مسابقه کشتی به فینال رسیده بود. عباس با این بُرد قهرمان می­شد چیزی که آرزوی هر ورزشکاری است.

همه­ی تماشاگران در انتظار مسابقه فینال بودند. نوبت عباس رسید؛ بلندگوی سالن چندبار اسم عباس را خواند: عباس حاجی­زاده با دوبنده آبی ...

رقیب عباس روی تشک آمده بود اما خبری از عباس نبود. مربی عباس هم گیج شده بود. تمام سالن را گشتیم اما خبری از عباس نبود، فایده نداشت.

داور دست رقیب عباس را بالا برد. بعد از چند لحظه، عباس وارد سالن شد. با عجله به سمتش رفتم و گفتم: کجا بودی؟! اسمت را خواندند نبودی؟!

با آرامش گفت: وقت نماز بود؛ رفتم مسجد نمازم را بخوانم.

مانده بودم چه بگویم.

وقتی خبر شهادت عباس حاجی زاده را شنیدم فهمیدم که قهرمان واقعی عباس است. [1]


شهید محمد ابراهیم احمدپور گفت: «از همین امروز باید نمازهایمان را به جماعت بخوانیم.»

گفتم: آقای احمدپور! نماز جماعت جا می­خواهد. ما که در ساختمان شهرداری اتاق خالی نداریم.

دفتر خودش را نشان داد و گفت: «همین­جا».

بعد هم آستین­هایش را بالا زد، میز و صندلی­های اتاقش را جابه­جا کرد و گفت: «موکت بیاورید، از امروز این­جا هم دفتر کار من است، هم نمازخانه». [2]


به­خاطر برگزاری نماز جماعت، فرمانده عراقی دستور داده بود یک هفته درِ آسایشگاه را باز نکنند. روز هشتم، سربازان عراقی در را باز کرده و وحشیانه به ما حمله کردند. بعد هم ما را بیرون بردند و پنج نفر، پنج نفر روی زمین نشاندند.

هر سرباز با یک کابل برق که نوک آن با فلزی پرس شده بود بالای سرمان آماده بود و با دستور فرمانده، شروع به زدن کرد.

صدای شیون و زاری، سراسر اردوگاه را پر کرده بود. کم­تر اسیری بود که تنش خونی نشده باشد، بعضی­ها هم بی­هوش روی زمین افتاده بودند. آخر کار هم، فرمانده عراقی فریاد کشید و گفت:

«این پاداش کسی است که در ارتش عراق، نماز جماعت می­خواند.» [3]


وقتی خدای مهربان در قرآن فرموده که: « وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري‏ ؛ نماز را بخوان تا به یاد من باشی» معنای دیگرش این است که اگر به یاد او نباشیم نمازی نخوانده­ایم. حالا برای اینکه در نماز به یادش باشیم به این نسخه شفابخش عمل کنیم که نبی مکرم اسلام 9فرمود:

«طوری نماز بخوان که گویی آخرین نمازی است که می­خوانی.»

و نیز در جای دیگر داریم:

«طوری نماز بخوان که انگار خدا را می­بینی و اگر تو او را نمی­بینی بدان که او تو را می­بیند.»

از همین امروز تمرین کن قبل از نماز خیلی جدی به خودت بگو:

این آخرین نماز من است، من می­خواهم با خدا حرف بزنم. [4]


شاید ما با خودمان فکر کنیم که عطر زدن یا داشتن انگشتر در نماز خیلی هم فرقی ندارد، اما وقتی سفارشات پیامبر اکرم 9 را می­بینیم و از طرفی رفتار علمای دین را در عمل به این دستورات مشاهده می­کنیم باید قبول کنیم که راز و رمزی هست که ما بی­خبریم، و گرنه دلیلی نداشت که امام خمینی با این همه کار و کمبود وقت روزی پنج بار خودش را معطر کند و اصرار داشته باشد که قبل از هر نماز از عطر یا ادکلن استفاده کند.

در روایت داریم که امام صادق 7 فرمود: دو رکعت نماز که نمازگزار عطر زده باشد، ثوابش 70 برابر می­شود.

و نیز پیامبر 9 فرمود:

«مسواک زدن برای نماز، ثواب نماز را 70 برابر می­کند.» یا انگشتر به دست کردن، ثواب نماز را 1000 برابر می­کند. [5]


مادر شهید مجید مقدادی پس از اینکه با خبر شد پسرش مجروح شده است خودش را سریع به بیمارستان رساند.

پیکیری را روی تخت دید که از شدت جراحاتِ ترکش­ها، بی­حرکت روی تخت افتاده است. با چنین وضعی آن­چه که باعث شگفتی همگان به خصوص پزشک معالج شده بود میزان پای بندی و تقید مجید در خواندن نمازهایش بود.

