یخبندان

یک روز جهت گرفتن وضو در مدرسه آب نبود چون هوا سرد و یخبندان و تمام لوله های آب مدرسه یخ زده بود. حسین به من گفت: بهمن بیا که من آب پیدا کردم بعد از ایشان سوال کردم که آب کجاست؟ ایشان جواب داد جلوی مدرسه گودالی پر از آب است ولی یخ زده و ایشان یخ ها را با سنگ شکست و من و حسین با آن وضو گرفتیم.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید حسین مروجی


نماز با شتاب

کافی بود کسی فقط کمی با عجله وضو بگیرد و با شتاب نماز بخواند. در این چنین حالی بچه ها ورد زبانشان شده بود این که: «هر کی سر خدا را کلاه بگذاره، خدا سرش بشکه می گذاره. حالا خودتون می دونید».

فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) جلد 1، ص 42


حال گیری

پای منبع آب، تصادفی همدیگر را دیدیم. البته من سعی کردم خودم را نشانش ندهم که مبادا احیانا خجالت بکشد، ولی برایم خیلی جالب بود که او هم نماز شب می خواند. اما وقتی برگشتم به چادر، با کمال تعجب دیدم، ظاهراً وضو گرفته و رفته تخت خوابیده. فکر کردم یعنی چه؟ آدم بلند شود برای نماز شب، بعد وضو بگیرد و نماز نخوانده برود بخوابد.

گذشت تا بعدها که کمی رویمان به هم بازتر شد. پرسیدم: آن شب قضیه چی بود؟ با همان لحن داش مشتی اش گفت؟ والله یک چند وقتی است حسابی حال مارو می گیره؛ هر چی دوست و رفیق داریم می زنه می بره، ما هم که هر چی دست به دامنش می شیم که اقلاً حالا که مارو نمی بری این ها رو به خواب ما بیار، گوش نمی کنه که نمی کنه. من هم گفتم، بگذار ببینم حال گیری خوبه؟

فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) ج 2، ص 161


خدایار

سحرگاه سرد و یخبندان ماه دی، آن قامت نحیف و کمی خمی ده، در اطراف روستای چنگوله، به نماز ایستاده بود و گوسفندان در اطرافش مشغول چریدن علف های خشک بودند. ـ خدایار ـ که به ظاهر لال بود، به زبان دل با خدا مناجات می کرد و رکوع و سجودش را به جا می آورد.

نماز را که تمام کرد، بعثی های قطّاع الطریق به سویش هجوم آوردند؛ برخاست که از چنگشان فرار کند، اما به دامش انداختند. بر سر و صورتش می زدند تا حرف بزند؛ اما ـ خدایار ـ زبانش بسته بود و نمی توانست. دو دندانش را شکستند و صورتش را خون آلود کردند. لباس های او و دو همراهش را از تنشان کندند تا در هوای سرد منطقه ی مهران، خردشان کنند.

ـ خدایار کاوری ـ آرام بود و صبور. کتک می خورد و هیچ نمی گفت. روزها سر و کارش با شکنجه بود و بازجویی و سرانجام به جمع اسیران اردوگاه آورده شد. آن بی ریای غریب تا اذان می گفتند، به نماز می ایستاد و شب های جمعه در راز و نیاز با خدا به سر می برد.

دردهای کلیه کم کم شروع شد و نفس ها به خس خس افتاد؛ اما ارتباطش با خدا مأنوس تر شد. وقتی درد و بیماری های مختلف از همه طرف به او هجوم آورد، به بیمارستان موصل رهسپارش کردند. کمتر از یک هفته شد که خبر آوردند «خدایار از دنیا رفته است».

در شهریور ماه 63 بچه های اردوگاه موصل فقط اشک ریختند و آه کشیدند؛ بی آن که چیز زیادی از آن ـ بنده ی خدا ـ بدانند. فقط برخی دوستان گفتند: «همیشه با وضو بود»

قصه ی نماز آزادگان، ص 93، خاطره ی محمد نبی رحیمی زاده و حمید حسین زاده


آخرین نماز

وقتی که حسن به خاطر مجروحیت در بیمارستان بستری شده بود برادرش به دیدنش رفته بود او در آخرین لحظات عمرش با این که پایش قطع شده بود مقداری خاک برای تیمم جهت نماز خواندن خواسته بود تا نمازش را با تیمم بخواند و بعد به شهادت می رسد.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید حسن صادقی


با وضو وارد شوید

اول حسن خودش را معرفی کرد. بعد مسائل کلی مطرح شد و ایشان در همه حرف ها، تاکیدش روی مسائل اخلاقی بود.

