اكنون برخى شواهد تاريخى تحريف‏ناپذيرى قرآن را به اختصار مرور كنيم:

اول. اهتمام سخت مسلمانان به حفظ و نگارش كامل قرآن‏

از شواهد متقن تاريخى بر مى‏آيد كه عرب معاصر ظهور اسلام، از حافظه توانمندى برخوردار بوده و توانايى آن را داشته است كه قصيده‏هاى بلند و ديوان شعر شاعران خود را به سينه بسپارد. پس از بعثت پيامبر اكرم، علاقه عرب به شعر و سخن فصيح، بليغ و زيبا و نيز تشويق و دستور پيامبر صلى الله عليه و آله موجب شد تا به حفظ قرآن- كه هم به‏

لحاظ محتوا و هم قالبِ ظاهر، آنان را به شدّت، مجذوب كرده بود- با شور و عشق، همّت بگمارند. بدين سان مسلمانان در آغاز، به فرمان پيامبر براى صيانت قرآن، از حافظه خويش كمك گرفتند. اما پيامبر بدين كار بسنده نكرد و افرادى را نيز كه نوشتن مى‏دانستند و «كاتبان وحى» خوانده مى‏شوند، مأمور نگارش قرآن كرد.

بدين رو، اهتمام فوق‏العاده پيامبر اكرم و مسلمانان به كتابت، حفظ و قرائت قرآن را مى‏توان از روشن‏ترين نشانه‏هاى سلامت قرآن از تحريف دانست.[1] پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از دريافت وحى، بدون فوت وقت، كاتبان را فرا مى‏خواند و آيات نازل شده، به دست آنان نگاشته مى‏شدند. از اين رو، مى‏توان به يقين مدّعى شد كه قرآن كريم در پايان عصر پيامبر، مجموعه‏اى مدوّن و مكتوب- به همان شكل فعلى- بوده است، نه پراكنده و شفاهى.[2]

پس از رواج كتابت، كار حفظ قرآن نيز همچنان ادامه يافت و آن حضرت افزون بر تشويق مسلمانان به كتابت قرآن، آنان را به حفظ نيز ترغيب مى‏كرد و خود به تفسير و تبيين آيات مى‏پرداخت. صاحب‏نظرانى كه در زمينه تاريخ قرآن به تحقيق پرداخته‏اند، اذعان دارند كه حفظ قرآن در ميان مسلمانان رواج بسيارى داشته است.

جاذبه درونى قرآن و تشويق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امر حفظ، از مهم‏ترين عوامل اهتمام مسلمانان به حفظ شمرده شده‏اند.[3] از جمله شواهد كثرت حافظان قرآن در ميان مسلمانان، شهادت جمع كثيرى از آنان در جنگ ردّه در دوران خليفه اوّل است.[4] برخى شمار آنان را تا هفتصد تن نقل كرده‏اند و حتى علت روى آوردن به تدوين قرآن را كشته شدن چنين شمارى از حافظان قرآن دانسته‏اند.[5]

خليفه دوم مدّعى بود كه آيه رجم، در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان آيه‏اى از قرآن تلاوت مى‏شده و او بر افزودن آن به قرآن اصرار داشت. بر اساس روايتى، عمر اعلام كرد كه اگر نگران ملامت مردم نبود، آيه رجم را به قرآن مى‏افزود.[6] مكتوب و عمومى بودن قرآن به گونه‏اى كه خليفه‏اى همچون عمر با همه انگيزه و اصرارش، در مقابل نظارت عمومى، حتّى از افزودن يك آيه بر قرآن نيز خود را درمانده مى‏بيند، نشان‏دهنده فضاى فرهنگى فراگير در سرزمين وحى است؛ فضايى كه اساساً امكان هرگونه كاهش يا افزايش را در باره قرآن، منتفى مى‏سازد.

همچنين زمانى كه عثمان به كتابت قرآن و هماهنگ كردن مصاحف پرداخت، شمارى از طرفداران حكومت كوشيدند «واو» اوّل در «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ‏؛ آنان كه طلا و نقره را مى‏اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمى‏نمايند، به عذابى دردناك بشارتشان ده» را حذف كنند. با اين كار، آنان مى‏خواستند اين فقره آيه، وصف احبار و رُهبانى باشد كه در فقره پيش، از آنان ياد شده است، نه جمله‏اى مستأنفه كه در مقام نكوهش انباشتن طلا و نقره از همه، اعم از كافر و مسلمان است و در نتيجه با حذف «واو»، آيه در خصوص انباشتن ثروت توسط حاكمان اسلامى و وعده عذاب الهى بر ايشان ساكت باشد. اما صحابى بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله، ابىّ بن كعب به شدت مخالفت كرد و با مخالفت او نتوانستند واو را حذف كنند.[7] روشن است كه ابىّ بن كعب، تنها در سايه عمومى بودن نصوص قرآن و با حمايت افكار عمومى مسلمانان مى‏توانست مانع از اين اقدام خليفه مقتدر شود.

دوم. تواتر

تواتر نقل قرآن، از مهم‏ترين ادلّه سلامت قرآن از تحريف و بدين معناست كه در

همه عصرها و نسل‏ها، طبقات انبوهى از مسلمانان، صدور قرآن موجود را از پيامبر صلى الله عليه و آله- كه در عصمت ايشان ترديدى نيست-، نقل كرده‏اند.[8] مصحف موجود، با سوره‏ها، آيه‏ها، كلمه‏ها و حروفش، به تواتر به دست ما رسيده است؛ تواترى كه احتمال اشتباه در آن نمى‏رود. در پايان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله، هم كسانى بسيار قرآن را در حفظ داشتند و هم اين كتاب آسمانى در صحيفه‏هاى بى‏شمارى ثبت و ضبط شده بود. قرآن به گونه‏اى ميان مسلمانان رواج يافت كه اشتباه در اداى يك حرف يا حركت را درمى‏يافتند. قرآن، كتابى نبود كه مسلمانان تنها هر از چندگاهى بدان رجوع كنند. آنان همواره و پيوسته بدين كتاب مى‏نگريستند، سوره‏هايش را هنگام نماز، قرائت و به مناسبت‏هاى مختلفى همه آيات الهى را ختم مى‏كردند، در كارهاى زندگى خويش بدان تمسّك مى‏جستند.