دکترش می­گفت: مجید چهار روز در اغما بود؛ بعد که به هوش آمد، اولین چیزی که خواست آب بود تا وضو بگیرد و نمازش را بخواند.

من در طی بیست و پنج سال طبابتم چنین نماز پر شور و حرارتی را ندیده بودم آن هم با آن بدن پر از زخم و جراحات.[6]


ابوجهل از اطرافیان خود پرسید: آیا «محمد» در میان شما نیز به سجده می­رود؟!

گفتند: بله!

گفت: قسم می­خورم اگر او را در نماز ببینم با پای خود گردن او را له می­کنم.

زمانی که متوجه شد پیامبر 9 در حال نماز است تصمیم گرفت با لگد بر سر مبارک حضرت بکوبد.

همین که نزدیک شد با حالتی عجیب عقب نشینی کرد و به مشرکان گفت: وقتی به او نزدیک شدم در مقابل خود خندقی از آتش دیدم.

در سوره علق آیه 9 آمده است:

« أَ رَأَيْتَ الَّذي يَنْهى‏ * عَبْداً إِذا صَلَّى ؛ آیا دیدی کسی را که منع می­کرد بنده­ای را که نماز می­خواند.»

پیامبر 9 و مؤمنان این­گونه در برابر سختی­ها و شکنجه­های مشرکان ایستادگی کردند تا دین و نماز باقی بماند. [7]


موسی بخشایشی می­گوید:

قبل از انقلاب بود؛ در دبیرستان اجازه نمی­دادند نماز بخوانیم، جایی هم برای این کار نبود.

با چند نفر مخفیانه گوشه­ی کلاس روزنامه پهن می­کردیم و نمازمان را همان­جا می­خواندیم؛ یک مهر همیشه همراهمان بود.

زنگ­های تفریح گوشه­ی کلاس، وعده­گاهمان شده بود.

یک­روز که مشغول نماز ظهر بودم، یک­دفعه پشت گردنم شروع کرد به تیر کشیدن، کمی پرت شدم به جلو، اما توجهی نکردم و نمازم را ادامه دادم تا تمام شد.

مدیرمان بلند فریاد زد: چرا داری نماز می­خوانی؟! چرا توی مدرسه اغتشاش به پا می­کنی؟!

چیزی نگفتم، فقط نگاهش می­کردم؛ به همین­خاطر یک هفته از مدرسه بیرونم کردند. [8]


بعضی­ها در سختی و مشکلات نماز را ترک می­کنند، دقیقاً همان لحظاتی که احتیاج بیشتری به نماز دارند تا با ارتباط با خدای قادر، راه نجات از مشکلات برایشان هموار شود. در قرآن کریم آمده است:

« وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاة ؛ از نماز کمک بگیرید.»

امام صادق 7 می­فرماید:

«چه چیزی مانع می­شود شما را که هر گاه مشکلی یا اندوهی برایتان پیش آمد وضو بگیرید و دو رکعت نماز بخوانید و از خدا رفع آن مشکل و اندوه را بخواهید؟! (چرا این­کار را نمی­کنید؟!)» [9]


با مجروحیت کمی در بیمارستان مشهد بستری شدم. عبدالحسین ایزدی هم آن­جا بود. از ناحیه سر مجروح شده بود و حال خوبی نداشت.

یکی از شب­ها مادرش سراسیمه به اتاقم آمد و گفت: حالش اصلاً خوب نیست.

با عجله به اتاقش رفتم، تکان­های شدیدی می­خورد. دکتر، آمپول آرام­بخشی به او تزریق کرد و او آرام شد.

بعد از لحظاتی نشست روی تخت و به من گفت: خاک تیمم بیاور.

خاک تیمم بردم، مهر را هم به دستش دادم. نمازش را شروع کرد. با حالتی عجیب با خدا حرف می­زد. منتظر بودم که سلام نماز را بدهد تا کمی با او حرف بزنم. اما سلام نماز او با لحظه شهادتش هم­زمان شد.

همه کسانی که در اتاقش بودند گریه می­کردند. [10]


وقتی به یک لیوان آب بگوییم: دوستت دارم، مولکول­هایش زیبا می­شود و برعکس در صورتی که به همان آب بگوییم: دوستت ندارم، مولکول­هایش زشت می­شود.

«ای مو تو» دانشمند ژاپنی به یک لیوان آب دعا خواند و از مولکول­هایش عکس گرفت. خیلی زیبا شده بودند و به یک لیوان آب دیگر دعا نخواند مولکول­هایش زیبا نبودند.

خداوند کلمات مخصوصی را انتخاب کرده که هر روز بخوانیم و از آثارش بهره­مند شویم. دو سوم بدن ما از آب تشکیل شده است و از نظر همان آزمایش دانشمند ژاپنی نیز، نماز اثرگذاری بسیاری در روح و روان و حتی جسم دارد؛ و خداوند فرمود: « إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر ؛ نماز انسان را از فحشا و منکر باز می­دارد.» [11]


بی­سیم، خبر محاصره شدن تعدادی از رزمندگان را داد، آن هم در منطقه­ای صعب العبور.

