روش غیر مستقیم
روش غیر مستقیم
روش تربیتی پدرم غیر مستقیم بود. مثلاً اگر احساس می کرد یکی از بچه های اقوام و فامیل نمازش رادرست نمی خواند مخفیانه به من می گفت: محمد رضا بیا اینجا بایست و جلوی او نمازت را بخوان که او یاد بگیرد چه جوری باید نماز بخواند. گاهی هم برای تشویق و ایجاد انگیزه در ما خاطرات معنوی خوبی از اجداد خود نقل می کرد و بعد می گفت چقدر آدمهای جالبی پیدا می شوند.
سیره شهید دکتر بهشتی، ص62
شور نماز
در ایامی که شبانه روز برای تدوین و مونتاژ فیلم ها در صداوسیما بودیم، وقت نماز که می شد، همین که قرآن شروع می شد، شهید سید مرتضی آوینی قلم را زمین می گذاشت؛ لباس پوشیده و نپوشیده که گهگاه هم در طول مسیر می پوشید، بچه ها را صدا می کرد که نماز است و با جیپی که دم دست بود، به طرف مسجد بلال حرکت می کرد. کاری هم نداشت که کسی می رسد یا نمی رسد. مدتی صبر می کرد و بعد راه می افتاد.
بچه ها اشتیاق او را که می دیدند، انگیزة بیشتری پیدا می کردند. اتفاق می افتاد که بچه ها در طول مسیر سوار ماشین می شدند. ماشین پر از بچه ها می شد، به طرف مسجد بلال. همیشه از نخستین کسانی بود که وارد مسجد می شد.
قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 25
بارانی که کویر دل را سیراب می کند
آمد پیش سید مجتبی؛ خودش را معرفی کرد و گفت: آقا سید، پسران مرا با ایمان کردی؛ من نمازخوان نبودم، شما مرا نمازخوان کردی؛ من بی چادر بودم، شما مرا چادری کردی... ما هرچه داریم از برخوردها و رفتار و اخلاق خوب شما و توجه اهل بیت و این روضه خوانی ها داریم. سید سرش را پایین انداخته بود و بی آنکه از تعریف و تمجیدهای زن، تغییری در چهره اش نمایان شود، متواضعانه پاسخ داد: پسران شما بزرگوارند. اینها معلم اخلاق من هستند و....
شهید سید مجتبی علمدار در وصیتنامه اش نوشته بود: اولین وصیت من به شما راجع به نماز است. چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند، نماز است. پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سر وقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع در نماز طلب کنید.
قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 43
نماز در دفتر مدیر
شهید محمد ابراهیم احمدپور گفت: «از همین امروز باید نمازهایمان را به جماعت بخوانیم».
گفتم: آقای احمدپور! نماز جماعت جا می خواهد. ما که در ساختمان شهرداری اتاق خالی نداریم.
دفتر خودش را نشان داد و گفت: «همین جا».
بعد هم آستینهایش را بالا زد، میز و صندلیهای اتاقش را جابهجا کرد و گفت: «موکت بیاورید، از امروز اینجا هم دفتر کار من است، هم نمازخانه».
زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۲۸
پایی که در مسجد جا ماند!
با اینکه چند سالی از پیروزی انقلاب می گذشت، هنوز مسجد محلة ما از غربت بیرون نیامده بود. عده ای گمان می کردند نماز خواندن در مسجد مخصوص پیرمردها و پیرزن هاست. برخی هم کارایی مسجد را محدود به زمان مرگ و می ر افراد می دانستند.
حسن، بسیار باصفا و دوست داشتنی بود و با چهرة بشّاش و خنده هایش خود را در دل همة بچه های محل جا کرده بود. یک موتور گازی دست دوم داشت، و بچه ها دوست داشتند ترک آن سوار شوند و دوری بزنند و صفایی بکنند. حسن هم با استفاده از همین علاقة بچه ها نزدیک اذان مغرب موتورش را می آورد توی کوچه؛ یکی را پشت موتورش سوار می کرد و بقیه هم دنبالش می دویدند. بچه ها بی آنکه به طور مستقیم متوجه چیزی بشوند، ناگهان خودشان را نزدیک مسجد می دیدند و چشمشان به مردمی می افتاد که درحال وضو گرفتن و آماده شدن برای نماز بودند. حسن موتورش را گوشه ای می بست و خودش را به صفوف نماز می رساند. با این کار حسن کم کم رفت و آمد به مسجد برای بچه ها عادی شد، و مسجد از غربت درآمد و پاتوق بچه های محل شد.
حسن مهدی پور بعدها در عملیات خیبر در جزیرة مجنون شهید شد؛ اما بچه هایی که ترک موتور گازی او سوار می شدند، امروز مردانی بزرگ و با ایمان اند که نمی توانند از مسجد و نماز جماعت دل بکنند.
قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 72 ؛ براساس خاطره ای از شهید حسن مهدی پور