پيامبر صلى الله عليه و آله به آنچه مردم از قرآن مى‏شمردند، دقت و آگاهى داشت و اگر خطايى در نقل يا قرائت قرآن صورت مى‏گرفت، بى‏گمان روشنگرى مى‏كرد.[9] كتابى آسمانى كه با اين ميزان از دقّت از پيامبرش دريافت مى‏گردد و با چنان اهتمامى به طور فراگير نگارش و حفظ مى‏شود و آن جايگاه برجسته را در زندگى روزمرّه مسلمانان دارد و كار تلاوت، حفظ، نگارش، اهدا، مطالعه و تعليم و تعلّم آن از پر فضليت‏ترين عبادات است- آن هم در برهه‏اى از تاريخ كه تهيّه نوشت افزار براى مردم آسان شده بود- بى‏ترديد، تحريف نشده و اساساً خِرد و انديشه جايى براى امكان تحريف آن باقى نمى‏گذارد. بر فرض اگر حاكمان نخستين در پى چنين كارى برمى‏آمدند، نه افكار عمومى اجازه آن را بدانان مى‏داد و نه با عنايت به مقبوليت‏

چنين اعتراضى، امير المؤمنين عليه السلام در برابر آن ساكت مى‏ماند و نه هوش و خرد سياسى، آن را تجويز مى‏كرد. طُرفه اين كه امام على عليه السلام با همه اهتمامى كه در احتجاج براى تبيين حقّانيت و جايگاه اهل بيت عليهم السلام دارد و در طىّ آن به موارد و گونه‏هاى مختلفى از احاديثْ تمسّك مى‏كند، هيچ گاه كم‏ترين اشاره‏اى به آيات ادّعايى مدّعيان تحريف، نمى‏كند.

علماى شيعه، علم به سلامت قرآن را همچون علم به وجود شهرها دانسته‏اند كه براى دستيابى به چنين علمى نيازى نيست شهر را خود با چشم، مشاهده كنيم و تواتر خبر وجود آن، براى علم بدان، كافى است.[10] بدين رو، چنانچه خبرى واحد از تحريف و تغيير قرآن سخن گويد، با دليل تواتر، تعارض دارد و مردود است.[11]

4. دلالت محتواى قرآن بر پيراستگى آن از تحريف‏

مرحوم علامه طباطبايى رحمه الله معتقد است محتواى قرآن، خود بر پيراستگى‏اش از تحريف، گواهى مى‏دهد. به اعتقاد ايشان، «آيات تحدّى قرآن، اين كتاب آسمانى را داراى اوصافى دانسته و به همان‏ها تحدّى كرده‏اند و آن اوصاف، در مصحف كنونى موجودند».[12] البتّه سخن ايشان ناظر به اين است كه وجود مجموعه اوصاف مورد اشاره و هم‏افزايى آنها به صورت جمعى، خرد و وجدان را به چنان يقين و اطمينانى مى‏رساند، نه يكايك آن اوصاف.

خلاصه گفتار علامه طباطبايى چنين است: «مى‏دانيم كه كتاب نازل شده بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله، به صراحت يا كنايت، براى خود، ويژگى‏هايى برشمرده و ديگران را با همان‏ها به تحدّى فراخوانده است و اين ويژگى‏ها در قرآن كنونى،

موجودند. براى مثال، فصاحت و بلاغت بى‏همتاى قرآن براى كسى كه سخن فصيح و بليغ را بازشناسد، مشهود است. از روزگار نزول قرآن تاكنون نمى‏توان نظم يا نثرى يافت كه بدين پايه از فصاحت و بلاغت رسيده باشد. اين ويژگى در سراسر قرآن به چشم مى‏خورد. قرآن كريم خود فرموده است:

«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً.[13]

آيا در قرآن تدبر نمى‏كنند كه اگر از غير خدا بود، بى‏گمان در آن اختلاف بسيارى مى‏يافتند».

نبود اختلاف و تناقض و ناهماهنگى ميان آيات قرآن كه اين آيه بدان اشارت دارد، همچنان در سراسر قرآن به فهم مى‏آيد و آيات قرآن با هماهنگى و سازوارى شگفت كنار يكديگر جاى گرفته‏اند. معارف، حقايق و كليات شرايع فطرى، ظرايف عقلى و فضايل اخلاقى كه قرآن كريم به ابتكار و ابداع آورده است، از وجوه ديگر تحدّى قرآن است كه اكنون در قرآن موجود است و عموم دانشمندان جهان نه تنها اهل لغت و ادبيات را به آن دعوت كرده و از جمله فرموده است:

«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً.[14]

بگو: اگر انس و جن گرد هم آيند تا چيزى مانند اين قرآن بياورند، نخواهند توانست، گرچه يكديگر را يارى كنند».

و:

«إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ* وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ‏.[15]

در حقيقت، آن، سخنى قاطع و روشنگر است و آن شوخى نيست».

همه معارف قرآن كريم با همه وسعت خويش، گويى موجودى زنده و يگانه است و يك روح در كالبد آنها جريان دارد و همان، مبدأ و اساس معارف قرآنى است و اصلى است كه همه بدان باز مى‏گردند و آن اصل توحيد است كه اگر يك‏يك معارف قرآن را باز كنيم، بدان مى‏رسيم. قصص امت‏هاى گذشته، اخبار غيبى و پيشگويى حوادث آينده كه به صراحت يا كنايت در قرآن عصر پيامبر آمده بودند، همگى در قرآن كنونى مشهودند. قرآن موجود، بر خلاف تورات و انجيل، انبيا را با شايسته‏ترين بيان‏ها وصف مى‏كند؛ همان گونه كه بايسته طهارت دين و نزاهت انبياى الهى است. تفاوت قرآن كريم با اين كتاب‏ها در اين موضوع به خوبى نمودار است.

