نوبت عاشقي

1

حكايت نماز

دشمن گناهان [1]

سلمان، شاخة درخت را تكان داد. برگ‌هاي زرد، يك‌يك از شاخه روي زمين ريخت. سپس روي كرد به ابن عباس و گفت:

ـ ديدي؟

ـ آري. ديدم.

ـ ديدي چگونه برگ‌ها ريخت؟

ـ آري، ديدم.

ـ نمي‌پرسي چرا من شاخة درخت را لرزاندم تا برگ‌هاي آن بريزد؟

ـ حكمتي داشت؟

ـ بله. روزي من و رسول خدا(ص) زير درختي نشسته بوديم و ايشان، همين كاري را كرد كه من اكنون كردم. سپس به من گفت: اي سلمان، از من نمي‌پرسي چرا اين شاخة زرد را تكان دادم تا برگ‌هاي آن بريزد؟ گفتم: حكمت آن چه بود؟ فرمود: آنگاه كه مؤمن براي نماز برمي‌خيزد و وضو مي‌گيرد، گناهان او مي‌ريزد، همين‌گونه كه برگ‌هاي اين شاخه ريختند. سپس اين آيه را تلاوت كردند: « وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى‏ لِلذَّاكِرين‏؛[2] نماز را اقامه كن در ابتدا و انتهاي روز و در ميانه‌هاي شب. چرا كه كارهای نيك (مانند نماز)، بدی‏ها و آثار آن را محو می‏كند.»[3]

من براي نماز مي‌جنگم [4]

گه‌گاه به كنارة ميدان مي‌آمد و با دست، سايباني براي چشم‌هاي خود مي‌ساخت و خورشيد را رصد مي‌كرد. سپس شمشيرش را به دست مي‌گرفت و به قلب دشمن مي‌زد. چندين بار از جنگ كناره گرفت، رو به آسمان كرد و دوباره به جنگ بازگشت.

ابن عباس، گفت: اي امير مؤمنان، در ميانة جنگ و خون، در آسمان مي‌نگريد؟! سپاه شام، از هر سو بر ما حمله آورده است. چرا گه‌گاه به كناري مي‌رويد و در آسمان خيره مي‌شويد؟

اميرالمؤمنين گفت: خورشيد به ميانة آسمان رسيده است. مي‌خواهم نمازم را اول وقت بخوانم. ابن عباس، حيران و شگفت‌زده گفت: گمان نمي‌كردم كه اكنون به چيزي جز پيروزي در جنگ بينديشيد.

فرمود: من براي نماز مي‌جنگم. چگونه نماز را فراموش كنم؟[5]

آيت اميد [6]

ابوحمزة ثمالي مي‌گويد: نزد امام باقر (ع) بودم كه فرمود: روزي اميرالمؤمنين (ع) از اصحاب خود پرسيد: كدام آية قرآن نزد شما اميدواركننده‌ترين است؟

يكي گفت: آية «إِنَّ اللَّهَ لَايَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ؛[7] خداوند مشرك را نمي‌آمرزد و مي‌آمرزد پايين‌تر از شرك را براي كسي كه بخواهد.»

امام (ع) فرمود: نيكو آيه‌اي است، اما اميدواركننده‌ترين آية قرآن نيست.

ديگري گفت: آية «وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَّحِيماً؛[8] و كسي كه به كاري زشت بپردازد يا بر خويشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش خواهد، خداوند را آمرزندة مهربان بيابد.»

امام(ع) فرمود: نيكو آيه‌اي است، اما اميدبخش‌تر از آن هم در قرآن هست.

يكي ديگر از حاضران گفت: آية «قُلْ يَا عِبَادِى الَّذِينَ أَسْرَفُواْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ؛[9] بگو اي بندگانم كه بر خود ظلم كرديد، از رحمت خدا نااميد نباشيد، كه خداوند همة گناهان را مي‌بخشد.»

حضرت فرمود: نيكو آيه‌اي است، اما نويدبخش‌تر از اين نيز در قرآن آمده است.

