شروع با شعر : 1. لقمهی نانی که باشد
شروع با شعر :
1. لقمهی نانی که باشد شبهه ناک
در حریم کعبه، ابراهیم پاک
گر، به دست خود فِشاندی تخم آن
ور به گاو چرخ کردی شخم آن
ور به آب زمزمش کردی عجین
مریم آیین پیکری از حور عین
ور بخواندی بر خمیرش بیعدد
فاتحه، با قُل هُوَ الله اَحَد
ور تو برخوانی هزاران بسملَه
بر سر آن لقمه پر وِلولَه
عاقبت، خاصیتش ظاهر شود
نفس از آن لقمه تو را قاهر شود
در ره طاعت، تو را بیجان کند
خانهی دین تو را ویران کند
2. چشمِ دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است، آن بینی
گَر به اقلیمِ عشق روی آری
همه آفاق، گلسِتان بینی
آنچه بینی، دلت همان خواهد
وآنچِه خواهد دلت، همان بینی
آنچه نشنیده گوش، آن شنوی
وآنچه نادیده چشم، آن بینی
3. چون رها از منجنیق آمد خلیل
آمد از دربار عزت جبرئیل
گفت : «هل لک حاجة یا مجتبا»
گفت اما منک یا جبریلُ لا
من ندارم حاجتی از هیچکس
با یکی کار من افتاده است و بس
گر سزاوار من آمد سوختن
لب ز دفعِ او بباید دوختن
من نمی خواهم جز آنچه خواهد او
حالِ من می بیند و می داند او
آنچه داند لایق من آن کند
خواه ویران خواه آبادان کند
4. ز هرچه آن غیر یار «اَستَغْفِرُ الله»
ز بود مستعار «اَستَغْفِرُ الله»
دمی کان بگذرد بی یاد رویش
از آن دم، بیشمار «اَستَغْفِرُ الله»
زبان کان تَر بذکر دوست نبود
ز شرش الحذر «اَستَغْفِرُ الله»
سر آمد عمر و یکساعت ز غفلت
نگشتم هوشیار «اَستَغْفِرُ الله»
جوانی رفت پیری هم سر آمد
نکردم هیچ کار «اَستَغْفِرُ الله»
نکردم یک سجودی در همه عمر
که آید آن بکار «اَستَغْفِرُ الله»
خطا بود آنچه گفتم و آنچه کردم
از آنها الفرار «اَستَغْفِرُ الله»
ز کردار بدم صد بار توبه
ز گفتارم هزار «اَستَغْفِرُ الله»
5. به چشم خویش دیدم در گذرگاه
که زد بر جانِ موری مرغکی راه
هنوز از صید، منقارش نپرداخت
که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
چو بد کردی، مشو ایمن ز آفات
که واجب شد طبیعت را مکافات
سرای آفرینش سرسری نیست
زمین و آسمان بیداوری نیست
6. شاخه ای که تبر می شود
از ستم بارور میشود
تیشه بر ریشه اش میزند
خنده اش مختصر میشود
جنگل از دست پرورده اش
عاقبت خون جگر می شود
یک درخت از جهان میرود
یک تبر بی پدر می شود
7. گِلی خوشبوی در حمّام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عَبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمالِ همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
8. رفته بودم سوی قبرستان شهر
هر که را دیدم سوا خوابیده بوشد
دلبر از عاشق جدا خوابیده و
عاشق از دلبر جدا خوابیده بود
دختری که از همه دل می ربود
در کنار مورها خوابیده بود
آنکه می چربید نازش در جهان
بی لحاف و متکا خوابیده بود
پهلوانی با همه کوپال و یال
بی توان و ادعا خوابیده بود
آنکه دورش بود ده ها پاچه خوار
زیر گِل در انزوا خوابیده بود
سوختم وقتی که دیدم تاجری
در کنار یک گدا خوابیده بود
با همه مال و منالش طفلکی
مثل آن یک لا قبا خوابیده بود
دوست با دشمن همه در زیر خاک
با غریبی ، آشنا خوابیده بود
آنکه عمری حق و ناحق می گرفت
رشوه و مال ربا ، خوابیده بود
سارقی که مال مردم می ربود
دست خالی در عزا خوابیده بود
پس دو دستی بر سر خود کوفتم
چونکه دیدم هر که را خوابیده بود
9. هر آن که جانبِ اهلِ خدا نگه دارد
خُداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیثِ دوست نگویم مگر به حضرتِ دوست
که آشنا، سخنِ آشنا نگه دارد
دلا مَعاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد
گَرَت هواست که معشوق نَگْسَلد پیمان
نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
10. غَمت در نهانخانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
مَرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
خَلد گر به پا خاری، آسان بر آرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند
بنازم به بَزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی، مقابل نشیند
11. دارد زمان آمدنت دیر می شود
