احتیاج به خدا

کتابچه دعاي کميل، هميشه باهاش بود. بعد از هر نمازي، فرازهايي از دعا را مي خواند. يک بار به شوخي بهش گفتم: آقا محمد، دعاي کميل مال شب هاي جمعه ست؛ چرا شما هر روز، بعد از هر نمازي دعا مي خواني؟ گفت: «مگر انسان فقط شب هاي جمعه، به خدا نياز دارد؟! ما هر لحظه به خدا احتياج داريم! دعا کردن، پاسخ به همين نياز ماست».

محمد مین یاب، ص 20، شهيد محمد باقر حبيب اللهي (محمد مين ياب)


هم نماز، هم سلامتی

در ابتدای اسارت، تصور می کردیم در اسارت هم باید با بعثی ها جنگید و به دستور های آنها گردن ننهاد. به همین دلیل هماره با هم درگیر بودیم و هر از چند گاهی چندین نفر از ما مجروح و حتی زخمی می شدند و این موضوع، موجب صدمه دیدن بچه ها و تضعیف روحیه آن ها می شد.

در اولین دیدارمان با حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا ابوترابی در موصل 3 موضوع را با ایشان مطرح کردیم و چاره مشکل را جویا شدیم.

ایشان با استناد به حدیث «رفع» که یکی از موارد آن اضطرار می باشد، فرمود: در زمانی که انسان مسلمان، در اضطرار است، برخی از تکالیف از گردن او برداشته می شود و چون ما باید خود را در اسارت حفظ کنیم، پس لازم است رفتارمان را در موارد برخی از تکالیف تعدیل کنیم، مثلاً به جای نماز جماعت، نماز اول وقت بخوانیم، اما اگر عراقی ها به ما گفتند اصلاً نماز نخوانید باید در برابر آنها ایستادگی کنیم. با اجرای این رهنمود حاج آقا ابوترابی، توانستیم هم، نماز هایمان را بخوانیم و هم سلامت بچه ها را حفظ کنیم.

تسبیح ابوترابی ؛ حسن شکیب زاده ؛ ص 78 ؛ خاطره آقای عظیم نوایی


قنوت بدون خستگی

در یکی از شبها وقتی برای نگهبانی و تحویل پست به سنگر رفتم محمد رضا را در حال قنوت دیدم و پس از دو ساعت نگهبانی که به پایگاه برگشتم مجدداً محمد رضا را در همان حال خواندن قنوت مشاهده کردم با خود گفتم شاید در نماز خوابش برده است و گرنه که نماز دو ساعت طول نمی کشد به خود آمدم و متوجه شدم که کسی که ذکر خدا و یاد خدا در دلش هست، ساعت ها روی پا می ایستد و خستگی هم به خود راه نمی دهد.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید محمدرضا پلنگی


آموزش نماز

شهيد محمد نصراللهي در دوران بچگي بسيار بازي­گوش بود. خواهرش مي­گويد: درِ خانه را زدند، رفتم در را باز کردم ديدم يکي از همسايه ­ها که زرتشتي بود با ناراحتي پشت در ايستاده و مي­گويد:

برو بگو پدرت بيايد دم در، اين چه وضع بچه تربيت کردن است؟!

فهميدم که محمد دسته گل به آب داده است. پدر با عجله آمد دم در، همسايه با اوقات تلخي گفت:

آقا يک چيزي به اين بچه­تان بگویيد، اين­طور که نمي­شود!

پدر گفت: اين­ ها که با هم دوست بودند نمي­دانم چرا دعوا کردند.

همسايه زرتشتي حرف پدر را قطع کرد و گفت: دعوا چيه آقا! اين پسر شما بچه­ي ما را از راه به در کرده است. صبح بلند شديم ديديم دارد نماز مي­خواند همه­اش تقصير اين پسر شماست، نيم وجبي راه رفتنش را بلد نيست آمده به بچه­ي من نماز ياد داده.

زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۹۳


عبادت وزین

از دیدن نماز خواندن ایشان من بعضی موقع ها خجالت می کشیدم. ایشون هنوز نمازش را شروع نکرده، ما هشت رکعت نمازمان را خوانده بودیم. ایشان خیلی در عباداتش، وزین بود.

شهید علم، ج 1، ص60، شهید دکتر مجید شهریاری


بیدار شدن آسان

شب‏ هاى سرد فصل زمستان بود سرما آنقدر شدید بود که با چند پتو هم گرم نمى‏شدیم. سید هاشم در آن شرایط به بچه ها گفت: هر کس پتوى اضافه مى‏خواهد من دارم به او گفتم تو که پتو اضافه ندارى در جوابم گفت: وقتى چند پتو رویم مى‏اندازم و کمى گرم مى‏شوم نیمه شب نمى‏توانم براى به جاى آوردن نماز برخیزم باید یک پتو داشته باشم تا بتوانم به راحتى ترک بستر کنم.

اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23 هزار شهید استانهای خراسان، شهید سیدهاشم آراسته


نماز صبح در امامزاده

مثل اینکه دکتر خیلی امامزاده صالح را دوست داشتند. نماز صبح را هم آنجا می خواندند. یکی از دلایلی که ایشان را آنجا دفن کردند همین بود.

شهید علم، ج 1، ص98، شهید دکتر مجید شهریاری


حاشا به کرمت

مرد شوخ طبعی بود، همه ی بچه ها او را به لطیفه گویی می شناختند. آن روز بعد از نماز، دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: «حاشا به کرمت! اول و آخر دو هزار تومان به ما حقوق می دهند، من چیزی نمی گویم، اما خودت بگو این درست است؟ برای دو هزار تومان باید هفده رکعت نماز بخوانیم، نگهبانی بدهیم، دیده بان باشیم، کمین برویم، تکان بخوریم آماده باش می زنند، دیر بجنبیم رفته ایم روی هوا و تکه بزرگمان گوشمان است. آیا واقعاً می صرفد؟ خودت باشی این کار را می کنی؟»

فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) ج 3، ص 196


بستر را رها کنید

سحر خیز باشید و در آن موقع كه سكوت همه جا را فراگرفته و پرده‏ى شب بر همه جا گسترده است، بستر را رها كنید، لحظاتى را با خداى خودتان، راز و نیاز كنید، عاشقانه به درگاه او سجده كنید، این اوقات، جزو ایام نورانى عمر شماست. یقین داشته باشید به جهان آخرت. تمام اعمال ما در پیشگاه خداوند، بازتاب دارند و آن چه در آن جهان به ما مى‏رسد، جز بازتاب عمل ما در این دنیا نیست.

سایت نوید شاهد، شهید غلام ‏محمد پاى رنج


حسینیه برای نماز

هنوز آفتاب نزده بود كه به دوكوهه رسيديم. بعضي بچه ها تازه رسيده بودند و كنار راه آهن داشتند نماز مي خواندند. حاجي تا اين صحنه را ديد، رنگش پريد و قدم هاش تند شد. .....

ـ اين چه وضعشه؟ بچه ها بايد رو سنگ و كلوخ ها نماز بخونن؟ اقلاً يه حسينيه بزنين اين جا.

ـ بودجه نيست، حاجي.

حاجي از كوره در رفت.

ـ اگه بودجه نيست، يه صندوق بزنين كه هر كي از اين جا رد مي شه دو تومن توش بندازه. اين جوري بودجه تأمين مي شه.

آشفتگي حاجي را كه ديد، با شرمندگي گفت «... ديگه چوب كاري نكنين. ان شاء الله درست مي شه».

گوشه ي انبار يك كلنگ بود. حاجي برش داشت و گفت «... كلنگ اول رو مي زنم. اگه تا بيست روز ديگه پول جور نشد، صندوق رو به پا مي كنم».

