امام رضا علیه السلام در بیرون شهر

موسی بن سیار می‌گوید ایامی که امام رضا علیه السلام در خراسان بودند، در خدمت آن حضرت بودیم. یک روز حضرت تصمیم گرفتند از شهر بیرون بروند. ما هم در خدمت حضرت بیرون رفتیم. به جا‌هایی رسیدیم که تا آن زمان نه من آمده بودم، نه امام رضا علیه السلام. اولین بار بود که خدمت امام رضا علیه السلام در این مسیر می‌آمدیم.

در مسیر که می‌رفتیم یک مرتبه نگاه ما به جنازه ای افتاد که تشییع می‌کردند.

حضرت به عجله از مرکب پیاده شدند و به تشییع جنازه رفتند. بعد برگشتند و به من فرمودند:

﴿ مَنْ شَبَّعَ جَنَازَةَ وَلِيٌّ مِنْ أَوْلِيَاتِنَا خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ كَيَوْمٍ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ لَأَذْنَبَ عَلَيْهِ ﴾ ؛ [۱] کسی که جنازهٔ یکی از دوستان ما را تشییع کند از گناهان خود بیرون می‌آید، همانند روزی که از مادر متولد شده است و گناهی بر او نیست.

وقتی جنازه را زمین گذاشتند امام رضا علیه السلام جمعیت را شکافتند و کنار این

میت رفتند و دست مبارک خود را روی سینۀ این میّت گذاشتند و نام او را بردند و فرمودند:

﴿ أَبْشِرْ بِالْجَنَّةِ فَلَا خَوْفَ عَلَيْكَ بَعْدَ هَذِهِ السَّاعَةِ ﴾؛ تو را به بهشت بشارت می‌دهم پس از این بیم و نگرانی برای تو نیست!

جنازه را دفن کردند. موسی بن سیار می‌گوید: وقتی امام برگشتند، من عرض کردم امروز اولین بار است که شما به این منطقه می‌آیید. آیا این مرد را می‌شناسید؟ حضرت فرمودند:

﴿ أَما عَلِمْتَ أَنَا مَعاشِرَ الاِئِمَّةِ تُعْرَضُ عَلَيْنَا أَعْمَالُ شِيعَتِنا صَبَاحاً وَ مَسَاءً فَما كانَ مِنَ التَّقْصير فى اَعْمَالِهِمْ سَأَلْنَا اللَّهَ تَعَالَى الصَّفْحَ لِصاحِبِهِ وَ ما كانَ مِنَ العُلُوِّ سَأَلْنَا اللّهُ الشُّكْرَ لِصاحِبه ﴾؛ [۱] مگر نمی دانی اعمال شیعیان ما هر صبح و شام بر ما ائمه عرضه می‌گردد؟ هر کوتاهی که داشته باشند از خداوند درخواست می‌کنیم از آن چشم پوشی نماید و هر کار نیکی که داشته باشند از خداوند درخواست می‌کنیم که پاداش به آنان عنایت کند.

----------

[۱]: سوره زمر، آیه ۵۶

[۱]: مناقب آل ابی طالب على سلام ج ۴، ص ۳۴۱؛ بحار الانوار، ج ۴۹، ص ۹۸

[داستان های سمت خدا - امام رضا علیه السلام در بیرون شهر - جلد ۱، صفحه ۲۳۳]

مكافات عمل

آیت اللّه خرازی در کتاب «روزنه‌هایی از عالم غیب» نوشته اند: یکی از مأمورین نیروی کلانتری پیش از انقلاب می‌گفت: در مسیری عبور می‌کردیم یک خانمی کنار پیاده رو بساطی پهن کرده بود و موجب سد معبر

شده بود. من به او گفتم: خانم این سد معبر است. بساط خود را جمع کن.

گفت: من جمع نمی کنم من چند تا بچه یتیم دارم. نمی توانم جمع کنم. از همین راه زندگی بچه‌های یتیم من اداره می‌شود. گفت: من دیگر چیزی نگفتم. گفتم حالا این یکی را رها کنیم.

پاسبانی که همراه من بود رفت و با او تندی کرد و لگدی زد و ظرف او روی زمین سرازیر شد. این مادر خیلی دل شکسته شد. ما هم رفتیم. مدتی نگذشت که این رفیق ما به درد پای شدیدی مبتلا شد. هر کجا برای معالجه رفت، اثر نکرد توجه به قصه نداشت. از یاد او رفته بود.

