746 ـ مى خواهيم اسلام را از رسميّت بيندازيم

زمانى که ايران خيلى شلوغ شده بود، منصور عَلَم[1] در مجلس گفته بود: مى خواهيم اسلام را از رسميّت بيندازيم. نمايندگان مجلس سر به زير انداخته بودند. چون ديده بود آنها از سخن او استقبال نکردند، گفته بود: يعنى مى گويم آزادى باشد، اسلام يا غير اسلام و چيزى نگذشت که آن ملعون کشته شد.


747 ـ فقط پهلو به پهلو مى شد و مى گفت: لا إِلهَ إِلاَّ اللّه

بلاهايى که بر ما وارد مى شود، تمام رحمت است، حدّاقلّ باعث تکفير گناهان مى شود. يکى از بزرگان که به حبس بول مبتلا بود، بنا داشت حتّى آه نگويد و در برابر خوست خداوند، تسليم محض و بلکه راضى و خشنود باشد و لذا فقط وقتى خيلى تحت فشار قرار مى گرفت، پهلو به پهلو مى شد و مى فرمود: « لا إِلهَ إِلاَّ اللّه »


748 و 1011 ـ مهمّتر از دعا براى تعجيل فرج

مهمّتر از دعا براى تعجيل فرج حضرت مهدى عَجّلَ اللهُ تَعالی فَرجهُ الشّریف دعا براى بقاى ايمان و ثبات قدم در عقيده و عدم انکار آن حضرت تا ظهور او مى باشد.

بايد براى تثبيت دين و بودن بر صراط مستقيم اين دعا را در زمان غيبت همه بخوانيم : «يا أَللّه‏ُُ يا رَحْمانُ يا رَحِيمُ! يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ، ثَبِّتْ قَلْبِى عَلى دِينِک.» [2] اى خدا، اى رحمت گستر، اى مهربان، اى گرداننده ى دلها، دل مرا بر دينت ثابت و استوار بدار.


756 ـ کفيلُک أَبُوالْحَسَنِ عَلىّ 7

اهالى روستاهاى اطراف نجف، بلکه همه ى عربها، تنها سَند و مَدرکى که به همديگر مى دادند، اين بود که مى گفتند: «کفِيلُک أَبُوالْحَسَنِ عَلِىّ 7» ابوالحسن على 7وکيل و کفيل تو باشد و اين تنها دفتر ثبت و سند و مَحضر آنها بود!

نقل مى کنند: شخصى از شخصى طلبکار بود به نزد بدهکار آمد و طلبش را مطالبه کرد، بدهکار انکار کرد، طلبکار به بدهکار گفت: بيا برويم نجف و سوگند ياد کنيم. آمدند به ايوان طلا و روبروى ضريح حضرت امير7سوگندش داد و او هم قسم خورد که بدهکار نيستم، در همان لحظه صورتش سياه شد!


757 ـ دعايى از امام صادق 7 جهت استخلاص

يکى از خلفاى جور يک نفر شيعه را به اعدام محکوم کرده بود و مى خواست او را به دار بياويزد. در همان لحظه نامه اى به خطّ امام صادق 7به او رساندند که در آن دعايى براى استخلاص او نوشته شده بود، به اين صورت: «يَا کائِناً قَبْلَ کلِ‏ شَيْ‏ءٍ وَ يَا کائِناً بَعْدَ کلِّ شَيْ‏ءٍ وَ يَا مُکوِّنَ کلِّ شَيْ‏ءٍ أَلْبِسْنِي‏ دِرْعَک‏ الْحَصِينَةَ مِنْ‏ شَرِّ جَمِيعِ‏ خَلْقِک‏»[3] وى مى گويد: آن را خواندم و تأثير کرد و آمدند و مرا باز کردند و آزاد نمودند.


764 ـ بله، مؤمنان هم علم غيب مى دانند!

آقا سيّد مرتضى کشميرى 1از کسانى بود که تظاهر به غيب گويى مى نمود. شخصى مى گفت: پشت سر سيّد مى رفتم، به ذهنم خطور کرد که مگر کسى غير از امام معصوم 7 هم غيب مى داند؟ در اين هنگام، سيّد 1برگشت و به من گفت: «نَعَمْ، أَلْمُؤْمِنُونَ يَعْلَمُونَ!» آرى، مؤمنان هم [علم غيب] مى دانند!


776 ـ حضرت حجّت عَجّلَ اللهُ تَعالی فَرجهُ الشّریف از ما التماس دعا دارد!

آقايى که زياد به مسجد جمکران مى رود، مى گفت: آقا ـ حضرت غائب عَجّلَ اللهُ تَعالی فَرجهُ الشّریف ـ را در مسجد جمکران ديدم، به من فرمود: به دل سوختگان ما بگو براى ما دعا کنند و يک مرتبه از نظرم غائب شد!