همچنين، هر كس آيه‌اي مي‌خواند و امام (ع) مي‌فرمود خداوند سخني اميدواركننده‌تر از اين نيز گفته است. تا اينكه اصحاب از ايشان خواستند كه خود بگويد كدام آيه، آبشار اميد بر سر و روي بندگان است. اميرالمؤمنين (ع) فرمود: از رسول خدا (ص) شنيدم كه اميدواركننده‌ترين آيه در قرآن، آن است كه مي‌فرمايد: « وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى‏ لِلذَّاكِرين‏؛[10] نماز را اقامه كن در ابتدا و انتهاي روز و در ميانه‌هاي شب. چرا كه كارهای نيك (مانند نماز)، بدی‏ها و آثار آن را محو می‏كند.» سپس پيامبر(ص) فرمود: «اي علي، به خدايي كه مرا به سوي مردم فرستاد، سوگند كه اگر كسي براي وضو برخيزد، گناهان او مي‌ريزد تا آنگاه كه از نماز بيرون آيد. اي علي، نمازهاي پنجگانه براي امّت من، مانند نهري است كه پيش روي شما جاري است. آيا آن كه روزي پنچ بار، در درون نهر مي‌رود و خود را مي‌شويد، پاكيزه نمي‌شود؟[11]

بي‌نمازي، بدترين زشت‌كاري [12]

يعني چه؟ باوركردني نيست! مي‌گويند جعفر بن محمد، زناكار را كافر نمي‌داند، اما بي‌نماز را كفرآلود مي‌خواند!

مسعده بن صدقه، با اين پرسش‌ها نزد امام صادق(ع) رسيد و پرسيد: آيا راست است كه شما «تاركُ الصّلوة» را بدتر از زاني مي‌‌دانيد؟

ـ آري.

ـ دليل شما چيست؟

ـ زناكار و مانند او، تن به زشت‌كاري نمي‌دهند مگر زير فشار غريزة جنسي. اما آن كه نماز را كنار مي‌گذارد، زير هيچ فشاري نيست. پس او نماز را ترك نمي‌كند مگر از آن رو كه نماز را سبك مي‌شمارد.[13]

نخستين نمازگزاران [14]

صفيف كندي مي‌گويد:

براي خريدن لباس و عطر به مكّه سفر كردم. در مكه، نزد عبّاس بن عبدالمطلّب رفتم كه فروشندة پارچه‌هاي حجازي و عطرهاي خوشبو بود. با او سخن مي‌گفتم كه خورشيد به ميانة آسمان رسيد. در آن حال، مرد ميان‌سالي را ديدم كه در برابر كعبه ايستاد و ذكر مي‌گفت. چندي نگذشت كه مردي جوان پشت سر او ايستاد. پس از او بانويي از راه رسيد و او نيز پشت آن مرد ايستاد. سپس همگي دست‌هاي خود را بالا بردند و پايين آوردند. پس از چندي، به ركوع رفتند و سپس سجده كردند.

به عباس بن مطلب گفتم: اين سه تن كيستند و اينجا چه مي‌كنند؟

گفت: آن مرد كه جلو ايستاده است، برادرزادة من، محمد بن عبدالله است. آن نوجوان، علي است و بانويي كه با همراه آن دو است، خديجه، همسر محمد است. آنان هر روز كه خورشيد به ميانة آسمان مي‌رسد، به مسجدالحرام مي‌آيند و نماز مي‌گزارند.

پرسيدم: جز اين سه نفر، آيا كساني ديگر هم نماز مي‌گزارند؟

گفت: سوگند به خدا، در روي زمين جز اين سه تن، خداي خويش را اين‌گونه عبادت نمي‌كنند.[15]

نمازش، نماز نيست [16]

گفتند: يا رسولَ الله، كسي را مي‌شناسيم كه روزها روزه مي‌گيرد و شب‌ها را با نماز، به صبح مي‌رساند؛ اما خُلقي تنگ دارد و تندخو است. گاهي نيز زبان به دشنام مي‌گشايد و آنچه نبايد گفت، مي‌گويد. او را چگونه مي‌بينيد؟

فرمود: نمازي كه زبان را از سخن زشت نبندد و خوي آدمي را نيكو نگرداند، نماز نيست. او اهل دوزخ است، نه اهل نماز.[17]

ثواب جماعت [18]

نماز را كه خواند، برخاست و به جماعت نگريست. يك‌يك نمازگزاران را از نظر گذراند.

