راه نزول برکات

آيت الله بهاءالدينى كه خود در درياى بيكران كوثر علوم و معارف اهل بيت - عليهم السلام - جان و نفس خويش را به زينت كمالات و اخلاق حسنه آراسته اند، در سفارش سلوكى به سالكان راه خدا هميشه تاكيد داشتند كه اگر مى خواهيد بركاتى نصيبتان شود نماز اول وقت شما ترك نشود.

(داستان 35)


کرامت یک عالم

سالهاى پيش از پيروزى انقلاب، روزى باتفاق يكى از پسر عموهايم در يكى از خيابانهاى تهران ايستاده، منتظر تاكسى بوديم. قريب نيم ساعت ايستاديم، هر چه تاكسى مى آمد يا پر از مسافر بود يا نگه نمى داشت. خسته شديم، ناگاه يك تاكسى آمد و توقف كرد و به ما گفت : بفرمائيد؛ سوار شويد. هر جا مى خواهيد بفرمائيد تا شما را برسانم. ما سوار شديم و مقصدمان را گفتيم. در ميان راه من به پسر عمويم گفتم : شكر خداى را كه در تهران يك راننده مسلمانى پيدا شد كه به حال ما رقّت كرد و ما را سوار نمود. راننده شنيد و گفت : آقايان تصادفاً من مسلمان نيستم و ارمنى هستم. گفتم : پس چطور ملاحظه ما را نمودى. گفت : اگر چه مسلمان نيستم، امّا به كساني كه عالم مسلمانها هستند و لباس اهل علم در بر دارند عقيده مندم و احترامشان را لازم مى دانم. بواسطه امرى كه ديدم، پرسيدم : چه ديده اى؟ گفت : سالى كه مرحوم آيت الله حاج ميزرا صادق آقا مجتهد تبريزى را به عنوان تبعيد از تبريز به كردستان [سنندج] حركت دادند، من راننده اتومبيل ايشان بودم. در ميان راه نزديك به درخت و چشمه آبى شديم. آقا فرمودند: اينجا نگهدار، تا نماز ظهر و عصر را بخوانم. سرهنگى كه مأمور ايشان بود، به من گفت : اعتنا نكن و برو، من هم اعتنائى نكرده رفتم. تا نزديكى آب رسيدم، ناگهان ماشين خاموش شد، هر چه كردم روشن نگرديد. پياده شدم تا سبب خرابى آنرا بدانم. هيچ نفهميدم، ماشين عيب و ايرادى نداشت. امّا روشن نمى شد. آقا فرمود: حالا كه ماشين متوقف است بگذاريد نماز بخوانم. سرهنگ ساكت شد و آقا مشغول نماز گرديد. من هم سرگرم باز كردن آلات ماشين شدم. هنگامى كه آقا از نماز فارغ شد و در ماشين نشستند با يك استارت ماشين روشن گرديد و راه افتاديم...

(داستان 35)


دو ركعت عشق

خانم فريده مصطفوى دختر امام خمینی رضوان الله علیه می گوید پدرم براى من تعريف كردند: [در سال 1342 وقتی پاسبان های شاه مرا از قم در نیمه شب دستگیر کردند و مخفیانه با سرعت مرا به سمت تهران می آورند] در بین راه من گفتم كه نماز [ ِصبح] نخوانده ام. يك جايى نگهداريد كه من وضو بگيرم. گفتند: ما اجازه نداريم. گفتم : شما كه مسلح هستيد و من اسلحه ندارم. به علاوه شما همه با هم هستيد و من يك نفرم. كارى كه نمى توانم بكنم. گفتند: ما اجازه نداريم.

فهميدم كه فايده اى ندارد و اينها نگه نمى دارند. گفتم : خوب؛ اقلاً نگه داريد تا من تيمّم كنم. اين را گوش كردند و ماشين را نگه داشتند. امّا اجازه پياده شدن به من ندادند. من همين طور كه توى ماشين نشسته بودم از توى ماشين خم شدم و دست خود را به زمين زدم و تيمّم كردم.

نمازى كه خواندم پشت به قبله بود چرا كه از قم به تهران مى رفتيم و قبله در جنوب بود. نماز با تيمّم و پشت به قبله و ماشين در حال حركت !

اين طور نماز صبح خود را خواندم. شايد همين دو ركعت نماز من مورد رضاى خدا واقع شود.

(داستان 39)


یک ربع به یک ربع

امام خمینی رضوان الله علیه به نماز اول وقت خيلى علاقه داشتند. پزشک ایشان می گوید از صبح روز آخر عمر مبارکش که حالشان بسیار بد بود، مرتب از ما سؤال مى كردند كه : چقدر به ظهر مانده؟ چون خودشان ساعت دمِ دستشان نبود و آن قدرت را نداشتند كه به ساعت نگاه كنند، يك ربع به يك ربع از ما مى پرسيدند. نه به خاطر اينكه نمازشان قضا نشود، به خاطر اينكه نماز را اول وقت بخوانند.

