بی¬سیم، خبر محاصره شدن
بیسیم، خبر محاصره شدن تعدادی از رزمندگان را داد، آن هم در منطقهای صعب العبور.
فرماندهان و شهید بروجردی خیلی ناراحت و نگران بودند. هیچ راه حلی برای رهایی نیروهای محاصره شده پیدا نمیکردند.
شهید بروجردی بلند شد وضو گرفت و به نماز ایستاد. نمازی پر از حضور خدا؛ پس از نماز بر اثر خستگی خوابش برد. بعد از چند دقیقه، ناگهان از خواب پرید؛ سراسیمه به سوی نقشه عملیاتی دوید، مدتی به نقشه زل زد، بعد با صدای بلند همه فرماندهان را به اتاق فرا خواند و طرحی را برای کمک به نیروهای در محاصره مطرح کرد؛ طرحی نو که همه را به تعجب وا داشت. همه موافق این طرح بودند. با اجرای طرح، محاصره شکسته شد و رزمندگان آزاد شدند.
با خوشحالی به سمت شهید بروجردی رفتم و در مورد طرح، سؤال کردم؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: هر وقت با مشکلی مواجه میشوم به نماز میایستم و توسل به ائمه اطهار پیدا میکنم. این کار راههایی را جلوی رویم باز میکند.[1]
شهيد محمد نصراللهي در دوران بچگي بسيار بازيگوش بود. خواهرش ميگويد: درِ خانه را زدند، رفتم در را باز کردم ديدم يکي از همسايهها که زرتشتي بود با ناراحتي پشت در ايستاده و ميگويد:
برو بگو پدرت بيايد دم در، اين چه وضع بچه تربيت کردن است؟!
فهميدم که محمد دسته گل به آب داده است. پدر با عجله آمد دم در، همسايه با اوقات تلخي گفت:
آقا يک چيزي به اين بچهتان بگویيد، اينطور که نميشود!
پدر گفت: اينها که با هم دوست بودند نميدانم چرا دعوا کردند.
همسايه زرتشتي حرف پدر را قطع کرد و گفت: دعوا چيه آقا! اين پسر شما بچهي ما را از راه به در کرده است. صبح بلند شديم ديديم دارد نماز ميخواند همهاش تقصير اين پسر شماست، نيم وجبي راه رفتنش را بلد نيست آمده به بچهي من نماز ياد داده. [2]
شهيد حسين هدايي خيلي با محبت و عاطفه بود و به نماز خيلي اهميت ميداد.
حتي زماني که به مرخصي ميآمد فکر و ذکرش اين بود که رفقایش براي نماز صبح خواب نمانند.
وقت نماز صبح که ميشد تلفن را بر ميداشت و به تک تک بچهها زنگ ميزد و ميگفت: «بيداريد! وقت نماز است».
هر روز صبح، شايد به 30 نفر تلفن ميزد و اين، کار هميشگي او بود. [3]
[1] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۷۰
[2] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۳
[3] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۵