یادم نمی رود؛ قبل از اینکه وارد این جلسه شوم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: «خدایا خودت از نیت من باخبری؛ هر طور صلاح می دانی این کار را به سرانجام برسان.»

بعدها در دست نوشته های او هم خواندم که نوشته بود: «برای جلسه خواستگاری با وضو وارد شدم و همه کارها را به خدا واگذار کردم.»

شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری) ؛ بانوی ماه، ص 6


دائم الوضوء

حاجی دائمُ الذکر بود و با وضو. در جلسه و غیر جلسه، زیر لب آرام آرام ذکر خدا را می گفت و به یاد او بود. معتقد بود با وضو و طهارت، کارها نورانیت پیدا می کند و بهتر پیش می رود. کم کم بچه ها هم ازش یاد گرفته بودند؛ دائم الذکر و با وضو بودن را. اصلاً همین کارهاش بود که باعث شد تا بچه های اطلاعات و عملیات مثل پروانه دورش بگردند.

شهید علی هاشمی ، به روایت از سرهنگ اسماعیل زاده


با وضو در عبادتگاه

مادر شهید می گوید: من نمی دانستم هر وقت می خواهد مدرسه برود با وضو می رود، تا اینکه چند بار توی حیاط وقتی داشت وضو می گرفت دیدمش.

بهش گفتم: مگر الآن وقت نمازه که داری وضو می گیری؟! می گفت: «می دونی مادر! مدرسه عبادتگاهه؛ بهتره انسان هر وقت می خواد مدرسه بره، وضو داشته باشه.»

شهید رضا عامری ، سفر بیست و پنجم، ص26


اذان

اَشهَد اَنّ علیّاً ولی الله

روزهای اول اسارت که تازه نخستین اردوگاه، یعنی موصلِ یک تشکیل شده بود، می خواستند کاری کنند که ما نماز نخوانیم؛ ولی ما نماز را به جماعت می خواندیم. آن ها پیشنماز را می بردند و شکنجه می کردند؛ یک نفر دیگر جلو می ایستاد. هر چه می گفتند: «این جا مسجد نیست، پادگان است» ، فایده ای نداشت.

در برنامه ی جلوگیری از نماز موفق نشدند. گفتند: «شما که اذان و اقامه می گویید، حق ندارید اشهد ان علیاً ولی الله بگویید!»

خیلی تهدید کردند و فشار آوردند. هر کس که در اذان به ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) شهادت می داد، کتک می خورد. می گفتند: «کجای قرآن نوشته، اشهد ان علیاً ولی الله؟ اگر در قرآن باشد، ما هم قبول داریم!» بچه های آزاده هم می گفتند: «کجای قرآن نوشته نماز صبح دو رکعت است؟ »

یک روز ساعت ده و نیم صبح همه را جمع کردند که با تهدید و تشر همین ممنوعیت را اعلام کنند. فرمانده ی عراقی به مترجم ایرانی گفت: «به این ها بگو هر کس از این به بعد در اذانش اشهد ان علیاً ولی الله بگوید، به شدت عقوبت می شود». مترجم ایرانی به زبان عربی به افسر بعثی گفت: «من جرأت نمی کنم این را ترجمه کنم و به این ها بگویم. شهادت بر ولایت علی (علیه السلام) جزو اعتقادات این هاست.» به مترجم گفت: «باید بگویی!» گفت: «نمی گویم».

سیلی محکمی به گوش مترجم زد و او به ناچار ترجمه کرد. سه نفر از بچه ها بلند شدند و با عراقی ها بحث کردند. آن ها آن سه نفر را جلوی درِ بزرگ اردوگاه، کنارِ مقرشان بردند که شکنجه شان کنند. به دیگران هم گفتند که به آسایشگاه هایشان بروند. در همین لحظات بود که وقت اذان شد. ناگهان از آسایشگاه بانگ اذان در اردوگاه طنین افکند. آن سه نفر هم از همان جا اذان گفتند و با صدای بلند فریاد زدند: «اشهد ان علیاً ولی الله».

آن ها را به زندان بردند؛ اما باز وقت اذان، این فریاد بلندتر شنیده می شد. بعثی ها هر چه کردند، موفق نشدند نام امام علی و شهادت بر ولایت و امامت او را از اذان اردوگاه حذف کنند.

چند روز بعد خسته شدند و دست کشیدند.

قصه ی نماز آزادگان، ص 144، خاطره ی علی اکبر هاشمی