از جامع‏ترين اوصافى كه قرآن كريم، خود را بدان وصف كرده است،" ذكر" يا يادآورى خداست. اين كتاب آسمانى، در وصف خودش، تأكيد دارد كه در راهنمايى انسان به سوى خدا همواره زنده است، همه جا از اسماى حُسنا و صفات علياى خدا نام مى‏برد، سنّت او را در صنع و ايجاد، باز مى‏گويد، اوصاف ملائكه و كتب و رسل خدا را بر مى‏شمارد، شرايع و احكام خدا را وصف مى‏كند و از سرانجامِ امر خلقت يعنى معاد و برگشت به سوى خدا و جزئيات سعادت و شقاوت و آتش و بهشت سخن مى‏گويد و اينها جز ذكر و ياد خدا نيست؛ همان كه قرآن كريم، با قول مطلق، خود را بدان ناميده است».[16]

اين دليل، بر مبناى علامه طباطبايى استوار است- كه «تبيين قرآن به قرآن» است- و بنا بر آن، متن و محتواى قرآن به تبيين خود مى‏پردازد و خود را معرفى مى‏كند و فراتر از شرح اسمى، حقيقت علوم خود را باز مى‏گويد. با اين حال، برخى محققان بر آن خرده گرفته‏اند كه به دور مى‏انجامد؛ زيرا مدعا، سلامت قرآن از

تحريف است و دليل، خودِ قرآن است. نهايت آن كه با اين دليل مى‏توان ثابت كرد كه همه محتواى قرآن موجود بر پيامبر نازل شده است، اما نمى‏توان ثابت كرد همه آن چيزى است كه بر ايشان نازل گشته و چيزى از آن كاسته نشده است.[17]

5. ساده‏ترين دليل مصونيت قرآن از تحريف‏[18]

ساده‏ترين دليل مصونيت قرآن از تحريف، حادثه خارق العاده‏اى است كه براى كربلايى كاظم ساروقى اتفاق افتاده است.[19] اين حادثه‏[20] با عنايت به دو مقدمه،

روشن‏ترين دليل تحريف‏ناپذيرى قرآن در عصر ماست:

مقدمه اول: بى‏سواد بودن كربلايى كاظم و حافظ قرآن شدن وى به صورت خارق العاده، متواتر است. افزون بر اين، بسيارى از مراجع بزرگ معاصر مانند: آية اللَّه‏

حاج آقا حسين بروجردى، آية اللَّه سيّد هادى ميلانى، آية اللَّه سيّد شهاب الدين مرعشى، آية اللَّه سيّد احمد زنجانى، آية اللَّه ناصر مكارم شيرازى و ...، وى را از نزديك ديده و خارق العاده بودن حفظ قرآن توسط وى را تصديق كرده‏اند.

مقدمه دوم: محفوظات وى دقيقاً با قرآن موجود، مطابقت داشته است. اين مقدمه نيز طبق گواهى كسانى كه شاهد اين ماجراى بوده‏اند، قطعى است.

بررسى دلايل مدّعيان تحريف‏

با تأمل در ادله قائلان به تحريف، مى‏توان آنها را به دو بخش عقلى و نقلى تقسيم نمود:

1. ادلّه عقلى‏

محدّث نورى، دوازده وجه براى استدلال بر دعوى تحريف، ارائه مى‏كند كه سه دليل آن را مى‏توان به اصطلاح عقلى شمرد. اين ادلّه عبارت اند از: تشابه رخدادهاى امم، ضرورت تصريح به نام اهل بيت در قرآن به سان ساير كتب آسمانى، و وجود اختلاف قرائات در قرآن. اكنون اين ادلّه را بررسى مى‏كنيم:

اوّل. تشابه رخدادهاى امم‏

محدّث نورى مى‏گويد: «بى ترديد، عهدين (تورات و انجيل) دچار تغيير و تحريف شده‏اند. آيات متعددى از قرآن، روايات متواتر و اجماع مسلمانان، دليل اين مدّعايند. افزون بر آن، تأمل در عهدين براى اثبات تحريف آنها كافى است.[21] از سوى ديگر بر اساس روايات پر شمارى، همه حوادث پيش‏آمده براى يهوديان و مسيحيان و از جمله تحريف كتب آسمانى، براى مسلمانان نيز محقق مى‏شود. بنا بر

اين، ضرورت تشابه رخدادهاى حال با گذشته، مستلزم تحقق تحريف در قرآن است».[22]

نقد دليل‏

استدلال به تشابه رخدادهاى امم، به گونه‏هاى مختلف نقد شده است كه برخى از نقدها ناظر به ناتمام بودن صغرا هستند و برخى از آنها كبراى قياس را مخدوش مى‏دانند.

شكى نيست كه بسيارى از رخدادهاى امّت‏هاى گذشته مانند كشتن پيامبران، در ميان امّت اسلامى رخ نداده است. بنا بر اين نمى‏توان مفاد روايات را تطابق كامل حوادث دانست؛ بلكه بايد گفت كه تطابق اجمالى كفايت مى‏كند. تحريف نيز بر تحريف معنوى حمل مى‏شود.[23]

به نظر مى‏رسد كه مفاد روايات نبوى در خصوص تكرار حوادث امَم پيشين در مقام بيان اين نكته است كه آدميان هويّتى واحد دارند و اميال طبيعى و خواست‏هاى فطرى آنان با گذشت زمان و مكان و آمدوشد امّت‏ها تغيير نمى‏كنند. اين مطلب، دست‏كم در دو آيه آمده است: آن جا كه قرآن تأكيد مى‏كند كه بر اساس تشابه جان‏ها (روح‏ها) در ميان امّت اسلامى كسانى يافت شدند كه از پيامبر خواستند تا خداوند با آنان سخن بگويد و نشانه‏اى بر نبوّت او ارائه كند:

«وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏.[24]

آنان كه نمى‏دانند، گفتند: چرا خداوند با ما سخن نمى‏گويد، يا همچنين آيه‏اى‏

براى ما نمى‏آيد؟ آنان كه پيش‏تر بودند، همانند گفته اينها را گفته بودند.

