داستان
شیخ مرتضی طالقانی
مرحوم علامه جعفری رحمه اللّه علیه میفرمود: من در نجف استادی به نام مرحوم آیت اللّه آقا شیخ مرتضی طالقانی رحمه اللّه علیه داشتم. نزد ایشان کفایه میخواندم. ایشان از نظر مقامات معنوی و علمی مرد فوق العاده ای بود.
یک روز برای درس خدمت ایشان رفتم. در را باز کردم برای این که وارد حجره بشوم. ایشان فرمودند: درس تعطیل است. گفتم: آقا برای چه درس تعطیل است؟ فرمودند: تعطیل است. گفتم بقیه هنوز تعطیل نکرده اند. شما زود تر تعطیل میکنید. فرمود: تعطیل شد. برو. خر طالقان مرد، پالان او باقی مانده است. این تعبیر آیت اللّه شیخ مرتضی طالقانی است.
ببینید اینها چگونه با نفس خود مبارزه کردند. ما آن قدر خود را بالا میبینیم که حاضر نیستیم خودمان را کوچک بشماریم.
مرحوم علامه جعفری میگوید: وقتی من این جمله را از استاد خود شنیدم، فهمیدم منظور ایشان این است که امروز روز آخر من است. گفتم: «إِنَّا للّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون». شما از مرگ خود خبر میدهید؟ فرمود: بله. متوجه شدی؟ برو. گفتم حالا من این همه راه آمدم حداقل به جای درس به ما یک نصیحتی کنید. مرحوم آیت اللّه آقا شیخ مرتضی طالقانی رحمه اللّه علیه یک بیت شعر خواند:
تا که دستت میرسد شو کار گر *** چون فتی از پای خواهی زد به سر
مرحوم آیت اللّه العظمی میلانی رحمه اللّه علیه فرموده بودند: در لحظات جان دادن این مرد بزرگ، ما کنار بستر ایشان بودیم. ایشان آخرین حرفی که زد و از دنیا رفت این بود: «یک لحظه لذّات آخرت با تمام دنیا قابل ملاحظه نیست. چقدر نادان هستند کسانی که دنیا را بر آخرت مقدّم میدارند. » این حرف آخر این مرد بزرگ بود و از دنیا رفت.
[داستان های سمت خدا - امیر مؤمنان علیه السلام و مرد نیازمند - جلد ۱، صفحه ۲۹]
امیرالمومنین به مغازه پارچه فروشی در کوفه رفت و دو پیراهن خرید. یکی سه درهم، و یکی دو درهم. به قنبر خادم شان فرمود: این سه در همی مال تو. گفت: برای شما که به منبر میروید و برای مردم سخن میگویید مناسب تر است. علی علیه السلام فرمود:
﴿ يَا قَنْبُرُ أَنْتَ شَابٌ وَ لَكَ شَرَهُ الشَّبَابِ وَ أَنَا أَسْتَحْيِي مِنْ رَبِّي أَنْ أَتَفَضَّلَ عَلَيْكَ لِأَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلى اللّه عليه و سلم يَقُولُ: أَلْبِسُوهُمْ بِمَا تَلْبَسُونَ وَ أَطْعِمُوهُمْ مِمَّا تَأْكُلُونَ ﴾ ؛ [۱] ای قنبر، تو جوانی و در تو شور جوانی است. من از پروردگارم شرم دارم که خود را بر تو برتری دهم؛ زیرا از رسول
خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم شنیدهام که میفرمود: «زیر دستان را همان بپوشانید که خود میپوشید و همان بخورانید که خود میخورید. »
----------
[۱]: الغارات، ج ۲، ص ۷۱۳؛ فضائل احمد، ح ۸۷۸ ؛ بحار الأنوار، ج ۱۰۰، ص ۹۳
[داستان های سمت خدا - احترام به شخصیت جوان - جلد ۱، صفحه ۹۲]
ظلم به فرزندان
کسی آمد خدمت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم و گفت: یا رسول اللّه، من باغی دارم. میخواهم به یکی از فرزندانم ببخشم. شما بیایید شاهد باشید. آن وقت ثبت اسناد نبود. افراد شهادت میدادند. حضرت فرمودند:
﴿ اَلَكَ وَلَدٌ غَيْرُهُ؛ ﴾ فرزند دیگری هم داری؟ گفت: آری، حضرت فرمود: به همۀ آنها چیزی بخشیدی؟ گفت: نه. فرمودند:
﴿ فَإِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ لَا نَشْهَدُ عَلَى الْخَيْفِ؛ ﴾ [۱] ما سلسلۀ پیغمبران به چنین ظلمی شاهد نمی شویم.
