ورود به نماز از باب الائمه!

شیوة خاصی در جذب جوانان داشت. با کوچک ترین بهانه ای با یک جوان در محل رفیق می شد و او را به هیئت دعوت می کرد. ریخت و قیافه خیلی از این جوانان اصلاً به بچه مذهبی ها نمی خورد.

گاهی حتی خود من هم به سید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیئت؟ می گفت: کسی که در راه اهل بیت علیهم السلام هست که مشکلی ندارد؛ اما کسی که در این راه نیست، اگر بیاید توی هیئت یک گوشه بنشیند، و شما به او بها ندهید، می رود و دیگر هم برنمی گردد؛ اما وقتی او را تحویل بگیرید، او را جذب این راه کرده اید. او مرحله به مرحله جلو می آید و نمازخوان هم می شود.

برنامة هیئت شهید سید مجتبی علمدار با سه، چهار نفر شروع شد؛ اما بعد رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت علیهم السلام که همة اینها نتیجه تواضع، فروتنی و اخلاص سید بود. خیلی از جوانان به بهانه مسئولیت در هیئت وارد این عرصه می شدند و به مرور پایشان به محافل مذهبی، به خصوص مساجد باز می شد. سید بچه ها را در هیئت به حال خودشان رها نمی کرد. رفتارش برای جوانان الگو بود و محبتش باعث می شد بچه ها به او ارادت پیدا کنند و همراهش به مسجد بروند و به نماز اهمیت بدهند.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 42


دزد و نماز!

از داخل کوچه سر و صدا بلند شد. ابراهیم از پنجره نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرش را برداشته و در حال فرار است. با سرعت به کوچه آمد و دنبال دزد دوید. یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد؛ دزد با موتور به زمین خورد و خون از دستش جاری شد. ابراهیم او را به درمانگاه برد و دستش را پانسمان کرد.

کارهای عجیب شهید ابراهیم هادی باعث شد دزد به او علاقه مند شود و همه جا به دنبالش برود. شب هم با هم به مسجد رفتند. دزد هم ایستاد کنار ابراهیم و نماز خواند؛ نمازی که شاید هیچ گاه از یادش بیرون نرود. بعد از نماز، ابراهیم کلی با او صحبت کرد و فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده است.

ابراهیم با چندتا از رفقا و نمازگزاران حرف زد و شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد؛ مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد؛ شب هم با هم شام خوردند و استراحت کردند. وقتی بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند، در جواب گفت: مطمئن باشید اون آقا این برخورد رو فراموش نمی کنه و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کارسازه.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 51


نماز در خانه

سید حسین با همسرش هماهنگ کرده بود، وقتی در خانه اند نمازهای پنج گانه را با هم به جماعت بخوانند. این طوری هم اجر و ثواب بیشتری عایدشان می شد و هم اینکه نوعی یادآوری به یکدیگر برای اقامة نماز بود.

این روش روی بچه هایشان هم تأثیر گذاشت. بچه ها طبق فطرت پاکشان تمایل داشتند خودشان را به پدر و مادرشان نزدیک کنند و در کارهایشان از آنان الگو بگیرند. بچه ها در عالم بچگی می آمدند دور و بر پدر و مادر و سعی می کردند مثل آنان رو به قبله بایستند و عبارات نماز را تلفظ کنند.

سید حسین موسوی بعدها در کربلای چهار شهید شد؛ اما بچه ها به رسم جاودانه پدر، هر بار که صدای اذان را می شنوند یا به مسجد می روند یا در کنار هم نماز را در اول وقت و به صورت جماعت اقامه می کنند.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 79


نماز جماعت خانگی

حجت الاسلام شهید حاج شیخ مهدی شاه آبادی به طور معمول توفیق نماز جماعت را از دست نمی داد. اگر نمی توانست به مسجد برود، در خانة خود نماز جماعت را برپا می کرد. وقتی یکی از پسرانش را می دید که مشغول خواندن نماز است؛ فوری پشت سرش می ایستاد و به او اقتدا می کرد. با این روش، هم به فرزند جوان خود شخصیت داده بود و هم اینکه اهمیت نماز جماعت را به خانواده نشان می داد.

به مرور فرهنگ خواندن نماز جماعت بین اهل خانه مرسوم شد. دیگر حتی اگر شیخ شهید هم در خانه نبود، اهل منزل نمازشان را به جماعت می خواندند. شیخ هیچ گاه برای نماز جماعت به طور تحمیلی یا به روش مستقیم و رسمی از فرزندانش دعوت نمی کرد. او روحیة جوانی آنان را لحاظ می کرد. خودش می ایستاد سر سجاده و اذان و اقامه را می گفت و در رکعت اول، سوره ای بلند را انتخاب می کرد و می خواند؛ این گونه دیگران فرصت داشتند تا وضو بگیرند و نماز را پشت سر ایشان اقامه کنند.

قصه عاشقان؛ دعوت به نماز در سیره شهیدان؛ ص 66


حضور در جمع با نماز ها

در جبهه سربازي بود که نماز نمي­خواند، اما با کمال تعجب در عمليات والفجر 8 شهيد شد.

وقتي سراغ يادداشت ­هايش رفتيم مطالب تکان دهنده ­اي ديديم. او نوشته بود:

قبل از عمليات، يک شب از رزم شبانه برگشتيم. چون خيلي خسته بودم دراز کشيدم تا بخوابم، اما بقيه رزمنده ها به نماز خواندن مشغول شدند. در آن لحظه نسبت به آن­ها احساس کمبود کردم و با اينکه آن ­ها دوستانم بودند حس کردم خيلي با آن­ها فاصله دارم. به گريه افتادم. در همان لحظه با خداي خود عهد کردم هميشه به ياد او باشم و نماز بخوانم. بلافاصله وضو گرفتم و در کنار يکي از رزمنده­ ها که خيلي دوستش داشتم، مشغول خواندن نماز شدم.

من آن شب را هيچ وقت فراموش نمي­کنم. شب آشتي من با خدا بود».

پس از شهادت آن رزمنده، شنيدم که خانواده ­اش هم تغيير عقيده داده­اند و نمازخوان شده اند.

زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۷