نماز در خاکی

نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم. آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن. صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم «زمین این طرف چمنیه، بیا این جا نماز بخوان». گفت «اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه».

یادگاران، جلد چهار، حسن باقری، ص 23


ارشد ترین ذات

برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم ـ چرا سر نماز این طور می کنی؟ ـ گفت ـ وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ات صاف باشد. ـ با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

یادگاران، جلد یک، شهید چمران، ص 67


نماز لب آب

با قایق گشت می زدیم. چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند به مان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان. ایستادیم و حال و احوال. پرسید «چه خبر؟» ـ آره حسین آقا. چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که میشه، می پریم پایین، صبحونه و ناهار و شام رو یک جا می خوریم». پرسید «پس کی نماز می خونی؟» گفتم «همون عصری.» گفت «بیخود.» بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم.

یادگاران، جلد هفت، شهید حسین خرازی، ص 22


با آب بیدارم کنید

شب تا نصف شب کشتی می گرفتیم. وقتی خواستیم بخوابیم، محمود گفت: صبح برای نماز بیدارم کنید. اگه بیدار نشدم، آب بریزید روم که بیدار شم.

صبح هر چه کردیم، بیدار نشد. ناچاری با ترس و لرز آب ریختیم روش. بلند شد، تشکر هم فکر کنم کرد.

یادگاران، جلد 6 شهید محمود کاوه، ص 80


نماز طولانی

وقتی رضا به نماز می ایستاد، حضور قلب عجیبی داشت. دنیا را به عینه فراموش می کرد. چه در خانه، چه در مسجد و چه در جبهه غرق در روحانیت و عرفان بود. از همه چیز بریده بود و به خدا رسیده بود تمام فراغش در تلاوت قرآن و نماز خواندن خلاصه می شد.

نمازهای طولانی با سجده های عاشقانه اش برای همه هم رزم هایش مثال زدنی شده بود.

سیرت شهیدان، ص 51، شهید رضا طالبی


زرنگی بعضی ها

آن روز، به مسجد نرسيده بود. براي نماز به خانه آمد و رفت توي اتاقش. داشتم يواشکي نماز خواندنش را تماشا مي کردم. حالت عجيبي داشت. انگار خدا، در مقابلش ايستاده بود. طوري حمد و سوره مي خواند مثل اين که خدا را مي بيند؛ ذکرها را دقيق و شمرده ادا مي کرد. بعدها در مورد نحوه ي نماز خواندنش ازش پرسيدم، گفت: «اشکال کار ما اينه که براي همه وقت مي ذاريم، جز براي خدا! نمازمون رو سريع مي خونيم و فکر مي کنيم زرنگي کرديم؛ اما يادمون ميره اوني که به وقت ها برکت مي ده، فقط خود خداست».

مسافر کربلا، ص 32، شهيد علي رضا کريمي


دعای قنوت

نمازهای ابوالفضل خیلی طول می کشید، به خصوص در قنوت، عاشقانه از خدا آرزوهایش را طلب می کرد. دعایی که همیشه در قنوت نمازش می گفت و عاجزانه از خدا تقاضا می کرد، شهادت بود. «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک»

سیرت شهیدان، ص 215، شهید ابوالفضل امینی راد


دیدار خدا

برادرم عبدالله، همیشه لباس های ساده می پوشید. تمیز و مرتب بود. مخصوصاً هنگامی که می خواست نماز بخواند، موهایش را به دقت شانه می کرد. عطر و گلاب بر بدنش می زد و می گفت: «می خواهم به دیدار و مهمانی خدا بروم، باید تمیز و نظیف به مهمانی خدا رفت».

سیرت شهیدان، ص 43، شهید عبدالله فلاحی


احساس آرامش

مرا همیشه برای نماز از خواب بیدار می کرد و خودش تا طلوع آفتاب در حال دعا و مناجات بود یک بار به او گفتم: «تو خسته نمی شوی؟ خواب نداری؟». در جواب من آرام با رویی باز گفت: «تو نمی دانی که وقتی آدم با محبوب خود در دل شب راز و نیاز می کند چه صفایی دارد.... روح آدم به پرواز درمی آید و احساس آرامش می کند؟».

سیرت شهیدان، ص 52، شهید مجید جلوئی