که [وقتى به آن جا رسيد] پايان مى پذيرد [و ديگر مطلوب نيست]، به جز ياد خدا که حدّ و اندازه اى براى آن نيست.


851 ـ در خواب هم ممکن است بميرى!

در تعبديّات کوه کندن[8] از ما نخواسته اند، سخت ترين آنها نماز شب خواندن است، که در حقيقت، تغيير وقت خواب است، نه اصل بى خوابى، بلکه نيم ساعت زودتر بخواب تا نيم ساعت زودتر بيدار شوى. آيا مى ترسى اگر بيدار شدى، ديگر خوابت نرود و بميرى؟!


872 ـ اعتراف عامّه به وفات حضرت زهرا 7 با عدم رضايت از شيخين

خود عامّه اعتراف مى کنند که حضرت فاطمه 3در حال وفات، از شيخين ناراضى بود، در صحيح بخارى آمده است: «فَوَجَدَتْ فاطِمَةُ عَلى أَبى بَکرٍ فِى ذلِک، فَهَجَرَتْهُ، فَلَمْ يُکلِّمْهُ حَتّى تُوُفِّيَتْ»[9] فاطمه به دليل غصب فدک بر ابوبکر غضب نمود و با او قهر کرد و سخن نگفت تا اين که وفات نمود.

همچنين در صحيح بخارى در روايتى از رسول خدا 9آمده است: «إِنَّ فاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّى؛ فَمَنْ أَغْضَبَها، أَغْضَبَنِى»[10] فاطمه پاره ى تن من است. بنابر اين هر کس او را غضبناک کند، مرا به خشم آورده است.


874 ـ اگر شيخين از ظلم خود به حضرت فاطمه 3توبه کرده اند...

چند نفر از علماى عامّه که معتقد بودند شيخين از ظلم خود به حضرت فاطمه 3توبه کرده بودند، از بغداد به کربلا آمده بودند تا با علماى شيعه بحث و مناظره کنند.

يک نفر شبانه نزد آخوند دربندى 1رفت و جريان را به اطلاع ايشان رسانيد. ايشان همان شب در مجلسى که علما در آن اجتماع کرده بودند، به بالاى منبر تشريف برد و فرمود: «أَللّهُمَّ الْعَنِ الاْءَوَّل! » علماى عامّه بسيار ناراحت شدند. ايشان بعد از مدتى فرمود: «أَسْتَغْفِرُ اللّه‏َ» طولى نکشيد فرمود: «أَللّهُمَّ الْعَنِ الثّانِى!» دوباره استغفار کرد. باز فرمود: «أَللّهُمَّ الْعَنْ فُلانَة!» بار سوم استغفار کرد و از منبر پايين آمد و از مجلس خارج شد.


877 ـ روايات عامّه درباره ى امامان دوازده گانه و منزلت ويژه ى على 7

در بيست حديث از بيست صحابى آمده است که پيغمبر 9فرمود: « أَلْخُلَفآءُ بَعْدِى إِثْنى عَشَرَ کلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ »[11] جانشينان بعد از من دوازده نفر هستند که همگى از قريش مى باشند و همين روايت را ابوبکر و عمر و عثمان نيز نقل کرده اند.


879 ـ اين جا قبر حضرت هود و صالح 8است

محل دفن حضرت هود و صالح پيغمبر 8معلوم و مشخص نبود، تا اين که سيّد بحرالعلوم 1در وادى السّلام نجف فرمود: اين جا را حفر کنيد، حفر کردند. لوحى ظاهر شد که بر روى آن نوشته شده بود: «هذا قَبْرُ هُودٍ وَ صالحٍ8» اين قبر حضرت هود و صالح 8است و اکنون مرقد آنها در وسطِ وادى السلام زيارتگاه است.

در زيارتنامه ى حضرت اميرالمؤمنين 7نيز آمده است: «ألَسَّلامُ عَلَيْک وَ عَلى جارَيْک هُودٍ وَ صالحٍ8» سلام بر تو و بر دو همسايه ات حضرت هود و حضرت صالح.[12]


897 ـ غلبه هيچ بر همه چيز!

