برای نماز می جنگیم

فقط 14 سالش بود. شب عمليات رمضان ديدمش. تا نزديکي هاي اذان صبح، پيش خودم بود. صداي اذان يکي از رزمنده ها آمد؛ اذان صبح شده بود. من بودم و گشتاسب و پيرمردي که کنارمان مي جنگيد.

باران آتش و گلوله، لحظه اي تمامي نداشت. پيرمرد گفت: مگر مي شود توي اين اوضاع، نماز خواند و...؟ هنوز حرف هاي پيرمرد تمام نشده بود که گشتاسب، حالت مردانه اي به خودش گرفت و گفت: «عمو! حواست کجاست؟! يادت رفته که ما براي همين نماز آمديم و داريم مي جنگيم؟!»

بعدش هم «الله اکبر» گفت و شروع کرد به نماز خواندن!

خاطره از یکی از رزمندگان لشکر 33 المهدی جهرم، شهيد گشتاسب گشتاسبي


شب وحشتناک

هیچ وقت آن شب وحشتناک را در ماه های نخستین اسارت در اردوگاه موصلِ یک، فراموش نمی کنم. آن شب بچه ها در حال نماز جماعت بودند که عراقی ها بلندگوها را روشن کردند و با صدای سرسام آوری موسیقی پخش کردند. وقتی که دیدند نماز قطع نشد و صدای ناهنجار موسیقی، بچه ها را از ذکر خدا غافل نکرد، با خشم و کینه به درون آسایشگاه ریختند و به ما حمله کردند.

آن شب واقعاً شب وحشتناکی بود. خیلی ها سر و دستشان شکست. چند نفر قفسه ی سینه شان آسیب دید. آن شب صدای ـ یا حسین ـ و ـ یا زهرا ـ از غربتکده ی اسارت بلند بود.

اذان گفتن و دعا خواندن هم ممنوع بود. بچه ها دعا را پنهانی و زیر پتو می خواندند.

بعثی ها وقتی دیدند نمی توانند جلوی نماز و دعا را بگیرند، به بهانه های مختلف در نمازِ ما دخالت می کردند. یک روز آمدند و گفتند: «حالا که می خواهید نماز بخوانید، حق ندارید روی مُهر سجده کنید و دیگر این که وقت نماز تعدادتان از دو نفر بیشتر نباشد».

کار زشت دیگری که برای جلوگیری از نماز خواندن ما انجام می دادند، این بود که چوب هایی را آغشته به نجاست می کردند و آن را به لباس اسرا می مالیدند.

قصه ی نماز آزادگان، ص 80، خاطره ی اسماعیل حاجی بیگی


شکنجه برای نماز

مشغول نماز و راز و نیاز در پیشگاه خدا بودیم که نگهبان عراقی داخل اتاق شد و به یکی از افراد جمع ما تشر زد که نماز را قطع کند؛ ولی او هیچ توجهی نکرد و به نماز خود ادامه داد. نگهبان عراقی که خشمگین شده بود، مهر را برداشت و بر سر او کوبید. آن رزمنده ی نمازگزار چیزی نگفت و به عبادت خود ادامه داد. نگهبان بعثی هم با کابل بر سر و پیکر آن اسیر مظلوم می زد تا این که او را خون آلود کرد.

او رفت و فرمانده شان را که سرهنگی بعثی بود، خبر کرد. سرهنگ آمد و به دستور او نمازگزار عزیز را بردند. سه روز بعد بدن خون آلود او را به داخل اتاق پرت کردند. تمام بدنش کوفته شده بود. چند دندانش را شکسته بودند. از شدت کتک و شکنجه چهره اش تغییر کرده بود. فردای آن روز همه ی بچه های اردوگاه اعتراض کردند. وقتی فرمانده ی بعثی آمد و دلیل اعتراض ما را پرسید، گفتیم: «ما مسلمانیم و نماز ستون دین ماست. باید هر کجا باشیم، نماز بخوانیم».

سرهنگ بعثی سری تکان داد و بیرون رفت. نگهبان ها هم فوراً اتاق را تفتیش کردند و مهرها و جانمازها را بردند و سه روز ما را بازداشت نمودند. آن سه روز همه ی بچه ها تیمم می کردند و نماز را به جماعت می خواندند.

