الف- نهى از گوش دادن به قرآن
توطئهها
الف- نهى از گوش دادن به قرآن
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ».[1]
«و كسانى كه كافر شدند، گفتند: «به اين قرآن، گوش مدهيد و سخن لغو در آن بيندازيد. شايد پيروز شويد»».
357 إعلام الورى عن عليّ بن إبراهيم: قَدِمَ أسعَدُ بنُ زُرارَةَ وذَكوانُ بنُ عَبدِ قَيسٍ في مَوسِمٍ مِن مَواسِمِ العَرَبِ وهُما مِنَ الخَزرَجِ، وكانَ بَينَ الأَوسِ وَالخَزرَجِ حَربٌ قَد [بَغَوا[2]] فيها دَهراً طَويلًا، وكانوا لا يَضَعونَ السِّلاحَ لا بِاللَّيلِ ولا بِالنَّهارِ، وكانَ آخِرُ حَربٍ بَينَهُم يَومَ بُعاثٍ، وكانَت لِلأَوسِ عَلَى الخَزرَجِ، فَخَرَجَ أسعَدُ بنُ زُرارَةَ وذَكوانُ إلى مَكَّةَ في عُمرَةِ رَجَبٍ يَسأَلونَ الحِلفَ عَلَى الأَوسِ، وكانَ أسعَدُ بنُ زُرارَةَ صَديقاً لِعُتبَةَ بنِ رَبيعَةَ، فَنَزَلَ عَلَيهِ فَقالَ لَهُ: إنَّهُ كانَ بَينَنا وبَينَ قَومِنا حَربٌ وقَد جِئناكَ نَطلُبُ الحِلفَ عَلَيهِم، فَقالَ لَهُ عُتبَةُ: بَعُدَت دارُنا مِن دارِكُم ولَنا شُغلٌ لا نَتَفَرَّغُ لِشَيءٍ، قالَ: وما شُغلُكُم وأنتُم في حَرَمِكُم وأمنِكُم؟
قالَ لَهُ عُتبَةُ: خَرَجَ فينا رَجُلٌ يَدَّعي أنَّهُ رَسولُ اللَّهِ، سَفَّهَ أحلامَنا، وسَبَّ آلِهَتَنا، وأفسَدَ شُبّانَنا، وفَرَّقَ جَماعَتَنا.
فَقالَ لَهُ أسعَدُ: مَن هُوَ مِنكُم؟ قالَ: ابنُ عَبدِ اللَّهِ بنِ عَبدِ المُطَّلِبِ، مِن أوسَطِنا شَرَفاً وأعظَمِنا بَيتاً.
وكانَ أسعَدُ وذَكوانُ وجَميعُ الأَوسِ وَالخَزرَجِ يَسمَعونَ مِنَ اليَهودِ الَّذينَ كانوا بَينَهُم- النَّضيرِ وقُرَيظَةَ وقَينُقاعَ-: أنَّ هذا أوانُ نَبِيٍّ يَخرُجُ بِمَكَّةَ، يَكونُ مُهاجَرُهُ بِالمَدينَةِ لَنَقتُلَنَّكُم بِهِ يا مَعشَرَ العَرَبِ.
فَلَمّا سَمِعَ ذلِكَ أسعَدُ وَقَعَ في قَلبِهِ ما كانَ سَمِعَ مِنَ اليَهودِ، قالَ: فَأَينَ هُوَ؟ قالَ:
جالِسٌ فِي الحِجرِ، وإنَّهُم لا يَخرُجونَ مِن شِعبِهِم إلّافِي المَوسِمِ، فَلا تَسمَع مِنهُ ولا تُكَلِّمهُ فَإِنَّهُ ساحِرٌ يَسحَرُكَ بِكَلامِهِ، وكانَ هذا في وَقتِ مُحاصَرَةِ بَني هاشِمٍ فِي الشِّعبِ.