فرمود:

«گروهي از اهل مدينه را در ميان شما نمي‌بينم. آنان را چه شده است؟ بيمارند يا عاجر؟»

گفتند:

«يا رسولَ الله، نه بيمارند و نه عاجز. نماز صبح را در خانه‌هاي خود مي‌خوانند.»

فرمود:

«سوگند به خدا كه اگر مي‌دانستند چه فضيلت و ثوابي است در نماز جماعت، از بسترهاي خود برمي‌خاستند و چهار دست‌ و پا خود را به مسجد مي‌رساندند.»[19]

مهم‌تر از پيروزي[20]

مناظره با عمران صابئي، به حساس‌ترين نقطة خود رسيده بود كه امام رضا(ع) روي به مأمون عباسي كرد و فرمود: اكنون وقت نماز است. من براي نماز مي‌روم و بازمي‌گردم.

عمران كه مي‌پنداشت براي امام رضا(ع) هيچ چيز مهم‌تر از پيروزي در اين مناظره نيست، گفت: شگفتا! اكنون كه قلب مرا نرم و رام كرده‌ايد، مناظره را رها مي‌كنيد؟ نماز را پس از مناظره هم مي‌توان خواند. آيا نمي‌دانيد كه اين مناظره، چه اندازه براي من و شما مهم است؟ من و خليفه را رها مي‌كنيد و مي‌رويد؟

امام(ع) كه از جاي برخاسته بود، فرمود: براي ما مسلمانان، چيزي مهم‌تر از عبادت خدا در وقتي كه او براي ما تعيين كرده است، نيست. نمازم را مي‌خوانم و به مناظره با تو بازمي‌گردم.[21]

ريسمان نماز [22]

افسوس مي‌خورد كه نابينا است.

ـ كاش چشم داشتم. نه براي اينكه زمين و آسمان و گل و سبزه رو ببينم؛ براي اينكه بتوانم هر روز در نماز پيامبر(ص) شركت كنم. كاش حداقل، يكي را داشتم كه دستم را مي‌گرفت و به مسجد مي‌برد. خوش به حال كساني كه چشم دارند و هر وقت دلشان بخواهد، به مسجد مي‌روند.

روزي پيامبر(ص) مرد نابينا را ديد. مرد نابينا از آرزوي خود گفت و اينكه دوست دارد هر روز در نماز جماعت شركت كند. گفت: هيچ كس را ندارم كه دستم را بگيرد و براي نماز، به مسجد بياورد.

پيامبر(ص) فرمود: از خانة تو تا مسجد، راه درازي نيست. بگو طنابي از خانه‌‌ات تا مسجد بكشند. هر وقت خواستي به مسجد بيايي، آن طناب را بگير و بيا.

پس از آن، نمازي نبود كه از آن مرد روشن‌دل فوت شود.[23]

يا نماز يا گناه [24]

چگونه ممكن است كسي روزها نماز بخواند و شب‌ها دزدي كند؟! مگر قرآن نفرموده است كه «وَ أَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ؛[25] نماز بگزار كه نماز تو را از زشتي‌ها بازمي‌دارد و ياد بزرگ خدا است. و خدا مي‌داند كه شما چه مي‌كنيد؟» چرا نماز، اين مرد را از زشتي بازنمي‌دارد؟ چرا هم نماز مي‌خواند و هم دزدي مي‌كند؟

خبر را به گوش پيامبر(ص) رساندند. فرمود: «او به‌زودي، يكي را ترك خواهد كرد. يا نماز را يا دزدي را.»

چندي گذشت. روزي مسلمانان، آن مرد را ديدند كه در مسجد نشسته است و خدا را عبادت مي‌كند، اما سخت رنجور و نحيف شده است. پرسيدند: تو را اين‌گونه نديده بوديم. آيا بيمار شده‌اي؟

گفت: نه. من از هر چه زشتي و گناه است توبه كرده‌ام، و آنچه از مردم ربوده‌ام، بازگردانده‌ام. اكنون نيز خود را كيفر مي‌دهم تا گوشت‌هايي كه به‌حرام در بدنم روييده است، آب شود.[26]

خوش گذشت؛ اما ... [27]

تازه از سفر برگشته بود. هر چه فكر مي‌كرد، زياني در اين سفر نمي‌ديد. هم خوش گذشته بود و هم سود سرشاري از اين سفر تجاري برده بود.