گفت: من می‌روم کربلا متوسل می‌شوم با بعضی از دوستانش به کربلا رفت.

شب به کربلا رسیدند، گفت" فردا صبح به حرم قمر بنی هاشم می‌رویم. شب خوابید. صبح گفت: مرا دوباره به ایران برگردانید. گفتند: ما هنوز حرم نرفته ایم کجا؟ گفت: دیشب قمر بنی هاشم را در عالم رویا دیدم. به من فرمود: تو بچه‌های یتیم را از غذا خوردن می‌اندازی. بعد آمده ای این جا به من متوسل شوی؟! اگر پای خود را در حرم بگذاری، تو را مکافات می‌کنم. من می‌خواهم برگردم بروم رضایت او را تحصیل کنم.

به ایران برگشت و با هزار زحمت آن خانم را پیدا کرد و رضایت او را جلب نمود.

[داستان های سمت خدا - امام رضا علیه السلام در بیرون شهر - جلد ۱، صفحه ۲۳۴]

حفظ ارتباط با خدا

شیخ بهایی می‌نویسد: آدم بسیار گنه کاری بود که در شهر به گناه شهرت

داشت. روزی که از دنیا رفت به خاطر شهرت به گناه مردم حاضر نشدند در مراسم غسل و کفن و تشییع جنازه او حضور پیدا کنند.

همسر او کسی را اجیر کرد و گفت: این جنازه را ببر در مسجد جامع شهر شاید مردم رغبت کردند باز هم نیامدند گفتند: یک عمری آلوده به گناه بوده است.

به ناچار گفت: پس جنازه او را بیرون شهر می‌برم و در بیابانی دفن می‌کنم چون دفن میت، وظیفه شرعی و اسلامی است.

وقتی به بیابان رفت، عابد و زاهدی را از دور دید که به طرف او می‌آید.

به سرعت کنار این بدن آمد و گفت مراسم غسل و کفن و دفن و نماز این به عهده من است.

مردم خبر دار شدند. به عنوان اعتراض آمدند و گفتند: چرا می‌خواهی کسی را دفن کنی که در شهر شهره به گناه بود؟

گفت: دیشب خوابی دیدم به من گفتند: کسی با این مشخصات به این جا می‌آید. حتماً برو کار‌های او را انجام بده. خدا او را آمرزیده است.

مردم تعجب کردند. آمدند سراغ این زن و گفتند: او چه کار خیری در زندگی داشته که ما خبر نداریم؟ زن گفت: با همۀ آلودگی‌ها سه کار خوب انجام می‌داد:

اول این که وقتی گناهی مرتکب می‌شد، بعد از انجام گناه تمام لباس‌های خود را عوض می‌کرد. خودش را تطهیر می‌کرد وضو می‌گرفت و به نماز می‌ایستاد. ارتباط نباید قطع شود.

خدا رحمت کند مرحوم آیت اللّه حق شناس را! یک وقت در توصیه‌های خود به جوان‌ها با همان لحن بسیار محبت آمیزی که داشتند می‌فرمودند: نگذارید ارتباط با خدا قطع بشود. ارتباط با خدا قطعاً انسان را نجات می‌دهد.

کار دوم او این بود که شب اگر از خواب بیدار می‌شد، یک زمزمه ای با خدا داشت. نه این که اهل نماز شب باشد. همیشه این جمله را می‌گفت: خدایا، کدام زاویه آتش را برای من قرار داده ای؟ کدام گوشۀ جهنم را به من اختصاص داده ای؟

سوم این که همیشه میزبان یتیم‌ها بود. بچه‌های یتیم را می‌آورد در خانه و بیشتر و بهتر از فرزندان خودش به آن‌ها رسیدگی می‌کرد با مهر و محبت به آن‌ها غذا می‌داد.

[داستان های سمت خدا - مكافات عمل - جلد ۱، صفحه ۲۳۶]

دست‌های خالی

در خاطرات مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی آمده است: ایشان دو

سه روز قبل از فوت خود، یک مرتبه به گریه افتادند. شاگردان و اصحاب شان گفتند: برای چه گریه می‌کنید؟ فرموده بودند: دارم روز‌های آخر عمر را می‌گذرانم و دست من خالی است. گفتند: با این همه خدماتی که شما انجام داده اید؟!

