475 مسند ابن حنبل‏- به نقل از سَلَمة بن سلامة بن وَقْش، كه از مجاهدان بدر بود-: همسايه‏اى يهودى داشتيم كه در محلّه بنى عبد اشهَل، با ما زندگى مى‏كرد. اندكى پيش از مبعوث شدن پيامبر صلى الله عليه و آله، روزى از خانه‏اش بيرون آمد و در كنار انجمن عبد اشهَل ايستاد. در آن روز، من، جوان‏ترينِ آن جمع بودم و بُردى بر تن داشتم و جلوى درِ خانه‏مان، دراز كشيده بودم. او از زنده شدن مُردگان، قيامت، حساب و ميزان، و بهشت و جهنّم، سخن گفت و اينها را خطاب به عدّه‏اى مشرك و بت‏پرست- كه به زنده شدن پس از مرگ، اعتقاد نداشتند-، اظهار داشت.

آنان گفتند: واى بر تو، اى فلانى! فكر مى‏كنى چنين چيزى شدنى است كه مردم بعد از مرگشان، زنده شوند و به سرايى بروند كه در آن، بهشت و دوزخى است و در آن جا، پاداش و سزاى اعمالشان را مى‏بينند؟

او گفت: آرى. سوگند به آن كه به او سوگند خورده مى‏شود، دوست دارد كه به جاى آن آتش [جهنّم‏]، به اندازه بزرگ‏ترين تنور دنيا در همين عالم، برافروخته شود و او را در آن تنور بيفكنند و آتش، تمام وجودش را فرا بگيرد؛ امّا در عوض، فرداى قيامت، از آن آتش، رهايى يابد.

مشركان گفتند: واى بر تو! نشانه آن چيست؟

مرد يهودى گفت: پيامبرى كه از جانب اين بلاد، بر انگيخته مى‏شود. آن گاه، با دستش به طرف مكّه و يمن اشاره كرد.

گفتند: چه وقت، او را مى‏بينى؟

او به من (سلمه) كه از همه‏شان جوان‏تر و كم‏سال‏تر بودم، نگاه كرد و گفت: اگر اين جوانك، به كمال، عمر كند، او را درك خواهد كرد.

به خدا سوگند، شب‏ها و روزها سپرى شدند و سرانجام، خداوند متعال، پيامبرش را بر انگيخت و آن مرد يهودى، هنوز در ميان ما زنده بود. پس ما به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورديم؛ امّا او از سرِ رَشك و حسادت، به وى، كفر ورزيد. گفتيم: واى بر تو، اى فلانى! مگر تو نبودى كه در باره ايشان به ما آن سخنان را گفتى؟!

گفت: آرى؛ امّا اين، او نيست!

475 مسند ابن حنبل عن سلمة بن سلامة بن وقش‏- وكانَ مِن أهلِ بَدرٍ-: كانَ لَنا جارٌ مِن يَهودَ في بَني عَبدِ الأَشهَلِ قالَ: فَخَرَجَ عَلَينا يَوماً مِن بَيتِهِ قَبلَ مَبعَثِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله بِيَسيرٍ فَوَقَفَ عَلى‏ مَجلِسِ عَبدِ الأَشهَلِ، قالَ سَلَمَةُ: وأنَا يَومَئِذٍ أحدَثُ مَن فيهِ سِنّاً، عَلَيَّ بُردَةٌ[1] مُضطَجِعاً فيها بِفِناءِ أهلي، فَذَكَرَ البَعثَ وَالقِيامَةَ وَالحِسابَ وَالميزانَ وَالجَنَّةَ وَالنّارَ، فَقالَ ذلِكَ لِقَومٍ أهلِ شِركٍ، أصحابِ أوثانٍ لا يَرَونَ أنَّ بَعثاً كائِنٌ بَعدَ المَوتِ.

فَقالوا لَهُ: وَيحَكَ يا فُلانُ! تَرى‏ هذا كائِناً، أنَّ النّاسَ يُبعَثونَ بَعدَ مَوتِهِم إلى‏ دارٍ فيها جَنَّةٌ ونارٌ، يُجزَونَ فيها بِأَعمالِهِم؟

قالَ: نَعَم وَالَّذي يُحلَفُ بِهِ لَوَدَّ أنَّ لَهُ بِحَظِّهِ مِن تِلكَ النّارِ أعظَمَ تَنّورٍ فِي الدُّنيا يُحمونَهُ ثُمَّ يُدخِلونَهُ إيّاهُ فَيَنطَبِقَ بِهِ عَلَيهِ، وأن يَنجُوَ مِن تِلكَ النّارِ غَداً.

قالوا لَهُ: وَيحَكَ! وما آيَةُ ذلِكَ؟

قال: نَبِيٌّ يُبعَثُ مِن نَحوِ هذِهِ البِلادِ- وأشارَ بِيَدِهِ نَحوَ مَكَّةَ وَاليَمَنِ-. قالوا: ومَتى‏ تَراهُ؟

قالَ: فَنَظَرَ إلَيَّ وأنَا مِن أحدَثِهِم سِنّاً، فَقالَ: إن يَستَنفِد هذَا الغُلامُ عُمُرَهُ يُدرِكهُ.

