حضور قلب سید رضی به نماز جماعتی
حضور قلب
سید رضی به نماز جماعتی که به امامت برادرش سید مرتضی اقامه می شد حاضر می گشت و نمازش را با حضور قلب می خواند.
روزی از روزها هنگامی که موج نمازگزاران سر از رکوع برمی داشت، چشم سید رضی به برادرش که در محراب ایستاده بود افتاد و ناگهان او را در برکه ای از خون شناور دید، نیت خود را عوض کرد و به تنهایی (بدون اقتدا به جماعت) نمازش را به پایان برد. وقتی سید مرتضی، علت این کار را از برادرش سید رضی جویا شد، جواب داد:
ناگهان تو را در دریایی از خون شناور دیدم!
شریف مرتضی گفته برادرش را تصدیق کرده و گفت: در آن حال، من ناخودآگاه درباره ی مسأله ای از مسایل «حیض» می اندیشیدم که پیش از آمدن به نماز از من پرسیده بودند.
(داستان نماز ابرار؛ محمد صحتی سردرودی ، ص ۷۹)
آنچه مسیحا می کرد
حکیم هیدجی از حکما و عرفای بنام معاصر است. او دوران عمرش را به تدریس حکمت و عرفان گذرانید. منکر مرگ اختیاری بود و خلع بدن را برای مردم کاری محال و غیر ممکن می دانست و در بحث با شاگردانش همیشه آن را انکار نموده، رد می کرد.
تا آنکه یک شب، پیرمردی دهاتی به حجره اش وارد شد و به حکیم هیدجی گفت:
چرا مرگ اختیاری را قبول نداری؟
حکیم جواب داد: برای اینکه محال است.
پیرمرد تا این جواب را شنید، در مقابل او و پیش چشم حیرت زده اش، پای خود را به سوی قبله کشید و به پشت خوابید و گفت: «انا لله و انا الیه راجعون»!
چنان خفت که گویی هزار سال است که مرده است. حکیم هیدجی از این وضع، مضطرب شد و با حالتی نگران، طلاب را خبر نمود تا تابوتی آورده و شبانه وی را به فضای شبستان مدرسه ببرند. اما با کمال تعجب دیدند که پیرمرد از جا برخاست و نشست و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» سپس رو به حکیم هیدجی کرده و با لبخند معناداری گفت:
حالا باور کردی حکیم!
گفت: آری باور کردم ولی پدر مرا درآوردی؟
پیرمرد گفت: آقاجان تنها به درس خواندن نیست، عبادت نیمه شب و تعبد هم می خواهد، از همان شب حکیم هیدجی، رأی و رویه ی خود را عوض کرد.
(داستان نماز ابرار؛ محمد صحتی سردرودی ، ص ۷۹)
باده ی گلگون
میرزا جواد آقا ملکی تبریزی سه ماه رجب، شعبان و رمضان را به طور متوالی روزه می گرفت و در قنوت نمازهای نافله به طور مکرر این شعر حافظ را می خواند:
ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن ز آن پیشتر که عالم فانی شود خراب
«حافظ»
او در کتابش «اسرار الصلوة» می نویسد:
«... خدا را شاهد می گیرم که من از شب زنده داران کسی را می شناسم که به هنگام سحر صدای فرشته ای که او را بیدار می کند، می شنود؛ فرشته با لفظ «آقا» به او خطاب می کند و آن شخص با این سخن بیدار می شود و به نماز شب می ایستد.» (برخی گفتند آن کسی که فرشتگان او را برای نماز شب بیدار می کردند خود ایشان بوده است.)
(داستان نماز ابرار؛ محمد صحتی سردرودی ، ص ۸۱)