فَقالَ لَهُ أسعَدُ: فَكَيفَ أصنَعُ وأنَا مُعتَمِرٌ، لابُدَّ لي أن أطوفَ بِالبَيتِ؟
قالَ: ضَع في اذُنَيكَ القُطنَ، فَدَخَلَ أسعَدُ المَسجِدَ وقَد حَشا اذُنَيهِ بِالقُطنِ، فَطافَ بِالبَيتِ ورَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله جالِسٌ فِي الحِجرِ مَع قَومٍ مِن بَني هاشِمٍ، فَنَظَرَ إلَيهِ نَظرَةً فَجازَهُ.
فَلَمّا كانَ فِي الشَّوطِ الثّاني قالَ في نَفسِهِ: ما أجِدُ أجهَلَ مِنّي أيَكونُ مِثلُ هذَا الحَديثِ بِمَكَّةَ فَلا أتَعَرَّفُهُ حَتّى أرجِعَ إلى قَومي فَاخبِرَهُم؟ ثُمَّ أخَذَ القُطنَ مِن اذُنَيهِ ورَمى بِهِ، وقالَ لِرَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: أنعِم صَباحاً.
فَرَفَعَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله رَأسَهُ إلَيهِ وقالَ: قَد أبدَلَنَا اللَّهُ بِهِ ما هُوَ أحسَنُ مِن هذا، تَحِيَّةُ أهلِ الجَنَّةِ «السَّلامُ عَلَيكُم».
فَقالَ لَهُ أسعَدُ: إنَّ عَهدَكَ بِهذا لَقَريبٌ، إلى ما تَدعو يا مُحَمَّدُ؟
قالَ: إلى شَهادَةِ أن لا إلهَ إلَّااللَّهُ، وأنّي رَسولُ اللَّهِ، وأدعوكُم إلى «أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ* وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى وَ بِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُوا ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»[3]. فَلَمّا سَمِعَ أسعَدُ هذا قالَ لَهُ: أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللَّهُ، وأنَّكَ رَسولُ اللَّهِ.[4]
357 إعلام الورى- به نقل از على بن ابراهيم-: اسعد بن زُراره و ذَكوان بن عبد قيس- كه هر دو از قبيله خزرج بودند-، در يكى از اعياد عرب [به مكّه] آمدند. ميان اوس و خزرج، جنگ در گرفته بود و روزگارى دراز، اين جنگ، ادامه داشت و نه شب و نه روز، سلاح بر زمين نمىنهادند. آخرين جنگ ميان اين دو قبيله، جنگ بُعاث[5] بود كه در آن، اوسيان بر خزرجيان، پيروز شدند. اسعد بن زُراره و ذَكوان، در عمره رجب به مكّه آمدند تا خواهان همپيمانى عليه اوس شوند. اسعد بن زُراره با عُتبة بن ربيعه، دوست بود. از اين رو نزد او رفت و گفت: ميان ما و قوم ما، جنگ است و اينك، نزد تو آمدهايم و خواهان همپيمانى عليه آنها هستيم. عُتبه به او گفت: محلّ ما از محلّ شما دور است و ما خود، گرفتاريم و فرصت پرداختن به كار ديگرى را نداريم.
اسعد گفت: چه گرفتارىاى؟ شما كه در حرم خود هستيد و امنيت داريد؟
عُتبه گفت: در ميان ما مردى پيدا شده كه ادّعا مىكند فرستاده خداست، خردمندان ما را كم خرد مىشمارد و از خدايانمان، بد مىگويد. جوانانمان را منحرف كرده و ميان ما، تفرقه انداخته است.
اسعد گفت: او كيست؟
عتبه گفت: پسر عبد اللَّه بن عبد المطّلب. او از شريفترين افراد ما و خاندانش، از بزرگترين خاندانهاى ماست.
اسعد و ذَكوان و همه اوسيان و خزرجيان، از يهوديانى كه در ميان آنها مىزيستند (يهود نَضير و قُرَيظه و قَينُقاع) شنيده بودند كه اكنون، زمان پيامبرى است كه در مكّه ظهور مىنمايد و به مدينه، مهاجرت مىكند و ما [يهوديان] به وسيله او، شما گروه عرب را قلع و قمع مىكنيم. اسعد با شنيدن سخن عُتبه، به ياد چيزى افتاد كه از يهوديان، شنيده بود.