فرماندهان و شهید بروجردی خیلی ناراحت و نگران بودند. هیچ راه حلی برای رهایی نیروهای محاصره شده پیدا نمی­کردند.

شهید بروجردی بلند شد وضو گرفت و به نماز ایستاد. نمازی پر از حضور خدا؛ پس از نماز بر اثر خستگی خوابش برد. بعد از چند دقیقه، ناگهان از خواب پرید؛ سراسیمه به سوی نقشه عملیاتی دوید، مدتی به نقشه زل زد، بعد با صدای بلند همه فرماندهان را به اتاق فرا خواند و طرحی را برای کمک به نیروهای در محاصره مطرح کرد؛ طرحی نو که همه را به تعجب وا داشت. همه موافق این طرح بودند. با اجرای طرح، محاصره شکسته شد و رزمندگان آزاد شدند.

با خوشحالی به سمت شهید بروجردی رفتم و در مورد طرح، سؤال کردم؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: هر وقت با مشکلی مواجه می­شوم به نماز می­ایستم و توسل به ائمه اطهار پیدا می­کنم. این کار راه­هایی را جلوی رویم باز می­کند.[12]


شهيد محمد نصراللهي در دوران بچگي بسيار بازي­گوش بود. خواهرش مي­گويد: درِ خانه را زدند، رفتم در را باز کردم ديدم يکي از همسايه­ها که زرتشتي بود با ناراحتي پشت در ايستاده و مي­گويد:

برو بگو پدرت بيايد دم در، اين چه وضع بچه تربيت کردن است؟!

فهميدم که محمد دسته گل به آب داده است. پدر با عجله آمد دم در، همسايه با اوقات تلخي گفت:

آقا يک چيزي به اين بچه­تان بگویيد، اين­طور که نمي­شود!

پدر گفت: اين­ها که با هم دوست بودند نمي­دانم چرا دعوا کردند.

همسايه زرتشتي حرف پدر را قطع کرد و گفت: دعوا چيه آقا! اين پسر شما بچه­ي ما را از راه به در کرده است. صبح بلند شديم ديديم دارد نماز مي­خواند همه­اش تقصير اين پسر شماست، نيم وجبي راه رفتنش را بلد نيست آمده به بچه­ي من نماز ياد داده. [13]


شهيد حسين هدايي خيلي با محبت و عاطفه بود و به نماز خيلي اهميت مي­داد.

حتي زماني که به مرخصي مي­آمد فکر و ذکرش اين بود که رفقایش براي نماز صبح خواب نمانند.

وقت نماز صبح که مي­شد تلفن را بر مي­داشت و به تک تک بچه­ها زنگ مي­زد و مي­گفت: «بيداريد! وقت نماز است».

هر روز صبح، شايد به 30 نفر تلفن مي­زد و اين، کار هميشگي او بود. [14]


در جبهه سربازي بود که نماز نمي­خواند، اما با کمال تعجب در عمليات والفجر 8 شهيد شد.

وقتي سراغ يادداشت­هايش رفتيم مطالب تکان دهنده­اي ديديم. او نوشته بود:

قبل از عمليات، يک شب از رزم شبانه برگشتيم. چون خيلي خسته بودم دراز کشيدم تا بخوابم، اما بقيه رزمنده­ها به نماز خواندن مشغول شدند. در آن لحظه نسبت به آن­ها احساس کمبود کردم و با اينکه آن­ها دوستانم بودند حس کردم خيلي با آن­ها فاصله دارم. به گريه افتادم. در همان لحظه با خداي خود عهد کردم هميشه به ياد او باشم و نماز بخوانم. بلافاصله وضو گرفتم و در کنار يکي از رزمنده­ها که خيلي دوستش داشتم، مشغول خواندن نماز شدم.

من آن شب را هيچ وقت فراموش نمي­کنم. شب آشتي من با خدا بود».

پس از شهادت آن رزمنده، شنيدم که خانواده­اش هم تغيير عقيده داده­اند و نمازخوان شده­اند. [15]


[1] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۱۹

[2] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۲۸

[3] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۳۱

[4] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۳۷ ؛ منبع احادیث کافی، ج 4، ص 261 و مصباح الشریعه، ص8

[5] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۴۹ منبع احادیث ؛ ثواب الأعمال، ص 40 و جامع الأخبار، ص 78 و بحار الانوار، ج 81، ص 257

[6] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۵۳

[7] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۵۴ به نقل از تفسیر نور، ذیل آیه 9 سوره علق.

[8] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۵۵

[9] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۵۶ به نقل از البرهان، ج1، ص 209

[10] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۵۸

[11] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۶۶

[12] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۷۰

[13] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۳

[14] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۵

[15] زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۷