نماز اول وقت
نماز اول وقت
ارتباط با خدا
می گفتیم: فلانی پشت خطّه. ارتباط بدیم؟
اگر وقت اذان بود، می گفت: به شون بگید وقت نمازه. لطف کنن بعداً تماس بگیرن.
یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی، ص 77
اول نماز یا زیارت؟
ایستاده بود کنار در حرم و به وضو خانه اشاره می کرد.
تازه رسیده بودیم دمشق و دلمان می خواست یک زیارت با حال بکنیم، ولی وقت اذان بود.
ـ برادرا، زیارت مستحبه، نماز واجب. عَجّلوا بِالصلوة قبلَ الفوت. (البته اصل نماز واجب است و نماز اول وقت مستحب، ولی این مستحب بر زیارت برتری دارد و سبب خشنودی خدا و حضرت زینب سلام الله علیها می شود)
یادگاران، جلد 9 شهید متوسلیان، ص 93
نماز در کوهستان
بچه های دیگه شاید فقط تو همین دانشکده نماز خوندن ایشون رو دیده باشند. ولی من در کوهستان هم دیدم. تا اذان شد، سریع قبله را پیدا کرد و ایستاد به نماز.
شهید علم، ج 1، ص59، شهید دکتر مجید شهریاری
با صدای اذان
بدون این كه كلمه ای تذكر بدهد. سر اذان كه می شد، آستینها را بالا می زد. هر كس پیشش بود فرقی نداشت، تا صدای تكبیر ـ الله اکبر اذان ـ می آمد، آستین هایش بالا می رفت. یك عذرخواهی كوچك می كرد و می رفت نمازش را می خواند.
شهید علم، ج 1، ص61، شهید دکتر مجید شهریاری
مقیّد به نماز شب
سر مراسم عقد، هنگام اذان ظهر، ایشان بلند شد، وضو گرفت و شروع به خواندن نماز کرد. یکی از آشنایان که آنجا بود به من گفت: او برای تو همسر نمی شود برای اینکه کسی که این قدر مقیّد باشد، هیچ موقع مال این دنیا نیست. بدان که شهید می شود.
اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید سید حسین دولتی
نماز در اتاق جنگ
جلسه که تمام شد دیدیم، تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام شده است. اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود، یک روحانی، از روحانی های لشکر، آمده بود همان جا؛ اذان که تمام شد، در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم.
یادگاران، ج 10، شهید مهدی زین الدین، ص 53
نماز در پیاده رو
توی تاشکند و ازبکستان، سجاده و جانماز همیشه همراهش بود. توی پیاده رو، توی پارک، توی سالن هتل، هر جا که وقت نماز می شد، بلند اذان می گفت و می ایستاد به نماز. نمازهای مستحبی اش را هم جلو چشم می خواند. (نماز در حضور دیگران تبلیغ نماز است بخصوص در جایی که از نماز چیزی نمی دانند یا به نماز اعتنایی ندارند)
یادگاران، جلد 13 شهید محمد ناصری، ص 44
نماز زیر آتش
در اولین خط پدافندی کربلای پنج آتش دشمن بسیار زیاد بود؛ طوری که تدارکات نمی توانست غذای بچه ها یا اسلحه و مهمات را رد و بدل کند، حتی جا به جایی مجروح هم سخت بود.
در آن شرایط نماز اول وقت علی ترک نمی شد. با نماز به چنان آرامشی می رسید که مستحبات و نافله ها را نیز در کنارش داشت.
فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص204، شهید علی احمدی
الگوی نماز
حتی یک بار دیده نشد پدرم به ما در امر عبادات دستور بدهند و مثلاً بگویند پاشو برو نمازت را بخوان ولی رفتار خودشان که همیشه اول وقت وضو می گرفتند و نماز می خواندند. او الگوی رفتار ما شده بود. البته اگر گاهی می دیدند نمازمان را دیر می خوانیم تذکر می دادند ولی با لفظ چرا نخواندی؟ و... همراه نبود.
سیره شهید دکتر بهشتی، ص80
نماز با صدای اذان
سوار بلیزر بودیم. می رفتیم خط. عراقی ها همه جا را می کوبیدند. صدای اذان را که شنید گفت: «نگه دار نماز بخونیم» گفتیم «توپ و خمپاره می آد، خطر داره». گفت «کسی که جبهه می یاد، نماز اول وقت را نباید ترک کنه».
یادگاران، جلد چهار، حسن باقری، ص 19
بزن بغل
این آخری ها، انگار منتظر شهادت باشد، عجیب مصمم بود که نمازش را اول وقت بخواند.
از ارومیه می آمدیم سمت مهاباد. یک هو گفت: بزن بغل.
گفتم: چی شده؟
گفت: وقت نمازه.
گفتم: این جا وسط جاده امنیت نداره. اگه صبر کنی، یک ربع دیگه می رسیم، با هم می خونیم.
گفت: همین جا وایستا نماز اول وقت بخونیم. اگه هم قراره توی نماز کشته بشیم، دیگه چی از این بالاتر؟
یادگاران، جلد 12 شهید بروجردی، ص 85
امام جماعت تیمسار
می گفت: هرچه دارم، از نماز دارم.
همیشه تأکید داشت نماز را اول وقت بخوانیم. وقت هایی که خانه بود، نماز مغرب و عشا را به جماعت می خواندیم. به امامت خودش.
یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی، ص 74
خدایا مرا ببخش
آن روز مأموریت مان طول کشید و به ناچار به نماز اول وقت نرسیدیم. ما با ورود به مقر، برای صرف غذا به آشپزخانه رفتیم، اما امیر نیامد و دنبالش گشتم. داشت وضو می گرفت و می گفت: «پناه بر خدا! خدایا! مرا ببخش که توفیق خواندن نماز اول وقت را از دست دادم».
سیرت شهیدان، ص 27، شهید امیر چمنی
یادآوری نماز اول وقت
وقتی که محمد به سن تکلیلف رسید در انجام وظایف شرعی بسیار مقید بود. من و او در تهران بنایی می کردیم یک روز که موقع اذان من مشغول کار بودم به من گفت: پدرجان وقت نماز است کار دیر نمی شود. با خودم گفتم: با اینکه من پدر او هستم اما او نماز اول وقت را به من یادآوری می کند.
اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمد جابری
آستین ها بالا
اگر سه تا دانشجو داشت که دو تایشان فكلی بودند و یكی ریش داشت، جلوی پای هر سه تا بلند می شد. برایش فرقی نمی كرد كه فكلی است یا چادری. هر كس به دفترش می آمد، جلوی پایش بلند می شد. جواب سؤالات و مشكلات شان را یك جور می داد. اگر به این می گفت دخترم. به آن هم می گفت دخترم. سر اذان هم كه تكبیر می گفتند، نمی گفت بروید نماز؛ همانجا آستین هایش را بالا می زد. بدون هیچ حرفی. بچه ها می دیدند كه چكار باید بكنند. یكیشان می گفت كه ما هم برویم و نماز بخوانیم. همین بچه فكلی را من سال بعد در نمازخانه دیدم. نماز اول وقتش به راه بود و قرآن بعد از نمازش هم.
شهید علم، ج 1، ص4، شهید دکتر مجید شهریاری
پیچاندن برای نماز
ساعت دوازده که کلاس تمام می شد. می گفتم، آقا مجید بیا برویم ناهار. به نوعی می پیچاند که حالا تو برو من هم می آیم. من می دانستم که می خواهد به نماز اول وقت برسد.
شهید علم، ج 1، ص126، شهید دکتر مجید شهریاری