داستان
شراب فروشی در قم
به آیت اللّه حائری میگویند: در قم کسی شراب فروشی باز کرده است. اجازه میدهید ما شراب فروشی او را خراب کنیم؟ ایشان فرمودند: کاری به او نداشته باشید مردم را آرام میکنند و بعد خود راه میافتند و به مغازه شراب فروشی میروند و به او میگویند: شما غریب هستید؟ میگوید: بله. میگوید: در غربت، کمکی، پولی نمی خواهید؟ میگوید: نه، من به چیزی
احتیاج ندارم. این برخورد مهربانانه مرحوم حائری باعث میشود که او شراب فروشی را ببندد.
[داستان های سمت خدا - برخورد زیبای آیت اللّه حائری - جلد ۲، صفحه ۲۱۴]
یک آیه
فردی خدمت خاتم النبیین صلی اللّه علیه وآله وسلم رسید و گفت: به من قرآن یاد بدهید.
حضرت سوره زلزال را برای او خواندند: تا رسیدند به آیۀ ﴿فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ﴾ [۱] . او بلند شد که برود. گفتند: کجا؟ گفت: همین آیه پایانی برای من بس است. حضرت فرمود: او فهمیده و دین شناس بر گشت: ﴿انْصَرَفَ الرَّجُلُ وَ هُوَ فَقيهٌ﴾. [۲]
----------
[۱]: سورۀ زلزال.
[۲]: بحار الانوار، ج ۸۹، ص ۱۰۷.
[داستان های سمت خدا - از فضل پدر تو را چه حاصل؟! - جلد ۲، صفحه ۲۱۷]
نفوذ شيطان
پیامبر اکرم صلس اللّه علیه وآله وسلم دهه آخر ماه مبارک رمضان در مسجد خود معتکف میشدند. اگر سالی در آن دهه در سفر بودند سال بعد دو دهه معتکف میشدند؛ یک دهه قضای سال قبلی بود. حضرت در اعتکاف بود که کسی آمد و گفت: یکی از همسران شما پشت مسجد با شما کاری دارد. حضرت به پشت مسجد آمدند تا با همسر خویش صحبت کنند. هوا تاریک بود. دو نفر از اصحاب از آن جا عبور میکردند و دیدند که پیامبر با زنی صحبت میکنند. حضرت آنها را صدا کرد و به آنان فرمودند: این خانم، همسر من است. گفتند: نه یا رسول اللّه! ما که سوء ظنی نداریم و حرفی نزدیم. فرمود: مگر نمی دانید «ان الشيطان يجرى من ابن آدم مجرى الدم [۳] ؛ شیطان به سان خون در وجود انسان نفوذ میکند. »
----------
[۳]: شعیری، جامع الأخبار، ص ۱۸۰.
[داستان های سمت خدا - یک آیه - جلد ۲، صفحه ۲۱۷]
به رخ کشیدن ثروت
یکی از ثروتمندترین اصحاب پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله وسلم عبدالرحمان بن عوف است. او گمان میکرد همه چیز در مادیات خلاصه میشود، لذا به خود جرئت داد که به خواستگاری حضرت زهرا علیها السلام برود به پیامبر گرامی اسلام عرض کرد: من حاضرم ده هزار دینار و صد شتر، مهریه فاطمه زهرا قرار بدهم. این مبالغ با آن مهر السُّنّه ای که امیر المؤمنین علیه السلام به عهده گرفته بودند، قابل مقایسه نیست. مهر السنّه، پانصد درهم، یعنی پنجاه دینار بود. پنجاه دینار کجا و ده هزار دینار و صد شتر کجا! پیامبر از این سخن عبدالرحمان خشمگین شد کفی از سنگ ریزه بر داشت آن سنگ ریزهها تبدیل به دُر شدند؛ بعد به او فرمودند: تو مالت را به رخم میکشی؟ [۱]
----------
[۱]: طبرسی، دلائل الامامة، ص ۸۲.
[داستان های سمت خدا - بوسه بر دست - جلد ۲، صفحه ۲۲۲]
مایۀ آرامش
یکی از اساتید بزرگ حوزه، چندی پیش دچار بیماری اعصاب شده بود، به دکتر رفته بودند. از جمله حرفهایی که دکتر به ایشان گفته بود این بود که شما شب کجا میخوابید؟ گفته بود: چون من سرفه میکنم و نصف شب بیدار میشوم در اتاقی جدا میخوابم تا همسرم بیدار نشود. دکتر گفته بود اگر میخواهید اعصاب شما خوب شود باید به همان اتاق همسرتان، این طوری که من میگویم، بر گردید. در اتاق همسرتان، امّا نه روی دو بالش، بلکه بر روی
یک بالش بلند در کنار هم بخوابید تا آرامش خود را پیدا کنید. قرآن میفرماید: ﴿خَلَقَ لَكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لَّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا... ﴾ [۱] ؛ همسر آرامش انسان است.
----------
[۱]: سورۀ روم، آیۀ ۲۱.
[داستان های سمت خدا - مایۀ آرامش - جلد ۲، صفحه ۲۲۳]
مقدس تر از عبا
گروهی از بانوان از مکتب القرآن اصفهان خدمت آیت اللّه صافی گلپایگانی رسیده بودند. یکی از خانمها گفت: آقا! اجازه میدهید عبای شما را ببوسم؟ آقا فرمودند: چرا؟ گفت: عبای شما مرجع تقلید مقدس است. فرمود: میخواهید مقدس تر از عبای مرا ببوسید؟ گفتند: آن چیست؟ فرمود: چادرتان را ببوسید. [۲]
----------
[۲]: دیدارها و رهنمودهای آیت اللّه صافی گلپایگانی، ص ۳۴۳.