قصه ی نماز آزادگان، ص 76، خاطره ی حسن نوروزی


آخرین نماز

با مجروحیت کمی در بیمارستان مشهد بستری شدم. عبدالحسین ایزدی هم آن­جا بود. از ناحیه سر مجروح شده بود و حال خوبی نداشت.

یکی از شب­ها مادرش سراسیمه به اتاقم آمد و گفت: حالش اصلاً خوب نیست.

با عجله به اتاقش رفتم، تکان­ های شدیدی می ­خورد. دکتر، آمپول آرام­ بخشی به او تزریق کرد و او آرام شد.

بعد از لحظاتی نشست روی تخت و به من گفت: خاک تیمم بیاور.

خاک تیمم بردم، مُهر را هم به دستش دادم. نمازش را شروع کرد. با حالتی عجیب با خدا حرف می ­زد. منتظر بودم که سلام نماز را بدهد تا کمی با او حرف بزنم. اما سلام نماز او با لحظه شهادتش هم ­زمان شد.

همه کسانی که در اتاقش بودند گریه می ­کردند.

زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۵۸


دل دریایی

غروب کم کم از راه می رسید؛ در حالی که ما هنوز نماز ظهر و عصر را اقامه نکرده بودیم. فکر می کردم از آن ها اجازه بگیرم که نماز بخوانم، اما هیبت شیطانی شان مانع می شد. نماز را باید می خواندیم و برای نخواندن آن هیچ بهانه ای پذیرفته نبود. دل به دریا زدم و گفتم: «وقتُ الصّلوه»

از میان آن جمع عراقی، کسی برخاست و با مهربانی بند دست هایمان را گشود. سر و صورت را به آب وضو طاهر ساختیم و هر کدام در گوشه ای دور از هم به نماز ایستادیم. عراقی ها انگار صحنه ای باورنکردنی و عجیب را تماشا می کردند. حق داشتند؛ چرا که ایرانیان را نزد آنان غیر مسلمان و آتش پرست خوانده بودند.

نماز را به پایان رساندیم و به شکرانه ی برپایی آن به سجده افتادیم.

دوباره دست ها و چشم هایمان را بستند و هر کدام از ما را برای بازجویی به سوی سنگری بردند.

قصه ی نماز آزادگان، ص 28، خاطره ی علی رضا دهنوی


دشمن نماز

ما را به اردوگاه رمادی منتقل کردند. آن جا جو عجیبی حاکم بود. متأسفانه عده ای نماز نمی خواندند و برای عراقی ها خبرچینی می کردند. روز سوم ورودمان، من در حال نماز بودم که سربازی درون اتاق آمد و با نوک پوتین محکم به ساق پایم زد. واقعاً از شدت درد سوختم؛ اما هر طور بود، نماز را تمام کردم.

او با تشر گفت: «چرا بدون اجازه نماز خواندی؟»

گفتم: «مگر برای نماز هم باید از تو اجازه بگیرم».

گفت: «بله، این جا برای هر کاری باید اجازه بگیرید و نماز خواندن هم ممنوع است.» کمی درنگ کرد و ادامه داد: «مگر شما نماز هم می خوانید؟» گفتم: «بله» گفت: «شما که آتش پرستید.» من هم در جوابش گفتم: «شما هم بت پرستید».

آن قدر عصبانی شد که سیلی محکمی به صورتم زد و بعد پرسید: روزانه چند رکعت نماز می خوانی؟ گفتم: «هفده رکعت» گفت: از حالا باید روزی پنج رکعت نماز بخوانی.

در حالی که از گوشم خون می آمد، مرا رها کرد و رفت. روز بعد دوباره به سراغ من آمد و گفت: «چند رکعت نماز خواندی؟» گفتم: «هفده رکعت» داد زد: «مگر نگفتم بیشتر از پنج رکعت نخوان!» و شروع کرد به کتک زدن من. من هم طاقت نیاوردم و سر او داد زدم و گفتم: «به فرمانده تان گزارش می دهم و از تو به صلیب هم شکایت می کنم». او رفت اما ممانعت ها و کتک هایش قطع نشد؛ دشمن نماز بود.