----------
[۱]: وسائل الشيعه، ج ۲۷، ص ۴۱۴
[داستان های سمت خدا - احترام به شخصیت جوان - جلد ۱، صفحه ۹۲]
برخورد امام صادق علیه السلام با شراب خوار
منصور دوانقی، خلیفۀ عباسی، قاتل امام صادق علیه السلام است، ولی یک دورانی با امام مدارا میکرد. هنوز دوران ضعف بني العباس بود. قدرت آن چنانی نداشتند که بخواهند در برابر امام علیه السلام بایستند.
امام صادق علیه السلام بنا به مصالحی گاهی پیش منصور میرفتند. یک روز که حضرت قصد رفتن به نزد منصور را داشتند، یکی از شیعیان به ایشان عرض کرد پیش منصور سفارش مرا هم بکنید. حقوق مرا قطع کرده اند.
حضرت او را میشناختند. آدم خلافکاری بود. چیزی نگفتند. تشریف بردند. ساعت ملاقات تمام شد، برگشتند به این شخص فرمودند: من سفارشت را کردم. مشکلت برطرف شد. میدانید این آدم چه کاره بود؟ شراب خوار بود. برخورد ما با شراب خوار چیست؟ ما باشیم میگوییم خجالت نمی کشی پیش من آمدی؟ برو حيا كن برو پیش رفقای شراب خوارت، برای چه این جا آمدی؟ اما
حضرت نفرمودند شراب خوردی در جمله ای زیبا او را نصیحت کردند و فرمودند:
﴿ إِنَّ الحَسَنَ مِن كُلِّ أَحدٍ حَسَنٌ، و إِنَّهُ مِنكَ أحْسَنُ لِمَكانِكَ مِنّا، و إِنَّ القَبِيحَ مِن كُلِّ أَحَدٍ قَبيح، وَ هُوَ مِنكَ أَقبَحُ لِكانِكَ مِنّا؛ ﴾ [۱] خوبی از همگان خوب است، اما از تو به دلیل انتسابت به ما خوب تر است؛ و زشتی، از همگان زشت است اما به دلیل انتسابت به ما از تو زشت تر است.
----------
[۱]: شرح نهج البلاغه، ج ۱۸، ص ۲۰۵
[داستان های سمت خدا - ظلم به فرزندان - جلد ۱، صفحه ۹۳]
جبران یک ناله مادر
در روایتی آمده است که مردی مادر پیر و ناتوان خود را بر دوش گرفته بود و به طواف مشغول بود. در همین هنگام خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلم رسید و عرض کرد: «هَلْ أَدَّيْتُ حَقَّها؛ آیا حق مادرم را این سان ادا کرده ام؟! » پیامبر در جواب فرمودند: ﴿ لا وَ لا بِزَفْرَةٍ و احِدَةٍ؛ ﴾ [۲] نه حتی یک نفس او را جبران نکردی! »
----------
[۲]: تفسیر نمونه، ج ۲۱، ص ۳۳۳، به نقل از فی ظلال، ج ۷، ص ۴۱۵
[داستان های سمت خدا - جبران یک ناله مادر - جلد ۱، صفحه ۹۴]