ولى افسوس که همه براى برآورده شدن حاجت شخصى خود به مسجد جمکران مى روند و نمى دانند که خود آن حضرت چه التماس دعايى از آنها دارد که براى تعجيل فَرَج او دعا کنند! چنان که به آقا شيخ ابراهيم حايرى 1 که در مسجد کوفه معتکف شده بود فرمودند: اينها که به اين جا آمده اند، دوستانِ خوب ما و از صالحان هستند ولی هر کدام حاجتى دارند: خانه، زن، فرزند، مال، اداى دين و هيچ کس در فکر من نيست!


783 ـ لزوم چاپ و احياى ذخاير شيعه

کتب جوامع روايى شيعه را نبايد از دست داد، چون معلوم نيست فردا بر سر ما چه مى آيد. اگر توفيق داشتيم و اهل همّت بوديم، اوراق و کتبى را که به خطّ ائمّه:بود پيدا مى کرديم. برخی علما در مورد برخى کتابها نوشته اند: «وَ هُوَ بِخَطِّهِ 7 وَ هُوَ عِنْدِى» اين کتاب به خط امام 7 نزد من موجود است. قرآن به خط امام حسن عسکرى 7و يکى دو قرآن از حضرت امير 7 موجود است. حاجى نورى در صحيفه ى علويّه نقل کرده که «دعاى صباح» به خطّ خود حضرت امير 7 گردآورى و چاپ شده است.

از کتابهاى تأليف شده توسّط بزرگان و علماى ما چند درصد چاپ شده و چه قدر خطّى باقيمانده و چه قدر از بين رفته است؟ قطعاً از کم پولى ما نيست، بلکه از کم توفيقى ما است؛ زيرا چه پولهايى که صرف کتُب ضلال و روزنامه هاى داراى عکس هاى مبتذل مى شود!

خيلى از کتب مفقوده و ناياب بعد از گذشت زمان بسيار طولانى، پيدا شدند. از جمله کتاب «فقهُ الرّضا» را در زمان مرحوم مجلسى اوّل[4] پيدا کرده و به اصفهان آوردند، يعنى بعد از هزار سال پيدا شد.

در همين اواخر که کتاب «عَوالم» پيدا نشده بود، مى گفتند: يک جلد از آن در کتابخانه ى لندن يا در فلان جا وجود دارد و اجازه ى استنساخ و عکسبردارى از روى آن را نمى دهند.

آقايى که در آمار کتب وارد بود، مى گفت: شيخ صدوق 1 و شيخ مفيد 1 هر کدام سيصد کتاب دارند. آيا نيمى از مصنّفات آنان چاپ شده است يا خير؟!

وقتى مى شنوم يکى از کتب شيعه در علوم معارف دينى از علماى معروف از متقدّمين و متأخّرين در حال طبع است، خوشحال مى شوم و لو اين که به دستم نرسيده باشد، از بس که حاجت شديد است به آنها. خدا مى داند که ما چه قدر در اين مرحله محتاجيم!


784 و 788 ـ اگر شما زاهد بوديد، پس ما چه هستيم؟

پيرمردى ـ که در نجف لبنیّاتی داشت ـ برایم نقل کرد: پيش از مرجعيّت شيخ 1 تاجرى که از ايران به نجف اشرف آمده بود، نزد من آمد و به من گفت: هر چه شيخ خواست به او بده، آخر سال حسابش با من. آخر سال آمد، حساب کرد، ديدم در مدّت يک سال فقط 25 بار و هر بار يک پول[5] دوغ خريده است! آرى، با اين که مغازه ى لبنيّاتى در اختيار او بود، اين چنين عمل مى کرد.

تازه شيخ انصارى 1با آن همه کرامات نزد قبر استادش در کربلا فرموده بود: اگر شما زاهد بوديد، پس ما چه هستيم؟ ما مستحقّ شعله ى نار مى باشيم! بله، آنان در فصل تابستان در نجف اشرف با آن گرماى شديد در حوزه عملیّه بدون تعطيلى مشغول تحصيل مى شدند و زحمتها و رنجها مى کشيدند و به مقامات عاليه مى رسيدند. با اين حال، از تصرف در بيت المال اِبا داشتند و به اَقَلِّ مايحتاج اکتفا مى نمودند!