ـ پس چرا امام صادق(ع) به من گفت نرو، زيان مي‌كني؟ سفر از اين سودمندتر؟

كوچه‌هاي مدينه را يك‌يك پشت سر گذاشت تا به درِ خانة امام(ع) رسيد. بر در كوبيد و كسي در را باز كرد. داخل شد و نزد امام(ع) نشست. آنچه در سفر بر او گذشته بود، گفت؛ خصوصا از سودهايي كه نصيبش شده بود. هنگام خداحافظي، گفت:

ـ پيش از سفر، خدمت شما رسيدم و دربارة اين سفر با شما مشورت كردم. مرا از رفتن نهي كرديد و فرموديد: اين مسافرت براي تو زيان دارد. اكنون هر چه مي‌نگرم، زياني نمي‌بينم.

امام(ع) فرمود: آيا به ياد داري كه يكي از منازل راه، چنان خسته بودي كه خوابيدي و تا خورشيد ندميد، بيدار نشدي؟

ـ آري، به ياد دارم. آن روز نماز صبحم قضا شد.

ـ به خدا سوگند كه اگر اين سفر، همة دنيا را هم نصيب تو مي‌كرد، سود آن كمتر از زياني است كه فوت نماز بر تو وارد كرد.[28]

ديگر نمي‌آيم [29]

به ركوع كه رفت، از نقطة دوري شنيد:

ـ يا اَلله، يا اَلله، إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرين‏.

فهميد كه صف‌هاي نماز تا بيرون از شبستان مسجد تشكيل شده است. بيشتر از چند روز از امامت شيخ عباس در مسجد گوهرشاد نمي‌گذشت. چطور مردم باخبر شده‌اند و از راه‌هاي دور و نزديك، خودشان را براي اقتدا به او رسانده‌اند؟

از ركوع برخاست و به سجده رفت.

ـ يعني مردم مشهد، اينقدر به نماز در پشت سر من اهميت مي‌دهند؟

دوباره برخاست و باز به ركوع رفت. اين‌بار از نقطه‌اي دورتر صداهاي « يا اَلله، يا اَلله، إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرين » را شنيد.

فردا، هزاران نفر منتظر بودند كه آقا براي اقامة نماز جماعت بيايد؛ اما خبري از شيخ عباس نشد. هر چه منتظر شدند، نيامد. پس از نماز، گروهي از نمازگزاران به خانة شيخ عباس قمي رفتند.

ـ امروز تشريف نياورديد. خداي ناكرده، كسالتي داريد؟

ـ نه.

ـ كاري يا پيشامدي، مانع شد؟

ـ خير.

ـ فردا تشريف مي‌آوريد؟

ـ خير.

ـ چرا؟ اشتياق مردم به اقامة نماز به امامت شما، آنقدر زياد است كه مسجد گوهرشاد هيچ‌وقت چنين جمعيتي را به خود نديده بود.

ـ من ديگر براي اقامة جماعت به گوهرشاد نمي‌آيم.

ـ چرا؟

ـ وقتي صداهاي « يا اَلله، يا اَلله، إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرين » را شنيدم و فهميدم كه صف‌هاي نماز تا كجا كشيده شده است، خوشم آمد و اين خوشحالي، يعني ريا. من ديگر نمي‌آيم.[30]

2

داستان نماز

معشوق جديد [31]

گفت: قبول. ولي يك شرط دارد.

ـ چه شرطي؟

ـ من همسر تو مي‌شوم، ولي بعد از چهل روز. در اين چهل روز، بايد همة نماز‌هاي خود را در مسجد بخواني و نماز شبت هم ترك نشود.

جوانك پذيرفت. گوهرشاد اگر به او مي‌گفت شرط همسري من با تو اين است كه كوهي را بر دوش بگيري و از شرق عالم به غرب ببري، قبول مي‌كرد. چهل روز نماز در مسجد و چهل نماز در نيمه‌هاي شب كه چيزي نيست.

