دعای نماز شب

یکی از خاطراتی که شهید محسن آن را به عنوان امداد غیبی برایم تعریف کرد، این بود که می گفت: قبل از اعزام به جبهه یک شب مشغول مطالعه درس هایم بودم که چشمم به ساعت افتاد که نصف شب شده بود با خود گفتم: تو که تا این ساعت بیدار مانده ای بهتر است نماز شب هم بخوانی. برخاستم و نماز شب خواندم و در آن نماز دعا کردم که خدایا توفیق رفتن به جبهه را به من اعطا کن. بعد فردا صبح شنیدم برادرم محمد از جبهه برگشته است. وقتی به دیدنش رفتم به من گفت: چرا پشت جبهه مانده ای؟ برو جبهه و وقتی به خانه آمدم. مادرم هم گفت: برو جبهه که ناگاه یادم آمد از نماز شب دیشب و دعایی که کرده بودم، فهمیدم دعایم مستجاب شده و خدا مرا پذیرفته است.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید محسن ثابت


نماز زیر پتو

در اردوگاه رمادی بعثی ها برای مدتی محدودیت زیادی برای نماز خواندن مانع می شدند. آن جا نماز خواندن هم ممنوع بود؛ ولی بچه ها به طور پنهانی در زیر پتو بدون وضو و تیمم به طور خوابیده نماز می خواندند.

شبی از شب ها در اردوگاه، یکی از بچه های بسیجی نشسته بود و نماز شب می خواند که سربازان عراقی مشاهده کردند. صبح روز بعد آن قدر او را زدند که نیمی از بدنش از کار افتاد که بعد از گذشت یک سال دیگر، چون خوب نشده بود، او را به ایران انتقال دادند.

قصه ی نماز آزادگان، ص 98، خاطره ی محمد عباسی


نماز شب و ضربه های پوتین

سال 68 تازه ما را به اردوگاه 17 در تکریت برده بودند. فرمانده ی عراقی در آن جا بسیار خشن و بی رحم بود. اگر کسی شب از خواب برمی خاست و نماز می خواند، مجازات سنگینی برایش در نظر می گرفتند. او به سربازانش دستور داده بود: «نام کسانی که شب برمی خیزند را بنویسید و صبح به من بدهید!»

روزی آن افسر بعثی به اردوگاه آمد. نام عده ای را خواند و آن ها را به خارج از آسایشگاه برد. سربازانش هم آماده ی دستور بودند. به دستور او بیل و کلنگ آوردند و به دست نماز شب خوان های آزاده دادند. فرمانده ی بعثی دستور داد که هر کس گودالی به اندازه ی قد خود حفر کند. همین که گودال ها کنده شد، به بچه ها گفت: «به داخل گودال ها بروید و فقط سر و گردن بیرون باشد!»

هر کس که به داخل گودالی می رفت، به دیگران دستور می داد که گودال را پر کنند. در این میان یکی از بچه ها که قد بلندی داشت، وقتی داخل گودال رفت، از سینه به بالا بیرون بود. آن بعثی گفت: «باید گودال را عمی ق تر کنی!» هر بار که بچه ها ممانعت می کردند، کابل بر سر و صورت آن ها می خورد. در همان لحظه یک بولدوزر از کنار اردوگاه در حال گذر بود. افسر بعثی تا چشمش به آن بولدوزر افتاد، گفت: «اگر سریع کار نکنید، به راننده ی آن بولدوزر دستور می دهم که بیاید و شما را زنده به گور کند!»

آن ها نماز شب خوان ها را تا گردن در گودال کردند و ساعاتی در آن بیابان داغ نگه داشتند. گاهی هم با پوتین به سر و صورت آن ها می زدند؛ باز هیچ کس از نماز شب دست نکشید.

قصه ی نماز آزادگان، ص 167، خاطره ی محمد درویشی


آب قمقمه

تمام شب را توی راه بودیم. خسته و فرسوده رسیدیم. هوا سرد بود. دست بردار نبود. همین طور حرف می زد؛ فردا چه کار کنید، چه کار نکنید، چند نفر بفرستید آن جا، این جا چند تا توپ بکارید. این دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو.

دقیق یادم نیست. یازده ـ دوازده شب بود که چرتمان گرفت. زیلوی گوشه ی سنگر را برداشتم و پهن کردم و دراز کشیدیم. چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. پشت به پشت هم دادیم و خوابیدیم، که مثلاً گرممان شود. دو ساعت که گذشت، بلند شد. با آب قمقمه اش وضو گرفت وایستاد به نماز. حس نداشتم تکان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضو گرفتن. فقط نگاهش می کردم.

یادگاران، جلد 11 شهید علی صیاد شیرازی ، ص 75