دل‏هايشان شبيه هم است. ما آيات را براى گروهى كه يقين دارند، بيان كرديم».

و بر اساس همين تشابه در جان‏هاست كه در سوره توبه تأكيد مى‏كند منافقانِ امّت اسلامى به سان منافقان امّت‏هاى پيشين، در پى تمتّعات دنيوى و فرو رفتن در لذّات باطل اند:

«كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ.[25]

حال شما منافقان همانند كسانى است كه پيش‏تر از شما بودند: آنان از شما توانمندتر و ثروتمندتر و پراولادتر بودند. آنان با داشته‏هاى خود بهره‏مند شدند، شما نيز از داشته‏هايتان بهره‏مند شده‏ايد. همچنان كه كسانى كه پيش از شما بودند از داشته‏هايشان بهره‏مند بودند. شما در باطل فرو رفتيد، همان گونه كه آنان در باطل فرو رفتند. آنان اعمالشان در دنيا و آخرت به هدر رفت، و آنان همان زيان‏كاران‏اند».

بر اين اساس، مى‏توان از اين روايت استفاده كرد كه پديده تحريف در كتاب آسمانى در ميان امّت اسلام نيز به سان امّت‏هاى پيشين راه خواهد يافت؛ يعنى در ميان اين امت نيز كسانى يافت خواهند شد كه براى به كرسى نشاندن خواست‏ها و اميال شيطانى خود، به تحريف سخن خداوند در قرآن روى مى‏آورند. اگر آنان مى‏توانستند، قرآن را تحريف لفظى نيز مى‏كردند؛ اما از آن جا كه خداوند از آن مانع شده است، تنها كارى كه از آنان در باره قرآن بر آمد، تحريف معنوى قرآن بوده است و با فرض پذيرش دلالت روايت مورد ادعا بر تحقق همه رخدادهاى امم پيشين در

باره امّت اسلامى، به استناد ادله پيراستگى قرآن از تحريف، باز هم راهيافت تحريف لفظى به قرآن، از اين قاعده مستثنا خواهد بود.

دوم. ضرورت تصريح به نام اهل بيت عليهم السلام در قرآن‏

دومين دليلى كه به عنوان دليل عقلى از لابه لاى استدلال‏هاى برخى اخباريان بر مى‏آيد، اين است كه خداوند براى تكريم جايگاه اهل بيت عليهم السلام، نام آنان را در كتب آسمانى پيشين برده است. با اين حال، چگونه ممكن است در قرآن- كه بر ساير كتب، برترى دارد- به نام آنان تصريح نكرده باشد؟[26]

اشكال اساسى اين استدلال، تمام نبودن صغراى آن است؛ يعنى هيچ دليل روشنى براى اثبات اين مدّعا نيست كه نام اهل بيت عليهم السلام به صراحت، در كتب آسمانى پيشين برده شده است.[27] ثانياً بر فرض ياد شدن نام اهل بيت عليهم السلام در كتاب‏هاى آسمانى پيشين، نمى‏توان به لزوم ذكر آن در قرآن حكم كرد؛ زيرا اين ذكر نام، قرآن را با خطر كنار گذاشته شدن، رو به رو مى‏ساخت، در حالى كه آن كتاب‏ها با اين خطر، رو به رو نبوده‏اند.

سوم. وجود اختلاف قرائات در قرآن‏

به باور محدّث نورى (اخبارى برجسته قرن چهاردهم)، اختلاف، به الفاظ و هيئت كلمات قرآن، راه يافته و بخشى از قرائات موجود، با وحى منطبق نيست. اين مطلب، با استفاده از قاعده «عدم قول به تفصيل»، دليل بر راهيافت تحريف در قرآن است؛ زيرا در ميان مدّعيان تحريف در همه آيات و منكرانى كه مطلق راهيافت تحريف را مردود دانسته‏اند، قول به تفصيل، وجود ندارد.[28]

اين استدلال را بر اساس شكل اوّل قياس اقترانى، بدين صورت مى‏توان ترسيم كرد:

در مصحف كنونى، قرائات مخالف با وحىِ نازل شده وجود دارد (صغرا).

اختلاف قرائات و وجود قرائات مخالف با وحى، به معناى راهيافت تحريف به قرآن است (كبرا). پس تحريف، به مصحف كنونى راه يافته است (نتيجه).

نقد دليل‏

استناد به وجود اختلاف قرائات در مصحف كنونى، براى اثبات مدّعاى راهيافت تحريف به قرآن بر اساس قياس پيش‏گفته، مخدوش است؛ زيرا: صغراى مورد ادعا يعنى «راهيافت قرائات مخالف با وحى نازل شده در مصحف كنونى»، ناتمام است؛ زيرا ما معتقديم كه قرائت مصحف كنونى منسوب به پيامبر صلى الله عليه و آله است. به عبارت ديگر، ما معتقديم قرآنِ فرود آمده بر پيامبر صلى الله عليه و آله يك قرائت بيشتر نداشته و آن، همين قرائت متداولى است كه از طريق حفص از عاصم از امير مومنان عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده و بر اساس تواتر و نسل به نسل، ميان مسلمانان رايج بوده و اكنون در اختيار ما قرار گرفته است، چنان كه سخن امام باقر عليه السلام مؤيّد همين مدّعاست، آن جا كه فرمودند:

إِنَّ الْقُرْآنَ وَاحِدٌ نَزَلَ مِنْ عِنْدِ وَاحِدٍ وَلَكِنَّ الاخْتِلَافَ يَجِى‏ءُ مِنْ قِبَلِ الرُّوَاةِ.[29]

قرآن، يكى است و از جانب خداى يگانه فرود آمده، ولى اختلاف از جانب راويان پيدا شده است.