[داستان های سمت خدا - مایۀ آرامش - جلد ۲، صفحه ۲۲۴]
توسّل مسیحی
متوکل عباسی از خبیث ترین و ستم کارترین خلفای عباسی بود. او به
صغیر و کبیر، مسلمان و غیر مسلمان رحم نمی کرد. شخصی مسیحی به نام يوسف بن یعقوب را احضار کرد. این مسیحی میگوید: بعد از این که متوكل مرا احضار کرد بسیار ترسیدم که خدایا! متوکل میخواهد چه بلایی به سر من بیاورد. برای این که از این گرفتاری نجات پیدا کنم، صد دینار نذر امام هادی علیه السلام کردم. میگوید: به سامرا آمدم و میدانستم که امام هادی در محاصره است و اجازه ملاقات با ایشان را نمی دهند. ترسیدم نشانی خانه امام را از کسی بپرسم لذا گفتم: سوار بر مرکبم میشوم، تا ببینم چه میشود. سوار بر مرکب از این کوچه به آن کوچه، از این گذر به آن گذر گذشتم که ناگهان در جایی متوقف شد. از کسی پرسیدم: این خانه چه کسی است؟ گفت: خانه امام هادی علیه السلام است. گفتم: اللّه اکبر! این نشانه اول. معلوم میشود امام از کار من خبر دارد. ایستاده بودم که خادمی از خانه امام بیرون آمد و گفت: تو یوسف بن یعقوبی؟ گفتم: آری پیش خودم گفت: این هم نشانه دوم. او مرا در بیرونی خانه امام گذاشت و گفت: بنشین. به خدمت امام رسید و بر گشت و گفت: آن صد دیناری که در آستینت پنهان کردی بده. من صد دینار نذری را که در آستینم پنهان کرده بودم به خادم تحویل دادم. گفتم: این هم نشانه سوم. خدمت امام هادی علیه السلام رفتم. حضرت به من فرمودند: ﴿يا يوُسفُ ما آن لَکَ... ﴾؛ ای یوسف، آیا وقت آن نشده که مسلمان شوی و امامت ما را بپذیری؟ گفتم: چرا آقا! سه شاهد برای امامت شما پیدا کردم. امام فرمود: ﴿هَيْهاتَ إِنَّکَ لا تُسلِمُ؛ تو مسلمان نمی شوی ولی پسرت مسلمان میشود و از شیعیان ما خواهد شد. ﴾ بعد امام فرمود: ﴿يَا يُوسُفُ إِنَ
أَقْوَاماً يَزْعُمُونَ أَنَ وَلَا يَتَنَا لَا تَنْفَعُ أَمْثَالَكَ كَذَبُوا وَ اللّه! ﴾؛ گروهی گمان میکنند که ولایت ما و علاقه به ما برای امثال شما سودمند نیست. به خدا قسم! دروغ میگویند. بعد فرمود: بر خیز و الآن پیش متوکل برو که او هیچ گزندی به تو نمی رساند. این مسیحی میگوید: من با همه ترس و لرزی که از متوکل داشتم پیش او رفتم؛ امّا متوکل هیچ گزندی به من نرساند و سلامت به خانه بر گشتم.
کسی که این داستان را نقل میکند میگوید: سالها گذشت و یوسف بن يعقوب از دنیا رفت و من پسرش را دیدم و گفتم: پدرت مسلمان شد؟ گفت: نه. گفتم: تو مسلمان شدی؟ گفت: من از شیعیان هستم. [۱] همان طوری که امام هادی علیه السلام خبر داده بود.
----------
[۱]: راوندى، الخرائج، ج ۱، ص ۳۹۶.
[داستان های سمت خدا - زمزمۀ آخرین - جلد ۲، صفحه ۲۳۵]
نذر مادر متوکل
زمانی متوکل به بیماری سختی دچار شد و روز به روز هم شدیدتر میشد. مادرش نگران شد. لذا نذر کرد اگر پسرم خوب شود ده هزار دینار نذر امام هادی علیه السلام کنم. متوکل خوب شد و او هم به نذرش عمل کرد. خود متوکل از این ماجرا خبر نداشت. جاسوسان به متوکل خبر دادند که امام هادی علیه السلام پول و اسلحه تهیه میکند تا علیه شما قیام کند. متوکل سعيد حاجب را فرستاد. سعید حاجب از دیوار خانه امام بالا رفت و وارد خانه شد؛ مثلاً خواست امام را غافلگیر کند. امام مشغول نماز شب بودند. امام متوجه شدند کسی از دیوار بالا میرود و میخواهد وارد خانه شود فرمودند: صبر کن! چراغی بیاورم تا نیفتی و دست و پایت بشکند. مأمورین آمدند و همه جا را گشتند امّا چیزی پیدا نکردند و فقط آن کیسه مهر و موم شده ده هزار دیناری را یافتند. گفتند: این هم نشانه این که، امام هادی برای قیام مسلحانه پول جمع میکند. آن را پیش متوکل بردند. او از امام هادی علیه السلام پرسید: این پول برای چیست؟ چه کسی به شما داده است؟ حضرت فرمود: مهر و مومش را ببین! مهر مادرت است. مادرش را خواست و گفت: مادر! برای چه ده هزار دینار
دادی؟ گفت: تو بیمار شدی و من نذر امام هادی علیه السلام کردم که اگر خوب شدی ده هزار دینار به ایشان بدهم. [۱]
----------
[۱]: الكافی، ج ۱، ص ۴۹۹.
[داستان های سمت خدا - نذر مادر متوکل - جلد ۲، صفحه ۲۳۷]