گلچین اشعار برای شروع سخنرانی و کلاسداری
گلچین اشعار برای شروع سخنرانی و کلاسداری
هر که دلارام ديد از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در اين دام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمر آن دمست باقي ايام رفت
ياد تو مي رفت و ما عاشق و بي دل بديم
پرده برانداختي کار به اتمام رفت
ما قدم از سر کنيم در طلب دوستان
راه به جايي نبرد هر که به اقدام رفت
لقمهی نانی که باشد شبهه ناک
در حریم کعبه ، ابراهیم پاک
گر ، به دست خود فِشاندی تخم آن
ور به گاو چرخ کردی شخم آن
ور به آب زمزمش کردی عجین
مریم آیین پیکری از حور عین
ور بخواندی بر خمیرش بیعدد
فاتحه ، با قُل هُوَ الله اَحَد
ور تو برخوانی هزاران بسملَه
بر سر آن لقمه پر وِلولَه
عاقبت ، خاصیتش ظاهر شود
نفس از آن لقمه تو را قاهر شود
در ره طاعت ، تو را بیجان کند
خانهی دین تو را ویران کند
چشمِ دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است ، آن بینی
گَر به اقلیمِ عشق روی آری
همه آفاق ، گلسِتان بینی
آنچه بینی ، دلت همان خواهد
وآنچِه خواهد دلت ، همان بینی
آنچه نشنیده گوش ، آن شنوی
وآنچه نادیده چشم ، آن بینی
چون رها از منجنیق آمد خلیل
آمد از دربار عزت جبرئیل
گفت : «هَلْ لَک حاجةٌ یا مجتبا»
گفت : «اَمّا منک یا جبریلُ لا»
من ندارم حاجتی از هیچکس
با یکی کار من افتاده است و بس
گر سزاوار من آمد سوختن
لب ز دفعِ او بباید دوختن
من نمی خواهم جز آنچه خواهد او
حالِ من میبیند و میداند او
آنچه داند لایق من آن کند
خواه ویران خواه آبادان کند
ز هرچه آن غیر یار «اَستَغْفِرُ الله»
ز بود مُستعار «اَستَغْفِرُ الله»
دمی کان بگذرد بی یاد رویش
از آن دم ، بیشمار «اَستَغْفِرُ الله»
زبان کان تَر بذکر دوست نبود
ز شرش الحذر «اَستَغْفِرُ الله»
سر آمد عمر و یکساعت ز غفلت
نگشتم هوشیار «اَستَغْفِرُ الله»
جوانی رفت پیری هم سر آمد
نکردم هیچ کار «اَستَغْفِرُ الله»
نکردم یک سجودی در همه عمر
که آید آن بکار «اَستَغْفِرُ الله»
خطا بود آنچه گفتم ، آنچه کردم
از آنها الفرار «اَستَغْفِرُ الله»
ز کردار بدم صد بار توبه
ز گفتارم هزار «اَستَغْفِرُ الله»
به چشم خویش دیدم در گذرگاه
که زد بر جانِ موری مرغکی راه
هنوز از صید ، منقارش نپرداخت
که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
چو بد کردی ، مشو ایمن ز آفات
که واجب شد طبیعت را مکافات
سرای آفرینش سرسری نیست
زمین و آسمان بیداوری نیست
شاخه ای که تبر میشود
از ستم بارور میشود
تیشه بر ریشه اش میزند
خنده اش مختصر میشود
جنگل از دست پرورده اش
عاقبت خون جگر میشود
یک درخت از جهان میرود
یک تبر بی پدر میشود[1]
گِلی خوشبوی در حمّام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عَبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گُل نشستم
کمالِ همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
رفته بودم سوی قبرستان شهر
هر که را دیدم سوا خوابیده بوشد
دلبر از عاشق جدا خوابیده و
عاشق از دلبر جدا خوابیده بود
دختری که از همه دل میربود
در کنار مورها خوابیده بود
آنکه میچربید نازش در جهان
بی لحاف و متّکا خوابیده بود
پهلوانی با همه کوپال و یال
بی توان و ادعا خوابیده بود
آنکه دورش بود ده ها پاچه خوار
زیر گِل در انزوا خوابیده بود
سوختم وقتی که دیدم تاجری
در کنار یک گدا خوابیده بود
با همه مال و منالش طفلکی
مثل آن یک لا قبا خوابیده بود
دوست با دشمن همه در زیر خاک
با غریبی ، آشنا خوابیده بود
آنکه عمری حق و ناحق میگرفت
رشوه و مال ربا ، خوابیده بود
سارقی که مال مردم میربود
دست خالی در عزا خوابیده بود