بارى، كتابى كه به عنوان ريسمان الهى براى رفع اختلاف آمده و عدم راهيافت اختلاف به آيات آن، از جمله ادلّه اعجاز آن بر شمرده شده است،[30] چگونه خود

مى‏تواند قرائت‏هاى مختلف را برتابد، بويژه با نظر به اين كه اختلاف قرائت، بسا مايه برداشت‏ها و تفاسيرى گوناگون و گاه متناقض هم باشد.[31]

آنچه در باره اختلاف قرائت‏ها در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش شده يا بر اساس روايت‏

«انزِلَ القُرآنُ عَلى سَبعَةِ أحرُفٍ»[32]

ادّعا شده،[33] با فرض پذيرش صحت آنها، بر اختلاف لهجه‏ها قابل حمل است كه امرى كاملًا طبيعى است.[34] بر اساس اين نگرش، اختلاف ايجاد شده بر سر قرائت قرآن، از نظر ما، پديده‏اى نامبارك است كه عواملى چند (نظير: كاستى‏هاى خطّ عربى در دوران نگارش قرآن و اجتهادهاى قرّاء)، آن را پديد آورده‏اند؛ اما با اراده تخلف ناپذير الهى مبنى بر حفظ قرآن از هرگونه آسيب، اين پديده نتوانست به قرائت توده مسلمانان- كه همين قرائت و نگارش متداول بين مردم است-، كم‏ترين آسيبى برساند.

2. ادلّه روايى مدّعيان تحريف‏

اوّل. روايات اهل سنّت‏

محدّث نورى معتقد است كه: «روايات تحريف، در منابع اهل سنّت نيز راه يافته‏اند و مدّعاى آنان بر نَسخ تلاوت برخى آيات ادّعايى، معنايى جز تحريف ندارد».

در باره وجود اين دست از روايات در منابع اهل سنّت نمى‏توان ترديد كرد. برخى قرآن‏پژوهان، 24 مورد از اين گونه روايات را بررسى كرده‏اند كه همه آنها به صحابه منتهى مى‏شوند، چنان كه مدّعاى حذف چهار آيه رجم، رغبت، جهاد و فراش، از جانب خليفه دوم مطرح شده است. ادّعاى وجود آيه رضعات از سوى عايشه،

كاسته شدن دو آيه از سوره بيّنه و بزرگ‏تر بودن سوره احزاب از سوره بقره، حذف دو دعاى خلع و حفد از قرآن توسّط ابَىّ بن كعب، حذف سوره‏اى در حدّ سوره برائت توسط ابو موسى اشعرى و برابر شمرده شدن حجم اوّليه سوره برائت با سوره بقره توسط مالك بن انس، ادعا شده‏اند.[35]

در پاسخ اين گزارش‏هاى تاريخى بايد گفت كه در هيچ يك از اين گزارش‏ها نيامده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در باره حذف آياتى از قرآن در دوران رسالت يا پس از آن، اظهار نظر كرده باشد؛ بلكه منشأ همه آنها دعاوى برخى از صحابه است و از طريق راويانى نقل شده‏اند كه بر اساس مبانى رجالى شيعه، فاقد اعتبارند. البته علاوه بر اين كه اين اخبار فاقد حجّيتِ وجدانى است، حجّيت تعبّدى و اعتبار آنها نيز مشروط به عدم مخالفت با قرآن است، حال آن كه اين روايات، فاقد اين شرط هستند. افزون بر اين، گذشته از بى‏اعتبارى سندى، اين اخبار، به سهولت، قابل حمل بر خلط حديث قدسى- يعنى وحى‏هاى غير قرآنى نازل شده بر پيامبر صلى الله عليه و آله- با وحى قرآنى از سوى برخى صحابيان اند؛[36] يعنى آيات مورد ادّعا، ديدگاهى شاذ در ميان توده صحابه تلقّى مى‏شدند، به گونه‏اى كه نه در مصحف اصلى- كه اساس ساير مصاحف بود- يافت مى‏شدند و نه در نسخه‏هايى كه در اختيار صحابيان بود.

از اين رو، با همه نفوذ و اقتدارى كه اين افراد در صحابه داشتند، نمى‏توانستند سخن خود را جا بيندازند. آيا با چنين نقل‏هايى مى‏توان چنان مدّعاى سنگينى را در باره قرآن- يعنى بزرگ‏ترين سند اسلام- اثبات نمود؟

گذشته از پاسخ‏هاى مبنايى ما، اهل سنّت نيز بنا بر مبانى رجالى و حديث‏شناختى خويش بايد به اين دست روايات، پاسخ گويند.

دوم. روايات اهل بيت عليهم السلام‏

محدّث نورى از روايات اهل بيت عليهم السلام به عنوان دليلى ديگر بر راهيافت تحريف در قرآن ياد كرده و مجموع اين روايات را[37] به دو دسته عام و خاص تقسيم كرده است.[38] مقصود او از روايات عام آنهاست كه به طور غير صريح به مدّعا ناظرند و در برابر، منظور او از روايات خاص، آنهاست كه به طور صريح و روشن بر تحريف قرآن دلالت دارند.

