داستان پيروزى حزب الله لبنان با عنايت حضرت فاطمه سلاماللهعلیها
🌸 پيروزى حزب الله لبنان با عنايت حضرت فاطمه سلاماللهعلیها 🌸
📅 دو ماه پس از پيروزى بزرگ حزب الله لبنان در جنگ ۳۳ روزه بر صهيونيستها**، در تاريخ ۲۳ مهر ۱۳۸۵ آقاى سيد حسن نصرالله رهبر حزب الله در ضيافت افطارى در تهران حضور يافت.
❓ اينجانب در آن جلسه از ايشان عامل پايان يافتن جنگ را پرسيدم؟
✦ ايشان پاسخ داد: «جنگ را حضرت فاطمه سلاماللهعلیها پايان داد».
🔆 اين پاسخ براى ما شگفتانگيز بود.
⚔️ اسرائيل در جنگ زمينى پيشرفتى نداشت؛ هزار نفر از نیروهای ما در برابر چهل هزار نفر مقاومت مىكردند.
🚁 اما در روزهاى پايانى جنگ، با هلىبُرد شبانه نيروهایش را با هلىكوپتر به پشت نيروهاى ما نيرو پياده مىكرد، و اين اقدام براى ما بسيار خطرناك بود؛ چون در آن زمان براى ما زدن هليكوپترهاى آنها در شب امكانپذير نبود.
🌙 سيد حسن نصرالله سپس نقل كرد: فرمانده عمليات جنوب آقاى حاجى ابوالفضل گفت: پس از نماز مغرب و عشا براى رفع خستگى قدرى استراحت كردم، در عالم رؤيا به محضر **حضرت زينب سلاماللهعلیها مشرف شدم و از ايشان خواستم كه براى حمايت از نيروهاى حزب الله كارى انجام دهد.
✦ ايشان فرمود: «از من كارى ساخته نيست» و اشاره كرد به مادرش حضرت فاطمه سلاماللهعلیها كه مشكل را با ايشان مطرح كن.
🙏 خدمت حضرت فاطمه سلاماللهعلیها رفتم، و به ايشان شكايت كردم.
✦ فرمود: «خدا با شماست، ما هم براى شما دعا مىكنيم».
مجدداً اصرار كردم، فرمود: «ببينم ...».
بار سوم، ضمن اصرار پيشنهاد كردم كه لااقل يكى از هليكوپترهاى دشمن را كه با آنها نيرو هلىبرد مىكند، ساقط كنيد!
✦ ايشان در پاسخ اين پيشنهاد فرمود: «بسيار خوب!»
در اين حال، حضرتش دستمالى را از زير چادر بيرون آورد و به طرف بالا پرتاب كرد و فرمود: «خواسته شما انجام شد».
📞 از خواب بيدار شدم، به اتاق ديگرى كه جمعى از فرماندهان حضور داشتند آمدم و ماجرا را توضيح دادم. همان موقع تلفن زنگ زد، يكى از حاضران تلفن را برداشت، چند كلمهاى صحبت كرد كه حالش دگرگون شد و به سجده افتاد، سپس گفت: هليكوپتر دشمن ساقط شد!
✦ بعد معلوم شد كه در همان لحظهاى كه حضرت فاطمه سلاماللهعلیها دستمال را به آسمان پرتاب كرده، يكى از هليكوپترهاى دشمن به وسيله يكى از نيروهاى حزب الله به گونهاى معجزهآسا هدف قرار گرفته است.
👤 شخصى كه هليكوپتر را سرنگون كرده بود، در توضيح اين اقدام مىگويد: «در اتاق بودم و به دلم القا شد كه موشكى بردارم و بيرون بروم. بيرون رفتم، احساس كردم كه موشك علامت مىدهد، ولى در آسمان چيزى پيدا نيست، شليك كردم، ناگاه ديدم چيزى در آسمان آتش گرفت، و با سرنشينها سقوط كرد!»
🌙 اينجانب ـ ری شهری ـ در تاريخ ۴/۱/۱۳۸۸ در شهر «صور» لبنان با آقاى «حاج ابوالفضل» فرمانده عمليات جنوب ديدارى داشتم و جزئیات را از زبان ایشان شنیدم :
شب جمعه بود (۱۹/۵/۱۳۸۵، سه روز مانده به پايان جنگ) از اتاقم به اتاق ديگرى رفتم تا نماز مغرب و عشا را بخوانم. بعد از نماز با خود گفتم چند دقيقه استراحت كنم. در همان مصلا دراز كشيدم. نفهميدم خوابم برد يا بيدار بودم، چون فرصتى براى خوابيدن نبود. در همين حال بين خواب و بيدارى متوسل به خانم زهرا سلاماللهعلیها شدم و درخواست شفاعت كردم.
✦ ديدم حضرت زهرا سلاماللهعلیها در قسمت راست اتاق، در حدود دو متر فاصله از من ايستاده و خانم زينب سلاماللهعلیها هم در سمت راست ايشان ايستاده است.
به حضرت زهرا سلاماللهعلیها سلام كرده و مشكلات جنگ را توضيح دادم و عرض كردم: «ما شيعيان در سختى جانفرسايى هستيم، و همه مشكل ما با ديگران هم به خاطر شما و دوستى شماست».
✦ فرمود: «مىدانم، رهايتان نمىكنم و همواره برايتان دعا مىكنم».
عرض كردم: «ما همين الآن طاقتمان سر آمده».
✦ فرمود: «نترس».
ايشان كه ملاحظه كرد كه من در وضعيت ناگوارى هستم، از زير يقه چادرش دستمال نازك زرد رنگى را بيرون آورد و فرمود: «تمام شد. تو آرام باش من در مورد پرواز [هليكوپترها] اقدام مىكنم».
در اين حال ايشان متوجه آسمان شد و فرمود: «بسم الله الرحمن الرحيم» و دستمال را به آسمان پرتاب كرد و مجدداً باز گرداند و به من فرمود: «شما ان شاء الله در امان هستيد».
پس از چند لحظه، ديگر ايشان را در اتاق نديدم و شروع كردم به گريه كردن و از خداى پاك و والا سپاسگزارى كردم. سپس وارد اتاق ديگر شدم كه چهار نفر از مسئولان آنجا نشسته بودند و مىخواستند غذا بخورند.
آنچه ديده بودم را براى آنان تعريف كردم.
📞 پس از پانزده دقيقه از منطقه عمليات تماس گرفتند و گفتند: همين الآن هواپيماى اسكورسى اسرائيل، به نام «پرنده يعصور»، با پرتاب موشک توسط نیروهای حزب الله سقوط كرد.
✦ آنها گفتند اين هواپيما، پنجاه نفر خدمه پرواز داشت.
📚 منبع: *خاطرههاى آموزنده، محمدى رىشهرى، صفحات ۱۳ تا ۱۹*