يادگاران، جلد 2 كتاب شهيد محمد ابراهيم همت، ص 51


نماز در خاکی

نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم. آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن. صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم «زمین این طرف چمنیه، بیا این جا نماز بخوان». گفت «اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه».

یادگاران، جلد چهار، حسن باقری، ص 23


ارشد ترین ذات

برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم ـ چرا سر نماز این طور می کنی؟ ـ گفت ـ وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ات صاف باشد. ـ با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

یادگاران، جلد یک، شهید چمران، ص 67


نماز لب آب

با قایق گشت می زدیم. چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند به مان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان. ایستادیم و حال و احوال. پرسید «چه خبر؟» ـ آره حسین آقا. چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که میشه، می پریم پایین، صبحونه و ناهار و شام رو یک جا می خوریم». پرسید «پس کی نماز می خونی؟» گفتم «همون عصری.» گفت «بیخود.» بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم.

یادگاران، جلد هفت، شهید حسین خرازی، ص 22


با آب بیدارم کنید

شب تا نصف شب کشتی می گرفتیم. وقتی خواستیم بخوابیم، محمود گفت: صبح برای نماز بیدارم کنید. اگه بیدار نشدم، آب بریزید روم که بیدار شم.

صبح هر چه کردیم، بیدار نشد. ناچاری با ترس و لرز آب ریختیم روش. بلند شد، تشکر هم فکر کنم کرد.

یادگاران، جلد 6 شهید محمود کاوه، ص 80


نماز طولانی

وقتی رضا به نماز می ایستاد، حضور قلب عجیبی داشت. دنیا را به عینه فراموش می کرد. چه در خانه، چه در مسجد و چه در جبهه غرق در روحانیت و عرفان بود. از همه چیز بریده بود و به خدا رسیده بود تمام فراغش در تلاوت قرآن و نماز خواندن خلاصه می شد.

نمازهای طولانی با سجده های عاشقانه اش برای همه هم رزم هایش مثال زدنی شده بود.

سیرت شهیدان، ص 51، شهید رضا طالبی


زرنگی بعضی ها

آن روز، به مسجد نرسيده بود. براي نماز به خانه آمد و رفت توي اتاقش. داشتم يواشکي نماز خواندنش را تماشا مي کردم. حالت عجيبي داشت. انگار خدا، در مقابلش ايستاده بود. طوري حمد و سوره مي خواند مثل اين که خدا را مي بيند؛ ذکرها را دقيق و شمرده ادا مي کرد. بعدها در مورد نحوه ي نماز خواندنش ازش پرسيدم، گفت: «اشکال کار ما اينه که براي همه وقت مي ذاريم، جز براي خدا! نمازمون رو سريع مي خونيم و فکر مي کنيم زرنگي کرديم؛ اما يادمون ميره اوني که به وقت ها برکت مي ده، فقط خود خداست».

مسافر کربلا، ص 32، شهيد علي رضا کريمي


دعای قنوت

نمازهای ابوالفضل خیلی طول می کشید، به خصوص در قنوت، عاشقانه از خدا آرزوهایش را طلب می کرد. دعایی که همیشه در قنوت نمازش می گفت و عاجزانه از خدا تقاضا می کرد، شهادت بود. «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک»

سیرت شهیدان، ص 215، شهید ابوالفضل امینی راد


دیدار خدا

برادرم عبدالله، همیشه لباس های ساده می پوشید. تمیز و مرتب بود. مخصوصاً هنگامی که می خواست نماز بخواند، موهایش را به دقت شانه می کرد. عطر و گلاب بر بدنش می زد و می گفت: «می خواهم به دیدار و مهمانی خدا بروم، باید تمیز و نظیف به مهمانی خدا رفت».

سیرت شهیدان، ص 43، شهید عبدالله فلاحی


احساس آرامش

مرا همیشه برای نماز از خواب بیدار می کرد و خودش تا طلوع آفتاب در حال دعا و مناجات بود یک بار به او گفتم: «تو خسته نمی شوی؟ خواب نداری؟». در جواب من آرام با رویی باز گفت: «تو نمی دانی که وقتی آدم با محبوب خود در دل شب راز و نیاز می کند چه صفایی دارد.... روح آدم به پرواز درمی آید و احساس آرامش می کند؟».

