عمود خيمه ..
[ دو رکعت قصه ، ص 12]
عمود خيمه .....
عمود خيمه،
اگر محکم و استوار باشد،
ميخ ها و طناب هاي آن سودمند است ولي اگر مايل شود،
ميخ و طناب سودي ندارد.
نماز عمود دين است،
مثل عمود خيمه.[1]
[1] امام باقر (عليه السلام)، بحارالانوار، ج 82، ص 218.
[ دو رکعت قصه ، ص 13]
پلک هاي امام...
پلک هاي امام بر روي هم افتاده بود. زهر در گوشت و خون مولايم صادق (عليه السلام) اثر کرده و آثار بيماري در چهره شان کاملاً هويدا بود. ناراحت و مضطرب کنار بستر امام چرخ مي زدم. ناگهان امام چشم باز کردند. اميدي تازه در دلم جوانه زد. فرمودند: «همين حالا تمام خويشاوندان مرا نزد من حاضر کنيد.»
چند دقيقه بعد همه کنار بستر امام سر تا پا منتظر بودند، نفس ها در سينه ها مانده و سکوت همه جا را پر کرده بود. چه شده است که امام همه را به پيش خود خوانده؟!!
بالاخره سکوت شکسته شد و امام لب از لب گشودند: «شفاعت ما هرگز نصيب آنان که به نماز کم توجهي مي کنند نخواهد شد.» يک دفعه تمام وجود يخ کرد.
همه اميدم به شفاعت است، آن وقت اينگونه نماز مي خوانم؛ بي حوصله، تند تند، خيلي وقت ها آخر وقت![1] .
[1] بحارالانوار، ج 84، ص 261.
[ دو رکعت قصه ، ص 15]
اسلام تان مال خودتان.....
«ما و قبيله مان مسلمان مي شويم ولي چند تا شرط داريم.»
چند نفري از بزرگان قبيله «ثقيف» با کلي دبدبه و کبکبه پيش پيامبر آمدند. يکي از شرط هاشان اين بود که پيامبر، در مورد آنها، بي خيال نماز شود. همه اسلام قبول، ولي ما را از نماز معاف کن.
پيامبر تمام حرف هايشان را شنيد و فرمود: «ديني که در آن نماز نباشد، خيري ندارد.» [1]
[1] تاريخ طبري ج 3، صفحه 99.
[ دو رکعت قصه ، ص 17]
آنقدر به دست و پايت مي پيچم......
«آنقدر به دست و پايت مي پيچم،
آنقدر وسوسه ات مي کنم،
تا نمازت را کنار بگذاري، تا وقتي که تو نماز مي خواني، از تو مي ترسم؛
اگر فقط اين نمازت را از تو بگيرم به راحتي تو را به هر گناه بزرگي که بخواهم مي کشانم.»
«دوستدارت شيطان» [1] .
[1] برداشتي از فرمايشات پيامبر گرامي اسلام، کافي، ج 3، صفحه 269.