(داستان 44)


توصیه یک عارف به دخترش

خانم صديقه مصطفوى دختر امام خمینی رضوان الله علیه می گوید: در روز های آخر عمر امام یک عمل جراحى انجام شد و خطر عمل تا آن موقع مهار شد... امام بلافاصله پس از بهوش آمدن با وجود ضعف شديد عارض شده، وقت نماز را سؤال كرد و اشاره كرد كه يكى از آقايان عمامه اش را ببندد و محاسن ايشان را [برای خواندن نماز] شانه بزند.

همه مبهوت بوديم. خدايا اين چه بنده عاشقى است؟ چقدر در حضور خداوند ادب را مراعات مى كند... در بيمارستان، چندين بار به من و همشيره ها توصیه مى فرمود که: راه آخرت سخت است، گناه نكنيد، ترك گناه آسانتر از عذاب خداست، و مى فرمود: نماز را حتى اگر در پياده رو خيابان باشد اول وقت بخوانيد.

(داستان 46)


مواظبت بر نماز اول وقت

على اشراقى نوه امام خمینی رضوان الله علیه می گوید: در اين اواخر حيات مبارك ایشان كه براى نماز جماعت خدمت ايشان مى رسيديم، خيلى راضى به اين كار نبودند، و مى فرمودند: چون من با سختى بلند مى شوم و مى نشينم شما ناراحت مى شويد، نماز خود را بخوانيد.

من ياد ندارم كه امام نماز اول وقت را به تعويق انداخته باشند. از مادرم (صدیقه مصطفوی) شنيدم كه مى گفت : روزى اذان مغرب را گفتند. امام مُهر پيدا نكردند، لذا سريع كاغذى را برداشتند و شروع به نماز كردند. تا اين حّد توجه به نماز اول وقت داشتند.

(داستان 47)


شاید به مقصد نرسیدیم

همسر سردار شهید محمد بروجردى مى گويد:

محمّد در عرض ده سال زندگى مشتركمان طورى بود كه هميشه نمازش ‍ را در اول وقت اقامه مى كرد. در طول مسافرت هايى كه با محمّد داشتيم، هرگاه در راه صداى اذان به گوشش مى رسيد، هر كجا بود ماشين را پارك مى كرد و همانجا نمازش را بجا مى آورد. اگر چه به مقصدى كه مورد نظرش ‍ بود دور يا نزديك بود. بارها به ايشان گفتم : حالا كه نزديك مقصد است نمازتان را شكسته [دو رکعت] نخوانيد بگذاريد وقتى به منزل رسيديم نمازتان را كامل بخوانيد. محمّد در جواب مى گفت : حالا كه موقع اذان است نماز مى خوانيم شايد به منزل نرسيديم و در تمام اين مدّت هيچگاه ياد ندارم كه او بدون وضو باشد.

(داستان 48)


یک عهد مقدس

یکی از دوستان شهید رجایی می گوید روزى حدود ظهر در محضر ایشان بودم. صداى اذان شنيده شد. در حالى كه ايشان از جايشان حركتى كرده و مى خواستند خود را براى اقامه نماز آماده كنند، در زده شد و خدمتگزار وارد اتاق شد و گفت : غذا آماده است، سرد مى شود، اگر اجازه مى فرماييد بياورم. شهيد رجائى فرمودند: خير، بعد از نماز.

وقتى كه خدمتگزار از اتاق خارج شد، ايشان با چهره اى متبسم و دلى آرام خطاب به من فرمودند: عهد كرده ام هيچ وقت قبل از نماز ناهار نخورم، اگر زمانى ناهار را قبل از نماز خوردم، يك روز را روزه بگيرم.

(داستان 49)


قبله پنهان

آزاده ی عزیز رمضان على زارعى می گوید : در اوايل اسارت، ما را از اَلعماره به بغداد انتقال دادند و يك راست به سازمان امنيت یعنی استخبارات بردند. وقتى به آنجا رسيديم، موقع خواندن نماز بود، امّا عراقيها اجازه اين كار را به ما نمى دادند. ناچار روى زمين نشستيم و براى اينكه نگهبانان متوجه نشوند، نماز را به صورت نشسته خوانديم. آن هم در چهار زاويه مختلف. چرا كه حتى جرأت پرسيدن جهت قبله را از مأمورين عراقى نداشتيم.

(داستان 52)


باطن نماز

روزى سيّد رضى صاحب نهج البلاغه در نماز جماعت به برادرش، سيّد مرتضى اقتدا كرده پشت سر او به نماز ايستاد. چون به ركوع رفتند، سيّد رضى نماز را فرادى كرده و از نماز جماعت جدا شد، بعد از نماز از او سؤال كردند: چرا نماز جماعت را تا آخر ادامه ندادى؟

فرمود: چون به ركوع رفتم، ديدم امام جماعت در خون غوطه ور است و در حال نماز نيست و من نماز خود را از جماعت قطع كردم.

اين مسئله را براى سيّد مرتضى نقل كردند. گفت : برادرم راست گفته است. زيرا قبل از نماز مسئله اى از حيض [درباره خون] از من پرسيدند و من در حال نماز درباره آن مسئله فكر مى كردم. [باطن نماز ما آن می شود که به آن فکر می کنیم، به همین جهت از ما خواسته اند تمام فکر و توجه ما به خداوند باشد]

(داستان 60)