انصافاً این مرد بزرگ از مراجع بسیار موفق بود. در خدمت، در تربیت شاگردان بیش از هفتصد شاگرد تربیت کردند که ده‌ها نفر آن‌ها به درجه اجتهاد رسیدند. جمع زیادی از آن‌ها به مقام مرجعیت شیعه رسیدند. ایشان فرموده بودند: مطمئن نیستم که آن چه انجام داده‌ام از من پذیرفته شده یا نه. و این حدیث معروف را که از حکمت‌هایی است که حضرت لقمان به فرزند خویش سفارش می‌کرد، می‌خواندند:

﴿ أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ النَّاقِدَ بَصِيرٌ ﴾ ؛ [۱] عمل را خالص کن که نقد کننده بصیر و آگاه است.

----------

[۱]: الاختصاص، ص ۳۴۱؛ بحار الانوار، ج ۱۳، ص ۴۳۲

[داستان های سمت خدا - سلمان در بازار آهنگران - جلد ۱، صفحه ۲۳۸]

مرحوم آیت اللّه بافقی

مرحوم آیت اللّه اراکی نقل می‌کردند که استاد شان مؤسس حوزه علميه قم، مرحوم آیت اللّه حائری در یک شرایط سختی زندگی می‌کرد و حوزه علمیه را در همین شرایط سخت و با فقر و تنگ دستی اداره می‌کرد.

مسئول شهریۀ ایشان، مرحوم آیت اللّه شیخ محمد تقی بافقی رحمه اللّه علیه بود. مرد مجاهد و فوق العاده ای که داستان مجاهدت او و امر به معروف و نهی از منکر او در برابر رضا شاه معروف است. در صحن حضرت معصومه علیها السلام در برابر رضا شاه ایستاد و مورد ضرب و شتم رضا شاه قرار گرفت و به زندان افتاد.

آیت اللّه اراکی می‌فرمودند: مکرر اتفاق می‌افتاد که این بزرگوار اول ماه خدمت آیت اللّه حائری می‌رسید و می‌گفت: آقا روز اول ماه است. شهریۀ طلبه‌ها را بدهید ببریم بین طلبه‌ها تقسیم کنیم.

مرحوم آیت اللّه حائری می‌فرمود: که الآن سرمایه ای جز توکل ندارم. مثل این که دولت در اول ماه بخواهد به کارمندان خود حقوق بدهد، بگوید هیچ چیز ندارم. سرمایه ای جز توکل ندارم. دست من خالی خالی است.

البته این هم جالب است که مرحوم آیت اللّه بافقی وقتی این جمله را از مؤسس حوزه می‌شنید، سر خود را زیر می‌انداخت و مستقیم به مسجد

جمکران مشرف می‌شد. مرحوم آیت اللّه اراکی می‌فرمودند: من نمی دانم چه می‌کرد که وقتی بر می‌گشت، دست پر بر می‌گشت.

[داستان های سمت خدا - نگرانی به خاطر حق الناس - جلد ۱، صفحه ۲۴۱]

انتخاب خدا

کسی به محضر امام صادق علیه السلام رسید. خداوند به او فرزند دختری عطا کرده بود. خیلی گرفته و ناراحت بود. چهره اش غم آلود و مکدر به نظر می‌رسید.

حضرت به او فرمود: من از شما سؤالی دارم. خدا به تو فرزند دختری عطا کرده است و شما ناراحت هستی. اگر قبل از این که خداوند جنسیّت فرزندت را تعیین کند، به تو وحی می‌کرد که بنده من، من نوع فرزند را انتخاب کنم، یا خودت می‌خواهی انتخاب کنی؟ تو چه می‌گفتی؟

معلوم است که جواب همه ما مؤمنين و مسلمان‌ها چیست. جواب همه همان است که این شخص گفت. عرضه داشت: حتماً می‌گفتم: ﴿ يَا رَبِّ تَختَارُ لِى ﴾؛ خدايا، انتخاب انتخاب توست. ما حرفی نداریم. تو مصلحت ما را می‌دانی.

حضرت فرمود: ﴿ فَإِنَّ اللّهَ قَدِ اخْتَارَ لَک ﴾ [۱] خداوند برای تو دختر انتخاب کرده است. »چرا گرفته و چرا ناراحت هستی؟!

----------

[۱]: تفسير العياشي، ج ۲، ص ۳۳۶؛ وسائل الشيعة، ج ۲۱، ص ۳۶۴؛ بحار الانوار، ج ۱۳، ص ۳۱۱

[داستان های سمت خدا - اهتمام به کار و تلاش - جلد ۱، صفحه ۲۴۳]