نقد دليل‏

بايد دانست عموم روايات مورد استناد محدّث نورى، از جهت سندى يا دلالى و يا از هر دو جهت، مخدوش اند. اشكال سندى آنها عدم اعتبار شمارى از منابع مورد استناد و ضعف يا جعل شمارى از روايات مورد استناد است. اشكال دلالى نيز، عدم دلالت روايات بر ادعاى تحريف است كه به بررسى آنها مى‏پردازيم. و اينك توضيح اين سخن:

يك. اشكال سندى‏

محدّث نورى در كتاب خويش حجم نسبتاً وسيعى از روايات را براى تقويت و تأييد شبهه تحريف، ارائه نمود؛ ليكن بسا يك روايت به گونه‏هاى متعدّدى نقل شده است: گاه به صورت مسند و گاه مرسل، از يك يا چند مصدر، با عباراتى همگون يا نقل به معنا، با تقطيع يا بدون آن، و با تكرار در مناسبت‏ها و باب‏هاى متعدّد.[39]

وانگهى عمده اين روايات، از مصادر نامعتبر و فاقد طريق مورد اعتماد، نقل شده‏اند يا داراى ضعف سندى هستند و رجاليان، راويان و مؤلّفان آن كتاب‏ها را ضعيف، غالى،[40] متّهم و مجهول شمرده‏اند،[41] مانند احمد بن محمد سيّارى، ابراهيم بن اسحاق نهاوندى، حسين بن حمدان خصيبى (حضينى)، محمد بن على ابو سُمَينه كوفى، محمد بن سليمان ديلمى و حسن بن على بن ابى حمزه. تنها شمارى اندك از اين روايات، به لحاظ سند، معتبرند كه آنها نيز يا مشكل دلالى دارند و يا قابل تأويل هستند[42] و در آنها نيز- چنان كه خواهيم گفت- معناى تحريف لفظى قصد نشده و مراد از تحريف، تحريف معنوى و نقصان در تفسير و بيان آيات قرآن و اختلاف قرائات است كه ارتباطى با تحريف لفظى ندارد.[43] در صورتى هم كه نتوان تأويلى درست براى آنها يافت، ناگزير به دليل تعارض با ادلّه سلامت قرآن از تحريف، ساقط مى‏شوند.[44]

دو. اشكال محتوايى‏

بررسى متنى روايات مورد ادعاى محدّث نورى نشان مى‏دهد كه اين روايات نمى‏توانند به صراحت، مدعاى او مبنى بر راهيافت تحريف در قرآن را ثابت كنند. با

دسته‏بندى اين روايات، بهتر مى‏توان به ضعف دلالى آنها پى‏برد:

روايات تفسيرى: شمارى از روايات مورد استناد محدّث نورى،[45] رواياتى اند كه به عنوان تفسير آيات، به فزونى‏هايى در لابه لاى آيات ناظرند؛ نظير روايتِ:

«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»

- إلى‏ مُحَمَّدٍ وَ أَهلِ بَيتِهِ-

«ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً»

بِالَولَايةِ- «مرضية»- بِالثَّوابِ- «فادخلى فى عبدى»- يَعنى مُحَمَّداً وَ أَهلِ بَيتِهِ- «و ادخلى جنتى».[46]

اى نفس آرام گرفته- به محمد و خاندانش- به سوى پروردگارت برگرد، خشنود- به ولايت- و مورد خشنودى خداوند- به ثواب- و داخل در بندگان من شو- يعنى محمد و خاندانش- و وارد بهشت من شو.

چنان كه پيداست فقراتى كه در لابه لاى آيات آمده به تفسير يا تطبيق آيات ناظرند و مقصود آن نيست كه اين فقرات جزو قرآن نازل شده بوده و آن گاه از آن حذف شده‏اند؛ چنان كه كلمه «

يعنى‏

» در پايان نقل مختصر شده اين روايت در تفسير القمّى، گواه مدّعاست؛[47] درست مانند روايتى كه در آن توصيه شده كه پس از قرائت سوره توحيد «

كَذلِكَ اللَّهُ رَبّي‏

» بگوييد.[48] پيداست كه اين روايت ناظر به آداب تلاوت قرآن است.

روايات ناظر به قرائات خاصّ اهل بيت عليهم السلام‏: در شمارى از روايات،[49] قرائاتى به ائمه نسبت داده شده كه با قرائت متواتر و متداول ميان مسلمانان مخالف است؛ نظير روايت «

يحَكُمُ بِهِ ذو عَدلٍ مِنكُم‏

» كه فقره «ذَوا عدلٍ» در قرائت متعارف آيه 95 مائده را «ذو عدل» دانسته است كه بر اساس اين قرائت، براى اثبات مطلب، گواهى يك عادل‏

كافى است.[50] اين قرائات چنان كه شمارى از صاحب‏نظران نيز اذعان كرده‏اند به دليل ضعف سند و دلالت، فاقد حجيت اند[51] و نمى‏توان به آنها عمل كرد.

برخى قرآن‏پژوهان بيان كرده‏اند كه صحّت حديث غدير با همه رواياتى كه قائل به تحريف و حذف نام امام على عليه السلام از قرآن‏اند، معارض است؛ زيرا اگر نام و امامت على عليه السلام در قرآن آمده بود، نيازى نبود تا پيامبر آن اجتماع عظيم را با آن ويژگى‏ها فراهم آورد و خلافت على عليه السلام را اعلام كند. شايان يادآورى است كه واقعه غدير در حجّةالوداع رخ داد؛ زمانى كه تقريباً همه قرآن نازل شده بود و خداوند تأكيدى فراوان و شديدالحن داشت تا پيامبر موضوع خلافت خود را اعلان كند و وعده داد كه او را از گزند مردمان نگاه مى‏دارد؛[52] همچنين بنا بر روايتى صحيح، امام صادق عليه السلام موضوع ذكر نشدن نام اهل بيت را در قرآن به نماز تشبيه كرده كه موضوع نماز در قرآن آمده است، ولى كيفيت و كمّيت آن را پيامبر صلى الله عليه و آله بيان كرده است.[53] اين روايت نيز با روايات دال بر تحريف معارض است.[54]

روايات ناظر به تحريف معنوى: در برخى از روايات، لفظ تحريف آمده و مقصود از آن تحريف معنوى و تفسير به رأى است، نه تحريف لفظى؛[55] نظير روايت امام صادق عليه السلام كه فرمود:

اللَّهُمَّ العَنِ الّذينَ كَذَّبوا رُسُلَكَ وَ هَدَموا كَعبَتَكَ وَ حَرَّفوا كِتابَكَ.[56]

خداوندا، كسانى كه پيامبرانت را تكذيب، كعبه ات را ويران و كتابت را تحريف كرده‏اند، لعنت كن.