سیرت شهیدان، ص 52، شهید مجید جلوئی


آرامش کنار انفجار

حسین چوپانیان بین بچه ها معروف بود. به خاطر نمازهایی که می خواند، شده بود ضرب المثل. در عملیات کربلای پنج، پشت خاکریز همین طور پشت سر هم گلوله های توپ و خمپاره بود که فرود می آمد دور و برمان. تمام تنم شده بود پر از خاک. دهانم خشک شده بود. در هر ثانیه شاید یکی دو انفجار روی می داد. مخمصه ی غریبی بود. مضطرب شده بودم. نمی دانستم باید چه کار کنم! هر جا نگاه می کردم گرد و خاک بود و انفجار. حال عجیبی داشتم. توی همین هول و ولا بودم که نگاهم افتاد به چند سنگر آن طرف تر. حسین ایستاده بود به نماز. دستهایش را گرفته بود جلوی صورتش، رو به آسمان. توی آن شلوغی و گرد و خاک، انگار نه انگار. حتی به انفجارهای اطرافش هم توجه نداشت. همه حواسش معطوف به نمازش بود. از خودم خجالت کشیدم.

سرم را انداختم پایین. یکهو احساس کردم که آرام شده ام. همه ی اضطراب و وحشتم رفته بود، طوری که انگار مسکنی بهم تزریق کرده باشند. ناخودآگاه لبهایم جنبیدند: ـ اَلا بِذکرالله تطمئن القلوب ـ . فهمیدم که یاد خدا در هر شرایطی می تواند انسان را آرام کند و به او آرامش بدهد. این را شهید چوپانیان با نمازش به من آموخت.

پیشانی سوخته، ص 13


استدلال منطقی

یادم هست پسرم یزدان به خواندن قرآن و نماز خیلی اهمیت می داد به طوری که یک روز یکی از افرادی که به نماز پایبند نبود به نماز خواندن ایشان ایراد گرفت و این کار را نشانه عقب ماندگی می دانست و به پسرم یزدان می گفت: شما تا کی می خواهید به این کارتان ادامه دهید؟ خسته نشده اید از بس این کارهای تکراری را در شبانه روز انجام می دهید؟ من تا به حال از خیلی از بزرگترها این سوال را پرسیده ام و جوابی نگرفته ام. ایشان با متانت و خوشرویی به او گفت: خیلی ها فلسفه ی عبادت را نمی دانند. شما در طول روز چند بار عمل تکراری غذاخوردن را انجام می دهید؟ همان طور که غذاخوردن نیروی کافی را به جسم انسان می دهد نماز و عبادت غذای روح انسان است. شهید با این استدلال آن شخص را راضی نمود و عاقبت وادار به نماز خواندن کرد.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید یزدان شیخ نژاد


محاسبه نفس

صدای انفجار آمد و سنگرش رفت هوا. هرچه صداش زدیم، جواب نداد. سرش شده بود پُر از ترکش. توی جیبش یک کاغذ بود که نوشته بود:

«گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گُل زدن به طرف مقابل؛ یک ‌شنبه: زود تمام کردن نماز شب؛ دوشنبه: فراموش کردن سجده ی شکر نماز یومیه؛ سه‌شنبه: شب بدون وضو خوابیدن؛ چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن؛ پنج ‌شنبه: سلام کردن فرمانده زودتر از من؛ جمعه: تمام نکردن صلوات ‌های مخصوص جمعه و رضایت دادن به هفتصدتا.» اسمش «حسینی» بود. تازه رفته بود دبیرستان.

آخرین امتحان، ص74.


فرازهای دعای کمیل در تعقیبات نماز!

