معشوق جديد [1] گفت: قبول. ولي يك شرط دارد.
معشوق جديد [1]
گفت: قبول. ولي يك شرط دارد.
ـ چه شرطي؟
ـ من همسر تو ميشوم، ولي بعد از چهل روز. در اين چهل روز، بايد همة نمازهاي خود را در مسجد بخواني و نماز شبت هم ترك نشود.
جوانك پذيرفت. گوهرشاد اگر به او ميگفت شرط همسري من با تو اين است كه كوهي را بر دوش بگيري و از شرق عالم به غرب ببري، قبول ميكرد. چهل روز نماز در مسجد و چهل نماز در نيمههاي شب كه چيزي نيست.
هر روز كه ميگذشت، او خوشحالتر ميشد. روزها را ميشمرد و وصال را در چند قدمي خود ميديد. روزي از مسجد به خانه بازميگشت كه احساس كرد، نماز را هم دوست دارد. اما نميدانست نماز را براي نماز دوست دارد يا براي آنكه او را به وصال گوهرشاد ميرساند. روزهاي بعد، نمازش را كه ميخواند، مثل روزهاي قبل، شتابان از مسجد بيرون نميآمد. مينشست و با خداي خود گفتوگو ميكرد.
تا آن موقع گمان ميكرد كه شب براي خوابيدن است؛ اما مدتي است كه شبها را براي نماز دوست داشت. نيمههاي شب برميخاست، وضو ميگرفت، رو به قبله ميايستاد و نماز ميخواند. كمكم نماز و مسجد و سحرخيزي، در دلش جا باز كرد. روزها را براي مسجد دوست داشت و شبها را براي نماز شب. اندكاندك به روز چهلم نزديك ميشد؛ اما او ديگر مثل سابق، انتظار روز آخر را نميكشيد.
سرانجام روز چهلم فرارسيد؛ اما جوان مشهدي چنان با نماز و مسجد دوست شده بود كه ديگر به گوهرشاد فكر نميكرد. روز چهل و يكم را هم به مسجد رفت. روز چهل و دوم را هم با مسجد و نماز سر كرد. روزها ميگذشت و او فقط به معشوق جديدش فكر ميكرد.[2]
از چشم ديگران [3]
نصف عمرش را در آمريكا و كشورهاي اروپايي گذرانده است. جزء اولين طلبههايي است كه زبان انگليسي را كامل ياد گرفتند. از طرف حوزه رفت به انگلستان. مدتي در منچستر بود، بعد رفت آمريكا و چند كشور ديگر. در همة اين سالها كارش تبليغ دين بوده است.
آخرين باري كه آقای هنرمند را ديده بودم، بيست و چند سال داشت. من آن وقتها تازه آمده بودم حوزه.
امشب، پس از بيست سال، دوباره ديدمش. آمده بود مدرسة امام باقر (ع) و چه سخنراني خوبي كرد! در يك ساعت، كلي اطلاعات دربارة وضعيت اسلام در كشورهاي مسيحي به طلبهها داد.
سخنراني كه تمام شد، ميخواست بيايد طرف من، كه طلبهها دورش جمع شدند و سؤالپيچش كردند. با حوصله، همه را جواب داد و با همه خداحافظي كرد. بعد يكراست آمد به سمت من. همديگر را بغل كرديم و از حال همديگر پرسيديم. از او خواستم كه شام را با هم بخوريم. عذرخواهي كرد، ولي قول داد كه بهزودي يك شب، شام را با هم ميخوريم. بايد ميرفت خانه. ظاهرا كار واجب داشت. گفتم شما را تا خانه ميرسانم. تا خانة آقاي هنرمند دربارة حوزه و درسهاي طلبگي حرف زديم. وقتي رسيديم به در خانهشان، گفتم: شما عجله داريد و من نميخواهم بيشتر از اين وقتتان را بگيرم؛ اما يك سؤال دارم.
ـ بگو.
ـ در اين بيست سال، چند نفر براي مسلمان شدن، پيش شما آمدند؟
ـ كم نبودند، ولي عددشون رو يادم نيست.
ـ چه چيزي از اسلام، بيشتر جذبشون ميكرد؟ وقتي ميآمدند پيش شما، نميگفتند چرا ميخواهيم مسلمان بشيم؟
ـ اتفاقا هر كس ميآمد و ميگفت ميخام مسلمان بشم، من ميپرسيدم چرا. چرا ميخاي مسلمان بشي؟
ـ خب؟
ـ شايد باور نكني، ولي اكثرشون ميگفتند هيچ چيز به اندازة نماز، اونها رو به اسلام متمايل نكرده، خصوصا نماز جماعت.