پرسيد: او كجاست؟
عتبه گفت: در حِجر [اسماعيل] نشسته است و آنان جز در موسم حج، از درّه [محلّ سكونت] خود، بيرون نمىآيند. به سخنان او گوش مسپار و با وى، سخن مگو؛ زيرا او با سخنانش، تو را جادو مىكند. اين واقعه، هنگامى بود كه بنى هاشم، در درّه [ى ابو طالب]، محاصره بودند.
اسعد به او گفت: پس چه كنم؟ من براى عمره آمدهام و بايد كعبه را طواف كنم.
عُتبه گفت: در گوشهايت، پنبه بگذار.
اسعد، در حالى كه گوشهايش را پُر از پنبه كرده بود، وارد مسجد [الحرام] شد و به طواف كعبه پرداخت. و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز با گروهى از بنى هاشم، در حجر [اسماعيل]، نشسته بود. اسعد، نگاهى به او كرد و رد شد.
او در دور دوم طواف، با خود گفت: نادانتر از خود نديدهام! چنين صحبتى در مكّه باشد و من، از آن سر در نياورم تا نزد قومم برگردم و آنان را هم آگاه گردانم؟!
آن گاه، پنبه را از گوشهاى خود، بيرون آورد و دور انداخت و به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفت:
بامداد، خوش!
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سرش را به طرف او بلند كرد و فرمود: «خداوند، بهتر از اين را به ما داده است؛ درود بهشتيان را:" السَّلام عَلَيكم!"».
اسعد به ايشان گفت: تو، سخن تازهاى آوردهاى، به چه چيز، دعوت مىكنى، اى محمّد؟
فرمود: «به گواهى دادن به اين كه معبودى جز خدا نيست، و من، فرستاده خدا هستم.
شما را دعوت مىكنم به اين كه: «چيزى را با او، شريك قرار مدهيد، و به پدر و مادر، احسان كنيد، و فرزندان خود را از بيمِ تنگدستى مكُشيد- [كه] ما شما و آنان را روزى مىرسانيم- و به كارهاى زشت، چه علنى آن و چه پوشيده [اش]، نزديك مشويد؛ و نَفْسى را كه خدا حرام گردانيده، جز بر حق مكُشيد- اينهاست كه [خدا] شما را به [انجام دادن] آن، سفارش كرده است، باشد كه بينديشد-، و به مال يتيم، جز به نحوى [هر چه نيكوتر] نزديك مشويد، تا به حدّ رشد خود برسد و پيمانه و ترازو را به عدالت، تمام بپيماييد- [كه ما] بر هيچ كس، جز به قدر توانش، تكليف نمىكنيم- و چون [به داورى يا شهادت] سخن مىگوييد، دادگرى كنيد، هر چند [در باره] خويشاوند [شما] باشد، و به پيمان خدا، وفا كنيد. اينهاست كه [خدا،] شما را به آن، سفارش كرده است. باشد كه پند گيريد»».
اسعد، چون اينها را شنيد، گفت: گواهى مىدهم كه معبودى جز خدا نيست و تو، فرستاده خدا هستى.
[1] فصّلت: 26.
[2] كذا في ما عندنا من نسخة إعلام الورى، وقد رواه على بن ابراهيم. وفي حلية الأبرار: ج 1 ص 86 ح 1 عنعلي بن إبراهيم وكذا بحار الأنوار: ج 19 ص 8 ح 5 عن إعلام الورى: عن علي بن إبراهيم:« بقوا» بالقاف.
[3] الأنعام: 151 و 152.
[4] إعلام الورى: ج 1 ص 136، قصص الأنبياء: ص 332 ح 412 نحوه، بحار الأنوار: ج 19 ص 8 ح 5.
[5] بُعاث، نام دژى از اوس بوده و جنگ بُعاث، از جنگهاى مشهور عرب است كه شش سال پيش ازهجرت به وقوع پيوست و در آن، شمار بسيارى از خزرجيان به دست قبيله اوس، كشته شدند.