دارد جوان سینه زنت پیر می شود
وقتی به نامه ی عَملم خیره می شوی
اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود
حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه
با حلقه های زلف تو درگیر می شود
تقصیر گریه های غریبانه شماست
دنیا غروبِ جمعه که دلگیر می شود
12. دل به این و آن مده ای بوالهوس
دل به آن ده کان دلت داده است و بس
هرزه دل، دربند این و آن منه
قدر دل بشناس و ارزانش مده
یاد او کن یاد دیگر کس مکن
یاد گل کن یاد خار و خَس مکن
دیو و دد از خانه دل دور کن
بعد از آن ، آن خانه را پر نور کن
پاسبان شو بر در دل روز و شب
تا نیاید کس در آن جز یاد رب
13. بچه بودم فكر ميكردم خدا هم شكل ماست
مثل من، تو، ما او نيز موجودي دوپاست
در خيالِ كوچك خود فكر ميكردم خدا
پيرمردي مهربان است و به دستش يك عصاست
يك كت و شلوار ميپوشد به رنگ قهوهاي
حال و روز جيبهايش هم هميشه روبهراست
مثل آقاجان به جيبش عينكي دارد بزرگ
با كلاه و ساعتي كهنه كه زنجيرش طلاست
فكر ميكردم كه پيپش را مرتب ميكشد
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟
بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی
23. هر که از تن بگذرد جانش دهند
هر که جان درباخت جانانش دهند
هر که در سجن ریاضت سر کند
یوسفآسا مصر عرفانش دهند
هر که گردد مبتلای درد هجر
از وصال دوست درمانش دهند
هر که نفس بتصفت را بشکند
در دل آتش گلستانش دهند
هر که گردد نوح عشقش ناخدا
ایمنی از موج طوفانش دهند
هر که از ظلمات تن خود بگذرد
خضرآسا آب حیوانش دهند
24. «دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت اي مجنون شيدا ، چيست اين؟
می نویسی نامه ، بهر کيست اين؟
گفت مشق نام ليلي ميکنم
خاطر خود را تسلي ميکنم
چون ميسر نيست من را کام او
عشق بازي ميكنم با نام او .
سُرفههاي او دليل رعد و برق ابرهاست
گاهگاهي نسخه ميپيچيد طبابت ميكند
مادرم ميگفت او هر دردمندي را دواست
فكر ميكردم كه شبها روي يك تخت بزرگ
مثل آدمها و من در خوابهاي خوش رهاست
چند سالي كه گذشت از عمرِ من فهميدم
او حسابش از تمام عالَم و آدم جداست
مهربانتر از پدر، مادر، شما، آقا جان
او شبيه هيچ فردي نيست، نه چون او خداست
14. خواندم که یکی فضانوردی
برگشته ز جوّ لا جوردی
می گفت که در فضا خدا نیست
رد قدم فرشته ها نیست
رفتم به فضا خدا ندیدم
آثار فرشته ها ندیدم
از من ببرید یک پیامی
آقای فضانوردِ نامی
با یک دو قدم هوا پریدن
نتوان ملک و خدای دیدن
دیدار خدا بود میسّر
با دیده ی دل، نه دیده سر
15. ای خدا هارد دلم فرمت نما
از فریب ناکسان راحت نما
نام تو پس ورد درهای بهشت
آدرس ایمیل سایت سرنوشت
فایل عشقت را کپی کن در دلم
پس دیلیت کن فکرهای باطلم
گر ز انفاست دلی اسکن شود
از شرور دیو و دد ایمن شود
16. حیلت رها کن عاشقا ، دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ ، پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن ، هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان ،هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها ، هفت آب شو از کینهها
وآنگه شراب عشق را ، پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی ، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی ، مستانه شو مستانه شو
17. دید مجنون را یکی صحرا نورد
درمیان بادیه بنشسته فرد
صفحه ای از ریگ و انگشتان قلم
می نویسد نام لیلی دم به دم
گفت ای مجنون شیدا چیست این
می نویسی نامه بهر کیست این؟
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم
چون میسر نیست ما را کام او
عشق بازی می کنم با نام او
18. ای دل کمی بیدار شو
هشیار شو هشیار شو
بـا اهـل ایـمـان، یـار شو
رفتند و ما هم میرویم
موسی چه شد؟ عیسی چه شد؟
نوح نبی الله چه شد؟
آن آدم و حوا چه شد؟
رفتند و ما هم میرویم
چندین جوان مه جبین
خوابیده اند زیر زمین
باور نداری رو ببین
رفتند و ما هم میرویم
19. حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانهای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانهای!
گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانهای!
گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانهای!
گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانهای!
20. زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراق
وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق
دریغ مدت عمرم که بر امیدِ وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمانِ فِراق
بسی نَمانْد که کَشتیِ عمر غرقه شود
ز موجِ شوقِ تو در بحرِ بیکرانِ فِراق
اگر به دستِ من اُفتَد فِراق را بِکُشَم
که روزِ هجر سیَه باد و خان و مانِ فِراق
21. موش خرد زیرکی در خانه شد
خانه از دیدار او ویرانه شد
از در و دیوار پایین می پرید
از شکافی در شکافی می جهید
می جهید این سو و آن سو می نمود
رخ رخی می کرد و درزی می گشود
مست باده، بس که جولان داده بود
فضله اش هر گوشه ای افتاده بود
موش می شد پشت تاج تخت خواب
ما به دنبالش میان رختخواب
موش بود و موشی اش بسیار بود
گاه پنهان می شد و بیدار بود
برده بود از سر خور و خواب همه
اصل مطلب... جنگ اعصاب همه
در بن هر کیسه در کنکاش بود
چند روزی اینچنین عیاش بود
تا که این مشکل گشودم با سری
گفت فورا چسب موشی می خری
چسب را بر روی سطحی می زنی
طعمه ای در آن وسط می افکنی
در هوای طعمه موش آید به پیش
چسب بر پا می زند با دست خویش
این بگفت و من بدان عامل شدم
دام کشته در پی حاصل شدم
موش دید از دور مهمانی شده
خان رحمت بر وی ارزانی شده
به پیش خود گفت که ای موش دلیر
خانه ات آباد، دامانت پنیر
گربه ی تو پیش حجله کشته است
رای صاحب خانه ام برگشته است
شیوه ی هم زیستی را برگزید
بل عجب ها از بشر... باید پرید
جست و خورد و آن شکم را سیر کرد
رفت تا خیزی بگیرد، گیر کرد
ناگهان آن بخت را برگشته دید
چسب ها در دست و پا آغشته دید
زجه میزد چسب ها را وا کنید
این تن آلوده را احیا کنید
لیک کار از این پشیمانی گذشت
جان با ارزش فدای طعمه گشت
هر که خشتی روی دنیا چیده است
چسب ها در دست و پا چسبیده است
ما چو آن موشیم و دنیا چسبناک
طعمه ها بسیار خوش نقش اند و پاک
لیک، مغز طعمه آب افتاده است
روح را انا اله گفته است
مطربان در کار و ما بی جنب و جوش
چسب ها را وا کنیم از چشم و گوش
وا کنیم این بند های زر خرید
پای در گل رفته را باید برید
هر که چسب پای خود را باز کرد
با ملائک یک نفس پرواز کرد
وان که با چسبیده پایش خو گرفت
عالمی در باخته... لولو گرفت
22. نخستین بار گفتش کَز کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست!
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است