پيداست كه مقصود از تحريف در اين روايت، تحريف معنوى است، نه تحريف لفظى؛ زيرا اگر مقصود، تحريف لفظى و ظاهرى بود، مى‏بايست مقصود از تكذيب پيامبران، يا ويران كردن كعبه، تكذيب و ويران كردن ظاهرى كعبه باشد، در حالى كه تكذيب در امّت اسلامى جز به معناى معنوى آن تحقق نيافته، و كسى كعبه را ويران نكرده است؛ بلكه آن را از معنا و هوّيت واقعى‏اش عارى ساخته‏اند، چنان كه در روايات ديگر بدان تصريح شده است. گواه مدعا، روايتى ديگر از امام باقر عليه السلام خطاب به سعد الخير است كه در آن آمده است:

وَ كانَ مِن نَبذِهِمُ الكِتابَ أَن أَقاموا حُرُوفَه وَ حرَّفوا حُدودَهُ.[57]

آنان حروف و الفاظ قرآن را پاس داشتند، اما حدود آن را تحريف كردند.

بررسى روايات نشان مى‏دهد هيچ يك از آنها به طور صريح بر رهيافت تحريف در قرآن دلالت ندارند.

3. ادله تاريخى مدعيان تحريف‏

چنان كه بيان كرديم از ميان ادله دوازده‏گانه محدّث نورى، پنج دليل را مى‏توان ادله تاريخى مورد ادعاى او برشمرد كه عبارت اند از: شيوه گردآورى قرآن؛ وجود مصحف امام على عليه السلام؛ وجود مصحف عبد اللَّه بن‏مسعود[58]؛ وجود مصحف ابىّ بن كعب؛[59] حذف آيات به دستور عثمان.

در تحليل اين پنج دليل مى‏توان آنها را به سه دليل اصلى بازگرداند كه عبارت اند

از: تدوين قرآن در دوران خلفا؛ وجود مصحف امير المؤمنين عليه السلام؛[60] وجود مصاحف صحابه.



[1] ر. ك: مجمع البيان: ج 1 ص 43.

[2] ر. ك: الذخيرة فى علم الكلام: ص 363.

[3] البيان: ص 216؛ سلامة القرآن من التحريف: ص 34.

[4] فتوح البلدان: ج 1 ص 106 و 111.

[5] صحيح البخارى: ج 5 ص 210 و ج 6 ص 98، تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 135.

[6] صحيح البخارى: ج 8 ص 13 و ج 4 ص 186 و ج 5 ص 170 و ج 8 ص 22 و 26.

[7] الدرّ المنثور: ج 3 ص 232.

[8] نزاهت قرآن از تحريف: ص 106.

[9] براى نمونه ر. ك: مجمع البيان: ج 1 ص 43؛ شرح مسلم: ج 16 ص 19؛ الصراط المستقيم: ج 1 ص 44؛ مجمع‏الفائدة و البرهان: ج 2 ص 218؛ البيان، خويى: ص 150 و 159؛ بحوث فى تاريخ علوم القرآن: ص 126.

[10] ر. ك: مجمع البيان: ج 1 ص 43.

[11] المسائل السروية: ص 82؛ التبيان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 3؛ مجمع البيان: ج 1 ص 43.

[12] ر. ك: نزاهت قرآن از تحريف: ص 76.

[13] نساء: آيه 82.

[14] اسرا: آيه 88.

[15] طارق: آيه 13- 14.

[16] ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن: ج 12 ص 105- 107.

[17] ر. ك: نزاهت قرآن از تحريف: ص 83- 86.

[18] اين مطلب از سوى مؤلّف كتاب( رى‏شهرى) به اين پژوهش افزوده شده است. شايان ذكر است كه برخى از اقرباى اين جانب نيز مرحوم كربلايى كاظم را ديده و شاهد اين كرامت بزرگ بوده‏اند.

[19] گفتنى است كه شبيه اين حادثه بر اساس روايتى در عصر امير المؤمنين عليه السلام و به اعجاز آن حضرت براى‏شخصى به نام« زادان» اتفاق افتاده( ر. ك: دانش‏نامه اميرالمؤمنين عليه السلام: ج 1 ص 577).