هر روز كه مي‌گذشت، او خوشحال‌تر مي‌شد. روزها را مي‌شمرد و وصال را در چند قدمي خود مي‌ديد. روزي از مسجد به خانه بازمي‌گشت كه احساس كرد، نماز را هم دوست دارد. اما نمي‌دانست نماز را براي نماز دوست دارد يا براي آنكه او را به وصال گوهرشاد مي‌رساند. روزهاي بعد، نمازش را كه مي‌خواند، مثل روزهاي قبل، شتابان از مسجد بيرون نمي‌آمد. مي‌نشست و با خداي خود گفت‌‌وگو مي‌كرد.

تا آن موقع گمان مي‌كرد كه شب براي خوابيدن است؛ اما مدتي است كه شب‌ها را براي نماز دوست داشت. نيمه‌هاي شب برمي‌خاست، وضو مي‌گرفت، رو به قبله مي‌‌ايستاد و نماز مي‌خواند. كم‌كم نماز و مسجد و سحرخيزي، در دلش جا باز كرد. روزها را براي مسجد دوست داشت و شب‌ها را براي نماز شب. اند‌ك‌اندك به روز چهلم نزديك مي‌شد؛ اما او ديگر مثل سابق، انتظار روز آخر را نمي‌كشيد.

سرانجام روز چهلم فرارسيد؛ اما جوان مشهدي چنان با نماز و مسجد دوست شده بود كه ديگر به گوهرشاد فكر نمي‌كرد. روز چهل و يكم را هم به مسجد رفت. روز چهل و دوم را هم با مسجد و نماز سر كرد. روزها مي‌گذشت و او فقط به معشوق جديدش فكر مي‌كرد.[32]

از چشم ديگران [33]

نصف عمرش را در آمريكا و كشورهاي اروپايي گذرانده است. جزء اولين طلبه‌هايي است كه زبان انگليسي را كامل ياد گرفتند. از طرف حوزه رفت به انگلستان. مدتي در منچستر بود، بعد رفت آمريكا و چند كشور ديگر. در همة اين سال‌ها كارش تبليغ دين بوده است.

آخرين باري كه آقای هنرمند را ديده بودم، بيست‌ و چند سال داشت. من آن وقت‌ها تازه آمده بودم حوزه.

امشب، پس از بيست سال، دوباره ديدمش. آمده بود مدرسة امام باقر (ع) و چه سخنراني خوبي كرد! در يك ساعت، كلي اطلاعات دربارة وضعيت اسلام در كشورهاي مسيحي به طلبه‌ها داد.

سخنراني كه تمام شد، مي‌خواست بيايد طرف من، كه طلبه‌ها دورش جمع شدند و سؤال‌پيچش كردند. با حوصله، همه را جواب داد و با همه خداحافظي كرد. بعد يك‌راست آمد به سمت من. همديگر را بغل كرديم و از حال همديگر پرسيديم. از او خواستم كه شام را با هم بخوريم. عذرخواهي كرد، ولي قول داد كه به‌زودي يك شب، شام را با هم مي‌خوريم. بايد مي‌رفت خانه. ظاهرا كار واجب داشت. گفتم شما را تا خانه مي‌رسانم. تا خانة آقاي هنرمند دربارة حوزه و درس‌هاي طلبگي حرف زديم. وقتي رسيديم به در خانه‌شان، گفتم: شما عجله داريد و من نمي‌خواهم بيشتر از اين وقتتان را بگيرم؛ اما يك سؤال دارم.

ـ بگو.

ـ در اين بيست سال، چند نفر براي مسلمان شدن، پيش شما آمدند؟

ـ كم نبودند، ولي عددشون رو يادم نيست.

ـ چه چيزي از اسلام، بيشتر جذبشون مي‌كرد؟ وقتي مي‌آمدند پيش شما، نمي‌گفتند چرا مي‌خواهيم مسلمان بشيم؟

ـ اتفاقا هر كس مي‌آمد و مي‌گفت ميخام مسلمان بشم، من مي‌پرسيدم چرا. چرا ميخاي مسلمان بشي؟

ـ خب؟

ـ شايد باور نكني، ولي اكثرشون مي‌گفتند هيچ چيز به اندازة نماز، اونها رو به اسلام متمايل نكرده، خصوصا نماز جماعت.