قصه ی نماز آزادگان، ص 85، خاطره ی محمد درویشی


خط شکن نماز

صبح روز 21 اردیبهشت 61، سه روز پس از دستگیری، ما را سوار چندین اتوبوس کردند. ما حدود سیصد نفر بودیم که از جبهه های مختلف اسیرمان کرده بودند. ساعت 5 عصر وارد محوطه ی ساختمان وزارت دفاع عراق شدیم. آن جا ما را زیر آفتاب سوزان نگه داشتند. هنوز نماز نخوانده بودیم و می ترسیدیم که آفتاب غروب کند. نماز برای ما مسأله ای حیاتی بود. بر جمع ما وحشت و اضطراب حاکم بود. لحظه های اولیه ی اسارت، پنهان کردن و کشتن اسیر، برای بعثی ها مثل آب خوردن بود. هر کس هم تلاش می کرد تا لو نرود و چهره ی واقعی خویش را پنهان کند.

در همین وضعیت ناگهان یک نفر صدا زد: «بچه ها! نمازمان قضا نشود!» یکی دیگر گفت: «یک نفر باید فداکاری کند و بلند شود و به نماز بایستد؛ او باید خط شکن شود تا دیگران هم به نماز بایستند».

به دوست کنار دستم گفتم: «من بلند می شوم و به نماز می ایستم هر چه بادا باد!» فوراً کف دست هایم را روی آسفالت داغ محوطه ی وزارت دفاع زدم و تیمم کردم و نماز را ایستاده شروع نمودم. پشت سر من افراد یکی یکی بلند شدند. یک مرتبه سیصد نفر به نماز ظهر و عصر مشغول شدند.

عراقی ها که غافلگیر شده بودند، نتوانستند عکس العملی نشان دهند. آن ها با تعجب ما را نگاه می کردند.

قصه ی نماز آزادگان، ص 26، خاطره ی عبدالمجید واسعی (کارگر)


فقط نماز به درد می خورد

یک روز با پسرم حسن به مزرعه جهت کار کشاورزی رفتیم چون حسن فرزند بزرگ خانواده بود به او گفتم: حسن جان این زمین ها را که می بینی همه را خریده ام بیا قسمتی از این زمین ها را برای خودت بردار و در آن زعفران کاری کن.

رویش را به سوی آسمان کرد و گفت: خداوندا من در چه فکری هستم و پدرم برای من از زمین حرف می زند. پدر جان این زمین ها هیچ ارزشی برای من ندارد و گفت: می خواهم بروم نمازم را بخوانم و فقط تنها چیزی که در آن دنیا به درد من خواهد خورد خواندن نماز است.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید حسن مهاجری جوین


نماز در سفر حج

وقتی سید علی از سفر حج برگشته بود، می گفت: مکه جایی نیست که دوباره بتوانی مشرف شوی خیلی کم اتفاق می افتد. وقتی به مکه می روی باید کاری بکنی که وقتی برگشتی نگویی ای کاش نمی خوابیدم ای کاش بیشتر زیارت کرده بودم بیشتر نماز می خواندم. آنجا طوری عمل کن که اگر آمدی افسوس گذاشته را نخوری. سید علی که در آنجا پاهایش تاول زده بود، می گفت: من آنجا کارهایی کردم که واقعاً کامل شدم.

اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان، شهید سیدعلی حسینی ابراهیم آبادی


اخراج به خاطر نماز

موسی بخشایشی می ­گوید: قبل از انقلاب بود؛ در دبیرستان اجازه نمی ­دادند نماز بخوانیم، جایی هم برای این کار نبود.

با چند نفر مخفیانه گوشه­ی کلاس روزنامه پهن می ­کردیم و نمازمان را همان­جا می ­خواندیم؛ یک مُهر همیشه همراهمان بود.

زنگ ­های تفریح گوشه­ی کلاس، وعده­ گاهمان شده بود.

یک­روز که مشغول نماز ظهر بودم، یک ­دفعه پشت گردنم شروع کرد به تیر کشیدن، کمی پرت شدم به جلو، اما توجهی نکردم و نمازم را ادامه دادم تا تمام شد.

مدیرمان بلند فریاد زد: چرا داری نماز می ­خوانی؟! چرا توی مدرسه اغتشاش به پا می ­کنی؟!

چیزی نگفتم، فقط نگاهش می ­کردم؛ به همین ­خاطر یک هفته از مدرسه بیرونم کردند.

زیر این حرف ها خط بکشید؛ ص ۵۵