از عجايب اين که در جنگ انگليس و عثمانى، قوى ترين دولت روى زمين يعنى دولت عثمانى، مغلوبِ ضعيفترين دولتها يعنى انگليس شد، با اين که امثال سيّد محمّد کاظم يزدى و شيخ الشريعة اصفهانى و ميرزا محمّدتقى شيرازى4و ديگر علما وارد جنگ شدند و بدين ترتيب علماى شيعه يدا واحده [13] از دولت عثمانى عليهِ انگليس حمايت کردند و دولت اسلامى ـ هر چند سنّى ـ را بر دولت کفر ترجيح دادند. با اين همه، انگليس با رشوه و حيله و فريب و وعده و وعيد به رؤسا و فرماندهان غالب شد و در حقيقت هيچ، بر همه چيز غلبه کرد! و سرانجام گفتند: « ظَفَرْنا عَلى أَعْظَمِ قُوَّةٍ عَسْکرِيَّةٍ فِى الْعالَمِ » بر بزرگترين نيروى نظامى جهان پيروز شديم.


901 ـ بايد به اسلامبول بفرستيد

از آقا سيّد محمّد کاظم يزدى 1سؤال کردند که لشکر عثمانى هنگام شکست و هزيمت يک صندوق پول و اسلحه و مهمّات باقى گذاشته، آن را چه کار کنيم؟ ايشان فرموده بود: بايد آن را نگهداريد و به اسلامبول بفرستيد. بزرگان ما تا به اين حدّ در وحدت اسلاميّه ميان شيعه و سنّى مى کوشيدند، با آن همه دردِ دلى که از دست ظلم و ستم دولتْمردان عثمانى داشتند.


907 ـ ما بايد نام رسول اکرم 9را دفن کنيم!

خوارزمى در مناقب نوشته است: روزى مغيرة بن شعبه از نزد معاويه آمد و گفت: « جِئْتُ مِنْ عِندِ أَخْبَثِ النّاسِ » از نزد پليدترينِ مردم مى آيم. گفتند: چگونه؟

گفت: معاويه به من گفت اين شخص ـ رسول اکرم9ـ اسمش را کنار اسم خدا گذاشته و هر روز بر مناره ها نام او را مى برند، ولى اسمى از ابوبکر و عمر و عثمان در بين نيست، لذا ما بايد تلاش کنيم که نام او را دفن کنيم، پيش از آن که ما را دفن کنند! [14]


928 ـ مى خواهم چاهى بکنم و اهل بيت پيامبر :را در آن دفن کنم!

عبداللّه ابن زبير اصل صلوات را ـ نه تنها صلوات بر آل ـ در خطبه ى نماز جمعه نمى گفت و دليلش اين بود که مى گفت: در اين صورت بنى هاشم سر و گردنهايشان را بلند مى کنند! همچنين ـ نَعوذُ بِاللّه! ـ مى گفت: « إِنَّ لَهُ أَهْلَ بَيْتِ سُوءٍ » رسول اکرم9 اهل بيت بدى دارد.[15]

و نيز مى گفت: مى خواهم چاهى بکنم و آنها را در آن دفن کنم. با اين حال، همين ابن زبير نزد عامّه از «أَعْبَدُ النّاس» (عابدترين مردم) است.


[1] همين طور هم بود، به خلاف مرحوم نايينى1 كه اطرافيان و شاگردانش از اهل فضل و اجتهاد بودند اطرافیان سیّد اهلیّت این کار را نداشتند.

[2] شيخ محمّد رضا مظفر 1 نويسنده ى كتاب «المنطق» «اصول الفقه» و...

[3] همشيره زاده ى مرحوم علاّمه بحرالعلوم 1

[4] احتمالاً ملاّ خليل قزوينى 1

[5] سوره ى سبأ، آيه ى 10

[6] ميزان الحكمة، ج 3، ص 2523.

[7] اصول كافى، ج 2، ص 498.

[8] كار دشوار و طاقت فرسا

[9] صحيح بخارى، ج 5، ص 82. ج 8، ص 3.

[10] صحيح بخارى، ج 4، ص 210 و 219.

[11] مسند احمد، ج 5، ص 87 ـ 108؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 3، 4 و....

[12] بحارالانوار، ج 53، ص 271.

[13] يك دست.

[14] بحارالانوار، ج 33، ص 169.

[15] بحارالانوار، ج 48، ص 182.