ـ عجب. جالبه!

ـ آره. مي‌گفتند: چيزي مثل نمازِ مسلمان‌ها كه ما رو مقيد به ارتباط دائمي با خدا كنه در مسيحيت نيست. ما در مسيحيت، آيين‌هاي عبادي دسته‌جمعي نداريم، جز مراسم يك‌شنبه‌ها كه آن هم هفته‌اي يك‌بار در كليسا برگزار مي‌شود. عبادت خانگي و شبانه‌روزي، يه چيز ديگه است. احساس تنهايي و بي‌كسي، بلاي جان ما شده است. وقتي مسلمان‌ها رو مي‌ديديم كه هر روز، دور هم جمع ميشن و خدا رو عبادت مي‌كنن، حسرت مي‌خورديم. شما مسلمان‌ها قدر اين نماز و مسجد رو نمي‌دونيد. ما كه قبلا يك دين ديگه داشتيم، بهتر مي‌فهميم نماز چه معجزه‌اي است.

آقاي هنرمند، درِ ماشين را باز كرد. هنوز كاملا پياده نشده بود كه گفت:

ـ البته، عقلانيت و منطقي بودن اسلام هم خيلي سهم داره؛ ولي تا آنجا كه من فهميدم، هيچي به اندازة اين نماز، دل غير مسلمان‌ها را نمي‌بره.

خداحافظي كرد و رفت. من هم راه افتادم به سوي خانه. ميان راه، يك لحظه آرزو كردم كه كاش من هم از دين ديگري به اسلام وارد شده بودم تا قدر نماز را بيشتر مي‌فهميدم. خودم به آروزي خودم خنديدم!!


[1]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 11

[2]. سورة هود، آية 114.

[3]. تفسير منهاج الصادقين، ج4، ص462.

[4]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 14

[5]. سفينة البحار، ج 5 ، ص 151.

قال الدَّيْلَمِيُّ فِي الْإِرْشَاد : كَانَ عَلِيٌّ ع يَوْماً فِي حَرْبِ صِفِّينَ- مُشْتَغِلًا بِالْحَرْبِ وَ الْقِتَالِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِكَ بَيْنَ الصَّفَّيْنِ يُرَاقِبُ الشَّمْسَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا هَذَا الْفِعْلُ قَالَ أَنْظُرُ إِلَى الزَّوَالِ حَتَّى نُصَلِّيَ فَقَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ- وَ هَلْ هَذَا وَقْتُ صَلَاةٍ إِنَّ عِنْدَنَا لَشُغُلًا بِالْقِتَالِ عَنِ الصَّلَاةِ فَقَالَ ع عَلَى مَا نُقَاتِلُهُمْ إِنَّمَا نُقَاتِلُهُمْ عَلَى الصَّلَاة.

[6]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 23

[7]. سورة نساء، آية 48.

[8]. سورة نساء، آية 110.

[9]. سورة زمر، آية 53.

[10]. سورة هود، آية 114.

[11]. بحار الانوار، ج82، ص 220.

[12]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 27

[13]. اصول كافي، ج 2، باب الكفر، ح 9.

[14]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 29

[15]. تاريخ طبري، ج 2، ص 56.

[16]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 30

[17]. بحار الانوار، ج71، ص 394.

[18]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 31

[19]. وسائل الشيعه، ج 5، ص 378.

[20]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 39

[21]. عيون اخبار الرضا(ع)، ص 154.

[22]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 48

[23]. تهذيب الاحكام، ج 2، ص 266.

[24]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 55

[25]. سورة عنكوبت، آية 45.

[26]. بحار الانوار، ج82، ص58.

[27]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 74

[28]. جهاد با نفس، ج ۱، ص ۶۶.

[29]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 80

[30]. فوائد الرضويه، ج1، مقدمة محمود شهابي.

[31]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 101

[32]. بر پاية داستان كارگر و گوهرشاد. ر.ك: لطيف راشدي، سرود شكفتن، ص 28.

[33]. رضا بابايي ؛ نماز در حكايت‌ها و داستان‌ها ؛ ص 138 با اندکی تلخیص و تصرف