نکات تفسیری:

  1. «كتاب» آن نوشته‌اي [است] كه مجموعهٴ قوانين باشد؛ احكام، اوامر و نواهي را در برداشته باشد و «كتاب» به اين معنا كه مجموعهٴ قوانين باشد به پنج پيامبر داده شد كه در سورهٴ «شوري» از آنها اين‌چنين ياد مي‌كند؛ آيهٴ سيزدهم سورهٴ «شوري» اين است: ﴿شَرَعَ لَكُم مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّي بِهِ نُوحاً وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَي وَعِيسَي أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ﴾. آن نوشته‌اي كه (مجموعه‌اي كه) شريعت را؛ يعني امر و نهي را در بر داشته باشد به نام كتاب است.
  2. اگر مسئله «كتاب» نسبت داده شد براي آن است كه اينها همان كتابِ نبيّ گذشته را به ارث برده‌اند؛ [مثلاً] آنچه به يحيايِ شهيد(سلام الله عليه) داده شد كه ﴿يَا يَحْيَي خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ﴾[4]، اين همان كتاب عيساي مسيح است؛ كتاب جدايي نيست. دربارهٴ داود(سلام الله عليه) تعبير به «كتاب» نشده است، تعبير به «زبور» شده است كه [فرمود:] ما انبيا را، بعضي را بر بعضي فضيلت داديم، [آن‌گاه فرمود:] ﴿وَآتَيْنَا دَاوُدَ زَبُوراً﴾[5]. اصطلاح «كتاب» را بر «زبور» داود اطلاق نكرده است؛ گرچه «زبور» هم به معناي «كتاب» است.
  3. «زبر» يعني كتابها، «كتاب» جمعش كُتب است، «زبور» هم جمعش زُبُر. اينها به معناي مطلقِ مكتوب است؛ امّا آن مكتوبي كه مجموعهٴ شريعت، قوانين، اوامر و نواهي باشد اصطلاحاً «كتاب» ناميده مي‌شود.
  4. آن مجموعه‌اي كه فقط پند، اندرز و نصيحت باشد، ممكن است بر آن «زبور» اطلاق بشود؛ امّا «كتاب» اطلاق نمي‌شود. «كتاب» به اين معنا را خداي سبحان به پنج پيامبر از انبياي الهي(عليهم السلام) اعطا كرد، ديگران وارثان همين «كتاب»‌اند؛ حافظان همين «كتاب»‌اند. اگر فرمود: «ما به نبيّين كتاب داديم» يعني به اين«مجموع» «كتاب» داديم؛ نه به اين جميع، اگر فرمود: «به رُسُل كتاب داديم» يعني به اين «مجموع» «كتاب» داديم؛ نه به جميع، اگر در سورهٴ «حديد» فرمود: ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ﴾[6]؛ نه يعني به هر رسولي ما يك «كتاب» داديم؛ ما به مرسلين «كتاب» داديم؛ يا خود از انبياي اولواالعزم بودند [و] كتاب مستقل داشتند مانند ابراهيم(سلام الله عليه)؛ يا اگر جزء يكي از مرسلينِ بعد از حضرت ابراهيم (عليه السلام) بودند، حافظ همان كتاب ابراهيم(سلام الله عليه) بودند؛
  5. مثل لوطِ پيامبر(عليه السلام) كه خود به حضرت ابراهيم(عليه السلام) ايمان مي‌آوَرَد كه ﴿فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ﴾[7]، ﴿فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ﴾ يعني لإبراهيم ﴿لُوطٌ﴾؛ لوط به حضرت ابراهيم(سلام الله عليهما) ايمان مي‌آورد؛ يا يحيي(سلام الله عليه) به حضرت عيسي(سلام الله عليه) ايمان مي‌آورد، كتابي كه به يحيي(سلام الله عليه) داده شد، جز انجيل كتاب جدايي كه شريعتي را در بر داشته باشد نيست.
  6. كتاب، گرچه بر مطلق نوشته حمل مي‌شود؛ ولي كتاب به معناي مجموعهٴ شريعت و قوانين كه اوامر و نواهي را در بر داشته باشد، جز به پنج پيامبر از انبياي الهي اعطا نشد و اگر دربارهٴ نبيّين آمده است كه ﴿أَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتَابَ﴾[8] يا دربارهٴ مرسلين آمده است كه ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ﴾[9]؛ يعني ما به مجموع اينها كتاب داديم نه به جميع اينها و اگر جميع اينها هم داراي كتاب باشند، بعضي بالاستقلال داراي كتاب‌اند، بعضي به تبعيّت.

همين آيهٴ سوره«شوري» است كه شريعت را مي‌فرمايد از آنِ اين پنج نفر است: ﴿شَرَعَ لَكُم مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّي بِهِ نُوحاً وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ﴾؛ اين دو مورد، ﴿وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَي وَعِيسَي﴾[11]، [كه مي‌شود] پنج نفر.

  1. ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾، اين جنس نفي شده است؛ يعني شك در كتاب آسماني نيست. «ريب» بالاتر از «شك» است؛ «أشدّ شك» است؛ آن شكّ شديد را مي‌گويند «ريب» كه از «شكّ» مصطلح مقداري قوي‌تر است. اين تعبير ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾، يك وقت به همان نحوهٴ حقيقتش اراده مي‌شود؛ يك وقت به آن نحوهٴ حقيقت اراده نمي‌شود، [بلكه] به اين معناست كه اين كتاب، شايستهٴ شك نيست، گرچه عدّه‌اي در آن شك مي‌كنند؛ نه اينكه در آن شك نمي‌كنند، [بلكه] آن شك‌پذير نيست؛ آن مطلبي كه قابل شك باشد ندارد؛ مطلب مبهمي در قرآن نيست كه مشكوك باشد.

  1. پس ﴿لاَ رَيْبَ فِيهِ﴾ دو گونه خواهد بود: قسم اوّل آن است كه اصلاً به هيچ نحو ريب در آن راه ندارد (كه نفي حقيقت است)؛ قسم دوم آن است كه گرچه عدّه‌اي شكّ مي‌كنند ولي شكّشان بيجا‌ست؛ اين كتاب، مطلبِ مشكوك ندارد. آن كه شك مي‌كند نابيناست؛ مثل اينكه يك وقت ما مي‌گوييم «وقتي آفتاب طلوع كرد، روز روشن است» جا براي شك نيست، اگر كسي شك كرد؛ چون در تاريكي به سر مي‌برد نمي‌داند كه روز است يا نه؛ وگرنه [در] روز (كه آفتاب طلوع كرد) جا براي شك نيست؛ ولي كسي ممكن است «اعما» باشد [يا] كسي ممكن است در حجاب باشد و روز را نبيند. «روز» شايستهٴ شك نيست امّا شك‌بردار است؛ كسي كه «نمي‌بيند» شك مي‌كند كه آيا روز است يا شب.