یک کتابچه دعای کمیل همیشه باهاش بود. بعد از هر نمازی، فرازهایی از دعا را می خواند. یک بار به شوخی بهش گفتم: آقا محمد! دعای کمیل مال شبهای جمعه ‌ست؛ چرا شما هر روز بعد هر نمازی دعا می خوانی؟

شهید محمد باقر حبیب ‌اللهی گفت: «مگر انسان فقط شب های جمعه به خدا نیاز دارد؟! ما هر لحظه به خدا احتیاج داریم. دعاکردن، پاسخ به همین نیاز ماست.»

محمد مین‌یاب، ص20


تشکر از خدا

میلاد پیامبر بود که مهریه را معین کردند. همان روز هم با حضور فامیل ها، یک مراسم عقد ساده برگزار کردیم.

صیغه عقد را که خواندند، رفتیم با هم صحبت کنیم. دیدم دنبال چیزی می گردد؛ گفت: «اینجا یه مُهر هست؟» پرسیدم مهر برای چه؟ مگه نماز نخوندی؟! گفت: «حالا تو یه مُهر بده.» گفتم تا نگی برای چی می خوای، نمی دم.

شهید عبدالله میثمی می خواست نماز شکر بخواند که خدا در روز میلاد رسول الله به او همسر عطا کرده! ایستادیم و با هم نماز شکر خواندیم.

نیمه پنهان ماه 11، ص16 و 17

یاری از نماز

دو تا از بچه های گروهان با هم درگیر شده بودند. سر سفره شام بودیم که آنها را به چادر فرماندهی آورند. سید غذایش را نیمه کاره رها کرد و از چادر خارج شد!

بعد از گذشت دقایقی با آرامشی خاص وارد چادر شد. با متانت و بزرگواری آنها را نصیحت کرد تا با یکدیگر آشتی کردند. همدیگر را بوسیدند و با خوشحالی از چادر بیرون رفتند.

برای من سؤال پیش آمد چرا سید دقایقی چادر را ترک کرد؟ بعد از پیگیری متوجه شدم سید مجتبی علمدار در محوطه وضو گرفته و در مسجد گردان دو رکعت نماز خوانده است تا بتواند دو رزمنده را آشتی دهد. در حقیقت او به این آیه قرآن عمل کرده بود : و از صبر و نماز استعانت (کمک و یاری) بگیرید. «وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ» (بقره : 45)

کتاب علمدار، ص 48 با کمی تلخیص، انتشارات شهید ابراهیم هادی


حلّال مشکلات

هر کس اول زندگی با سختی هایی رو به رو است. سید مجتبی برابر مشکلات و گرفتاری ها منطقی برخورد می کرد. بهترین راه حل را انتخاب می کرد. هر گاه فکرش به جایی نمی رسید، به مسجد جامع می رفت و دو رکعت نماز می خواند و از خدا کمک می گرفت.

شهید علمدار می گفت: «اگر به مشکلی برخورد کردی، بهترین راه این است که نماز بخوانی و از خدا کمک بگیری و توسل داشته باشی. آن وقت خدا هم راه را به شما نشان می دهد»

کتاب علمدار، ص 115 ، انتشارات شهید ابراهیم هادی، خاطره همسر شهید


نماز امام زمان

شهید محمد بروجردی رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را چطور می خوانند؟ با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که می خواهی نماز امام زمان عجل الله تعالی الشریف را بخوانی؟ گفت: نذر کردم و بعد لبخندی زد.

نماز را که خواندیم، گفت برو هر چه زودتر بچه ها خبر کن. وقتی همه جمع شدند بروجردی با اطمینان، روی نقشه، یک نقطه را نشان داد و گفت: باید پایگاه اینجا باشد. یکی یکی آن منطقه را بررسی کردیم، همه گفتند: بهترین نقطه همین جاست.

گفتم: چطور شد محلّی به این خوبی را پیدا کردی. گفت: قبل از خواب، توسّل جستم به وجود مقدّس امام زمان و با خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود به شکرانه، نماز امام زمان بخوانم و بعد همان جا روی نقشه به خواب رفتم.

تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی آورم. ولی انگار مدت ها بود که او را می شناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم. آمد و گفت که اینجا را پایگاه بزنید، ایجا محل خوبی است و با دست روی نقشه را نشان داد. از خوب پریدم دیدم هیچ کس آنجا نیست.

بلند شدم و آمدم نقشه را دقت کردم. تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم.

امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و شهدا ؛ ص 50 ؛ خاطره آقای شفیعی


نماز شکر

پدرش یک باغ کوچک انگور داشت. یک روز، قبل از برداشت میوه به پدر گفت: چند لحظه دست نگه دارید. در حالی که همه شگفت ‌زده شده بودند، وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. بعد به ‌آرامی خوشه را چید و در سبد گذاشت و گفت: نگاه کنید! خداوند چه‌ قدر زیبا و دیدنی دانه های انگور را در کنار هم قرارداده است!

شهید عباس بابایی ، پرواز تا بی‌ نهایت ، ص29


لباس مهمانی خدا

اوایل انقلاب، خواندن نماز اول وقت بین مردم چندان متداول نبود. امّا شهناز از همان موقع تأکید بسیاری روی نماز اول وقت داشت. حتی لباس های نمازش با لباس های خانگی و کوچه و خیابان فرق می کرد. لباس هایش را، برای هر نماز عوض می کرد.

وقتی از او می پرسیدم چرا لباس هایت را عوض می کنی، می گفت: «مگر شما وقتی به دیدار یک دوست و یک فامیل می روید، لباس نو نمی پوشید و خودتان را مرتب نمی کنید؟! پس چرا برای نماز که گفت و گوی انسان با خدا و مهمانی و بساطی است که خدا در خلقت پهن کرده، نباید به سر و وضع خودمان سامان بدهیم و آن را مرتب کنیم؟!»

شهیده شهناز حاجی شاه هر شب بعد از نماز مغرب و عشا، دعای کمیل می خواند! منحصر به یک شب خاص هم نبود. چقدر گریه می کرد! وقتی می پرسیدم چرا گریه می کنی، می گفت: «اگر معنای این دعا را می دانستید، شما هم با من گریه می کردید.»

شمیم عشق ، ص 37.


تشکر برای همسر خوب

توی جبهه این قدر به خدا می رسی؛ میای خونه، یه خورده ما رو ببین! شوخی می کردم. آخه هر وقت می آمد، هنوز نرسیده، با همان لباس ها می ایستاد به نماز. ما هم مگر چه قدر پهلوی هم بودیم؟! نصفه شب می رسید، صبح هم نان و پنیر به دست، بندهای پوتینش را نبسته سوار ماشین می شد که برود.

شهید حاج محمد ابراهیم همت نگاهم کرد و گفت: «وقتی تو رو می بینم، احساس می کنم باید دو رکعت نماز شکر بخونم.»

یادگاران شهید همت، ص33.


نماز آسمانی

ساعت چهار صبح زنگ هشدار پایگاه رو زدن و ما بلافاصله سوار هواپیما شدیم. وقتی به پرواز در اومدیم، تازه فجر صادق طلوع کرده بود. خضرایی گفت: "موافقی نماز رو همین‌جا بخونیم؟" گفتم: "عالیه، از این بهتر نمیشه!" بعد با کسب اجازه از رادار، جهت پرواز رو به سمت قبله تغییر دادیم.

اول خضرایی نمازش رو خوند و بعد هم من. بعد از نماز، خضرایی با اون صدای قشنگش شروع به مناجات کرد و اون ‌قدر لحنش عاجزانه و حزین بود که حال منو هم به شدت تغییر داد. اون نماز یکی از به یاد موندنی ‌ترین نمازهای عمرم شد.

تو اون چند دقیقه جسم و روحمون هر دو در حال پرواز بودن و اصلا دوست نداشتیم به زمین برگردیم.

شهید محمود خضرایی ، سایت ساجد