پس دو دستی بر سر خود کوفتم
چونکه دیدم هر که را خوابیده بود
هر آن که جانبِ اهلِ خدا نگه دارد
خُداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیثِ دوست نگویم مگر به حضرتِ دوست
که آشنا ، سخنِ آشنا نگه دارد
دلا مَعاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد
گَرَت هواست که معشوق نَگْسَلد پیمان
نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
غَمت در نهانخانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
مَرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست ، مشکل نشیند
خَلد گر به پا خاری ، آسان بر آرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند
بنازم به بَزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی ، مقابل نشیند
دارد زمان آمدنت دیر میشود
دارد جوان سینه زنت پیر میشود
وقتی به نامه ی عَملم خیره میشوی
اشک از دو دیده ی تو سرازیر میشود
حس میکنم که پای دلم لحظه ی گناه
با حلقه های زلف تو درگیر میشود
تقصیر گریه های غریبانه شماست
دنیا غروبِ جمعه که دلگیر میشود
دل به این و آن مده ای بوالهوس
دل به آن ده کان دلت داده است و بس
هرزه دل ، دربند این و آن منه
قدر دل بشناس و ارزانش مده
یاد او کن یاد دیگر کس مکن
یاد گل کن یاد خار و خَس مکن
دیو و دد از خانه دل دور کن
بعد از آن ، آن خانه را پر نور کن[2]
پاسبان شو بر در دل روز و شب
تا نیاید کس در آن جز یاد رب
خواندم که یکی فضانوردی
برگشت ز جوّ لا جوردی
می گفت که در فضا خدا نیست
رد قدم فرشته ها نیست
رفتم به فضا خدا ندیدم
آثار فرشته ها ندیدم
از من ببرید یک پیامی
آقای فضانوردِ نامی
با یک دو قدم هوا پریدن
نتوان ملک و خدای دیدن
دیدار خدا بود میسّر
با دیده ی دل ، نه دیده سر
ای خدا هارد دلم فرمت نما
از فریب ناکسان راحت نما
نام تو پس ورد درهای بهشت
آدرس ایمیل سایت سرنوشت
فایل عشقت را کپی کن در دلم
پس دیلیت کن فکرهای باطلم
گر ز انفاست دلی اسکن شود
از شرور دیو و دد ایمن شود
حیلت رها کن عاشقا ، دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ ، پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن ، هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان ، هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها ، هفت آب شو از کینهها
وآنگه شراب عشق را ، پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی ، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی ، مستانه شو مستانه شو
دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه ای از ریگ و انگشتان قلم
می نویسد نام لیلی دم به دم
گفت ای مجنون شیدا چیست این
می نویسی نامه بهر کیست این؟
گفت مشق نام لیلی میکنم
خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر نیست ما را کام او
عشق بازی میکنم با نام او
ای دل کمی بیدار شو
مستی مکن هشیار شو
بـا اهـل ایـمـان ، یـار شو
رفتند و ما هم میرویم
موسی چه شد؟ عیسی چه شد؟
نوح نبی الله چه شد؟
آن آدم و حوا چه شد؟
رفتند و ما هم میرویم
برخیز در وقت نماز
رو کن به درگاه نیاز
عذر گناهانت بساز
رفتند و ما هم ميرویم
چندین جوان مه جبین
خوابیده اند زیر زمین
باور نداری رو ببین
رفتند و ما هم میرویم
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانهای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانهای!
گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانهای!
گفتمش اینها که میبینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانهای!
گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانهای!
زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراق
وگرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق
دریغ مدت عمرم که بر امیدِ وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمانِ فِراق
بسی نَمانْد که کَشتیِ عمر غرقه شود
ز موجِ شوقِ تو در بحرِ بیکرانِ فِراق
اگر به دستِ من اُفتَد فِراق را بِکُشَم
که روزِ هجر سیَه باد و خان و مانِ فِراق
موش خرد زیرکی در خانه شد
خانه از دیدار او ویرانه شد
از در و دیوار پایین میپرید
از شکافی در شکافی میجهید
می جهید این سو و آن سو مینمود
رخ رخی میکرد و درزی میگشود
مست باده ، بس که جولان داده بود
فضله اش هر گوشه ای افتاده بود
موش میشد پشت تاج تخت خواب
ما به دنبالش میان رختخواب
موش بود و موشی اش بسیار بود
گاه پنهان میشد و بیدار بود
برده بود از سر خور و خواب همه
اصل مطلب ... جنگ اعصاب همه
در بن هر کیسه در کنکاش بود
چند روزی این چنین عیاش بود
تا که این مشکل گشودم با سری
گفت فوراً چسب موشی میخری
چسب را بر روی سطحی میزنی
طعمه ای در آن وسط میافکنی
در هوای طعمه موش آید به پیش
چسب بر پا میزند با دست خویش
این بگفت و من بدان عامل شدم
دام کشته در پی حاصل شدم
موش دید از دور مهمانی شده
خان رحمت بر وی ارزانی شده
پیش خود گفت ، ای موش دلیر
خانه ات آباد ، دامانت پنیر
گربه ی تو پیش حجله کشته است
رای صاحب خانه ام برگشته است
شیوه ی هم زیستی را برگزید
بل عجب ها از بشر ... باید بدید
جست و خورد و آن شکم را سیر کرد
رفت تا خیزی بگیرد ، گیر کرد
ناگهان آن بخت را برگشته دید
چسب ها در دست و پا آغشته دید
زجه میزد چسب ها را وا کنید
این تن آلوده را احیا کنید
لیک کار از این پشیمانی گذشت
جان با ارزش فدای طعمه گشت
هر که خشتی روی دنیا چیده است
چسب ها در دست و پا چسبیده است
ما چو آن موشیم و دنیا چسبناک
طعمه ها بسیار خوش نقش اند و پاک
لیک ، مغز طعمه آب افتاده است
روح را «اِنّا اِله» گفته است
مطربان در کار و ما بی جنب و جوش
چسب ها را وا کنیم از چشم و گوش
وا کنیم این بند های زر خرید
پای در گل رفته را باید برید
هر که چسب پای خود را باز کرد
با ملائک یک نفس پرواز کرد
وان که با چسبیده پایش خو گرفت
عالمی در باخته... لولو گرفت
نخستین بار گفتش کَز کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست!
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگویی ، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت آری چو خواب آید ، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خَرامی در سرایش؟
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟
بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی
هر که از تن بگذرد جانش دهند
هر که جان درباخت جانانش دهند
هر که در سجن ریاضت سر کند
یوسفآسا مصر عرفانش دهند
هر که گردد مبتلای دردِ هجر
از وصال دوست درمانش دهند
هر که نفسِ بتصفت را بشکند
در دل آتش گلستانش دهند
هر که گردد نوح عشقش ناخدا
ایمنی از موج طوفانش دهند
هر که از ظلمات تن خود بگذرد
خضرآسا آب حیوانش دهند
مردان خدا پردهٔ پندار دَریدَند
یعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند
هر دست که دادند از آن دست گرفتَند
هر نکته که گفتند همان نکته شَنیدَند
همت طلب از باطنِ پیرانِ سَحَرخیز
زیرا که یکی را زِ دو عالم طَلبیدَند
زنهار مَزَن دست به دامان گروهی
کَز حَق بِبُریدَند و به باطل گِرَویدَند
تو را عشق همچون خودی ز آب و گل
رباید همی صبر و آرام دل
به بیداریش فتنه بر خَد و خال
به خواب اندرش پای بند خیال
به صدقش چنان سر نهی در قدم
که بینی جهان با وجودش عدم
تو گویی به چشم اندرش منزل است
وگر دیده بر هم نهی ، در دل است
گرت جان بخواهد ، به لب بر نهی
ورت تیغ بر سر نهد ، سر نهی
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست
چنین فتنهانگیز و فرمانرواست
عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق
به سودای جانان ز جان مشتغل
به ذکر حبیب از جهان مشتغل
به یک نعره کوهی ز جا برکنند
به یک ناله شهری بههم برزنند
سحرها بگریند چندانکه آب
فرو شوید از دیدهشان کُحل خواب
چنان فتنه بر حسنِ صورت نگار
که با حسن صورت ندارند کار
میِ صرف وحدت کسی نوش کرد
که دنیا و عقبی فراموش کرد
[1] (شعری زیبا برای فرزندانی که از گوشت و پوست پدر و مادر خود هستند ولی آنها را اذیت می کنند)
[2] (در ذکر لا اله الا الله اول می گویم من هیچ معشوقی ندارم و سپس می گویم جز الله که برترین معشوق است)
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴ ساعت توسط هدیه به شهیدان مدافع حرم صلوات
|