[20] در كتاب داستان حافظ قرآن شدن كربلايى كاظم آمده است:« كربلايى كاظم( 1261- 1337 ش) در روستاى دورافتاده‏اى به نام ساروق، از توابع فراهان اراك، در خانواده‏اى فقير چشم به جهان گشود و پس از گذراندن ايام كودكى به كار كشاورزى پرداخت. او چون ساير مردم روستا از خواندن و نوشتن محروم بود و بهره‏اى از دانش و علم نداشت. يك سال، در ماه مبارك رمضان، مبلّغى از سوى آية اللَّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حايرى به روستاى ايشان اعزام مى‏شود و در منبر و سخنرانى خود از نماز، خمس و زكات مى‏گويد. در ضمن، تأكيد مى‏كند كه هر مسلمانى حساب سال نداشته باشد و حقوق مالى خويش را ندهد، نماز و روزه‏اش صحيح نيست. كسانى كه گندمشان به حدّ نصاب برسد و زكات و حقّ فقرا را ندهند، مالشان به حرام، مخلوط مى‏گردد و اگر با عين پول آن گندم‏هاى زكات نداده خانه يا لباس تهيه كنند، نماز در آن خانه و با آن لباس، باطل است. خلاصه او تأكيد مى‏كند كه مسلمان واقعى بايد به احكام الهى و حلال و حرام خداوند؛ توجه كند و زكات مالش را بدهد. محمد كاظم كه مى‏دانست ارباب و مالك ده، خمس و زكات نمى‏دهد، ابتدا به او تذكر مى‏دهد، ولى او اعتنا نمى‏كند. از اين رو تصميم مى‏گيرد روستاى خود را ترك كند و براى ارباب و مالك ده كار نكند. هر چه خويشان، بخصوص پدرش، بر ماندن او پافشارى مى‏كنند، او زير بار نمى‏رود و حاضر نمى‏شود در آن روستا بماند و شبانه از ده فرار مى‏كند و تقريباً سه سال براى امرار معاش در دهات ديگر به عملگى و خاركنى مى‏پردازد، تا با دسترنج حلال، گذران عمر كند. يك روز مالك ده از محلّ او مطلع مى‏شود و براى او پيغام مى‏فرستد كه من توبه كرده‏ام و خمس و زكات مالم را مى‏دهم و از تو مى‏خواهم كه به ده برگردى و نزد پدرت بمانى. او به روستاى خود بر مى‏گردد و در زمينى كه ارباب در اختيار او مى‏نهد، مشغول كشاورزى مى‏شود و از

[21] فصل الخطاب فى تحريف الكتاب: ص 35- 95.

[22] فصل الخطاب فى تحريف الكتاب: ص 95.

[23] ر. ك: البيان، خويى: ص 221.

[24] بقره: آيه 118.

[25] توبه: آيه 69.

[26] فصل الخطاب: ص 183- 209؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 214.

[27] ر. ك: تحريف ناپذيرى قرآن: ص 211- 216.

[28] فصل الخطاب: ص 209- 233 و 280؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 220.

[29] ر. ك: ص 228 ح 209.

[30] ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 66؛ البيان فى تفسير القرآن: ص 55.

[31] ر. ك: فرائد الاصول: ج 1 ص 157.

[32] بحار الأنوار: ج 31 ص 207؛ صحيح البخارى: ج 6 ص 100.

[33] ر. ك: ص 232( پژوهشى در باره احاديث نزول قرآن بر هفت حرف).

[34] براى آگاهى بيشتر در اين باره، ر. ك: التمهيد فى علوم القرآن: ج 2 ص 81- 98.

[35] ر. ك: صيانة القرآن من التحريف: ص 159- 187؛ القرآن الكريم و روايات المدرستين: ج 1 ص 95- 139.

[36] در اين باره، ر. ك: علوم حديث: ش 20 ص 96( گفتگو با آية اللَّه سيد مرتضى عسكرى).

[37] ر. ك: صيانة القرآن من التحريف: ص 239.

[38] فصل الخطاب: ص 234 و 250؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 239- 240؛ سلامة القرآن من التحريف: ص 116- 117.

[39] ر. ك: آلاء الرحمن: ج 1 ص 65.

[40] ر. ك:« بررسى نقش غاليان در روايات تحريف قرآن»، پايان‏نامه كارشناسى علوم قرآن و حديث، محمدحسن احمدى: ص 118. بر اساس اين بررسى، از مجموع بيش از هزار روايتى كه موهم تحريف اند، تعدادى نزديك به دو سوم( 613 روايت) از طريق غاليان نقل شده است.

[41] آلاء الرحمن: ص 26.

[42] ر. ك: القرآن و روايات المدرستين: ج 3 ص 222- 223 و 847؛ البيان( علامه بلاغى): ص 229؛ دائرةالمعارف قرآن كريم: ج 6 ص 311- 318 مدخل« تحريف‏ناپذيرى قرآن»؛ وسلامة القرآن من التحريف: ص 119- 125. نويسنده در اين كتاب، احاديث فصل الخطاب نورى را دسته‏بندى و به لحاظ اعتبار سند و منبع بررسى كرده است.

[43] القرآن و روايات المدرستين: ج 3 ص 222- 223 و 847؛ البيان( علامه بلاغى): ص 229.

[44] دائرة المعارف قرآن كريم: ج 6 ص 311- 318 مدخل« تحريف‏ناپذيرى قرآن». نيز، ر. ك: سلامة القرآن من التحريف: ص 119- 125.

[45] فصل الخطاب: ص 275.

[46] تفسير القمى: ج 2 ص 422؛ تفسير الصافى: ج 5 ص 328.

[47] تفسير القمّى: ج 2 ص 422:« واخُلي جنّتي، يعنى الحسين بن على عليه السلام».

[48] جامع احاديث الشيعة: ج 5 ص 11، 21 و 114.

[49] الكافى: ج 5 ص 522، ج 8 ص 183 و 205.

[50] الكافى: ج 8 ص 50 و 205؛ تحريف‏ناپذيرى قرآن: ص 246.

[51] ر. ك: التمهيد فى علوم القرآن: ج 2 ص 256؛ البيان: ص 151- 166؛ صيانة القرآن من التحريف: ص 252- 253.

[52] البيان: ص 231.

[53] الكافى: ج 1 ص 286.

[54] ر. ك: البيان: ص 231.

[55] البيان: ص 226- 228.

[56] كامل الزيارات: ص 197؛ الخصال: ص 174؛ بحار الأنوار: ج 98 ص 150.

[57] الكافى: ج 8 ص 53؛ البيان( علامه بلاغى): ص 229.

[58] فصل الخطاب: 135- 143.

[59] فصل الخطاب: ص 144- 148.

[60] فصل الخطاب: ص 120- 124.