ـ عجب. جالبه!
ـ آره. ميگفتند: چيزي مثل نمازِ مسلمانها كه ما رو مقيد به ارتباط دائمي با خدا كنه در مسيحيت نيست. ما در مسيحيت، آيينهاي عبادي دستهجمعي نداريم، جز مراسم يكشنبهها كه آن هم هفتهاي يكبار در كليسا برگزار ميشود. عبادت خانگي و شبانهروزي، يه چيز ديگه است. احساس تنهايي و بيكسي، بلاي جان ما شده است. وقتي مسلمانها رو ميديديم كه هر روز، دور هم جمع ميشن و خدا رو عبادت ميكنن، حسرت ميخورديم. شما مسلمانها قدر اين نماز و مسجد رو نميدونيد. ما كه قبلا يك دين ديگه داشتيم، بهتر ميفهميم نماز چه معجزهاي است.
آقاي هنرمند، درِ ماشين را باز كرد. هنوز كاملا پياده نشده بود كه گفت:
ـ البته، عقلانيت و منطقي بودن اسلام هم خيلي سهم داره؛ ولي تا آنجا كه من فهميدم، هيچي به اندازة اين نماز، دل غير مسلمانها را نميبره.
خداحافظي كرد و رفت. من هم راه افتادم به سوي خانه. ميان راه، يك لحظه آرزو كردم كه كاش من هم از دين ديگري به اسلام وارد شده بودم تا قدر نماز را بيشتر ميفهميدم. خودم به آروزي خودم خنديدم!!
ﭽ گلچین کتاب نماز خوبان، علی احمدپور ﭼ
مقایسه عبادت در اسلام و مسیحیت
علاّمه طباطبائى رضوان الله علیه فرمود: روزى به هانرى كُربن [فیلسوف فرانسوی] گفتم : در دين مقدّس اسلام تمام زمينها و مكانها بدون استثناء محل عبادت است، اگر فردى بخواهد نماز يا قرآن بخواند يا سجده كند يا دعا كند در هر جا مى تواند، [ولی] اگر فردى از مسيحيان در وقتى از اوقات حالى پيدا كرد مثلاً در نيمه شب در خوابگاه منزل خود است و خواست خدا را بخواند چه مى كند؟ او بايد صبر كند تا روز يكشنبه، كليسا را باز كنند، اين معنى قطع رابطه بنده است با خدا. در پاسخ گفت : بلى اين اشكال در مذهب مسيحيت هست.
(داستان 4)
درمان بی خوابی و تسکین اعصاب
پروفسور توماس هايس لوپ که یک پزشک معروف جهانی است می گوید: مهمترين مطلبى كه من در طول چندين سال تجربه و آزمايش به دست آورده ام اين است كه بهترين وسيله براى درمان بى خوابى نماز است. نماز بهترين وسيله اى است كه تاكنون براى تسكين اعصاب و آسايش و نشاط شناخته شده و زمينه بى خوابى را برطرف مى گرداند. و به عبارت دقيق تر، مهمترين وسيله ايجاد آرامش در روان و اعصاب انسان نماز است.
(داستان 22)
تفریح با دو شرط
يكى از علماء به آيت الله ميرزاجواد آقا تهرانى رضوان الله علیه نقل كرد كه در دوران تحصيل در حوزه علميه قم گاهى بعضى از دوستان حاج آقا روح الله [امام خمینی] به ايشان اصرار مى ورزيدند كه يك روز تعطيلى براى گردش به خارج از شهر بروند كه استراحتى بنمايند. ولى آقا قبول نمى نمودند و گاهى كه اصرار به حّد بالايى مى رسيد با دو شرط قبول مى نمودند كه بيايند:
اول اينكه، هر كجا وقت نماز رسيد ولو در جاى نامناسب نماز را اول وقت بخوانند.
دوم اينكه، از احدى سخنى كه بوى غيبت از آن استشمام شود شنيده نشود.
(داستان 34)
[1]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايتها و داستانها ؛ ص 101
[2]. بر پاية داستان كارگر و گوهرشاد. ر.ك: لطيف راشدي، سرود شكفتن، ص 28.
[3]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايتها و داستانها ؛ ص 138 با اندکی تلخیص و تصرف