785 ـ عَلِىٌّ خَيْرُ الْبَشَر، وَ مَنْ أَبى فَقَدْ کفَر

مرحوم ميرزاى نورى 1در سامرّا دستور فرموده بود براى دو شبِ پنجشنبه و جمعه، صد نفر از طلاّب را دعوت کنند، ولى اشتباهاً همه ى صد نفر را براى يک شب دعوت کرده بودند و غذا به اندازه ى پنجاه نفر تدارک ديده بودند، لذا به خانه ى مرحوم آخوند ملاّ فتحعلى سلطان آبادى 1رفتند و ايشان را از ماجرا باخبر نمودند. ايشان فرموده بودند: سرِ ديگ غذا را بر نداريد، تا من بيايم. قبل از کشيدن غذا ايشان حاضر شد، پارچه ى آب نخورده اى را مطالبه نمود و روى ديگ گذاشت و سه مرتبه دست را روى آن به طرف چپ و راست حرکت داد و گفت: «عَلِىٌّ خَيْرُ الْبَشَرِ، وَ مَنْ أَبى فَقَدْ کفَر»[6] سپس غذاى داخل ديگ را کشيد و به همه ى صد نفر رسيد!


795 ـ کار آفتاب روشنى بخشى است هر چند در پشت ابر باشد!

هر کس بايد به فکر خود باشد و راهى براى ارتباط با حضرت حجّت عَجّلَ اللهُ تَعالی فَرجهُ الشّریف و فرج شخصى خويش پيدا کند، خواه ظهور و فرج عمومی آن حضرت دور باشد، يا نزديک.

عده اى بوده اند که گويا حضرت غائب عَجّلَ اللهُ تَعالی فَرجهُ الشّریف در پيش آنها حاضر و ظاهر بوده است، مثل اين که با بى سيم با آن حضرت ارتباط داشتند و جواب از ناحيه ى او مى شنيدند!

با اين که ارتباط و وصل با آن حضرت و فرج شخصى امرِ اختيارى ما است، به خلاف ظهور و فرج عمومى، با اين حال چرا به اين اهميّت نمى دهيم و از اين مطلب غافل هستيم، ولى به ظهور و ديدار عمومى آن حضرت اهميت مى دهيم و حال اين که اگر براى فرج شخصى به اصلاح خود نپردازيم، بيم آن است که در ظهور آن حضرت از او فرار کنيم.


797 ـ با اين که مظلوم هستيم، آه نداريم!

با اين که بر سر ما آتش مى ريزد [7] و بايد دعا کنيم تا بر طرف شود، ولى دعا نمى کنيم. بله، لقلقه ى زبان خيلى داريم! سوختگى و آه وقتى از قلب خارج مى شود، مانند تير به هدف مى خورد!

نقل مى کنند: وليعهدى همراه گروهى، نزد يکى از علماى تبريز رفته بود و در ضمن گفتگو گفته بود، تيرى اختراع شده است که هدف را تا نيم فرسخ مى زند!

آن آقا هم فرموده بود: من تيرى سراغ دارم که از اين مسافت بيشتر هم، به هدف مى زند! گفتند: عجب، شما سراغ داشتيد؟ کجا اختراع شده است؟ فرمود: آهِ مظلوم، بيش از اينها اصابت و اثر مى کند!


805 ـ اختلاف عمر و عايشه

عمر از درِ خانه ى ابوبکر عبور مى کرد، شنيد در داخل خانه صداى نوحه و شيون بلند است، معلوم شد عايشه است که گريه مى کند، او را خواست نيامد، کسى را فرستاد تا او را بياورند. خواهر ابوبکر که در منزل بود آمد، عمر او را تازيانه زد، با آن که بى تقصير بود.

در هر حال، بين عمر و عايشه اختلاف بود، عمر مى گفت: «يَتَأَذَّى الْمَيِّتُ بِبُکاءِ أَهْلِهِ» ميّت به واسطه ى گريستن زندگان، آزرده خاطر مى شود و عايشه مى گفت: «وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى» [8] هيچ کس بار گناه ديگرى را به دوش نمى کشد. [9]


[1] نخست وزیر محمد رضا شاه.

[2] بحارالانوار، ج 52، ص 148.

[3] اى خدايى كه پيش از هر چيز بودهاى و بعد از هر چيز هستى و همه ى اشيا را به وجود آورده اى، آن زره مصون و محفوظ خود را كه انسان را از شرّ تمام مخلوقاتت محافظت مى كند، بر من بپوشان. (بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏92، ص: 225)

[4] مرحوم محمّد بن تقى مجلسی اصفهانى (1037ـ 1110)

[5] واحد پول در زمان قديم.

[6] على بهترين انسان است، هر كس اين را نپذيرد، قطعاً كافر است. (بحارالانوار، ج 26، ص 306)

[7] در جنگ عراق عليه ايران

[8] سوره ى انعام، آيه ى 164

[9] (بحارالانوار، ج 79، ص 107 ـ 109 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 47)