قالَ سَلَمَةُ: فَوَاللَّهِ ما ذَهَبَ اللَّيلُ وَالنَّهارُ حَتّى‏ بَعَثَ اللَّهُ تَعالى‏ رَسولَهُ صلى الله عليه و آله وهُوَ حَيٌّ بَينَ أظهُرِنا، فَآمَنّا بِهِ وكَفَرَ بِهِ بَغياً وحَسَداً. فَقُلنا: وَيلَكَ يا فُلانُ! ألَستَ بِالَّذي قُلتَ لَنا فيهِ ما قُلتَ؟ قالَ: بَلى‏، ولَيسَ بِهِ.[2]

476 صحيح ابن حبّان‏- به نقل از فَلَتان بن عاصم-: با پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بوديم كه نگاه ايشان به سوى مردى كه در مسجد راه مى‏رفت، دوخته شد. پس فرمود: «فلانى! آيا گواهى مى‏دهى كه من، فرستاده خدا هستم؟». آن مرد گفت: نه.

فرمود: «آيا تورات مى‏خوانى؟». گفت: آرى.

فرمود: «انجيل را نيز؟». گفت: آرى.

فرمود: «قرآن را نيز؟».

گفت: سوگند به آن كه جانم در دست اوست، اگر بخواهم، آن را هم مى‏خوانم.

پيامبر صلى الله عليه و آله او را سوگند داد و فرمود: «آيا مرا در تورات و انجيل يافته‏اى؟».

گفت: وصف تو و وصف امّت تو و وصف ظهور تو را يافتيم و اميدوار بوديم كه تو از ميان ما باشى. چون ظهور كردى، ترسيديم كه تو، آن باشى؛ ولى دقّت كرديم، ديديم كه تو، آن [پيامبرى كه در تورات و انجيل، وعده ظهورش داده شده است،] نيستى.

فرمود: «چرا؟».

گفت: او را امّتى هفتاد هزار نفره است كه [در قيامت‏] نه حسابرسى مى‏شوند و نه كيفر؛ ولى با تو، گروه اندكى هستند».

فرمود: «سوگند به آن كه جانم در دست اوست، من، خودِ او هستم، و آن امّت، همان امّت من است، و شمار آنان، از هفتاد هزار و هفتاد هزار و هفتاد هزار [نفر] هم بيشتر خواهد بود».

476 صحيح ابن حبّان عن الفلتان بن عاصم: كُنّا قُعوداً مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فِي المَسجِدِ، فَشَخَصَ بَصَرُهُ إلى‏ رَجُلٍ يَمشي فِي المَسجِدِ، فَقالَ:

يا فُلانُ، أتَشهَدُ أنّي رَسولُ اللَّهِ؟ قالَ: لا، قالَ: أتَقرَأُ التَّوراةَ؟ قالَ: نَعَم، قالَ:

وَالإِنجيلَ؟ قالَ: نَعَم، قالَ: وَالقُرآنَ؟ قالَ: وَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ، لَو أشاءُ لَقَرَأتُهُ.

قالَ: ثُمَّ أنشَدَهُ، فَقالَ: تَجِدُني فِي التَّوراةِ وَالإِنجيلِ؟ قالَ: نَجِدُ مَثَلَكَ ومَثَلَ امَّتِكَ ومَثَلَ مَخرَجِكَ، وكُنّا نَرجو أن تَكونَ فينا، فَلَمّا خَرَجتَ تَخَوَّفنا أن تَكونَ أنتَ، فَنَظَرنا فَإِذا لَيسَ أنتَ هُوَ.

قالَ: ولِمَ ذاكَ؟ قالَ: إنَّ مَعَهُ مِن امَّتِهِ سَبعينَ ألفاً لَيسَ عَلَيهِم حِسابٌ ولا عِقابٌ، وإنَّ ما مَعَكَ نَفَرٌ يَسيرٌ؛ قالَ: فَوَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ، لَأَنَا هُوَ، وإنَّها لَامَّتي، وإنَّهُم لَأَكثَرُ مِن سَبعينَ ألفاً وسَبعينَ ألفاً وسَبعينَ ألفاً.[3]


[1] البُرْدَة: كساء أسود مُربّع فيه صِغَر تلبسه الأعراب( النهاية: ج 1 ص 116« برد»).

[2] مسند ابن حنبل: ج 5 ص 370 ح 15841، المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 471 ح 5764، التاريخ الكبير: ج 4 ص 68 الرقم 1986، دلائل النبوّة للبيهقي: ج 2 ص 78، السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 226 كلّها نحوه.

[3] صحيح ابن حبّان: ج 14 ص 541 ح 6580، المعجم الكبير: ج 18 ص 332 ح 854، موارد الظمآن: ص 518 ح 2107، الإصابة: ج 5 ص 289 الرقم 7021 نحوه.