سنگر اجتماعی

در تنگه شهدا برای یک گردان به فرماندهی آقای قوی خط پدافندی زدیم. در آنجا مصطفی قوی اصرار داشت، نماز را همه به جماعت بخوانیم. ولی سنگرها گنجایش تمام نیروها را نداشت به همین دلیل مصطفی یک سنگر اجتماعی که گنجایش تمامی نیروها را داشته باشد در تنگه احداث کردند.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید مصطفی قوی


پاداش نماز جماعت!

به­ خاطر برگزاری نماز جماعت، فرمانده عراقی دستور داده بود یک هفته درِ آسایشگاه را باز نکنند. روز هشتم، سربازان عراقی در را باز کرده و وحشیانه به ما حمله کردند. بعد هم ما را بیرون بردند و پنج نفر، پنج نفر روی زمین نشاندند.

هر سرباز با یک کابل برق که نوک آن با فلزی پرس شده بود بالای سرمان آماده بود و با دستور فرمانده، شروع به زدن کرد.

صدای شیون و زاری، سراسر اردوگاه را پر کرده بود. کم­تر اسیری بود که تنش خونی نشده باشد، بعضی ­ها هم بی­هوش روی زمین افتاده بودند. آخر کار هم، فرمانده عراقی فریاد کشید و گفت:

«این پاداش کسی است که در ارتش عراق، نماز جماعت می ­خواند.»

زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۳۱


امام جماعت

یادم می آید یک شب در آسایشگاه مشغول خواندن نماز جماعت به امامت آقا جلیل بودیم که ناگهان برقها رفت و آژیر خطر زدند. صدای آژیر همه ی برادران را هراسان کرد بعد از اتمام حمله ی هوایی وقتی برقها روشن شد دیدم جلیل همانطور ایستاده و بدون اینکه اتفاقی افتاده باشد به نمازش ادامه می دهد. وقتی به بیرون آمدم همه ی بچه ها در جوی های داخل پادگان پناه گرفته بودند و تنها کسی که به همان صورت نمازش را ادامه داده بود فقط آقا جلیل بود.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید جلیل محدثی فر


چادر نماز جماعت

یکی از همرزمان آقای نوری می گفت در حال انجام ماموریت بناچار توقف کوتاهی در یکی از مناطق داشتیم تصمیم گرفتیم موقتاً چند تا چادر بر پا کنیم ناگاه متوجه شدیم آقای نوری برای نمازخانه چادری بر پا نمودند وقتی از ایشان پرسیدیم که ما اینجا نمی مانیم گفت نماز جماعت باید برپا گردد حتی اگر برای یکبار هم شده باید بر پا شود.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید رستمعلی نوری


بی اثری تشویق و تهدید

در روزهای اول زندگی در اردوگاه، عراقی ها فشار می آوردند که ما نماز جماعت را ترک کنیم؛ ولی ما اعتنا نمی کردیم. آن ها تلاش می کردند تا نماز ما را به هم بزنند. وقتی که از این کارشان هم نتیجه ای نگرفتند، گفتند: «اگر می خواهید نماز جماعت بخوانید، حق ندارید بیش از ده نفر باشید!»

مدتی نمازهای جماعت ده نفره می خواندیم؛ ولی پس از مدتی بر تعداد افراد افزوده شد و این دستور هم ور افتاد. وقتی دیدند که به مقصودشان نرسیده اند، جیره ی غذایی ما را کم کردند. ما گرسنگی می کشیدیم، اما نماز جماعت هم می خواندیم. مدتی گذشت و عاجزانه اعلام کردند: «اگر نماز جماعت نخوانید، هر چه بخواهید برایتان می آوریم.» در جواب آن ها گفتیم: «ما نماز جماعت را به هیچ قیمتی رها نمی کنیم».

بعد از مدتی نماز جمعه را هم برپا کردیم. روز به روز بر همبستگی ما افزوده می شد و عراقی ها کلافه شده بودند. آن ها برای مقابله با ما به زور متوسل شدند؛ به نوبت ما را می بردند و شکنجه می کردند، ولی باز هم نتیجه ای نگرفتند. فرمانده ی اردوگاه که حسابی از دست ما شاکی شده بود، گفت: «معلوم نیست شما چه جور آدم هایی هستید! با زور برخورد می کنیم، حرف گوش نمی دهید؛ امکانات رفاهی می گذاریم، باز هم به حرف ما توجه نمی کنید. غذایتان را کم یا زیاد می کنیم، برایتان فرقی نمی کند؛ حرف فقط حرف خودتان است. شما در این جا یک جمهوری اسلامی راه انداخته اید».

قصه ی نماز آزادگان، ص 183، خاطره ی محمدرضا صادقی


تهدید اعدام

اگر عراقی ها ما را در حال نماز جماعت می دیدند، ضروری ترین نیازها را از ما می گرفتند؛ مثلاً آب را قطع می کردند یا نمی گذاشتند کسی به دستشویی برود یا درِ آسایشگاه را قفل می زدند و همه را زندانی می کردند.

یک روز پس از چهل و هشت ساعت در را باز کردند و ما را جلوی دفتر فرمانده ی اردوگاه بردند. افسری که مورد تمسخر بچه ها بود و به او چینگ چانگ چونگ می گفتند، شروع به سخنرانی کرد. او در نکوهش نماز جماعت دادِ سخن سر داد؛ سپس تهدید کرد و گفت: «ما اگر همه ی شما را بکشیم، کسی نیست که از ما بازخواست کند بنابراین هر کس می خواهد نماز جماعت بخواند، بیاید این طرف که می خواهیم او را اعدام کنیم!»

تا آن افسر خنده دار بعثی این حرف را زد، همه ی ما یک باره به آن طرفی که او اشاره کرده بود، هجوم بردیم. آن لحظه قیافه ی او تماشایی بود. بِرّ و بِرّ همه را نگاه می کرد. چند دقیقه بعد گفت: «شما چند روزی بیشتر مهمان ما نیستید. سعی کنید نماز جماعت و دعا نخوانید تا ما هم با شما خوب باشیم.».

ما هم تا برگشتیم به آسایشگاه، دوباره همان آش بود و همان کاسه.

قصه ی نماز آزادگان، ص 247، خاطره ی محمد محمدپور